فرودستی زنان

یکی از مهمترین میراث فرهنگی دوره ویکتوریا(1) نشرآثار جان استوارت میل (Johan Stuart Mill) میباشد. این آثار موضوعات کلی و متنوعی چون منطق، ریاضی، تاریخ، اخلاق، ادبیات، اقتصاد و نیز نظرات سیاسی او را شامل می شود که هرکدام از آنها در نوع خود تاثیرات شگرف و بحث انگیزی در جوامع غربی بر جای نهاده است. برای مثال، یکی از آن تاثیرات، چیرگی نظریه های میل بر فلسفه حقوقی دنیای انگلیسی زبان غرب است که امروزه  بوضوح مشاهده میگردد.

جان استوارت میل در خرد سالی تحت تعلیمات شدید و سخت گیرانه پدر خود جیمز میل (James Mill) و دوست او جرمی بنتام (Jeremy Bentham) قرار گرفت تا بتواند در آینده وارث شایسته نظریه فلسفی، سیاسی و اخلاقی فایده باورانه (Utilitarianism) آنان شود.

بنا بر نظریه فایده باورانه، معیار هر عمل و تدبیر امور باید بر اساس " فراهم نمودن بیشترین سعادت برای بیشترین افراد" سنجیده می شود. میل جوان گرچه تحت تاثیر تعلیمات مستقیم و شبانه روزی پدر و جرمی بنتام قرار گرفته بود اما به آسانی تابع نظرات آنها نگشت و نظریه فایده باورانه آندو را با نظرات و تعابیر خود در آمیخت و آنرا بصورت یک نظریه برجسته و قابل قبول تبیین نمود. او باور داشت که محک سنجش هر رفتار، خواه فردی باشد و یا خواه اجتماعی، ابتدا می بایست بر مبنای رضایت افراد و بیشترین برخورداری آنان از رفاه و سعادت ارزیابی شود. همچنین او معتقد بود که نظام حکومتی که در نتیجه مشارکت مردم تعیین می شود، وظیفه دارد که آزادی افراد جامعه را به عنوان یکی از اهداف بنیادین تضمین و تامین نماید.

جان استوارت میل بر خلاف نظر و اندیشه حاکم که اعمال قانون مجازات عمومی را برای خیر و صلاح کلی افراد جامعه،  در مقابل ناهنجاری ها و نابسامانی ها واجب می دانست، معتقد بود که قانون بدین منظور تدوین نگشته است که از صلاح دید و اصول اخلاقی اکثریت در مقابل اقلیت محافظت کند بلکه قانون باید حقوق فرد را در برابر جمع که میل، آنرا استبداد اکثریت بر اقلیت میخواند، محافظت نماید. در این میان اگر آزادی فرد باعث صدمه رسیدن به افراد دیگر شود باید طبق این استدلال که " آنچه یک فرد به بهانه آزادی در جامعه بدست میآورد، معادل آزادی فرد دیگری باشد که آنرا از دست میدهد، آزادی عمل آن فرد به دلیل آسیب رساندن به دیگری محدود میگردد." به سخنی دیگر، از نقطه نظر میل وظیفه حکومت آشتی دادن و هماهنگ نمودن آزادی یک انسان با انسان دیگر در جامعه است تا آنان بتوانند در کنار هم با صلح و آرامش زندگی کنند.

بهرحال در این مقدمه قصد بر آن نیست که به بررسی آراء و عقاید جان استوارت میل پرداخته شود بلکه همین قدر شایسته است که از دیدگاه فایده باورانه او یعنی رضایت درونی اکثریت افراد در برخورداری از رفاه، سعادت، آزادی و اختیار فرد در جامعه همراه با اصل عدالت آگاه شویم و این دیدگاه را محور اصلی باور فمنیستی  (2) او بدانیم.

 رساله فرودستی زنان (The Subjection of Women) در سال 1861 و همزمان با کتاب تاملاتی درباره حکومت انتخابی (The Consideration of Representative Government) نوشته شد اما در سال 1869 منتشر گردید. "فرودستی زنان" به محض انتشار مورد توجه عموم قرار گرفت و بسرعت به زبانهای فرانسه و آلمانی برگردانده شد. با وجود استقبال شگرف، این رساله از واکنش های منفی و انتقادات تند بدور نماند تا جایی که جیمز استفان (James Stephen) در کتاب آزادی، برابری و برادری نوشت که : " من با این رساله از اولین تا آخرین جمله اش مخالفم" (3) زیگموند فروید نیز(Siqmund Freud) مخالف ترجمه این رساله به زبان آلمانی بود و باور داشت که جان استوارت میل در مورد سرنوشت زنان دچار اشتباه فاحش شده است زیرا او در نیافته است که:" طبیعت، سرنوشت زن را پیشاپیش بر معیار زیبایی، فریبندگی و ملاحت، تعیین کرده است". (4) در مقابل این مخالفت ها چند تن از فمنیست های آن دوره مانند الیزابت کدی استانتون ( Elizabeth Cady Stanton) بیدرنگ به دفاع از میل برخاستند و اورا اولین مردی دانستند که توانسته بود علت فرودستی زنان را بدرستی دریابد. خانم استانتون در مورد رساله فرودستی زنان جان استوارت میل نوشت که: " خواندن این رساله آنچنان بمن لذت و آرامش بخشید که قبلا هرگز از خواندن کتابهای دیگر چنین لذاتی نصیبم نشده بود". (5) علیرغم اینگونه واکنشها و اظهار نظر ها، رساله فرودستی زنان در سالهای قرن بیستم نه تنها مورد توجه قرار نگرفت بلکه حتی   توسط شاگردان و طرفداران میل هم مورد اعتنا واقع نشد. در اواخر قرن بیستم و با تولد دوباره فمنیسم رساله میل به عنوان سنتزی (Synthesis) در باره موضوع زن مطرح گشت.

بنظر نگارنده مفاد رساله فرودستی زنان به چهار دلیل قابل توجه و بررسی میباشد. نخست آنکه این رساله اثری مهم در مورد تئوری فمنیسم میباشد که بوسیله یکی از بزرگترین تئوریسین های سنتی فلسفه سیاسی غرب به رشته تحریر در آمده است. به سخنی دیگر در فلسفه سیاسی- سنتی غرب، نه تنها به حقوق سیاسی اجتماعی زنان توجهی نمیشد بلکه تبعیت و تسلیم محض آنان در برابر سلطه مردان شدیدا تاکید و توجیه می گشت.

دوم، گرچه رساله فرودستی زنان در سال 1861 نوشته شده بود اما میل انتشار آنرا تا زمانی که شرایط سیاسی- اجتماعی جامعه انگلستان برای طرح چنین موضوعی مهیا نگشته بود، به تاخیر انداخت. در سال 1869 تغییر و تحولات محسوسی که در جامعه انگلستان قرن 19 پدید آمد، زمان مناسبی برای انتشار این رساله فراهم شد و انتشار آن به عنوان یک اثر تئوریک در مورد مطالبه حقوق زنان تاثیر شگرفی بر جامعه نهاد.

جان استوارت میل تنها به ارائه نظری نسبت به موضوع زنان بسنده نکرد بلکه او بطور عملی در دفاع از حقوق زنان برخاست. او در سال 1868- 1865 که عضو پارلمان بود دفاع از حقوق زنان را جزئی از وظائف نمایندگی خود میدانست و در این رابطه با تلاش و جدیت چندین پیشنهادات اصلاحی به مصوبات مجلس ارائه داد.

سوم، موضوع های رساله فرودستی زنان محصول یک دهه از تفکرات جان استوارت میل بشمار میآید و بسهولت میتوان رگه های اصلی افکار سیاسی- فلسفی او را در این اثر مشاهده نمود. برای مثال، موضوع های بحث میل در این رساله ادامه بحث هایی میباشد که در کتاب "درباره آزادی" (On Liberty) مطرح شده بود، منتهی اینبار بحث آزادی واختیار فرد به ترمیم شخصیت و هویت زن که به باور میل یکی از بنیادی ترین موضوع در روند بهبود هویت انسان است تخصیص دارد. البته دیگر بحث های اصولی و بنیادین، عقاید اجتماعی و تئوری های سیاسی میل را در کتابهای او مانند نظریه "فایده باوری"  و" تاملاتی در باره حکومت انتخابی"  و نیز رساله در باره " توکویل  ( (Tocquevilleمیتوان یافت.

چهارم، فرودستی زنان بیان کامل آراء و اندیشه های جان استوارت میل در مورد فمنیسم است که با مطرح کردن پرسشهای اساسی، تلنگری به ذهنیت های از پیش شکل گرفته و سنتی وارد میسازد. پرسشهایی که جنبش فمنیسم در اواخر قرن بیستم دگر بار دچار آنها شده بود. برای مثال، اختلافات اساسی میان زن و مرد چیست؟ و ما چه اندازه از این اختلافات آگاهیم؟ و یا علل طبیعی سرکوبی زنان به چه علت است؟ آیا مردان و زنان نسبت به موضوعات اخلاقی، سیاسی و اجتماعی تفکری جداگانه و متمایز از یکدیگر دارند؟ اگر چنین است موارد بنیادین این اختلافات  چیست؟ و آیا با وجود چنین اختلافاتی می توان به حقوق برابر میان آنان دست یافت؟ آیا تقسیم کار در جهت آزاد ساختن و برابر نمودن زنان با مردان در خانواده ضرورت دارد؟

بی تردید، ممکن است که دانشجویان، فمینیست ها و مدافعان تساوی حقوق زنان با بحث ها و نتیجه گیری های جان استوارت میل موافق نباشند اما آنان می توانند از نظرات سیاسی و آراء و اندیشه های فلسفی او در این رساله استفاده شایان نمایند.

زمینه های تاریخی:

جامعه انگلستان در قرن نوزدهم با دو موضوع اساسی رویاروی بود. یکی از آن موضوعها تلاش در جهت به رسمیت شناختن حق رای برای عموم از جمله زنان بود و دیگری قانونی نمودن اتحادیه های صنفی و کارگری. به عبارت دیگر جامعه انگلستان در التهاب وسعت بخشیدن حق رای و انتخاب برای کلیه شهروندان و نیز بهبود شرایط کار و دستمزد از طریق به رسمیت شناختن اتحادیه های صنفی و کارگری قرار داشت. در این رابطه اولین و مهمترین گام ، حق رای برابر میان شهروندان مرد عنوان شد و سپس مطالبه کلی حقوق زنان مطرح گردید که بعدها این حرکت بنام فمینیسم شناخته شد. در مرحله دوم این خواسته از طرف محافل "رادیکال انگلیس" تغییر جهت داد و به شعار تساوی حقوق زنان با مردان تبدیل گشت تا اینکه با انتشار کتاب "گفتارهائی در باره حقانیت حقوق زنان" که بوسیله مری ولستون گرافت (6) در اواخر دهه قرن 18 یعنی سال 1792 نوشته شده بود، جنبه نمایانتر و مشخص تری بخود گرفت. چنین طرح ها و خواسته هائی در اثبات و یا انکار اعاده حقوق برابر برای زنان تا سالهای 1840 مورد بحث و جدال محافل انگلیس بود. برای مثال، ویلیام تامپسون (7) و آنا ویلر (8) سوسیالیست هایی که بر این باور بودند تا زمانی که جامعه مسئولیتی در قبال کار بدون مزد در خانواده بعهده نگیرد، زنان قادر نخواهند بود به تساوی حقوق با مردان دست پیدا کنند  و فقط سوسیالیسم است که می تواند زنان را در جامعه ای که اساس آن بر رقابت های فردی استوار است، جهت دریافت مزد کار "خانه داری" بسیج نماید. ریچارد کارلیل (9) سوسیالیست رادیکال، علاوه بر تائید نظر تامسون و ویلر پیشنهاد نمود که می باید  در انجام کارهای خانه، برابری کامل میان زن و مرد بوجود آید. این گونه طرح و پیشنهادات و بطور کلی باورها از طرح اولیه یعنی مطالبه کلی حقوق زنان، فاصله داشت و از طرف چارتیست ها (10) که به رادیکال های چپ مشهور بودند و تساوی حقوق سیاسی را در سطح جهانی برای مردان می خواستند، مورد انتقاد قرار گرفت. بهر حال ایده فمنیسم - سوسیالیسم در اواسط سالهای 1840 با درگذشت رابرت اوئن (11) به خاک سپرده شد تا اینکه دگر بار در شرایط و موقعیت ضعیف تری در اواخر همان قرن با فابیانیسم (12) متولد شد.

تقریبا از نیمه قرن 19 یعنی سالهای 1850 تا کنون جنبش زنان بعهده لیبرال فمنیسم (13) میباشد. اعضاء این دبستان فکری  از طبقات بالا و متوسط جامعه اروپا و بعضی از آنها از پایه گذاران جنبش الغای برده داری بودند و در میان آنها وجود زنان  چشمگیر بود. لیبرال فمنیسم که همراه با سرمایه داری صنعتی در اروپا ظاهر شد نقطه نظرات رادیکالی نسبت به نظرات دوره ویکتوریا (Victorians) در مورد مسائل خانواده داشت و همراهی اش با سرمایه داری آن شد که این مکتب فکری روی خانواده و زندگی خانوادگی بمثابه مامن مرد تاکید کند. به سخنی دیگر لیبرال فمنیست ها خانه را سرپناهی میدانستند که میباید همسری مطیع و باظرافت محیطی آرام بخش برای شوهر و فرزندان فراهم نماید. آنان حتی این موضع را به طبقه کارگر نیز کشاندند که بدیهی بود این موضوع شباهت بسیار کمی با واقعیت زندگی آنان  داشت.

اتحادیه های کارگری که از آراء و عقاید فمنیستی اوئنیت (14) بسیار فاصله داشت، بر این باور بود که مرد موظف است مزدی بعنوان "مزد خانواده" (Family Wage) به زن که بمثابه کارگر غیر حرفه ای و ساده میباشد پرداخت کند تا بدین وسیله فضای خانه برای زن دلپذیر و مناسب گردد.

