ریشه های لنینیسم در سرکوب نهادهای جامعه مدنی

 در سال 1947 استفان یوریشفسکی (Stefan Jedrychwski) کمونیست کهنه کار و عضو دفتر سیاسی لهستان (politburo) و وزیر وقت این کشور، یادداشت های شخصی و پرطمطراق خود را با عنوان "یادداشت هائی بر تبلیغات انگلوساکسون" منتشر ساخت. او در این یادداشت ها به سرویس های خبری بریتانیا و آمریکا و روش تبلیغاتی و فیلم ساختن آنها همواره حمله میکرد. اما او بیشترین حملات خود را متوجه "انجمن مردان جوان مسیحی" (YMCA) کرده بود که در سال 1923 در ورشو بنا نهاده شده بود. این نهاد بعد ها بدستور هیتلر منحل گردید. "انجمن مردان جوان مسیحی" در سال 1945 دگربار با کمک بین المللی دولت نروژ بازگشائی شد. انجمن مردان جوان مسیحی، یک انجمن غیر سیاسی در لهستان بود و فعالیت اصلی آن در واقع برپایه امداد رسانی از قبیل پخش لباس، کتاب و تقسیم غذا قرار داشت و نیز در کنار این فعالیت ها انواع کلاسهای آموزشی و ورزشی نیز دائر کرده بود. اما یوریشفسکی از ابتدا نسبت به این انجمن بدگمان بود و در پشت فعالیت ها و برنامه های آموزشی و فرهنگی آن انگیزه های مرموز و نهفته دیگری میدید. او در یادداشت های خود مینویسد که: "تبلیغات انجمن مردان جوان مسیحی که سعی دارد غیر سیاسی جلوه داده شود از جائی به دقت برنامه ریزی و مدیریت میشود." به همین منظور او از وزیر امنیت و اطلاعات لهستان خواسته بود که دفاتر مالی این انجمن و مواد آموزشی آنرا بدقت زیرنظر داشته باشند.  بعد از دو سال نظارت و بررسی مسئولان کمونیست دولت لهستان و جمع آوری اسناد و مدارک علیه این انجمن سرانجام اعلام کردند که  انجمن مردان جوان مسیحی بمثابه "ابزار بورژوا- فاشیست" در لهستان عمل میکند و به این دلیل آنرا منحل نمودند. بعد از اعلام انحلال انجمن،  اُرولیان (Orwellian) یا جوانان با غیرتِ کمونیست (1) بطور "خود جوش" و با خشم انقلابی به ساختمان انجمن حمله و با پتک های سنگین خود کلیه وسائل آنرا از میز و صندلی گرفته تا ابزار و آلات موسیقی خرد و خمیر کردند. چندی نگذشت که این ساختمان به "انجمن مقاومت رفقا" که یک سازمان دولتی بود تحویل داده شد. بازگشائی سازمان ها، انجمن ها و نهادهای مردمی نظیر انجمن مردان جوان مسیحی بعد از پایان جنگ، مثالی کلاسیک از آنچیزی است که امروزه ما آنها را نهادهای جامعه مدنی میخوانیم.

در قرن هیجدهم، ابتدا این فیلسوفان بودند که به اهمیت سازمان های مردم نهاد که بدون کمک های دولتی بنا میشوند، پی بردند. ادموند برک (2) (Edmund Burk) ضمن تحسین از سازمان های کوچک اجتماعی و یا "رسته های کوچک" بر این باور بود که نهادهای مردمی مستقل و آزاد در واقع روح زنده یک جامعه بشمار میآیند. همچنین در قرن نوزدهم الکسی توکویل (3) (Alexsi Tocquville) در مورد جامعه آمریکا با ذوق و شوق نوشت که: "آمریکائیها در هر سن و سال و در هر شرایطی که باشند همواره علاقه مندی خود را به تشکیل انجمن ها و نهادهای اجتماعی نشان میدهند" او از این گفته نتیجه گرفت که: "... زیرا تشکیل انجمن ها و یا نهادهای مردمی خطر دیکتاتوری و خودکامگی افراد را در امر حکومت داری از میان میبرد. اگر توده مردم خواهان یک جامعه مدنی میباشند آنها باید هنر تشکیل اجتماعات، انجمن ها، احزاب و اتحادیه ها را در همکاری با یکدیگر بیاموزند و روز بروز توانائی های خود را در این زمینه افزایش دهند." رابرت پتنم (4)(Robert Putnam) نیز در باره انجمن ها و سازمان های مردم نهاد معتقد بود که آنها قلب تپنده یک جامعه میباشند.