این دوره به دوره "فرشته در خانه" (15) شهرت داشت با این تاکید که اتحادیه های کارگری معتقد بودند که اگر هر تغییر و تحولی در وضعیت زنان و تابعیت سنتی آنان پدید آید وحدت خانواده از میان میرود و سرانجام خانواده متلاشی خواهد شد.

در مقابل، فمنیست های لیبرال که با این نظرات مخالف بودند، تلاش میکردند که راه حلی برای "نقش زن در خانواده" پیدا کنند اما در این زمینه از دانش و تجربه بی بهره بودند. برای مثال، آنان با "قانون امراض مسری و واگیر" (Contagious Disease Act) که در ارتباط با زنان فاحشه وضع شده بود  به دلیل اینکه این قانون آزمایش های پزشکی را فقط برای زنان اجباری کرده است و نه برای مشتریان آنان (مردها) مخالفت میکردند. آنان باور داشتند که قانون آزمایش پزشکی که مختص زنان تدوین گشته است در حقیقت توهینی بر زنان محسوب میشود.

با تمام این تفاصیل و عدم تجربه و دانش لازم، اهداف اصلی و بنیادین جنبش لیبرال فمنیسم یعنی برخورداری زنان از حق رای و دستیابی آنان به تحصیل و تحصیلات عالیه و شغل های حرفه ای و نیز الغای قوانین ناعادلانه ازدواج و تساویی حقوق زنان با مردان در تمام زمینه ها تا اواخر قرن 19 دنبال میگشت.

در دهه 1860 بنابر قوانین عمومی انگلستان زنان از هیچ گونه حق و حقوقی برخوردار نبودند. آنها بمحض ازدواج و رفتن به خانه شوهر  و برحسب شرایط جدید،  قانون "پوشش" (Covertuer)  شامل حال آنان میگشت، قانونی که زنان را تحت حمایت و سرپرستی مردان قرار میداد. طبق این قانون حق مالکیت، انعقاد قرارداد، واگذاری ، غرامت خواستن و یا دادن و حتی دریافت مزد حاصل از دست رنج آنها نه تنها سلب میگردید بلکه تمام آن حق و حقوق به شوهرانشان واگذار میشد. بدین منظور ثروتمندان برای از دست ندادن ثروت دختران خود که در حقیقت ثروت و دارائی آنها بشمار میرفت، بمحض ازدواج دخترانشان، و جهت اجتناب نمودن از انتقال ثروت آنها به شوهران، متوسل به ترفند هایی میشدند که این ترفند ها در نهایت به ضرر و زیان دختران تازه بخت تمام میشد.

زنان در این دوره به جزء برخورداری از حقوق اندکی نسبت به نگهداری فرزندان خود از دیگر حقوق انسانی در برابر خشونت های جنسی و روانی شوهرانشان محروم بودند. آنان بطور دائم در روابط زناشویی خود مورد تهدید، تحقیر و سرکوب قرار داشتند و همانطور که جان استوارت میل در این رساله اشاره کرده است، زنان انگلیسی تا سال 1857 حق طلاق نداشتند و طلاق میبایست در هماهنگی وضعیت آنها با "حکم مجلس" (Act of Parliament) انجام گیرد و فقط زنان اشراف آن هم با دشواری بسیار قادر بودند که از این امتیاز برخوردار شوند.

بعد از سال 1857 زنان از طبقات مختلف اجتماعی توانستند با شرایط ویژه ای حق تقاضای طلاق مدنی را با معیارهای دوگانه بدست آورند. برای مثال، مردان میتوانستند به سهولت زنان خود را به اتهام زنای محصنه طلاق دهند اما زنان از چنین حقی برخوردار نبودند. آنان فقط زمانیکه شوهرانشان دو زن (Bigamy)  داشتند و یا با محارم خود مرتکب زنا میشدند  و از آنها خشونت های بسیار شدید و غیر قابل انکار سر میزد حق داشتند تقاضای طلاق نمایند.

 جان استوارت میل سالها قبل از  ازدواج خود یعنی در سال 1851 با "حکم مجلس" شدیدا  به مخالفت برخاست و به همین منظور طی اعلامیه ای از کلیه حقوق خود در این مورد تا زمان وفاتش در سال 1873 صرف نظر کرد. او  نه تنها در عرصه نظری و از طریق نوشته هایش به رشد جنبش فمنیسم یاری می رساند بلکه در عمل و هنگامی که عضو مجلس بود بطور فعال در دفاع از حقوق زنان شرکت میکرد. میل گرچه در این رساله در مورد طلاق و قانون "امراض واگیر " سخنی بمیان نیاورده است اما اگر به مقاله ای که او برای خانم هاریت تایلور (16) در سال 1833-1832  بنام "درباره ازدواج "(On Marriege) نوشته بود، رجوع کنیم در خواهیم یافت که او با ارائه اسناد و مدارک به کمیسیون سلطنتی مجلس خواهان لغو قانون مزبور شده بود.(17)

جان کلام این مقاله همان است که اصول لیبرال فمنیسم بعدها بر پایه آن قرار گرفت. به عبارت دیگر آگاهی کامل از وضعیت فرودستی زنان در قوانین عمومی و تبعیض و عدم برابری حقوق اولی انسانی در جامعه و نیز  تفاوت فاحش دستمزد میان زنان و مردان، محتوی این مقاله را شامل میگردد.

چگونگی گرایش میل به فمنیسم

در اینجا باید  به عواملی که بر جان استوارت میل تاثیر گذاشت  و او را به یک فمنیست تمام عیار تبدیل کرد، اشاره نمود. بدیهی است که تاثیرات پدر و بنتام روی رشد فکری و سیاسی، اجتماعی میل قابل توجه و چشمگیر است. اما این تاثیرات با توجه به اینکه جیمز میل و جرمی بنتام به تساوی حقوق زنان در قیاس با مردان اشاراتی کرده بودند سبب آن نشد که او به  فمنیسم گرایش پیدا کند، اما این اشارات همواره با "اما و اگر" آنها همراه بود. برای مثال، بنتام نگران آن بود که ممکن است دفاع از حق رای زنان به جنبش کسب رای مردان طبقات پایین و کارگران لطمه وارد کند و آن جنبش را به خطر اندازد و یا جیمز میل عنوان میکرد  تا زمانی که خواسته زنان از طریق شوهرانشان و یا پدران آنها تامین میگردد، ضرورتی ندارد که زنان خود به تنهائی به اعاده آن حقوق و خواسته ها بپردازند. این توجیهات که بعضا بر اساس قضایای منطقی بیان میشد نه تنها میل جوان را قانع نساخت بلکه  انگیزه ای برای او ایجاد نمود تا در مقابل نظرات پدر و بنتام دلایلی را مبنی بر دفاع از حق رای زنان ابراز دارد.

در سال 1824 میل که فقط 18 سال داشت، اولین رساله خود را در رابطه با فمنیسم نوشت و سپس توانست نظراتش را در مجله Westminister Review که نشریه ای رادیکال محسوب میشد و مقالات فلسفی منتشر میکرد، ارائه دهد. او دراین مقالات  به سنت متداول و نوع نگرش و قضاوت نسبت به زنان حمله ور میشد و معیار های دوگانه در مورد مسائل اجتماعی- سیاسی و اخلاقی را به شدت به چالش میکشاند.

این چنین بود که عقاید راسخ میل در جامعه آن زمان انگلستان در دفاع از حقوق زنان میان سوسیالیست های فرانسوی و انگلیسی مانند ویلیام تامسون  و رابرت اوئن و چالز فوریه (18) وطرفداران سن سیمون (19) که میل با بسیاری از آنها از نزدیک آشنائی داشت، انتشار یافت.

دومین عاملی که تاثیر بسزائی روی آراء و عقاید جان استوارت میل در مورد فمنیسم گذاشت، روشنفکران یکتا باور رادیکال مسیحی (Unitarian Radical Intellectuals) بودند که پیشینه ای دیرین در دفاع از حقوق زنان داشتند و نظرات ولستون گرافت  را در ماهنامه "گنجینه" (The Monthly Repository) منعکس میکردند.

سومین عامل که احتمالا بیشترین تاثیر بر میل جوان بحساب میآید تاثیر زنانی چون هاریت مارتینو (20) و سارا استین(21) و هاریت گروت (22) میباشد که میل با نظرات آنها در انجمن سیاسی روشنفکران رادیکال آشنا شده بود. در میان این زنان زنی بود بنام هاریت تایلور که میل را تحت تاثیر مستقیم نظراتش قرار داد. زمانیکه میل خانم تایلور را ملاقات نمود زمانی بود که او از بحران روحی ناشی از شرایط اجتماعی زنان بشدت رنج میبرد. تایلور که خود یکی از قربانیان آن سیستمی  بود که شرایط اسفباری  را برای زنان انگلیس ساخته بوند، در 20 سالگی و در یک ازدواج ناموفق دارای دو فرزند بود و زندگی اش بخاطر رفتار های نانجیبانه و خشونت بار شوهرش رو به تباهی میرفت. او ناچار میبایست آن زندگی مشقت بار را  تحمل کند زیرا "قانون طلاق" بریتانیا این اجازه را به او نمیداد تا از شوهرش جدا شود. بنابراین و بی تردید موضوع تساوی حقوق زنان و رهائی آنان از قوانین ناعادلانه مدنی، بصورت درد مشترکی میان او و میل مطرح گشت و بدینوسیله آنها را علیرغم مخالفت ها و انتقادات افراد و گروه ها هر روز بهم نزدیکتر میساخت تا جائی که آنها نه تنها دوستی بی آلایش و سالم خود را حفظ کردند بلکه بعدها با یکدیگر ازدواج نمودند.

در میان محققین و صاحب نظران همواره این بحث وجود دارد که رساله فرودستی زنان جان استوارت میل تحت تاثیر مستقیم نظرات خانم تایلور قرار گرفته است. البته ناگفته نماند که میل این تاثیر گزاری را کتمان نمیکرد و بارها اذعان کرده بود که ملاقات های او با هاریت تایلور تاثیر اساسی و مهمی روی توسعه افکار فمنیسم او گذاشته است. (23)  برای مثال، او در شرح حال خود (Autobiography) مینویسد که  وضعیت نابسامان زندگی هاریت و ارزیابی او از واقعیت سرکوب قانونی زنان و شرایط نابرابر اجتماعی آنها در تدوین اصول نظری اش نقش اساسی داشته است.

میل و تایلور از ابتدا راجع به موضوعات مختلفی مانند ازدواج، طلاق و حق رای زنان بحث و گفتگو های مفصلی با هم داشتند که حاصل آن مقالاتی بود که در نشریه "اعطای حق رای زنان" (The Enforanchisment of Women)، بنام میل منتشر میگردید اما به گفته میل نویسنده واقعی آن مقالات هاریت تایلور بوده است که عقاید خود را در مورد فمنیسم بطور عمیق مطرح میکرد.

علیرغم همکاریهای نزدیک و تبادل نظر های میل و تایلور در مورد حقوق زنان، آنان در بعضی موارد با یکدیگر اختلاف نظر داشتند. برای مثال، در نامه های خصوصی که آنها میان خود رد و بدل کرده بودند مشاهده میشود که هاریت تایلور بر خلاف جان استوارت میل نسبت به موضوع "مشروعیت ازدواج قانونی" (The institution of Legal Marriage) معتقد بود که اگر قانون حق برابری حقوق زن با مرد را در مورد ازدواج به رسمیت بشناسد دیگر ضرورتی به "قانون ازدواج" و ثبت آن در دفاتر رسمی دولتی وجود ندارد. او همچنین به پرداخت دستمزد برابر زنان با مردان باور داشت و تاکید میکرد که زنان همانند مردان برای هر کاری از جمله خانه داری ضروری است که دستمزد دریافت دارند. به گفته تایلور نهاد سنتی خانواده که "مردان بخاطرخود زندگی میکنند و زنان بخاطر مردان" (24) باید تغییر کند. میل در مقابل هیچگاه نظام سنتی کار بدون دستمزد زن در خانواده را زیر سئوال نبرد.