در اوائل قرن بیستم گروه کوچک انقلابیون روسی که به بلشویک های روس مشهور بودند بعد از پیروزی انقلاب 1917 روسیه، تئوری جدیدی در جهت جایگزین کردن سازمان های مردم نهاد با سازمانهای "همانند" ارائه دادند. برای مثال، بورک ، توکویل و حتی بعضی از روشنفکران روس بر این باور بودند که سازمان های مردم نهاد اعم از انجمن ها، اتحادیه ها، کانون ها و احزاب سیاسی لازمه یک جامعه مدنی و یکی از اهرم های مهم و اساسی دمکراسی محسوب میشود. اما لنین رهبر بلشویک ها بر این عقیده بود که تخریب جامعه مدنی نزد رهبران دیکتاتور و تمامیت خواه از اولویت و اهمیت ویژه ای برخوردار است. به عبارت دیگر همانطور که استوارت فینکل (5) (Stuart Finkel) در این مورد توضیح داده است، لنین بر این باور بود که "سپهر و قلمرو عمومی یک جامعه سوسیالیستی باید یکپارچه و متحد باشد و باید اندیشه بورژوازی تبادل نظر و یا بحث آزاد را کنار گذاشت و مردود دانست." بنابر نقطه نظرات بلشویک ها کلیه انجمن ها، اتحادیه های حرفه ای و صنفی مستقل بمثابه عوامل "تجزیه طلبی" و یا "طبقه ای" محسوب می شدند و کارکرد آنها تفکیک و جدا کردن ارکان جامعه از یکدیگر بود. بدیهی است که این نقطه نظرات برای احزاب سیاسی بورژوازی مفاهیم بی معنی و خالی از حقیقت تلقی می شد. لنین همچنین مینویسد که: "انتخاب نام های احزاب  (سیاسی) در اروپا و روسیه اغلب با اهداف تبلیغاتی همراه است و برنامه های نانوشته آنها همواره جهت فریب افکار عمومی بکار گرفته میشود." (6) در واقع بلشویک ها با دلایل مورد پذیرش بورک و توکویل در مورد ضرورت وجود سازمان های مردم نهاد مستقل در جامعه مدنی ، مخالفت می ورزیدند. به سخنی دیگر بلشویک ها وجود سازمان های مردم نهاد آزاد و مستقل از دولت را تحمل نمیکردند. زیرا سازمانها و نهادهای مردمی، توده مردم را قادر میسازد که بر زندگی شخصی خود کنترل داشته باشند، این سازمان ها مروج آزادی فکر، بیان و عقیده اند، آنها مردم را ترغیب میکنند که نسبت به سرنوشت خود بی تفاوت و منفعل نباشند و همواره قدرت سیاسی حاکم را نقد کنند. بلشویک ها بعد از دستیابی به قدرت نه تنها درصدد اجرای تئوری های خود در مورد جامعه مدنی برآمدند بلکه موضوعات اجتماعی و سیاسی را از همین روزن تحلیل، تدوین و به مرحله اجرا می گذاشتند. آنان اولویت در راه انقلاب و محافظت از دستاوردهای آنرا در وجود یک سیستم تک حزبی میدیدند و به همین علت اولین نظام "تک حزبی" دولتی را که تا آن زمان سابقه نداشت، ایجاد کردند. در نتیجه، کلیه سازمانها، انجمن ها، سندیکاها  که مستقیما از سوی "حزب واحد" ایجاد نشده بودند، منحل اعلام شد. در اتحاد جماهیر شوروی حتی از فعالیت سازمان های غیر سیاسی و موسسات خیریه مستقل ممانعت بعمل می آمد، زیرا لنین اعتقاد داشت که کلیه سازمان ها در ذات و نهان خود سیاسی میباشند حتی اگر در اساسنامه آنها صراحتا بر غیر سیاسی بودن آنها تاکید شده باشد. از فرضیه لنین چنین نتیجه حاصل میگردد که باید نسبت به تمام گروه ها، نهاد ها و سازمانهای مستقل سوءظن و بد گمان بود. برای مثال، در سال 1928 دیمتری لیخاچف (Dmitri Likhachev) استاد برجسته نقد ادبی به دلیل شرکت در مباحث فلسفی که در مورد شرح حال فیلسوفان یونانی بطور دوره ای برگزار میشد، بازداشت شد و به زندان افتاد. او در زندان با سرپرست پیشاهنگان پسر پتروگراد آشنا گردید که او هم به جرم اینکه این سازمان مورد سوء ظن مقامات اروپای شرقی قرار گرفته بود، بازداشت و زندانی شده بود.