همچنین بخاطر سالها همکاری نزدیک میان میل و تایلور و ادغام افکار و نظرات آنها که در مقالات متعدد منتشر شده است، مشکل بتوان تشخیص داد که نظر کدامیک از آنها در این مقالات مطرح شده است. در این مورد جان استوارت میل نیز به موضوع عدم تشخیص و تفکیک نظرات خود با هاریت تایلور معترف میباشد و مینویسد که: "اندوخته های فکری و نظری ما در بی شمار بحث و گفتگو و مجادله با یکدیگر ساخته و پرداخته شده است و ذهنیت ما را مشحون از آراء و نظرات یکدیگر نموده است." (25) (بطوری که شناخت عقاید مستقل هر یک از ما را تقریبا غیر ممکن ساخته است)

خلاصه مطالب کتاب:

جان استوارت میل در بحث فرودستی زنان از همان ابتدا توجه خود را به عقاید و احساسات عمومی که علیه نظرات او ابراز شده بود، معطوف می دارد و در این باره با صراحت اختلاف نظر خود را همراه با واکنش شدید اطرافیان و افراد هم طبقه اش بیان می کند. میل بخوبی می دانست حمله به قوانین و آداب و سنتی که زنان را در وضعیت فرودستانه ای قرار داده است، باعث جریحه دار شدن احساسات افراد در هر طبقه و صنفی خواهد شد. در نتیجه او دقت لازم را بخرج می داد تا دلایل محکم و مستدلی جهت دفاع از نظرات خود ارائه دهد. میل در هرفصل از این کتاب تصویر سیاه بردگی و بردگان را بیاد خوانندگانش می آورد و آنها را با فرودستی زنان که از دید او نوعی بردگی قانونی در جوامع غربی است مقایسه می کند. بر اساس اصول کلاسیک لیبرالیسم که محافظت از حقوق فردی و آزادی انتخاب می باشد، انواع نابرابری های اجتماعی، خواه قانونی و یا خواه با سلطه و قدرت ، مردود بشمار می رود. زیرا اساس نظام سلطه و تابعیت بر پایه امتیازات غیر اصولی و نابجا مانند امتیازات طبقاتی قرار دارد و به گفته میل "یک اشراف زاده چون از ابتدا اشراف زاده متولد شده است، سلطه بر دیگران را حق مشروع خود می داند." در رابطه با فرودستی زنان تصور چنین است که مردان از ابتدای تاریخ بشریت بواسطه برخورداری از بنیه ای قوی سلطه و حق حاکمیت خود را بر زنان مفروض دانسته و در درازنای تاریخ آنرا به اشکال گوناگون توسعه داده اند. بدین وسیله تابعیت جنس ضعیف از قوی ادامه پیدا کرد تا اینکه دوره برده داری فرا رسید. قبل از الغای برده داری که تاریخ آن در جوامع غربی دور نیست، وجود برده و برده دار در آمریکا و اروپا امری بسیار عادی تلقی میشد و از حمایت و پشتیبانی افکار عمومی نیز برخوردار بود. با تغییر و تحول شرایط اجتماعی و خیزش و قیام بردگان، قانون بردگی به طور رسمی منسوخ گردید اما "قانون ازدواج که بمثابه بردگی قانونی زنان بود به همان شکل باقی ماند." از نقطه نظر جان استوارت میل این نوع بردگی، نوعی خاصی از بردگی است که برده در رابطه نزدیک و صمیمی و احساسی تا حد همخوابگی با برده دار قرار دارد و متاسفانه همین رابطه، الغای این نوع بردگی را با مشکل روبرو ساخته است. به دیگر سخن، میل وضعیت واقعی زنان را که در روابط زناشوئی خود از آزادی و اختیار بی بهره اند و بطور قانونی حق مالکیت از آنها سلب گردیده است را با وضعیت بردگان تطبیق می دهد و وضعیت آنان را بمراتب اسفبار تر از بردگان توصیف می کند. جان استوارت میل در فصل دوم، سوم و چهارم این کتاب همواره لبه تیز حمله خود را بسوی قوانین، آداب و سنن جاری آن زمان در مورد زنان نشانه رفته است و شدیدا از تساوی همه جانبه حقوق زنان دفاع نموده است. در فصل اول کتاب و قبل از اینکه میل به دفاع از حقوق زنان بپردازد، نخست او با استدلال های خود مخالفین را بویژه کسانی که بر این باور بودند که نظام سلطه و تابعیت و بالطبع فرودستی زنان و فرادستی مردان امری طبیعی است، خلع سلاح مینماید.

میل ازاین افرد قاطعانه می خواهد که به او پاسخ دهند که معنا و مفهوم "امر طبیعی" در چیست. برای مثال او بیان می دارد که: "در جامعه ای که موضوع مردان بدون زنان و یا زنان بدون مردان، بررسی و تحقیق نشده است و یا جامعه ای که زنان در آن تحت سلطه مردان قرار نداشتند، مورد تجربه واقع نشده است و در این شرایط "طبیعت" آنان معلوم نگشته است بدرستی نمی توان پذیرفت که زنان و مردان بطور ذاتی و طبیعی با یکدیگر تفاوت عقلی و اخلاقی دارند. آنچه که تاکنون به عنوان "ذات" یا "طبیعت" زن گفته شده است، بطور قطع امری ساختگی و نادرست (غیر علمی) بوده  و در شرایط سرکوب چند جانبه زنان در طول تاریخ پدید آمده است."

میل همان بحث ها و استدلال هایی را که در کتاب "در باره آزادی" بیان کرده است، در اینجا نیز ادامه می دهد و معتقد است که هیچگاه وضعیت اجتماعی زنان در شرایط آزادی و اختیار آنها تحقیق و تجربه نشده است تا بتوان از "طبیعت" آنان آگاه شد. همچنین او در یکی از نامه هایش آورده است که طبیعت انسان مانند ماشین نیست که بتوان آنرا به یک شکل و یک مدل ساخت و یا درختی که بناچار باید در تمام ابعاد، طبق گرایشهای بیرونی و

درونی، رشد کند."(26)

جان استوارت میل به روشنی بیان می دارد که مفهوم "طبیعت زنان" مفهومی است که مردان در جهت خواست، اهداف و منافع خود آنرا ساخته و پرداخته اند. زیرا آداب و معاشرت، تعلیم و تربیت زنان همواره و در طول زمان بوسیله سلطه مردان شکل گرفته است و آنان در چنین جوامعی مانند "گیاهی بودند که در محیط نامناسب و فضائی که نیمی از آنرا بخار و گرما و نیم دیگرش یخ و سرما قرار داشت، رشد کرده اند. بدیهی است که در چنین شرایطی گیاه نمی تواند رشد و نمو داشته باشد. طبیعت زن می باید در محیط آزاد و فضائی مناسب قرار گیرد تا بتواند استعدادهای درونی و فطری خود را شکوفا نماید." حال در این میان اگر بحث "خلقت ناقص" زن و آفرینش او از "دنده چپ مرد" به میان کشیده شود، مفهوم "طبیعت زن" به مفهوم بسیار مضحکی تبدیل می گردد.

میل در این فصل از کتاب خود، مدعی است که نمی توان با قاطعیت در باره طبیعت زنان و یا حتی مردان سخن گفت مگر آنکه آنان نخست در شرایط برابر زندگی کنند و یکی تحت کنترل و سلطه دیگری قرار نداشته باشد. دوم آنکه محققین علم روانشناسی که روی شکل گیری کاراکتر و شخصیت انسان مطالعه می کنند و از شرایط محیطی و اجتماعی اطلاع دارند ممکن است حق اظهار نظر در مورد طبیعت زنان و مردان آن هم در موراد خاص داشته باشند، اما بیان شناخت طبیعت زنان آن هم از طرف مردان سلطه گر که فقط در فکر حفظ منافع خویش اند از حدس و گمانهای بی اعتبار فراتر نمی رود.

میل در ادامه فصل دوم فرودستی زنان منابع تاریخی که بطور نادرست و غیر واقعی در مورد "طبیعت زنان" نگاشته شده است را در معرض تردید قرار میدهد و آنها را در بسیاری از موارد گمراه کننده و اشتباه میداند. برای مثال، میل موضوع پدرسالاری را از روزن منابع تاریخی عنوان میکند و در این باره معتقد است که تمام اسناد و شواهد تاریخی که "طبیعت زن" را مورد قضاوت قرارداده اند  ناشی از وجود سیستم پدرسالاری بوده است و به هیچ وجه نمیتوان به این اسناد و شواهد اعتماد نمود. او با نشان دادن چهره های زنانی که نقش برجسته ای در تاریخ ایفا نموده اند، ادعای مخالفین را مبنی بر طبیعت ناتوان زنان مردود اعلام میکند و باور راسخ دارد که زنان بطور کلی نه تنها در بسیاری از زمینه های اجتماعی توانا هستند بلکه بطور اخص در زمینه های سیاسی توانسته اند از خود قابلیت های چشم گیری بروز دهند.

جان استوارت میل در فصل سوم این کتاب با  برهان به پاسخگویی کسانی می

پردازد که معتقدند زنان توانایی انجام مشاغل اجتماعی و سیاسی را ندارند و صلاح جامعه آنست که زنان را به دستیابی به چنین شغل هایی معذور بدارد. میل همچنین ضمن  پاسخگوئی به آنان حمله شدیدی به افکار پوسیده  آن دسته از افرادی میکند که با توجیهات و بهانه تراشی های واهی مانع کسب علم و دانش زنان میگردند. او در این باره مینویسد: " مردانی که به دستیابی زنان به تحصیل و آموزش مخالفت میورزند در حقیقت تحمل زندگی با آنان را در شرایط برابر ندارند."

در این بخش از کتاب  میل در باره ازدواج معتقد است که اگر قوانین و شرایط اجتماعی به زنان تحمیل نگردد و آنان از حق آزادی و انتخاب برخوردار گردند و خود تصمیم بگیرند که تن به ازدواج بدهند یا ندهند، آنها قطعا با وجود چنین قوانینی هیچگاه زیر بار ازدواج که در حقیقت بردگی و انقیاد همیشگی آنان است،  نخواهند رفت.  زیرا نه تنها به "خانه بخت" رفتن، سعادت و خوشبختی را برای آنها به ارمغان نمی آورد بلکه تیره روزی، ذلت و بردگی در پی خواهد داشت، بنابراین دلیلی ندارند به استقبال چنین آینده شومی شتاب کنند. میل در پایان این فصل دگر بار از حق رای زنان و برخورداری آنها از کلیه حقوق شهروندی از جمله دستیابی به شغل های اجتماعی و سیاسی با مردان دفاع می کند.

میل در فصل چهارم و پایانی "فرودستی زنان" با اندک اشاره ای به مطالب فصل دوم، مستقیما در باره ازدواج و زندگی خانوادگی بحث می کند. در این رابطه او بیان می دارد که "اگر زندگی زنانی که ازدواج کرده اند را فقط بر اساس آنچه که قانون تدوین کرده است در نظر آوریم، زندگی برای آنها بسان جهنمی در روی زمین درخواهد آمد". میل معتقد است که اگر قرار است قانونی وضع گردد باید این قانون در دفاع از ضعفا و  علیه کسانی که حقوق زنان را به آسانی پایمال می کنند، تدوین شود.

میل معتقد است که ازدواج به مثابه عقد قرارداد عادلانه میان دو نفر می باشد و اگر چنین عقدی بخواهد بر پایه بی عدالتی و اجحاف بسته شود، هیچ انسان عاقلی حاضر به پذیرش آن نخواهد شد. میل مثال می آورد که :" در جوامع آزاد ازدواج و تشکیل خانواده از روزن همکاریهای دوجانبه، نوعی شباهت به شرکت های تجاری دارد. بدیهی است در یک شراکت تجاری که اعضاء آن دارای سهم برابر می باشند نمی توان تصور کرد که یکی از شرکاء کنترل و سلطه مطلق به امور داشته باشد و دیگران از او تابعیت محض کنند. حالا اگر در این نوع شراکت، فردی بخواهد از قدرت سوء استفاده نماید و انحصارات ویژه ای برای خود قائل شود، در چنین شرایطی دیگر شرکاء با حق آزادی و اختیاری که دارند به آسانی میتوانند قرارداد خود را فسخ می نمایند و با دریافت سهم خود از عضویت شرکت کناره گیری می کنند. اما در ازدواج که ظاهرا یک قرارداد داوطلبانه میان زن و شوهر است که به امضاء می رسد، یکی از طرفین یعنی زن نه تنها هیچ گونه کنترل و تسلطی روی سهم و دارائی خود ندارد بلکه می باید تابع محض دیگر شریک زندگی خود باشد. این وضعیت و شرایط را قوانین ناعادلانه ایجاد کرده است زیرا زن به محض ازدواج کردن کلیه اموال منقول و غیر منقول او به دارائی شوهرش منتقل می گردد." (27)

میل می پرسد که چرا نباید در هنگام عقد ازدواج، طرفین از حقوق مساوی برخوردار باشند؟ تا در هنگام اختلاف و جدایی بتوانند روی دارایی و سهام خود کنترل داشته باشند.

بدین ترتیب جان استوارت میل با پیشنهادی مبنی بر حقوق برابر زن و شوهر در هنگام ازدواج که در قانون مالکیت زنان شوهردار در سال 1870 و 1885 منعکس است باعث خشم مردان انگلیسی شد.

همچنین میل در فصل چهارم با علم و آگاهی از فاصله شگرفی که بین نظرات او و دیگران وجود دارد، بحث خود را به آنچه که نشانگر یک جامعه شایسته و در خور انسان است، اختصاص می دهد. او در این فصل از مزایای فراوان زندگی در محیط خانه ای که اساس آن بر پایه عدالت، برابری، عشق و محبت است و نه سلطه و آمریت، سخن می گوید. همچنین او بر این باور است که خانواده اولین دبستان  آموزش اخلاق و کسب صفات پسندیده است که می تواند نقش اصلی در رفتار عدالت طلبی و مساوات در اعضاء خانواده و بالطبع جامعه ایفا نماید. البته فمینیست های معاصر با دیدگاه میل در مورد عدالت در خانواده موافق نیستند و معتقدند که ممکن است به این بهانه دگر بار و به آسانی تقسیم سنتی کار میان زن و مرد در خانه برقرار گردد.

بهرحال جان استوارت میل، با بلاغت و شیوا سخنی توانست موضوع فرودستی زنان را به دو موضوع اساسی در فلسفه سیاسی خود یعنی روند انسان سازی و آزادی پیوند دهد.

ن. نوری زاده/ انستیتوی مطالعاتی  زنان ( سیمون دوبووار) - دانشگاه کنکوردیا، مونتریال

 فرودستی زنان

بخش نخست:

موضوع اين نوشتار تبیين باورهایي است که از ديرباز يعني از آغاز شکل گيري باورهاي ذهني سياسي و اجتماعي ام،  مرا بخود مشغول کرده بود. موضوع فرودستي زنان دلمشغولي مرا در روند زندگي و کسب دانش و تجربه به همراه تفکر در امور مبتلابه جامعه انساني، نه تنها از بين نبرد و يا کاهش نداد بلکه بطور روزافزوني شدت بخشيد. موضوع فرودستی زنان در واقع دستيابي به يک اصل کلي در تعديل روابط اجتماعي  مرد و زن مي باشد. به عبارت ديگر رابطه رايج کنوني که از باورهاي ديرين و کهنه سرچشمه گرفته است يک جنسيت را به مثابه فرادست و جنسيت ديگر را بعنوان فرودست مي پندارد و چنین نابرابری را بصورت قانون درآورده است. بدیهی ایت که این رابطه می بايد تغيير کند.

اصل زبر دست بودن مردان و زير دست شدن زنان، بايد جايگزين اصل برابري کامل بين آنها گردد و ديگر بایسته نیست که يک جنسيت امتيازي نسبت به جنسيت ديگر پيدا کند. همچنین کوشش گردد اين باور که زنان صلاحيت و قابليت انجام امور (بويژه در مسائل سياسی و امر حکومت داری) را ندارند از ذهن ها زدوده شود.

من کاري را که بعهده گرفته ام، کاري سخت و طاقت فرسا است، اما برايم تن به طاقت فرسائي کار دادن بهتر است تا اينکه این موضوع همواره ذهن مرا با  ابهامات و دلايل ناقص بخود مشغول سازد. سختي اين کار به آن جهت است که تلنگر به احساسات توده مردم مي زند و آن باورها و احساسات را جريحه دار مي سازد و به زير سئوال مي برد. در اين وضعيت اگر براهین محکمي هم در رد آن باورها بيان شوند نه تنها انکار نمي شوند بلکه ممکن است تائيد نيز گردند. در برابر باوري که بر اساس بينش و استدلال و روش بحث و گفتگو ايجاد شده باشد، رد کردنش و يا متزلزل ساختن پايه هاي آن به آسانی صورت پذیر نخواهد بود. به عبارت ديگر موضوعاتي که با عواطف و احساسات شکل گرفته اند، معمولا در رودر رویی با عقل و منطق دچار شکست مي شود اما صاحبان اين عواطف و احساسات براي جبران شکست و حفظ آنچه که از قديم بدست آورده اند، کوشش خواهند کرد که سنگرهاي دفاعی تازه اي بنا سازند. در اينجا دلايل بسياري وجود دارند که از احساسات و عواطف توده مردم براي حفظ نهادهاي سنتي، استفاده شده است. در اين رابطه تعجبي ندارد که دلايل اين دسته از مردم در مورد فرودستي زنان، دلايل سست و ضعيفی است که نشان ميدهد که بربريت (28) اين جماعت از بربريت و توحش جوامع اوليه چيزي کم ندارد.

به هر حال سر شاخ شدن با کساني که تقريبا بيانگر يک باور فراگير و عمومي مي باشند، کار دشواری است. اما در اين رابطه وظيفه اين جماعت است تا عقايد سنتي خود را که بر پايه عواطف و احساسات بنا گشته است، مطرح نمايند و آنرا در معرض قضاوت عموم قرار دهند. براي مثال، اگر کسي متهم به قتل است، اثبات قاتل بودن اين فرد به عهده کساني است که او را متهم کرده اند و نه به عهده متهم که ثابت نمايد قتلي مرتکب نشده است. بر اين اساس اگر افرادي که نسبت به وقايع تاريخي که وقوع آنها را نمي توان اثبات کرد اما آنان اصرار می ورزند که آن وقايع رخ داده است مانند داستان شهر تروا،(29) بايد انتظار داشت که براي اثبات ادعايشان پیش از آنکه کسي در رد باور آنها دليل آورد آنان خود دليل و برهان آورند. به سخني ديگر اثبات اين موضوع که زنان قابليت و شايستگي تساوي حقوق با مردان را ندارند و در نتيجه مي بايد از آزادي عمل آنان یا جلوگيري شود و يا محدود گردد، بعهده کساني است که بر اين باورند  زنان نبايد آزادی داشته باشند  و از هر طريقي تلاش مي کنند در برابر فعاليت هاي اجتماعي و سياسي آنان ايستادگي نمايند. اين امري آشکار و واضح است که قانون نبايد بنام مصلحت عمومي آزادي افراد را ممنوع و يا محدود کند و در اين رابطه براي کسي و يا کساني امتيازاتي قائل شود و  حقوق آنانرا برتر از ديگران بشمارد. همه افراد بايد در برابر قانون  از حقوق یکسانی برخوردار باشند.

بدين ترتيب، کسانيکه بر اين باورند که مردان در کليه امور فرادست ميباشند و براي حکومت کردن شايستگي دارند و در مقابل زنان فرودستند و قابليت و صلاحيت شرکت در امور اجتماعي، سياسي و امرزمامداری جامعه را ندارند، موظف هستند يا اين ادعاي خود را با دلايل محکم و متقن به اثبات رسانند و يا از اين عقيده  کهنه و باطل به کلي دست بردارند. همچنين کساني که حق آزادي زنان را انکار مي کنند و يا از حقوقي که مردان از آن برخوردارند، زنان را محروم مي سازند در واقع به دو پيش فرضيه عليه زنان باور دارند: يکي آنکه آنها مخالف آزادي هستند و دوم تبعيض و تعصب و جانبداري آنها از يک نوع جنسيت مي باشد. اين افراد  اگر از باورهاي خود دفاع ننمايند و شک و ترديدها را در اين مورد از ميان نبرند، بديهي است که نظراتشان به هیچوجه پذيرفتني نخواهد بود.

بهر حال جان کلام در اين است که موضوع فرودستي زنان داراي يک قضيه ايجابي (30) و يک قضيه سلبي (31) است، بدين معني که باور عموم بر اين است که زنان در مطابقت با مردان از آن شايستگي و قابليت برخوردار نيستند تا بتوانند عهده دار وظائف مهمي در امور سياسي و اجتماعي گردند و اين جنبه سلبي قضيه است. در مقابل، کساني که معتقدند  زنان دوش به دوش مردان  توانایي و صلاحيت انجام امور و وظائف اجتماعي را دارا مي باشند و در نتيجه مي بايد آنان از تساویي حقوق در تمام سطوح برخوردار گردند به جنبه ايجابي  قضيه نظر ميکنند.

من علاوه به پرداختن به جنبه ايجابي قضيه ميبايد به نظرات مخالفان خود يعني کساني که به جنبه سلبي باور دارند پاسخ دهم و دلايل آنان را يک به يک بازگويم زيرا از اين طريق است که ميتوانم نادرستي باور آنان را به اثبات رسانم. بديهي است که اگر بتوانم از عهده چنين کاري برآيم و مخالفين را از طرفي با انبوهي از پرسشهاي بي پاسخ روبرو کنم و از طرفي ديگر به دلايل آنها که در جهت دفاع از نظرات سلبي خود ارائه داده اند، پاسخ گويم کار کوچکي در اين زمينه انجام داده ام. با اينهمه اميد ندارم که بتوانم آنان را متقاعد سازم زيرا اصولا دلايل و استدلال هاي مخالفين بر پايه عواطف و احساساتي که پيشاپيش نسبت به آنها پيشداوري شده است قرار دارد. بنابراين زدودن چنين پيشداوريها از ذهنيت توده مردم کار آساني نيست مگر آنکه آنان از تعصب و باورهاي سنتي خود دست بشويند و راه خردورزي و انديشيدن را بپيمايند. تا هنگاميکه درک و شعور اکثريت نوع بشر بهبود نيافته است رودررویی با سنت و احساسات نه تنها دچار مشکلات و معضلات عديده اي خواهد شد بلکه امري بيفايده بنظر ميايد. اگر توده مردم احساسات و عواطف خود را در برابر تفکر و تدبر فرو گزارند و از سنت و باورهاي متعصبانه خود که اينک بخش بزرگي از جوامع را فرا گرفته است، دست بردارند، آنگاه مي توان انتظار بهبودي و پيشرفت در امور را داشت. بنابر اين من با توده مردمي که با خردورزي و انديشيدن بيگانه اند و از پذيرفتن مسائل با دليل و منطق خودداری مي کنند، جدل نمي کنم، اما با آنان بخاطر باورشان به سنت و احساسات عاميانه و نا معقول مخالفت مي ورزم. در اين رابطه به يکي از خصوصيات ويژه قرن نوزدهم که واکنشي در برابر قرن هيجدهم بود اشاره ميکنم. بدين معنا که در قرن 18 که عصر خرد (32)  نام داشت کوشش ميشد که قواي ذاتي و طبيعي وجود انسان که در گذشته آنها را نابخردانه  و بصورت اوهام و خرافات بيان ميکردند را به قواي خردمندانه و قابل شناسائي تبديل نمايند تا جائي که خرد را در شناخت عناصر به مقام خدائي رساندند. اما در قرن 19 دگر بار گرايشهای نادرستي رواج پيدا کرد تا عناصر ناشناخته طبيعت و ذات انسان را به غرايز نسبت دهند و آنها را مصون از خطا قلمداد کنند. به عبارت ديگر در قرن 19 آنچه را که در درون خود نتوانستند با ابزار خرد مورد شناسائي قرار دهند به امري غريزي تعبير کردند. بديهي است اين نوع گرايشات و تفکرات بي شباهت به بت پرستي که يکي از انحطاط هاي فکري بشريت است از بين نخواهد رفت مگر آنکه علم روان شناسي جايگزين آن گردد و عناصر دروني انسان را که امروزه وجود آنها را خواست طبيعت و يا اراده خداوند ميدانند، بطور خردمندانه بيان کند.

من با توجه به اينکه با سنت و باورهاي عمومي بطور قطع مخالف هستم، ترديد ندارم که احساسات توده مردم را  در محکمه قضاوت عليه خود برمي انگيزم. بنابر اين بايد به آنها نشان دهم که باورها و آداب و رسومي که از عصري به عصر ديگر منتقل شده است دلالت بر درستي باور آنها نخواهد بود.

بطور کلي دست زدن به يک عمل و اثبات فرضيه اي که اساس آن بر پايه هاي محکمي قرار دارد کاري آسان و تحسين برانگيز ميباشد و توده مردم  را قادر ميسازد، به تجربه دريابند که آن فرضيه نتايج مطلوبي به همراه داشته است و لذا در پذيرش آن پيش قدم ميشوند.    

حال بايد ثابت کرد که تجربه، فرضيه فرودستي زنان را رد کرده است، زيرا موافقين اين نظريه دليل سلطه مردان بر زنان را موجب سعادت و نيکبختي جامعه انساني ميدانند و مدعی اند که اين باور و نظريه را بواسطه تجربياتي که در اين زمينه بدست آورده اند، بيان مي دارند. حال بايد از اين نظريه پردازان و پيروانشان پرسيد که آيا آنان سلطه زنان بر مردان را و يا تساوي حقوق میان آنها و يا بعضي از انواع مختلط يا جداگانه سلطه را تجربه کرده اند؟ و سپس دريافته اند که تجربيات حاصل از آن نتيجه اي براي سعادت انسان ببار نياورده است و دچار شکست شده و آنها به اين نظريه کلي رسيده اند که تنها راه سعادت انسان سلطه مردان بر زنان ميباشد؟ به سخني ديگر اگر فرودستي زنان که موجب سعادت و نيک بختي جامعه انساني اعم از زن و مرد در نتيجه تجربه بدست آمده است و زنان با آگاهي از اين تجربه از مردان پيروي مي کنند و سپردن سرنوشت خود را بدست آنان يک وظيفه  ذاتي و قانوني مي دانند، در اين صورت بايد اذعان نمود که اصل سلطه مردان بر زنان، اصلي قابل پذیرفتنی مي باشد. اما واقعيت امر چيز ديگري را نشان مي دهد که از هر جهت با اصل استنباط عملي و تجربه مغايرت دارد و حتي بکلي مخالف آن چيزي است که گفته شده است. اول اينکه موضوع فرودستي زنان به عنوان ضعيفه در برابر مردان فقط يک فرضيه است و هيچگاه مورد آزمايش و تجربه قرار نگرفته است. بنابر اين فرضيه اي را که بر پايه آزمايش و عمل قرار نگرفته باشد را نمي توان به عنوان حکم و قانون پذيرفت. دوم، سيستم نابرابري اجتماعي را که هيچگاه بواسطه تدبر، دورانديشي و بر اساس واقعيات اجتماعي و در جهت منفعت عمومي و سعادت جامعه انساني پايه گزاری نشده است، نمي توان پذیرفت.

سلطه مردان بر زنان از آغاز حيات اجتماعي انسانها و در جوامع اوليه وجود داشت. در آن جوامع مردان به سبب قدرت بازو، مسلط بر امور بودند و از اين رو زنان که داراي چنين عضلات نيرومندي نبودند زير يوغ و بندگي مردان به عنوان موجودات ضعيف و فرودست درآمدند.

بعدها اين اصل (قدرت بازوي مردان) در مراحل تکامل خود، باعث تدوين قوانين و نظم امور جوامع شد. مردان هر آنچه را که مربوط به امور فيزيکي و قدرت بدني بود محور امور اجتماعي قرار دادند و پيرامون آن  قوانين حقوقي وضع کردند. براي مثال، بردگي که صرفا کاري اجباري در جهت مطامع و خواسته هاي ارباب بود، تحت قاعده و اصول قانوني درآمد و اربابان براي تضمين قدرت و نگهداري از اموال خصوصي خود، قانوني مبني بر اينکه "بردگان جزء اموال آنها محسوب مي شوند" را وضع نمودند. در زمانهاي بسيار دور بيشتر مردان و همه زنان برده بودند. آنها پیش از اينکه دليري و گستاخي آنرا پيدا کنند که از عدالت و آزادي سخن گويند، توسط برده داران و به مرور زمان براي انجام کارهاي مهمتري تربيت مي شدند. روند عمومي پيشرفت جوامع، بتدريج انديشمندان را بفکر فرو برد تا برده داري را الغاء نمايند. سرانجام بعد از تلاشهاي فراوان بردگي زنان بتدريج به شکل ملايمتري از وابستگي که امري بي سابقه نبود، تبديل گشت و تاکنون وجود دارد. در خلال اصلاح و تعديل رفتار اجتماعي، حرکت هائي در جهت اصلاح جامعه و بدست آوردن برابري و آزادي و عدالت اجتماعي بوجود آمد و جامعه انساني را متاثر ساخت. اما متاسفانه اين حرکت هاي اصلاح طلبانه و عدالت خواهانه، باعث نشد که جانور صفتي انسان و اصلي بردگي با تمام پندارهاي نامطلوبي که ايجاد کرده بود، از ميان برود. به عبارت ديگر نابرابري حقوق بين مردان و زنان که منشاء آن قوانين نفرت انگيز بردگي است، بتدريج ادامه يافت تا اينکه سلطه و فرادستي مردان نسبت به زنان جنبه قانوني پيدا کرد. بديهي است که اين قوانين به اعتبار رسم و رسوم انسان و بهبودي اخلاقيات نوع بشر لطمه وارد کرده است. ممکن است که قوانين فرادستي مردان جهت تعديل مناسبات اجتماعي و اخلاقي يک يا دو کشور پيشرفته جهان از بين رفته باشد و ظاهرا کسي مجاز به تبعيض میان زنان و مردان نباشد و اگر هم بخواهد چنين تبعيض هائي قائل شود مي بايد آنرا تحت عنوان بهانه هایي چون منافع اجتماعي مردم انجام دهد. اما اين ظاهر قضيه است و مردم بخود دلخوشي داده اند که عصر قوانين زور و استبداد مطلق پايان گرفته و ديگر سلطه قوي بر ضعيف، مرد بر زن وجود ندارد. زيرا آنان متقاعد شده اند که آداب و رسومي که از گذشته تا حال و عصر تمدن بجا مانده بدليل عدم تطبيق با سرشت و طبيعت انساني و در جهت منافع عمومي تغیير کرده است. اما متاسفانه به اين نکته مهم پي نبرده اند که اين آداب و رسوم که بوسيله قدرت بنا گرديده است هنوز وجود دارد و در همه امور اجتماعی آنان چنگ انداخته است. به سخني ديگر، زماني که مردها بعنوان جنسيت فرادست، قدرت در دستانشان بود، تمايل به حفظ آن و مستحکم نمودن موقعيت خود نمودند. آنان براي نيل به اين هدف ابتدا با "ضعيفه هایي" که در زندگي عادي و روزانه خود با آنها سرو کار داشتند، آغاز کردند و سپس بتدريج با تغيير و تحول اوضاع و شرايط پيش آمدند و آن قدرت را که بواسطه توانایي جسمي بدست آورده بودند به قانون تبديل کردند. براي مثال برده داري را به شکل کهن آن و بخاطر تغيير شرايط اجتماعي  ملغي نمودند تا به شکل مدرن تري آنرا اعمال نمايند. اما بايد اذعان نمود که همين تحولات صوري هم در مورد اعاده  و تامين حقوق زنان انجام نگرفت.