بدون تردید اساس و بنیان تفکر لنینیسم بر پایه سوء ظن نسبت به ارکان "جامعه مدنی" قرار داشت. فینکل در این مورد مینویسد که حتی زمانیکه رهبر بلشویک ها در دهه 1920 اقتصاد آزاد را تجربه کرد (در خلال "برنامه جدید اقتصادی" لنین) با این وجود از فعالیت نهاد های ادبی، فلسفی و ... مستقل ممانعت بعمل می آمد. حتی برای مارکسیست های راستین تجارت آزاد نسبت به فعالیت های انجمن ها و نهاد های مستقل غیر سیاسی مانند گروه های ورزشی و یا هنری ارجحیت داشت. این ارجحیت در زمان لنین، استالین، خرشچف و برژنف به موازات تهدید و ارعاب فعالین جامعه مدنی حفظ شد و تا دهه هفتاد و هشتاد ادامه پیدا کرد.

کمونیست های اروپای شرقی نیز این سوء ظن و بد گمانی نسبت به ارکان جامعه مدنی را از روس ها به ارث برده بودند. آنان یا خود مستقیما در آن سیستم فکری تعلیم و تربیت شده و یا دوره های کارآموزی و حرفه ای خود را در سازمانهای امنیتی و پلیسی روس ها گذرانده بودند و یا از دستورات سفرای شوروی و مقامات دولتی این کشور پیروی میکردند. برای مثال، در چندین مورد مقامات دولتی شوروی مستقیما به مقامات کشورهای اروپای شرقی دستور میدادند تا آنان از فعالیت بعضی از سازمان ها ممانعت بعمل آورند. یک نمونه از این دستورات، ممنوع اعلام کردن فعالیت گروه های کوهنوردی در آلمان شرقی به فرمان روس ها بود. در بسیاری موارد ارعاب، تهدید، ضرب و جرح، بازداشت و زندانی کردن فعالین مدنی در کشورهای کمونیست اروپای شرقی شدیدتر از کشور مادر صورت میگرفت.

در سالهای میان 1945 تا 1948 که هنوز برگزاری انتخابات عمومی فرمایشی در مجارستان و لهستان انجام میگرفت، احزاب "قانونی" بهمراه نهاد های اجتماعی که از سوی دولت به رسمیت شناخته شده بودند همواره مورد تهدید و ارعاب قرار میگرفتند. در ماه های اول اشغال آلمان توسط روسها، رفقای روسی تلاشی برای توقف مراسم مذهبی بعمل نمی آوردند اما بعدها آنان با گردهمائی های مذهبی در کلیسا و دیگر اجتماعات مذهبی و یا گردهمائی اعضاء موسسات خیریه که در رستوران ها و یا مکانهای عمومی مانند پارک ها صورت میگرفت شدیدا برخورد کردند.

بعد از پایان جنگ بعضی از کشورها تحت تاثیر دکترین بلشویک ها قرار گرفتند و روش  های آنان را در امور اداره کشور اعمال کردند. چین کمونیست و کره شمالی دو کشوری بودند که حتی در سرکوب و انهدام سازمان های مردم نهاد از روس ها پیشی گرفتند. همچنین دیکتاتوری های کشور های عربی مانند لیبی و عراق از سیاست های بلشویک ها در مورد سرکوب ارکان جامعه مدنی پیروی می کردند. معمر قزافی ضمن انهدام کلیه سازمان های مردم نهاد و مستقل حتی اجازه تشکیل یک حزب واحد دولتی را نمی داد. در این کشورها فقط مساجد بودند که نسبت به آنها کنترلی صورت نمی گرفت. در نتیجه، فقدان سازمان های مردم نهاد مستقل و آزاد، اسلام رادیکال را در این کشور ها بوجود آوردند.

خشکاندن ریشه های دگر اندیشی و سرکوب دگر اندیشان

واقعیت آنست که سرکوب همه جانبه ارکان جامعه مدنی از سوی اتحاد جماهیر شوروی و مستعمره های آن و نیز روش همانند سازی سازمان های مردم نهاد بوسیله بلشویک ها، نظام کمونیسم را در جهان منحصر بفرد و بی مانند ساخت. گرچه آرمان خواهی نظام فاشیسم هیتلری در سرکوب نهاد های جامعه مدنی مانند کمونیسم بود اما هیتلر مدت زیادی بر مسند قدرت قرار نداشت تا بتواند بطور کامل ارکان جامعه مدنی آلمان را از میان بردارد. اما بلشویک ها برای حذف احزاب سیاسی، شرکت های تجاری خصوصی، سازمانهای مردم نهاد و مستقل، زمان کافی داشتند. آنها  حتی وجود انجمن های فرهنگی، باشگاه های ورزشی و هنری و موسسات خیریه را که زیر چتر دولت قرار نداشتند، تحمل نمیکردند. بدیهی است لنین تصور نمیکرد که تلاش برای سلطه و کنترل همه جانبه ارکان جامعه به تمامیت خواهی بلشویسم و یا کمونیسم منجر میگردد و سرانجام رژیم آنان را با مخالفت بالفعل توده مردم روبرو میسازد. رویدادی که در آخرین دهه قرن بیستم اتفاق افتاد. زیرا یک حکومت تمامیت خواه و خودکامه مجبور است بر یکایک امور زندگی مردم نظارت داشته باشد و برنامه های از پیش تهیه شده را به آنها از جمله کارگران دیکته نماید. برای مثال، در سال 1953 کارگران آلمان شرقی به دلیل شرایط نامساعد کار دست به اعتصاب زدند. دولت که قاعدتا میبایست به حل مشکلات آنان بپردازد اعتصاب آنها را خارج از برنامه های دیکته شده دانست و آنرا عملی ضد حکومتی فرض کرد و به سرکوب وحشیانه آن پرداخت. 