پديده بردگي که سلطه شريرانه بر گرده انسانها بود ظاهرا ناپديد شده است اما سيستم آن بجاي مانده است، سيستمي که در آن قدرت، حق محسوب ميشود. بعضي از روابط اجتماعي که طي نسلهاي گذشته بر اساس زور و سلطه ميان نهادها وجود داشت بنام عدالت بصورت قانون درآمد و در جامعه اعمال شد و مسلم است که اين قوانين تا زماني که اصول آن ريشه يابي نشده و جزئيات آن در بحث و گفتگوها آشکار نگرديده بود، زيان و نامطلوبي آن براي جامعه مدني و تمدن بشري درک نمي شد. براي مثال، بردگي در خانه ميان يونانيان که خود را مردمي آزاد تصور مي کردند هرگز امري ناشايست و نامطلوب تصور نمي شد.

واقعيت اين است که مردم اين زمان و يا مردم  دو و يا سه نسل گذشته، از وضعيت انسانهاي قديم و شرايط اجتماعي آنها، بي خبر می باشند و بالطبع نمي توانستند شرايط تاريخی آن دوران را در ذهنهاي خود تصور کنند. فقط کساني که تاريخ را بدقت مطالعه کرده اند، قادرند از شرایط اجتماعی مردم آن دوران شمایی در ذهن داشته باشند. مردم اين عصر نمي دانند که در زمانهاي قديم، قانون سلطه و زور حاکم بود و قدرت برتر، زندگی و مرگ نوع انسان را تعيين مي کرد. مردمی که از تاریخ بی اطلاع هستند، نمي دانند که چگونه چنين قوانین سلطه و زور در خلال دورانها در اذهان شکل گرفته است. تاريخ نشانگر تجربه بيرحمانه طبيعت انساني است و آشکار مي سازد که معيار سعادت و نيکبختي در زندگي انسان مطابق با زور و قدرتي بود که او در اختيار داشت. کسي که از ثروت و مکنت و تعلق طبقاتي برخوردار بود به همان ميزان از قدرت بهره مي گرفت. در اين رابطه اگر کساني براي برقراري عدالت اجتماعي در برابر اين سلطه و زور مقاومت مي کردند، نه تنها بعنوان نقض کنندگان قانون شناخته مي شدند بلکه وجود آنها براي جامعه  زيانبار و خطرناک تشخيص داده ميشد و ايستادگي و مقاومت آنان بمثابه بدترين جرمها تلقي ميگرديد و به بي رحمانه ترين وضع مورد تنبيه و شکنجه قرار میگرفتند. به مرور زمان و به آهستگي زماني فرا رسيد که صاحبان سلطه و زور مجبور شدند حقوق بسيار ناچيزي را براي انبوه مردم فرودست به رسميت بشناسند و تعهداتي  نسبت به رعايت اين حقوق را به گردن گيرند. اما آنان از هر فرصتي براي نقض تعهدات خويش استفاده مي کردند تا اينکه بعدها اين تعهدات که معمولا با اداي سوگند به رسميت شناخته مي شد يا لغو گرديد و يا ناديده گرفته شد. براي مثال چندين قرارداد بين زبردستان و صاحبان قدرت و زير دستان عاري از قدرت در جمهوري هاي باستان وجود داشت که منجر به شکل گيري اتحاديه اي در ميان فرودستان شد. اما اين اتحاديه با قدرت بسيار ناچيزي که داشت در برابر سلطه و قدرت حاکم به هيچ عنوان برابري نميکرد. در نتيجه مقاومت مداوم فرودستان، اولين خواست آنان که تدوين قانوني جهت تامين حقوق اوليه آنان از سوی هئيت حاکمه بود، مطرح شد. اما اين خواسته در شکل یک طرح باقیماند و از قدرت مطلقه و سلطه حاکمان چيزي کاسته نشد و همچنان بردگان و زنان و بطور کلي فرودستان از حقوق اوليه انساني خود محروم ماندند.

بعد ها با ادامه این گونه تلاش ها قراردادهاي محدودي میان اندکي از اربابان و رعیت هایشان رد و بدل گردد. براي نمونه در کشورهاي آزاد، بردگاني که جزیی از مايملک اربابان محسوب نمیشدند، احساس کردند که داراي حقوق انساني میباشند.  در اين رابطه من بر اين باورم که فيلسوفان رواقي (Stoics) (33) فکر مي کردند که بواسطه اعمال تعهدات و الزامات اخلاقي نسبت به بردگان خود قادر خواهند شد قسمتي از سعادت اخروي را برای خود ذخیره کنند. به استثنای دین یهود، مسيحيت و کليساي کاتوليک با وجود مشکلات فراوان باوري همانند باور فيلسوفان رواقي داشتند.کليسا سالیان سال موفق گردید که مانع از اعتراض مومنان مسيحي نسبت به اين باور شود، زيرا تاثير قدرت کليسا بر روح و روان مردم بسيار عجيب و شگفت انگيز بود. کليسا از چنان قدرتي برخوردار بود که مي توانست پادشاهان و اشراف زادگان را وادار نمايد تا اموال ارزشمند خود را به کليسا واگذار کنند. همچنين کليسا به سهولت قادر بود که هزاران نفر را در عنفوان زندگاني شان، براي کسب امتيازات روحاني و نجات اخروي، از امور دنيوي برحذر دارد و وادار سازد که در فقر و نداري در صومعه ها به دعا و روزه مشغول گردند. قدرت و سلطه کليسا چنان بود که مي توانست هزاران هزار جوان را به ماوراء آبها و سرزمينهاي دور اعزام دارد تا جان خود را در راه انجيل مقدس فدا سازند. کليسا با قدرتي که داشت مي توانست پادشاهان را مجبور سازد که عليرغم علاقمندي آنها به همسرانشان،  به بهانه اينکه رابطه آنها از نوع رابطه درجه هفتم است، آنها را طلاق دهند. بالاخره کليسا با توسل به يک ترفند يعني بوجود آوردن يک قدرت مطلق، به افزايش قدرت پادشاهان پرداخت زيرا مي پنداشت که کليسا قادر نخواهد بود مانع از وقوع جنگهاي داخلي و قدرت نمایي افراد جهت کسب قدرت و فتح و ظفرهاي آنها شود. در نتيجه کليسا همواره نگران بود که جنگ میان پادشاهان رخ دهد و يا جنگ براي به چنگ آوردن تخت و تاج شاهي میان وارثين و رقبا آغاز گردد.

بنابر اين کليسا با حمايت و پشتيباني از پادشاهان جهت ايجاد قدرت مطلقه آنها که بوسيله افزايش ثروت و سپاه سواره و پياده نظام ميسر مي شد باعث گرديد که پادشاهان بتوانند صاحب قدرت برتر و منسجمي شوند تا در برابر قدرتهاي نامنظم که بعضا براي جاه و مقام مي جنگيدند ايستادگي نمايند و يا طغيان فرودستان، رنجبران و دهقانان را سرکوب کنند. اين وضعيت يعني سرکوب مقاومت هاي پراکنده توسط پادشاه و کليسا تا زمان وقوع انقلاب فرانسه ادامه داشت. (البته انگلستان که تا حدودي از سازماندهي دموکراتيک طبقاتي و نهادهاي ملي آزاد و قوانين نسبي برابر برخوردار بود، از اين وضعيت مستثني شد و بنابر اين مي بينيم که انگلستان بر خلاف فرانسه دچار انقلاب مردمي نشد.)

بنابراين همانطور که گفته شد، در خلال تکوين جوامع انساني اين قانون سلطه و زور بود که بطور آشکار رفتارهاي اجتماعي و عمومي را تعيين مي کرد و حتي به مدتهاي طولاني اين قوانين بمثابه قوانين اخلاقي نيز جلوه گر مي شد. بعبارت کوتاه هيچ آداب و رسوم و نهادهاي اجتماعي ايجاد نگشته است مگر با قانون سلطه و زور.

کمتر از چهل سال پیش(1820- م) مردان انگليسي انسانها را به بردگي و بندگي خود وادار مي کردند و آنها را بمثابه کالا، مبادله و يا خريد و فروش مي نمودند. مبادله و خريد و فروش بردگان به تمامي همواره امري قانوني محسوب مي شد. انگليسيها تا همين اواخر يعني قرن 19 انسانها را مي ربودند و در پناه قانون مدني انگليسي - مسيحي آنها را تا سرحد مرگ به کار وادار ميساختند. همچنين آمريکایي هاي انگلوساکسون تا همين اواخر(1857) نه تنها با بردگي مخالفت نداشتند بلکه خود به تجارت برده مي پرداختند و بردگان را به آمريکا مي آوردند. اين در حالي بود که يک احساس قوي در تشويق امر برده داري در انگلستان نيز وجود داشت. قانون بردگي بخاطر سود سرشاري که داشت از جرگه قوانيني که از آن قوانين سوء استفاده مي شده است، کنار گذاشته شد. سلطنت مطلقه که در انگلستان به مدتهاي طولاني وجود داشت نمونه هاي خوبي در اين مورد محسوب مي شود. 

 در انگلستان در حال حاضر(1860) ارباب سالاري نظامي که مترادف با قانون سلطه و استبداد مطلقه بحساب مي آيد، تا حدودي منع و محکوم شده است و براي اعمال اين نوع رفتار هيچ گونه توجيهي وجود ندارد. اما در ديگر کشورهاي بزرگ اروپایي استبداد و سلطنت نظامي يا حاکم است و يا از طرف هيئت حاکمه و طبقه بالاي جامعه يعني کساني که داراي ثروت، نفوذ و اعتبار هستند، پشتيباني مي شود. اين نوع سيستم استبدادي همراه با قدرت نظامي و مشت آهنين در طول زمانهاي مختلف تاريخي بعنوان يک سيستم شناخته شده ثابت و براي حکومت و کنترل جامعه همواره پيشنهاد مي شده است. قدرت مطلقه و بي رقيب در اين نوع حکومت هميشه در اختيار يک فرد قرار داشت و ديگران مي بايست بدون چون و چرا تابع و مطيع آن فرد باشند. حال با توجه به اينکه بردگي، بندگي و بطور کلي فرودستي بطور طبيعي براي تمام افراد بشر توهين آميز و تحقير کننده است، پرسشی که مطرح مي گردد اين است که چه فرقي ميان فرودستي زنان که از جانب مردان اعمال مي گردد با انواع ديگر فرودستي ها چون بردگي وجود دارد؟

اين پرسش همواره بدون پاسخ بجا مانده است و من بطور برجسته نشان خواهم داد که چگونه فرودستي زنان نسبت به ديگر فرودستي هایي که گريبانگير بشريت بوده است توجيه شده است. به سخني ديگر موضوع سلطه و فرادستي اقليتي نسبت به فرودستي اکثريت در طول تاريخ وجود داشته است و زماني که بحث سلطه مردان بر زنان بميان مي آيد و فرودستي زنان مطرح مي شود، اين نوع سلطه توجيه و تفسير ميگردد. بهر حال بايد به اين نکته توجه داشت که جاه طلبي و لذت قدرت و سلطه بر ديگران محدود به طبقه و يا افراد ويژه اي نيست اما واقعيت آن است که حس سلطه گري در مردان عموميت دارد. بديهي است وقتي که سلطه و زور که امري تجريدي و انتزاعي است وارد خانه ميشود، مرد که از دير باز مهتر و سالار خانواده محسوب مي شد، تمايل دارد يا قدرتي که در سطح جامعه و خارج از خانه دارا است را در خانه اعمال نمايد و يا از قدرت نمایي که از طرف قدرت مداران جامعه نسبت به او بعمل مي آيد، پيروي کند و آنرا در خانه بکار گيرد. بعبارت ديگر او مايل است که خود را بسان فرد قدرت مداري که از نزديک او را مي شناسد و يا زير دستش قرار دارد و نظارت و دخالت مستقيم در امور او مي کند شبيه سازد.

بايد توجه داشت امکانات بيشتري در اختيار نوع اخير قدرت نمائي و سلطه گري جهت سرکوب فرد مقابل وجود دارد. براي مثال بردگان و رعايا که تحت نظر و مراقبت برده داران و مباشران قرار داشتند هر از گاهي فرصت اعتراض و شورش پيدا ميکردند، اما در مورد زنان که همواره تحت سلطه شوهران خود که بمثابه اربابان عمل میکنند، وضعيت متفاوتی دارند. بعبارت ديگر زنان نزديکترين فرد با مردان خود هستند که از راز و رمز آنان آگاه میباشند. زنان از طرفي نه تنها قدرتي ندارند که مرد خود را از پاي درآورند بلکه حتي تمايل مخالفت کردن با او را هم پيدا نمی کنند و از طرف ديگر افرادي هستند که نيرومند ترين انگيزه را براي خوشي و لذات مرد خود فراهم مي سازند و حاضر نيستند که به او آسيب و ضرري وارد آيد. هر کس بخوبي مي داند که مدافعين آزادي و يا کسانيکه براي آزادي و عدالت اجتماعي مبارزه و تلاش مينمايند از طرف قدرت مداران و سلطه گران يا بوسيله رشوه خريداري مي شوند و يا به مرگ تهديد مي گردند. در مورد زنان از هر طبقه اي که باشند همواره يک وضعيت و حالت تطميع آميخته با تهديد وجود دارد.

اگر زنان مقاومت نمايند و از لذائذ و خوشي هاي زندگي بگذرند و خواسته هاي شخصي خود را کاهش دهند در اين صورت ممکن است گامي در جهت رها سازي خود بردارند. در غير اين صورت هر کسي که داراي فکر و انديشه است بخوبي مي داند که زير دستان هر نظام سلطه گر و مستبدی اگر با رضايت يوغ بندگي را به گردن خودشان بياندازند، عمر اين نظام را طولاني تر کرده اند.

بعضي ها اعتراض خواهند کرد که قياس میان اعمال قدرت و سلطه مطلقه حکومت ها نسبت به مردم که امري طبيعي است با سلطه و ولايت مردان بر زنان، قياسي مع الفارق است، من از اين افراد خواهم پرسيد که آيا سلطه و اعمال قدرت پنهاني نسبت به افراد هم طبيعي است؟ و توضيح مي دهم که زماني نوع انسان به طيف انگشت شماري از اربابان و فرادستان و بيشماري از بردگان و فرودستان تقسيم شده بود. براي بيشتر فيلسوفان و روشنفکران آن دوران، اين تقسيم بندي نه تنها طبيعي بود بلکه شرط اصل و گوهر انسان نيز بشمار مي رفت. براي مثال، ارسطو (34) که يکي از اشاعه دهندگان فلسفه در روند تاثير گذاري شناخت انسان است، بدون ترديد بر اين باور بود که رابطه طبيعي بين ارباب و برده همانند رابطه مرد و زن مي باشد. او با بيان همسان بودن صورت اين قضايا به اثبات موضوعي پرداخت مبني براينکه بين نوع بشر طبايع متفاوتي وجود دارد. به سخن ديگر، نوعي از نژاد بشر داراي طبيعت و ذات آزادگي و فرادستي مي باشد و نوعي ديگر داراي طبيعت بردگي و فرودستي. در فلسفه سياسي ارسطو، يونانيان داراي طبيعت و نژاد آزادگي و بربرها که از نژاد تراکيان  (Tharacians) هستند به همراه آسيائي ها Asiatic)) از طبيعت بردگي برخوردار مي باشند. اما آيا من احتياج دارم که به عقب و عهد ارسطو بازگردم؟ آيا برده داران جنوب ايالات متحده با باوري مشابه با ارسطو و با تعصب تام و تمام برده داري خويش را توجيه نمي کردند؟ و جهت تامين منافع شخصي به برده داري جنبه قانوني نمي بخشيدند؟ آيا برده داران آمريکایي از زمين و آسمان دليل نمي تراشيدند و وانمود نمي کردند که سلطه نژاد سفيد بر سياه امري طبيعي است؟ مگر آنان ادعا نمي کردند که نژاد سياه قابليت و شايستگي آزاد بودن را ندارد؟ اين ادعا و توجيه و تفسيرها و وضع قوانين باعث شد که بازار هاي ايالات جنوبي آمريکا سرشار از بردگان سياه براي خريد و فروش گردد. حتي بعضي پا را فراتر گذاشته بودند و ادعا مي کردند  که اصولا آزادي برای کارگران ساده نيز امري غير طبيعي است.

بنابراين، تئوري سلطنت و یا ولايت مطلقه با وجود چنين پيش زمينه هایي و برداشت و تفسير امور غير طبيعي به طبيعي، همواره بطور قاطع مدعي است که تنها شکلي از اشکال حکومت که بر طبيعت و سرشت انسان عجين و مالوف است، شکل سلطنت مطلقه پادشاهان در سرزمينهاي مختلف مي باشد. به سخني ديگر حکومت سلطنتی ناشي از پدر سالاري و به جاي مانده از جوامع پيشين را به يک حکومت طبيعي تعبير کرده اند. بديهي است وقتي قانون سلطه و زور و ولايت مطلقه فرد بر امور حاکم باشد، صاحبان انديشه، فضایي براي ابراز نظرات خود جهت تدوين قوانين اجتماعي پيدا نمي کنند و لذا در چنين شرايطي که خفقان مطلق حاکم است کارگزاران حکومت مطلقه اظهار مي دارند که قوانين ساخته و پرداخته شده آنان طبيعي و با ذات و سرشت انسان سازگار ميباشد. اين چنين است که حکومتهای نژاد پرست سلطه گر و مستبد با انواع و اقسام ترفندها و تعابير خوش باورانه، مردم را مجبور ميسازند که از قوانين آنها پيروي کنند و بدين ترتيب ناتوانمندان زير يوغ ستم توانمندان قرار گرفتند. براي مثال، محققين و آشنايان به دوره قرون وسطي (عصر تاريکي) نشان مي دهند که چگونه سلطه اشراف فئودال بر رعايا و فقرا با توجيه برتری نژاد شکل گرفت. در آن دوره ادعاي برابري يک فرد که متعلق به طبقه پائين و فرودست جامعه بود با فردي از طبقه بالا و فرا دست، ادعائي بي مفهوم و غير طبيعي بشمار مي رفت. در اين رابطه آزاد سازي سرف ها (35) و يا بورگ ها (36) که با سعي و تلاش فراوان انجام گرفت هرگز به اين معنا نبود که آنها مي توانسنتد و حق داشتند که در اداره حکومت نقشي داشته باشند. در مخيله هيچ رعيت و يا شهروند ساده اي خطور نمي کرد که آزادي آنها به مفهوم آزادي در انجام امور و فعاليتهاي اجتماعي است بلکه مفهوم آزاد سازي آنها آن بود که سلطه مستبدانه و ظالمانه طبقه حاکم و اشراف بر آنها کمي محدود گردد.

بنابراين حقيقت اين است هر آنچه که طبيعي و در مطابقت با رسم و سنت دیرین است به معنا و مفهوم عکس آن يعني غير طبيعي تبديل گشته است. بدين جهت فرودستي زنان بوسيله مردان به صورت يک رسم عمومي درآمد و هر حرکت و جنبشي مغاير آن که کاملا طبيعي بنظر مي رسيد، غير طبيعي تعبير شد. براي نمونه، مردمي که در سرزمينهاي ديگر زندگي مي کنند، اولين چيزي که از انگلستان مي شنوند اين است که انگلستان تحت نظر ملکه اداره مي شود. اين امر براي آنها بسيار حیرت انگیز، غير طبيعي و حتي باور نکردني است. اما اين مورد براي مردان انگليسي عجيب و غير طبيعي نيست زيرا آنها وجود ملکه را بطور سنتي در سيستم حکومتي خود پذيرفته اند. حال اگر به همين مردان انگليسي گفته می شد که زنان حق دارند که وارد مجلس قانونگزاري شوند و يا آنها قادر اند که افراد شايسته اي در اداره امور حکومتي باشند، بنظرشان اين گفته ها امري نامعقول و غير طبيعي مي آمد. در دوره فئوداليته بر عکس دخالت زنان اشراف متعلق به طبقات ممتاز جامعه در امور سياسي و حتي جنگ امري غير طبيعي بشمار نمی آمد، زيرا آنان وانمود مي کردند که بايد منش مردانه داشته باشند و خود را بسان پدران و شوهران شان از نظر جسمي نيرومند سازند.

 يونانيان نسبت به ديگر ملل باستان به علت وجود افسانه زنان آمازوني(37) (Amazons) که يک باور تاريخي است، استقلال زنان اشراف و متعلق به طبقه ممتاز جامعه کمتر برايشان غير عادي و غير طبيعي بنظر ميآيد و لذا آنان قوانيني براي زنان اسپارت (38) (Spartan)  وضع کردند که سلطه مردان روي آنان را کاهش داد و در بعضي از موارد زنان طبقه ممتاز، مانند مردان به تمرين و آموزش  جنگی مي پرداختند.کمترين ترديدي نيست که تجربه زنان اسپارت براي افلاطون نمونه اي از نظرات متناقص او مبني بر برابري اجتماعي، سياسي زنان با مردان بشمار ميرود.(39)

موضوع مهم ديگري که بايد به آن اشاره کرد اين است که گفته ميشود که سلطه مردان روي زنان از ديگر انواع سلطه ها که با زور و قدرت انجام ميگيرد، متفاوت است. زيرا زنان اين سلطه را بطور داوطلبانه پذيرفته اند و نه تنها هيچ شکايتي از اینگونه سلطه ندارند بلکه آن را با رضايت کامل قبول کرده و جزئي از زندگی خود احساس مي کنند. در اين مورد بايد گفت از زماني که زنان توانستند صداي اعتراض خود را بگوش ديگران برسانند، در اولين مرحله، تعداد بيشماري از آنان با اين سلطه پذيري به اصطلاح داوطلبانه، مخالفت شديدی ابراز داشتند. به عبارتي ديگر، از زماني که زنان قادر شدند احساسات خود را به رشته تحرير درآورند (آنهم فقط بيان آن نوع احساساتي که جامعه مردسالار به آنها اجازه نشر مي داد) به شرايط و وضعيت اجتماعي خود اعتراض کردند. در این زمان هزاران نفر از آنها که بوسيله زنان متشخص جامعه (روشنفکران و صاحبان تفکر) هدايت ميشدند، خواستار کسب حق راي (Suffrage)(40) و حضور در مجلس قانونگزاري شدند.

انديشه کسب علم و دانش زنان در کليه سطوح و برابر با مردان و راهيابي آنان براي ورود به شغل هاي حرفه اي و تخصصي که آنروز برايشان ناممکن بود، شدت گرفت. البته اين انديشه آنگونه که در ايالات متحده وجود داشت، در اين کشور (انگلستان) وجود نداشت. زيرا در آنجا تعداد بسياري از سازمانها و گروههاي اجتماعي و متشکل زنان وجود داشت که براي دفاع از حقوق زنان و تدوين ميثاق هائي در جهت اعاده حقوق سياسي - اجتماعي آنها  تلاش و فعاليت ميکردند. در کشور ما (انگلستان) و آمريکا نه تنها زنان شروع به اعتراض و مخالفت با "سلطه داوطلبانه" نمودند بلکه در فرانسه، ايتاليا، سوئيس و روسيه نيز اين اعتراض ها آغاز گرديد. بر ما معلوم نيست که چه تعداد از زنان آرزوي برخورداري از حقوق اوليه خود را دارند اما آنچه که مي دانيم اين است که علائم بالقوه زيادي وجود دارد که نشان مي دهد مردان ديگر توان و قدرت رودر یی و سرکوب زنان را مانند گذشته ندارند. بايد بخاطر داشت که طبقه برده داران هرگز حاضر به آزاد سازي بردگان نبودند. آيا وقتي سيمون دومونت فورت (41) براي اولين بار از نمايندگان مجلس عوام خواست که در مورد برده داري جلسه اي تشکيل دهند، آيا در ذهن نمايندگان خطور مي کرد که آنها بتوانند بوسيله قوانيني که خود وضع نموده اند به اين موضوع رسيدگي نمايند؟ همچنين آيا آنان تصور مي کردند که بتوانند با اين قوانين وزراء را استيضاح و خلع نمايند و حتي به شاه در امور کشور داري حکم برانند؟ بديهي است که به ذهن هيچکدام از آنها حتي جاه طلب ترين شان چنين فکري خطور نکرده بود. اما در عوض طبقه اعيان و اشراف پيشتر چنين ادعاهایي داشتند، به اين معنا که آنان بتوانند وزير تعيين کنند و يا حتي در فکر تاجگذاري هم باشند. مجلس در اين مورد قصد نداشت که بردگان و رعايا از حقوق مساوي برخوردار باشند بلکه تنها خواسته آنها، بخشودگي و معافيت مالياتهاي ظالمانه اي بود که توسط ماموران شاه از خيل عظيم رعايا گرفته ميشد. صاحبان قدرتمدار سنتی تا زمانی که توده هاي تحت ستم طغيان نکنند و برپا نخیزند هرگز حاضر نمیشوند که به شکایات و اعتراضات آنان توجه کنند. بنابراین در قوانینی که توسط مردان تدوین شده است هیچگاه مفادی مبنی بر شکایات زنان نسبت به رفتار ناشایست شوهرانشان دیده نمیشود. زیرا تبعیت زنان از مردان در هر شرایطی امری لازم و ضروری محسوب میشد. به عبارت ساده تر ولايت مردان و مردسالاري بسان سلطنت شاهان، بطور سنتي بر زنان وجود داشته است و آنان همواره تحت سرپرستي و سيطره آنان قرار داشته اند. مردان نيز هيچگاه حاضر نبودند که از رفتار خود انتقاد کنند و آنرا تغيير دهند، مگر آنکه زنان خود باعث تغيير و دگرگوني در شرايط و وضعيت موجود شوند. همچنان که تا بردگان و رعايا و توده هاي تحت ستم عليه برده داران و اربابان و شاهان قيام نکردند، آنها دست از قدرت برنداشتند و از اريکه سلطنت فرود نیامدند. حال اگر مخالفتي با رفتار ناشايست مردان صورت نگيرد، آنان بمراتب انگيزه بيشتري جهت اعمال نظر و کنترل نسبت به زنان پيدا خواهند کرد. بنابر اين مخالفت و اعتراض در برابر سلطه و زور نه تنها صاحبان قدرت را از ادامه کار مايوس مي سازد بلکه سبب مي شود که زنان خود را در برابر هر نوع سوء رفتار و عمل ناشايستي محافظت نمايند.