رژیم تمامیت خواه و خودکامه به نقاشان دیکته میکند که آنها چه تصویری را باید بر بوم خود ترسیم کنند، به نویسندگان حکم میکند که آنان چه مطالبی را باید بنویسند، به ناشران فرمان میدهد که آنها چه کتاب هائی را باید منتشر کنند و حتی شهروندان را به خواندن کتابهائی که مورد نظر دولت است مجبور می سازد  و به شاعران ... و به آهنگسازان .... و به فیلم سازان و ... تحکم میکند که چه شعری بسرایند، چه آهنگی بنوازند و چه فیلمی بسازند. دولت تمامیت خواه و خودکامه است که تعیین میکند یک شهروند در چه سازمانی و یا نهادی باید عضو گردد. حال اگر شهروندی برای آرامش درون به عرفان روی آورد و یا جهت تسلط و مهارت ذهنی به یوگا پناه آورد، اقدامی ضد رژیم انجام داده است و باید مجازات شود. بدون تردید و در چنین شرایطی اگر انبوه مردم تصمیم بگیرند که به یک سازمان و تشکلی مستقل بپیوندند، همانطور که در سال 1981 ده میلیون لهستانی به اتحادیه همبستگی(7) پیوستند، رژیم تمامیت خواه در مرحله فروپاشی قرار میگیرد.

در همان زمان مخالفین سیاسی رژیم های تمامیت خواه و خودکامه نقطه ضعف درونی و پاشنه آشیل چنین نظام های حکومتی از جمله نظام لنینیستی را بخوبی تشخیص داده بودند و نسبت به آن هشدار می دادند. در سال 1978 واتسلاو هاول (Vaclav Havel) مخالف سیاسی و مشهور اهل چک در مقاله روشنگرانه خود با عنوان "قدرت بی قدرتان" (8) نوشت که: "دولتمردان چکسلواکی میباید از قدرت بی قدرتان خود دست بردارند و به واقعیت های زندگی روی آورند" او همچنین به شهروندان پیشنهاد کرد که آنان از شرایط و وضعیت موجود که دولتمردان با وسواس و تردید در جهت حفظ سلطه و کنترل خود بر مردم مشغول میباشند، استفاده کنند و برای تغییر وضع موجود به وضع مطلوب اقدام نمایند. اگر حکومت تلاش کند که همه جوانب زندگی و فعالیت شهروندان را کنترل کند، هر شهروندی حق دارد برای حفاظت از خود و دیگران به زندگی آزاد و مستقل اجتماعی بیاندیشد که شامل خود سازمان دهی مستقل و تشکیل سازمان های مردم نهاد  میباشد."

باید توجه نمود که در شرایط "قدرت بی قدرتان" بود که مجارستانیها انجمن های مستقل سخن را ایجاد کردند و چک ها گروه های موزیک جاز براه انداختند و لهستانیها به گروه های "سپاهیان دیده بان" پیوستند، گروه هائی که سرانجام به تشکیل اتحادیه همبستگی منجر شد. به سخنی دیگر در شرایط "قدرت بی قدرتان" بود که جوانان در هر کوی و برزنی موزیک راک (rock) مینواختند، مجامع شعر خوانی برپا میکردند، سمینارهای فلسفی زیرزمینی تشکیل میدادند، به مکان های مذهبی میرفتند و در مورد رهبران و دولتمردان جوک میساختند. بدیهی است در یک سیستم حکومتی تمامیت خواه تمام موارد مذکور اقدامی سیاسی و ضد دولتی محسوب میشود، در حالیکه در جوامع مدنی، اموری عادی، پیش و پا افتاده و طبیعی بنظر میآید.

در سال 1956 انجمن های سخن در مجارستان به آهستگی گسترش یافتند که به قیام عمومی مردم علیه دولت استالینیستی "جمهوری خلق مجارستان" منجر شد.

در سال 1980 اتحاد همبستگی توانست حکم قانونی و رسمی جهت فعالیت های علنی خود بدست آورد، فعالیت هائی که در یک سال و نیم قبل توسط حکومت نظامی شدیدا درهم کوبیده شده بود.

در سال 1989 گروه های معترض آلمان شرقی همراه با فعالین سازمان های مردم نهاد راهپیمائی های متعدد و اعتراضی در شهر لایپزیک (Leipzig) در ایالت زاکسن (Sachsen) سازماندهی کردند که به فروپاشی دیوار برلین انجامید.

زمانیکه کمونیسم به تمامی فروپاشید و عصر لنینیسم برای همیشه خاتمه یافت، امکان دوباره تشکیل سازمان های مردم نهاد آزاد و مستقل در کشورهای اروپای شرقی و مرکزی فرا رسید. البته باید اذعان کرد که گفتن تشکیل سازمان های مردم نهاد آزاد و مستقل آسانتر از ایجاد آن میباشد. زیرا تشکیل نهادهای اجتماعی و مدنی آزاد و مستقل، موسسات خیریه داوطلبانه، تاسیس شرکت های خصوصی و یا باشگاه های ورزشی غیر دولتی در کشورهائی که سالیان دراز تحت سلطه رژیم های تمامیت خواه و خودکامه قرار داشتند و شهروندان آن از استقلال فکری و سیاسی برخوردار نبودند و همواره کلیه فعالیت های آنان تحت نظارت و کنترل دولت قرار داشت، کار آسانی نیست. به عبارت دیگر شهروندان اتحاد جماهیر شوروی که بیش از هفتاد سال تحت سیطره نظام تمامیت خواه کمونیسم قرار داشتند و کشورهای اروپای مرکزی بمدت چهل سال سلطه چنین نظامی را تحمل کرده بودند، نه دانش تاسیس سازمانهای مردم نهاد، آزاد و مستقل در یک جامعه مدنی را داشتند و نه تجربه آنرا.

شهروندان ممکن است از نعمت آزادی برخوردار گردند و بخواهند به هر حزب و دسته و گروهی بپیوندند اما آنان که از دیرباز به روش و منش استبداد خوی کرده اند، سازمانها و احزاب سیاسی ضعیف و عموما خود محور تاسیس میکنند. بدون تردید شهروندان نسبت به فقر عمومی احساس انزجار و نفرت میکنند اما آنان نمیدانند که چگونه میتوانند بدون کمک دولت با فقر عمومی مبارزه کنند. آنها باید روند طولانی و بعضا دشواری را جهت شناخت ساختارها و مکانیزم جامعه مدنی طی کنند و در این راه تجربه کسب نمایند تا بتوانند به ساختن جامعه مدنی دست یابند. بعضی از جوامعی که تحت سلطه رژیم های تمامیت خواه قرار داشتند به آهستگی و در شرایطی مسالمت آمیز موفق شدند که خود را با واقعیت های جدید تطبیق دهند و در راه آزادی فرد و عدالت اجتماعی گام های موثری بردارند و بعضی دیگر از آنها در نیمه راه  با مشکلات عدیده ای روبرو گشتند. بدیهی است که میان جوامعی که برای ساختن جامعه مدنی اهتمام میورزند و جوامعی که در این راه سستی و ضعف نشان میدهند تفاوت های تاریخی، فرهنگی قابل توجهی وجود دارد.