اصولا نباید فردی را تحت نظر و اختیار فرد دیگری که ثابت شده است که باعث رنج دیگران می شود، قرار داد. براي مثال، زناني که مورد آسيب و رفتار هاي بد جسماني قرار داشتند، حتي در شديد ترين شرايط حفاظتي، جرئت نمي کردند از قوانيني که براي محافظت آنان وضع شده است، استفاده نمايند. در مواردي که شکايت کردن زنان از شوهران خود غير قابل اجتناب مي گشت و يا زنان آسيب ديده بوسيله همسايگان وادار مي شدند که از مردان خود شکايت کنند، باز هم اين همسران تا حد ممکن از افشاء آسيب هائي که توسط شوهرانشان به آنها وارد آمده بود، خودداري مي کردند. در مواقعي حتي زنان بخاطر شکايتي که از شوهران مستبد خود کرده بودند و قانون، اين مردان را مورد تنبيهي که شايسته اش بودند، قرار داده بود، از شوهران خود عذر خواهي کردند. مشاهده اين امور شرایطی را سبب خواهد شد که زنان نتوانند متحدا عليه سلطه مردان طغيان کنند.

زنان از موقعيت و شرايط متفاوتي نسبت به ديگر افراد فرودست مانند بردگان و رعايا، برخوردار هستند. زيرا ارباب آنها يعني شوهرانشان علاوه بر خدمات معمولي، وظائف بيشتر دیگری را بر عهده آنها گذاشته اند. مردان فقط فرمانبرداري و تابعیت زنان از وظائفي که به آنها تکليف شده است را نمي خواهند بلکه آنان خواستار عاطفه و احساسات زنان نيز مي باشند. تمام مردان به استثناء مردان حيوان صفت، مايلند با زني که با او همبستر مي شوند رابطه اي (عاطفي) داشته باشند. آنان مايل نيستند که اين رابطه، رابطه اي اجباري باشد مانند رابطه اي که آنان با بردگان خود داشتند، بلکه آنان سعي مي نمايند که رابطه اي مطلوب تر (عاطفي) با همبستران خود برقرار سازند. بنابر اين مردان تمام تلاش خود را صرف به کنترل درآوردن ذهنيت زنان بعمل مي آورند. بردگان از روي ترس، مطيع و منقاد اربابان خود هستند، آنان بايد از همه چيز حتي از سايه خودشان هم واهمه داشته باشند تا بتوان بدينوسيله آنان را به آساني کنترل کرد. اما ارباب زنان (مردان) فقط قصدشان اطاعت ساده آنان نسبت به وظائف و تکاليفی که عرف و قانون بر عهده آنها گذاشته است، نمی باشد، آنان سعی می کنند که تمام دانش خود را در جهت مطيع کردن زنان و در جهت بدست آوردن احساسات و عواطف آنان، بکار گيرند.

 زنان از همان سالهاي اوليه با اين باور تربيت مي شوند که ذات و منش مطلوب آنها با منش مردان تفاوت اساسي دارد. البته اين منش مطلوب و ايده آل آنان به معناي خودباوري، استقلال، صاحب رایي و تسلط بر امور نمی باشد بلکه منش  والاي آنان از ديدگاه مردان به معناي تسليم پذيري، تابعيت و عدم استقلال است.

علم اخلاق در مورد زنان چنين نگاشته شده است که همواره در ذات و طبيعت آنان عاطفه، حس از خود گذشتگي، عشق و محبت ورزيدن به ديگران، وجود دارد. اما اين صفات و عشق ورزيدن ها به معناي عام کلمه بکار نمي رود بلکه زنان مجاز هستند که فقط احساس و عاطفه و عشق و محبت خود را نسبت به مردي که با او ارتباط گسست ناپذيري دارند و يا به کودکانشان ابراز نمایند.

بديهي است که وقتي تمام اين امور را در کنار يکديگر قرار مي دهيم و به اين قضايا مي نگريم، به سه نتيجه کلي خواهيم رسيد:

اول: جاذبه جنسي طبيعي میان زن و مرد.

دوم: وابستگي و اطاعت کامل زن از مرد (همسر به شوهر) و باور اين موضوع که سعادت و نيکبختي زن در متابعت از شوهر می باشد.

سوم: پرداختن به امور اجتماعي سياسي و کسب علم و دانش و حرفه و بطور کلي طرح و برنامه ريزي آينده زن مي بايست از کانال هدايتي مرد عبور نمايد.

مردان در طول تاريخ از ابزار علم و دانش استفاده کردند و توانستند روي اذهان زنان تاثير گزارند. آنان از اين ابزار تا آنجا که مي توانستند در جهت اعمال غريزه خودخواهي شان سود جستند و زنان را موجوداتي ناتوان تر و فرودست تر از خود معرفي نمودند تا بدينوسيله بتوانند آنان را وادار سازند که بخاطر جذابيت جنسي شان، تمام اختيارات و خواسته هاي فردي خود را به مردان تفويض نمايند. آيا مي توان باور داشت يوغ هایي که در طول تاريخ جهت تسخير فکر و ذهن زنان بر گردنشان آویخته شده است و دير زماني است که آنها در هم شکسته شده، هنوز هم  وجود دارد؟ بديهي است که اگر در فکر و ذهن برده يا رعيت اين جرقه زده نمي شد که مي بايد در برابر برده دار و ارباب اعتراض و مقاومت نمايد، هنوز هم شاهد بردگان و رعايایی بوديم که همراه با زمين خريد و فروش مي شدند. اما به محض تغيير نگرش و ذهنيت سلطه پذيري و رودررویی با سلطه گر، بندهاي بندگي و بردگي گسسته شد و آن دوران سپري گشت. پرسشی در اين مورد مطرح است که آيا رابطه رعيت و ارباب که در گذشته وجود داشت، به رابطه کنوني زن و شوهر شباهت ندارد؟ آيا نبايد نگرش و فکر سلطه و تابعيت تغيير يابد و اين باور که زنان طبيعتا موجوداتي ناتوان، زير دست، احساساتي هستند، از بين رود؟

به سخني ديگر بدون شک اگر هر برده اي اطاعت کردن از برده دار ادامه ميداد و اگر هر رعيتي در زندگي خود سعي ميکرد که خود را در برابر چشمان مالکش محبوب جلوه کند و نيز اگر هر سرف جواني آرزو ميکرد که مطابق خواسته ارباب خود رفتار نمايد و سرانجام اگر هر فرودستي ميکوشيد که نظر فرادستي را بسوي خود جلب کند و خود را با اراده و سليقه او سازگار نمايد آيا نوع بشر ميتوانست از قيد و بند هاي اسارت آور بردگی و بندگی رهایي يابد؟ آيا هنوز مناسبات ميان سرف و ارباب، برده و برده دار، رعيت و مالک، همانند مناسبات ميان زن و مرد ادامه نداشت؟ آيا توده مردم به استثناي اندک روشنفکران، بر اين باور نبودند که اين مناسبات ميان انسانها طبيعي و از ذات بشر سرچشمه گرفته است؟

 بنابر اين اگر سنت و باورهاي کهن توده مردم حتي جهانشمول هم باشند، نميتوان بر درستي آنها صحت گذاشت و نيز نميتوان بر اساس آنها در مورد مسائل مبتلابه جامعه مانند موضوع فرودستي زنان تعصب نشان داد.

من ميخواهم پا را فراتر گذارم و به سير رويدادهاي تاريخي و گرايشهای مترقيانه و پيشرو انسان بپردازم. من بر اين باورم که نه تنها تاريخ و گرايشهای ترقيخواهانه بشري با نظام برابري حقوق زن و مرد مخالف نيست بلکه برای دستیابی به آن نيز ايستادگي ميکند. زيرا از گرايشهای دنياي امروز چنين برداشت ميشود که آنها به عدم تساوي حقوق بين انسانها به ويژه میان زن و مرد  که ميراثي به جاي مانده از گذشته هاي دور ميباشد، باور ندارند و آنها را با جامعه آينده انسان ناسازگار ميدانند و ميخواهند اين باورها از ميان بروند.  

چه تفاوتهایي ميان ويژگي هاي دنياي جديد، بويژه نهادها و عقايد اجتماعي و راه و روش زيستن با دنيای قديم وجود دارد؟ بديهي است تمايز و برجستگي اين دوران اين است که انسان در عصر جديد به مکاني که در آن تولد يافته است پايبند و وابسته نمی باشد بلکه او آزاد است آنچه را که مي خواهد و مورد آرزو و علاقه اش است و توانایي دسترسي به آنها را دارد، انجام دهد.

انسان در جوامع کهن بر اساس اصول و معيارهاي بسيار متفاوتي نسبت به دنياي امروز روزگار مي گذراند. در آن جوامع موقعيت اجتماعي افراد پیش از بدنيا آمدن مشخص و معين بود و آنان پس از تولد مي بايست تا آخر عمر در شرايط و وضعيت اجتماعي ثابتي بسر برند و قانون هم از اين وضعيت محافظت مي نمود. انسان جامعه کهن از ابزارهایي که بتواند بوسيله آنها موقعيت (اجتماعي) خود را تغيير  دهد نه تنها محروم بود بلکه اجازه استفاده از آنها را هم نداشت. به عبارت ديگر عده اي سفيد بدنيا مي آمدند و عده اي ديگر سياه، بعضي از ابتدا ذاتا شهروند آزاد  محسوب مي شدند و بعضي ديگر برده و از کليه حقوق اجتماعي محروم بودند. بعضي نجيب زاده پا بعرصه وجود مي گذاشتند و بعضي ديگر رنجبر و رعيت. عده اي اشراف زاده بودند و عده اي ديگر عوام(42) (Roturier ). در اين شرايط و وضعيت يک برده و يا يک سرف هرگز نمي توانست بدون اجازه صاحب و يا ارباب، خود را فردي آزاد فرض نمايد.

اين وضعيت تا اوائل قرون وسطي ادامه داشت و براي عوام امکان نداشت که در زمره طبقه اشراف در آيند و يا اينکه کسان ديگري به جزء صنعتکار زادگان حق نداشتند به جرگه طبقه صنعت کاران راه یابند. همچنين در ميان طبقه اشراف تنها پسر ارشد بطور انحصاري وارث اموال پدر بود تا اينکه قدرت شاهان در اروپا فزوني گرفت و افراد توانستند حق ورود به طبقات ديگر را با مجوز قانوني دريافت کنند و بدنبال آن اشرافزادگان توانستند پسران ارشد خود را از ارث محروم سازند. به سخني ديگر بواسطه وجود طبقات اجتماعي محسوس، هيچکس اجازه نداشت خود را متعلق به طبقه مهم اجتماعي منسوب بدارد. براي مثال اگر کسي قصد داشت که موقعيت شغلي و طبقاتي خود را توسعه و بهبود بخشد بنا به قانون، به قاپوق (43) بسته ميشد. اما در اروپاي جديد وضع کاملا تغيير نمود و دقيقا برخلاف روش قديم عمل شد. يعني قانون و حکومت افراد را در امور اجتماعي و صنعتي آزاد مي گذاشت و هيچگونه امريه و حکمي در اين موارد صادر نمي کرد و حتي ضرورت گذراندن دوره شاگردي (تخصصي) را براي کارگران ساده، پيشنهاد مي کرد.

در قديم قاعدتا صلاح کار تا حد امکان بوسيله يک فرادست خردمند براي زيردستان تعيين ميشد و اگر کاري بدون تعيين و تشخيص و نظارت او انجام مي گرفت با وجود درستي کار، نادرست و اشتباه تلقی مي گشت. بديهي است که اين روش مخالف روش امروزي است، روشهائي که نتيجه سالها تجربه انسان است. به عبارت ديگر امروزه امور اجتماعي بدست مستقيم افراد علاقه مند انجام مي گيرد و فرد مسئوليت کاری مشخص را به عهده دارد و تا زمانيکه آن کار طبق نظر و صلاح ديد همان فرد پيش مي رود، صحيح است و اگر تعديل و يا تغييري در حيطه اختيار اين فرد بوجود آيد، زيان آور و ناوارد است، مگر اينکه اين تعديل يا تغيير در جهت محافظت حقوق ديگران باشد.

پرواضح است که تفويض اختيار و مسئوليت امور به فرد زماني اعمال گرديد که ديگر تئوريها نتايج مصيبت بار و اسفناکي ببار آورده بودند. اينک در کشورهاي پيشرفته و يا کشورهایي که ادعاي پيشرفته بودن را دارند، با توجه به اينکه افراد از شايستگي و توان مساوي برخوردار نيستند با وجود آن اختيار و آزادي فرد بعنوان بهترين معيار در روند امور اجتماعي مورد پذيرش واقع شده است و آنها به واگذاري امور به هر يک از افراد جامعه باور دارند. در اين مورد هيچکس در اين انديشه نيست که مي بايد براي شغل آهنگري قانوني وضع شود مبني بر آنکه فقط مرداني مي توانند به اين شغل بپردازند که از بازوان قوي برخوردار باشند. دو عنصر آزادي و اختيار کفايت ميکند که از مردان قوي بازو، آهنگران شايسته ایی تحويل جامعه شود زيرا مرداني که بازوان ناتواني دارند مختارند که شغل هائي را انتخاب کنند که با وضعيت جسماني و توانایي آنها بیشتر سازگار است.