رفتار شهروندانی که مدتهای مدیدی تحت سیطره رژیم های تمامیت خواه و مستبد قرار داشتند، بعد از فروپاشی این رژیم ها، رفتاری شگفت انگیز در مقابل ارکان جامعه مدنی نشان دادند. شهروندان اتحاد جماهیر شوروی و بعضی از شهروندان بلوک های مربوط به آن در آغاز ساختن ارکان جامعه مدنی مانند تشکیل سازمان های مردم نهاد دچار شک و تردید و سوء ظن بودند. برای مثال، در سال 1989 روزنامه ای مستقل وابسته به یکی از انجمن های اهل قلم مقاله ای در انتقاد از دولت منتشر نمود برای بیشتر مردم روسیه انتشار چنین مقاله ای عجیب و باورنکردنی می نمود. زیرا باور انتقاد کردن از دولت برای آنان که هفت دهه زیر سلطه کمونیسم روز را به شب و شب را به روز سپری کرده بودند سخت و دشوار بود. برای آنها تشکیل یک موسسه خیریه مستقل از سوی مردم و بدون دخالت دولت با هیچ منطقی قابل پذیرش نبود. آنان از یکدیگر می پرسیدند که انگیزه این افراد در تاسیس یک موسسه خیره چیست؟  در این جوامع وقتی احزاب و گروه های سیاسی احساس کردند که در نشر افکار و عقاید خود آزاد میباشند، بطور ناهنجار و بدور از رعایت اخلاق سیاسی عمل کردند. آنان با انگ زدن و تهمت و افترا بستن به یکدیگر پرداختند و هواداران آنها نیز در مجامع عمومی یقه درانی میکردند و با فریاد میخواستند حرف خود را به کرسی بنشانند.  اما در بعضی دیگر از همین نوع جوامع مانند جامعه لهستان بعد از پایان سلطه حکومت تمامیت خواه وابسته به شوروی توانستند سازمانهای مردم نهاد مستقل ایجاد کنند. این سازمانها نه تنها وجود خود را در اتحادیه همبستگی نشان دادند بلکه تعداد بسیاری دیگر از گروه ها و انجمن های مانند انجمن نویسندگان، سازمانهای کلیسائی و موسسات خیریه مستقل ایجاد کردند. لهستانیها در سال 1989 ایجاد سازمان های مردم نهاد را حق قانونی مردم می دانستند و به همین علت قانون آنرا به تصویب رساندند. در مقابل شهروندان روسی همانطور که پیش تر بیان شد با ظن و گمان به چنین سازمان هائی می نگریستند. بدتر از همه این بود که بعد از دوره کوتاه فترت یلتسین (Yeltsin) افرادی که در ابتدای دهه سال 2000 بر مسند قدرت نشستند بطور گستاخانه ای دشمنی با خواست عمومی مردم را پیشه خود کردند. پوتین (Putin) رئیس جمهور روسیه با بیشتر مفاهیم آزادی و استقلال نهادهای مدنی مخالفت میورزید و نهاد هائی را ایجاد کرد که مسئولین آنها وابسته به کمیته امنیت دولتی (KGB) سابق بودند و دانش و تجربه خود را از سیستم گذشته کسب کرده بودند. آنان همواره درصدد سرکوب سازمانهای مردم نهاد مستقل برمی آمدند و برای جلوگیری از هر رویداد غیر مترقبه ای به هیچ نوع فعالیت مستقل اجازه نمی دادند. باند پوتین اقتصاد روسیه و بازار تجارت خارجی این کشوررا قبضه کرده است و در بُعد سیاسی هر نوع انتخابات عمومی را در پشت صحنه سازماندهی می کند. پوتین و همقطاران او بخوبی آموخته بودند که سازمان هائی که تحت کنترل دولت قرار نداشته باشند بمثابه پایگاه هائی هستند که دشمن در آن رخنه و نفوذ میکند. پوتین که خود مقام مهمی در نظام کمونیست اتحاد شوروی بعهده داشت با این فرضیه ها آشنا بود. هنگامی که او در سال 1989 افسر کمیته امنیت دولتی در درسدن (Dresden) بود از نزدیک شاهد اعتراضات خیابانی مردم بود که چگونه با خشم و غضب اداره مرکزی امنیت آلمان شرقی (Stasi) را غارت میکردند.  اینک او افسر کمیته امنیت دولتی و پلیس مخفی در آلمان شرقی نیست. او رئیس جمهوری است که پیرامونش را همکاران قدیمی اش احاطه کرده اند، افرادی که در سیستمی آموزش دیده اند که او دیده است و همانگونه می اندیشند که او می اندیشد.

گرچه تعجب آور است اما باید اذعان نمود که بازگشت کمیته امنیت دولتی به قدرت، توانست به آرامی کلیه گروه ها، سازمان ها و نهاد های مردمی مستقل روسیه را یکی بعد از دیگری از صحنه حذف کند. در نوامبر سال 2012 مجلس روسیه (Duma) قانونی به تصویب رساند که بر اساس آن هر سازمان، گروه، انجمن و نهادی که از غرب کمک دریافت میدارند "عامل بیگانه" تلقی می شوند. عامل بیگانه در فرهنگ سیاسی یعنی جاسوس که باید به شدت مجازات گردد. سرویس امنیت فدرال روسیه (FSB) علیرغم شنودهائی که در سازمان های مردم نهاد تعبیه کرده بودند، نتوانست سندی دال بر جاسوس بودن سازمان های مردم نهاد ارائه دهد اما با این وجود یا بیشتر آنها را منحل کردند که در میان آنها موسسات فرهنگی و هنری و حتی درمانی قرار داشت و یا از کشور اخراجشان نمودند. در میان سازمان های اخراجی، سازمان یادبود (Memorial) قرار داشت، سازمانی که در مورد دفاع از حقوق بشر و گردآوری تاریخ جنایات استالینیزم فعالیت میکرد.

از دیگر سازمان های اخراجی از روسیه بنیاد دیناستی (Dynasty) بوده است، بنیاد خیریه ای که بطور رایگان مواد درسی ریاضی و علوم را آموزش میداد. مجلس دوما قوانین بیشتری در این مورد تصویب کرد که به دولت اجازه میداد از فعالیت سازمان های بیگانه "نامطلوب" ممانعت بعمل آورد. در میان این سازمان های "نامطلوب" سازمان بین المللی ناظران حقوق بشر و عفو بین المللی قرار داشت. تحت لوای همین قانون، سازمانها و نهاد های روسی که با سازمان های "نا مطلوب" همکاری میکردند، به مجازات رسیدند.

جامعه روسیه که مدتهای طولانی با سازمان های امنیتی- اطلاعاتی نظام سابق سروکار داشت امروز همراه با ترس همان نوع سازمان های امنیتی سابق را در مقابل خود مشاهده میکند. بنابراین تعجبی ندارد که پیوستن شهروندان روسی به سازمان های مردم نهاد، آزاد و مستقل بسیار محتاطانه و هزینه بردار است. زیرا در این کشور فقط سازمان هائی "قانونی" میباشند که از ناحیه دولت مورد تائید قرار گرفته باشند. بدیهی است تا زمانیکه دولتمردان روسیه تفکر بلشویکی خود را رها نکرده اند وضعیت جامعه روسیه بر همین منوال باقی میماند.

اینک پرسش در این است که آیا جوامعی که پیش تر تحت سیطره حکومت های ایدئولوژیک نظام لنینیسم قرار داشتند، مسیری همانند روسیه امروزی را طی کرده اند؟ پاسخ به این پرسش آری و نه میباشد. کشورهای پیشین بلوک شرق که به احیا و بازگشت دیکتاتوری نه گفتند کشورهائی بودند که به تحولات دموکراتیک روی آوردند. برای مثال کشورهای اروپای مرکزی و ناحیه بالتیک، عضویت اتحادیه اروپا را پذیرفتند، عضویتی که یکی از شرایط آن آزادی فعالیت احزاب، گروه ها و سازمان های اجتماعی و سیاسی است. (گرچه نخست وزیر مجارستان ویکتور اوربان (Viktor Orban) علیه سازمان های مستقل مجارستان که از خارج از کشور تامین مالی میشوند شدیدا موضع گرفته است)  همچنین مردم اوکراین توانستند خود را از برنامه های دیکته شده دولتی رها سازند و به سنت های دیرینه "خودیاری" و تاسیس نهاد های مردمی روی آوردند.

اما کشورهای بلا روس، آسیای مرکزی، چین، کوبا، قسمتی از آفریقا، بیشتر کشورهای عربی و ایران هنوز با تفکر "بلشویکی" اداره میگردند. زیرا رهبران این کشورها بر این باورند که نهادهای مدنی، آزاد و مستقل برای نظام تمامیت خواه و یکپارچه مرکزی تهدیدی خطرناک بشمار میآیند. مثال بارز در این مورد ایران میباشد. گرچه این کشور در درازنای تاریخی خود هیچگاه دارای نظام لنینیسم نبوده است اما طی قرون متمادی همواره انواع نظام های تمامیت خواه، خودکامه و مستبد را تجربه کرده است. انقلاب سال 1979 در این کشور بوقوع پیوست و نوید ازمیان رفتن استبداد دیرینه را به مردم میداد. اما رهبران تمامیت خواه این کشور در فردای پیروزی انقلاب و برای حفظ قدرت، اصول لنینیسم، استالینیسم را با رنگ و لعاب مذهبی یک به یک پیاده کردند. آنان صریحا اظهار کردند که: "الان ما گرفتار سرنیزه نیستیم، گرفتار قلم هستیم" (9) و در نتیجه به مبارزه علیه "قلم های مسموم" پرداختند و به بهانه دفاع از دستاوردهای انقلاب سازمان های نو بنیاد مردم نهاد، احزاب سیاسی، سندیکاهای کارگری، کانون نویسندگان، موسسات فرهنگی مستقل را از طرفی منحل کردند و از طرف دیگر سازمان های همنام و همانند به روش بلشویک ها دائر کردند.

این طنز تاریخ است که با وجود آنکه بیشتر اهداف مهم سیاسی، اقتصادی، اجتماعی رژیم های تمامیت خواه از نوع لنینیسم، استالینیسم با شکست فاحش روبرو گشته و تئوری آنها تحت انقلاب جهانی و یا صدور انقلاب بی اعتبار شده است، هنوز عقاید تنگ و محدود لنین در مورد نهاد های جامعه مدنی در پایتخت های کشورهائی چون پکن، قاهره، هاوانا، مینسک، پنوم پن، تاشکند و تهران ... وجود دارد.

منابع:

1- اُورولیان: وضعیت و شرایطی را که جورج اورول در کتاب 1984 توصیف میکند، میباشد و آن رفتارها و سیاست های کنترل شده ایست که حکومت های تمامیت خواه و سرکوبگر مدرن از طریق تبلیغات، شنود، شایعات و اخبار نادرست جهت سرکوب مخالفین خود ایجاد میکنند.

2- ادموند برک (۱۷۹۷- ۱۷۲۹): سیاست‌مدار، نظریه ‌پرداز فلسفه سیاسی، سخنور ایرلندی، عضو حزب ویگ، نماینده پارلمان بریتانیا از ۱۷۶۵ تا پایان عمر بود. انتقادهای او به عقلانیت سیاسی و مخالفتش با رادیکالیسم انقلاب فرانسه که در کتاب سال ۱۷۹۰ او با نام "تأملاتی دربارهٔ انقلاب فرانسه" بازتاب یافته است، بسیار شناخته میباشد. ارزش انتقادهای برک از انقلاب در سراسر قرن بیستم پایدار بوده است. از نظر او نگرش‌های انقلابی گرچه جهانی بهتری را برای آیندگان ترسیم میکنند، اما در عین حال به توسعه تفکر خشونت‌گرا و سلطه‌جو منجر می‌شوند.

3- الکسی دو توکویل (۱۸۵۹- ۱۸۰۵میلادی): یکی از مهمترین متفکران قرن نوزدهم فرانسه است. وی تاریخ‌دان، حقوق‌دان، فیلسوف، سیاست‌مدار و یکی از موسسین جامعه‌شناسی و علم سیاست امروزی بوده است. یکی از مسائل اصلی مورد توجه او "دموکراسی" و "آزادی" در فرانسه بعد از انقلاب و آمریکا است که در دو کتاب مهم وی، انقلاب فرانسه و رژیم پیش از آن و دو جلد تحلیل دموکراسی در آمریکا بررسی شده است. برخی از اندیشمندان، دو جریان اصلی نیمه اول قرن نوزدهم را "لیبرالیسم سیاسی توکویل" در مقابل "مارکسیسم" می‌دانند.

4- رابرت پتنم (  میلادی۱۹۴۱) آمریکائی و یکی از استادان دانشگاه هاروارد است و کتابی با عنوان "ساختار دموکراسی در سنن مدنی ایتالیای مدرن" دارد.

5- استوارت فینکل: استاد دانشگاه فلوریدا در آمریکا و محقق در زمینه روس و تاریخ شوروی است. کتاب او در این زمینه با عنوان "در جبهه ایدئولوژیک - روشنفکران روسی و ساخت قلمرو عمومی شوروی" منتشر شده است.

6 - V.I.Lenin, quoted tn the Communist Party of the Soviet Union (Bolsheviks) Is the Leading and Guiding Force of Soviet Society (Moscow: Foreign Languages Publishing House, 1951)

7- اتحادیه همبستگی سولیدارنوشچ (Solidarność) و یا اتحادیه مستقل خودگردان اتحادیه‌های کارگری: اتحادیه‌ای سراسری و دربرگیرنده همه اتحادیه‌های صنفی و کارگری لهستان بود که در سال ۱۹۸۰ برای دفاع از حقوق کارگران و کارمندان تشکیل و سپس تا سال ۱۹۸۹ به هسته اصلی مقاومت عمومی در برابر حکومت لهستان تبدیل شد. مردم لهستان با حلقه زدن بر گرد این تشکیلات آن را به نماد مبارزه خویش در راه آزادی تبدیل نمودند. هسته‌های اولیه اتحادیه همبستگی بر پایه فعالیت کمیته‌ها و شوراهای اعتصاب (به خصوص کمیته اعتصاب در کارخانه کشتی‌سازی گدانسک) شکل گرفت. این کمیته‌ها پس از گردهم آمدن به دلیل داشتن اهداف مشترک، پایه‌گذار اتحادیه همبستگی شدند.

8- http://vaclavhavel.cz/showtrans.php?cat=clanky&val=72_aj_clanky.html&typ=HTML

https://www.iranrights.org/fa/library/document/2886

9- سخنان ایت اله خمینی، صحیفهٔ نور، جلد 7 ص 23

ن. نوری زاده

 

نظرات (0)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
به این مطلب امتیاز دهید:
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید

چاپ   ایمیل

مطالب مرتبط

برچسب‌ها:
اشتراک‌گذاری در شبکه‌های اجتماعی