بنظر مي آيد در موافقت با اين دکترين که اظهار مي دارد، "افرادي توانائي انجام بعضي از کارها را دارند و يا بعضي از امور مناسب بعضي از افراد نيست" غلو شده است و از حد و مرز خود خارج گشته است. در اين رابطه پيش فرض هاي کلي و گمانه زني هایي که از خطا مصون نيستند وجود دارند مبني بر اينکه بعضي از افراد ذاتا و طبيعتا براي انجام بعضي از کارها نامناسب و ناسازگار ميباشند. اگر اصول اين پيش فرض هاي کلي بخوبي هم بيان شده باشد که اين چنين نيست، اجرای آنها نه تنها براي افراد غير عادلانه است بلکه براي جامعه نيز زيان بار مي باشد. بعبارت ديگر ناسازگار و نامناسب بودن شغلی براي بعضي از افراد جامعه در حقيقت نه تنها مانع از بروز استعداد ها و انگيزه هاي نهفته انسان مي گردد بلکه باعث ميشود افراد فاقد صلاحيت و ناشايست امور را بدست گيرند و بدیهی است که اين افراد مانع از سازندگي و تلاش براي ساختن آينده اي روشن مي گردند. بنابر اين اگر اصول علمي اقتصادي و اجتماعي نادرست است و اگر افراد بهترين داور جهت تشخيص قابليت و کاربرد قوانين حکومتي نيستند، چاره اي نداريم مگر آنکه بايد به گذشته و سنت بازگرديم و متوسل به نظم کهن و کهنه بشر شويم، نظم کهني که به تجربه ثابت شده است که از حل بحران هاي امروز اجتماعي عاجز و ناتوان مي باشد. اما اگر اين اصول درست است ما بايد بعنوان باورمندان به آن وارد عمل شويم و اجازه ندهيم که تبعيض و نابرابري بين افراد بشر اعمال گردد. براي نمونه تصور نبايد کرد که پسر متولد شدن بهتر از دختر متولد شدن است و يا انسان سفيد برتر از سياه و يا افراد خاص (نور چشمی ها) بر افراد عام (مردم عادی) مزيت دارند. ما بايد شرايط و موقعيت افراد جامعه را در طول حيات آنها در سطح برابري اعتلا بخشيم و موانع و محروميت هایي که ناشي از نابرابري و بيعدالتي است از ميان برداريم. از آن جمله اين باور است که ما پذيرفته ايم مردان بواسطه برتري و تفوق بر امور مي بايد وظائف برتر اجتماعي مانند نمايندگي مجلس (و يا رياست جمهوري) را بر عهده داشته باشند و ديگران (زنان) هر چند با داشتن صلاحيت در احراز اين مقام ها و انجام وظائف، بنابر قانون از دستيابي به آنها محروم گردند، بدیهی است که اين باور مي بايست تغيير یابد. اگر در طي سالهاي متمادي فردي شايسته و داراي شرايط و ويژگي هاي مناسب از راهيابي به اين امور و وظائف محروم گردد، پرواضح است که اين امر آسيبي هر چند جزیي به جامعه  ميرساند. در برابر اگر هزاران فرد نامناسب و ناشايست فقط بدان خاطر که قوانين انتخابي چنان وضع شده است که آنان بتوانند به مجلس راه يابند و يا وظائف خطير اجتماعي را که صلاحيت انجام آنرا ندارد به عهده گيرند، آنان چيزي جز فاجعه و مصیبت چیز دیگری براي جامعه به ارمغان نخواهند آورد.

در حال حاضر در کشورهاي پيشرفته، زنان به علت ناتوانایي هایي که برايشان فرض شده است حق شرکت در انتخابات مجلس(44) را ندارند. زيرا براي آنان از بدو تولد مقرر شده است که هرگز نمي توانند در طول زندگي شان در امور اجتماعي و (سياسي) مشارکت داشته باشند. اما مردان مجازند که براي کسب تمام امتيازات و هويت هاي اجتماعي و سياسي، مقامات و شغل ها به جز يک استثناء که آن هم مقام پادشاهي است به رقابت بپردازند. حقيقت آن است که مردان بوسيله ثروت و سرمايه اي که دارند، قادر خواهند بود به هر مقام سياسي - اجتماعي که بخواهند عليرغم عدم صلاحيت و شايستگي شان دست يابند. در برابر براي اکثريت مردم غير ممکن است که بتوانند ثروت و سرمايه اي بياندوزند تا بدان وسيله به مقامات اجتماعي - سياسي دست يابند. اما در اين ميان تفاوتي که وجود دارد اين است که بطور کلي براي مردان هيچ قانون و رسم و آیيني وجود ندارد تا مانع از احراز کسب عناوين اجتماعي گردد در حاليکه همان طور که پيشتر اشاره شد از ابتدا موانع متعددي براي زنان تعيين شده است.

در مورد کسب عنوان پادشاهي که مهمترين و بلند مرتبه ترين وظيفه اجتماعي است و به جاي اينکه دستيابي به آن رقابتي باشد، از طريق وراثت منتقل مي گردد، بايد اذعان نمود که تمام ملت هاي آزاد موفق شده اند که محدوديت هائي را براي مقام سلطنت بوجود آورند تا از قدرت بلا منازع پادشاه کاسته شود. براي مثال شخصي را بعنوان وزير مسئول، که شغلي رقابتي براي تمام شهروندان مرد محسوب مي شود، عنوان کرده اند تا از اين طريق بتوانند تسلط کامل بر امور اجتماعي پيدا نمايند.

 افرادي که نيمي از جمعيت جوامع را تشکيل مي دهند و از "بد حادثه" زن آفريده شده اند را نميتوان ناديده گرفت و  به خاطر همان پيش فرض ها مبنی بر عدم توانائي زنان، آنها را از دستیابی به وظائف و شغل های سياسي و حرفه هاي اجتماعي محروم ساخت. در اين موردحتا محدوديتهایی که مذهب برای افراد ايجاد کرده است آن اندازه نيست که فرد را در صورت تغيير مذهب از شغلی محروم سازد.(45)(اين محروميتها در انگلستان و بطور کلی در اروپا از میان رفته است). بنابراين فرودستي اجتماعي زنان بطور برجسته حقيقتي است که در نهادهاي اجتماعي، قوانين و اصول اساسي دنيای مدرن وجود دارد و به يادگار از فرهنگ سنتي و کهن بر جاي مانده است. به سخني ديگر فرودستي زنان از دوران ماقبل تاريخ و عصر حجر(dolmen) وجود داشت و سپس به دبستان فکري فلاسفه دنياي کهن راه يافت و از آنجا به معابد با شکوه خدايان اساطيري يونان و رم (46) رخنه کرد تا اينکه به عرصه حضرت پطرس (47) و دعاهاي روزانه او کشيده شد و اعياد و مراسم روزه مسيحيان در کليساها را احاطه نمود. بهرحال بايد اذعان نمود که تضادهایي که دنياي مدرن جهت حل نابرابري ها و تضادهاي دروني امور اجتماعي آغاز کرده است، باعث شده که گرايشها و واکنش هایی نسبت به اينگونه اختلافات و نابرابريهاي اجتماعي حداقل در ضمير انسانها بوجود آید. بديهي است که اين واکنشها و گرايشها در قدم اول يک پيش فرض بر آن بخش نامطلوب فکري انسانها ايجاد ميکند و يا حداقل پرسش هاي اساسي و قابل تعمق را در ذهن ها متبادر مي سازد. براي نمونه، استبداد رژيم هاي سلطنتي باعث بوجود آمدن فکر و ايده جمهوري خواهي شد.

بهرحال اين پرسشهاي اساسي نبايد فقط بصورت امور تصديقي بلاتصور و يا نظريه هاي اجتماعي، مورد توجه و رسيدگي قرار گيرند بلکه بايد اين پرسشها راهگشاي مباحثي گردد که به دستيابي به عدالت اجتماعي بر مبناي شايستگي و استحقاق نوع انسان منجر گردد. پاسخ به اين گونه پرسشها مانند هر نظم اجتماعي به ارزيابي روشنگرانه گرايشها بستگي دارد و ممکن است نتايج آن منجر به جامعه اي بدون تبعيض جنسيتي شود.

اما نوع مباحثي که به آن اشاره شد، بايد مباحثي واقعي و مبتلا به جامعه باشد و نه مباحثي که بخاطر ارضاء مبهم خواسته ها صورت گرفته است. براي مثال من به بررسي موضوعاتي که فقط تجربه نوع بشر آنرا در جهت ميل و خواسته يک نظام ويژه فکري بدست آورده است، نخواهم پرداخت. زيرا تجربه موضوعات کلي هيچگاه ما را به درک واقعيات قادر نخواهند ساخت. براي نمونه اگر گفته شود که اصل برابري مرد و زن يک تئوري بيش نيست بايد خاطر نشان کرد که اصل مقابل آنهم يعني اصل عدم برابري بين دو جنسيت  نيز بر مبناي تئوري بيان شده است.

اما موضوعاتي که ممکن است در اين تئوري (اصل عدم برابري میان زن و مرد) به اثبات رسيده باشد، تجربياتي است که جامعه بشري تحت يک نظام ( مرد سالاري) کسب کرده است. این تجربیات از مراتب سعادت و نيکبختي که جامعه انساني نصيبش شده است و ما شاهد آن هستيم، سخن نمي گويد بلکه آنچه که  بيان کرده است بهبودي وضعيت اجتماعي زنان می باشد، وضعیتی که بطور قطع در يک زمان امري تغيير ناپذير بنظر ميرسيد.. در اين رابطه فيلسوفان و تاريخ نگاران اين تغيير و تحول را خواه در جهت اعتلاي موقعيت زنان ارزيابي کرده اند و يا خواه در جهت کم بها دادن به آن، به اين واقعيت اعتراف کرده اند که معيار تمدن ميان جوامع انساني، در طي قرون در جهت اهميت دادن به موقعيت و نقش اجتماعي- سياسي زن بوده است.(48) به سخني ديگر در تاريخ بشريت، دوره هایي که در آن پيشرفت و ترقي حاصل شد، دوره هایي بود که شرايط اجتماعي زنان در وضعيت برابر با مردان قرار داشت.

بنابر اين بي فايده است ادعا کنيم که طبيعت و ذات دو جنسيت اقتضاء مي کند که هر کدام از اين جنسيت ها وظائف ويژه و مناسب با وضعيت خود داشته باشند. من اين طرز فکر و درک عمومي را تا زماني که رابطه کنوني مرد و زن نسبت به يکديگر اين چنين نابرابرانه است نمي پذيرم که مثلا هر فرد به خاطر "طبيعتي" که دارد قادر به درک مسائل اجتماعي است. به عبارت ديگر در جامعه اي که مردان بدون زنان و يا زنان بدون مردان مورد بررسي و تحقيق قرار نگرفته است و یا تا جامعه اي که زنان در آن تحت سلطه مردان نبودند، مورد تجربه واقع نشده و نيز سرشت و طبيعت هر دو جنسيت در اين شرايط بررسي نگرديده است، نمي توان پذيرفت که آنان با یکدیگر"ذاتا" و "طبيعتا" تفاوت عقلي و اخلاقي دارند. آنچه که تاکنون به عنوان "ذات" و "طبيعت" زن گفته شده است بطور قطع امري ساختگي و نادرست (غير علمي) است و در شرايط سرکوب چند جانبه زنان پديد آمده است. بدون شک، منش و شخصيت ديگر طبقات اجتماعي زير سلطه که به بهانه "طبيعت" آنها، برده ناميده مي شدند از همين نوع بود. برای مثال، بردگان را هيچگاه به حال خود رها نمي کردند و آنها دائما تحت سرکوب و کنترل شديد قرار داشتند زيرا اگر بردگان به هر نسبتي که از آزادي برخوردار مي شدند به همان نسبت نیز در صدد توسعه و بهبود وضعيت خود برمي آمدند. سرگذشت زنان نيز چنين بوده است زیرا آنان را بخاطر قابليت هاي "طبيعي" شان مانند خانه داري، پخت و پز و ارضاء جنسي اربابان (مردان)، همواره مورد ستم واقع می شدند. بديهي است که اگر فضاي مناسب و مواد حيات بخش و انرژي زا براي بذر گياهي فراهم شود و آن گياه  از مراقبت و آبياري و نور خورشيد بهره مند گردد، مسلم که جوانه خواهد زد و رشد و نمو خواهد نمود. در حاليکه اگر دانه بذري در فضاي نامناسب و در هواي سرد و يخبندان و يا در مجاورت بيش از حد گرما قرار گيرد آن بذر نه تنها از جوانه زدن و رشد باز مي ماند بلکه از بين خواهد رفت.

مردان با عدم درک و توانایي شناخت در مورد چگونگي رفتار با زنان و نيز با تحليل هاي ذهني و روشهاي نادرست و ايجاد فضاي نامناسب براي رشد يک بذر، انتظار دارند که آن بذر جوانه زند، رشد کند و به درختي سرسبز و تنومند تبديل گردد. آنان غافل از اين حقيقت ساده و روشن هستند که اگرگياهي در محيط نامناسب و فضایي که نيمي از آنرا بخار و گرما تشکيل داده است و نيم ديگرش را يخ و سرما آن گیاه نمي تواند رشد و نمو کند. به سخني ديگر طبيعت زن مي بايد در محيط آزاد و فضایي مناسب قرار گيرد تا بتواند استعدادهاي دروني و فطري خود را شکوفا نمايد. اين مشکلات يعني ايجاد فضاي نامساعد و تنگ و تاريک که در آن نور و آزادي راهي ندارد مانع از رشد فکري و شکل گيري انديشه ها مي گردد و در نتيجه معضلات بسياري براي اجتماع پديد مي آورد. بسي آشکار است که بزرگترين مانع عدم توجه به عواملي است که روي ساخت و شکل گيري منش و شخصيت انسان تاثير مي گذارد.

بهر حال فرهنگ سلطه براي هر فرد يک گرايش طبيعي را از پيش فرض کرده است که آن فرد میبایست بر اساس آن پيش فرض  عمل نمايد. اما اگر ما با استدلال نشان دهیم که اين پيش فرض نادرست است و گرايش و تن دادن افراد به این پیش فرض بخاطر فرهنگ سلطه و تابعیت است که حاکم میباشد با سرکوب روبرو مي شويم. براي نمونه، در مورد کشاورز اجاره اي ايرلندي(Cottier) که قطعه زميني را سالانه اجاره ميکند (49) چنين گفته اند که او به علت کاهلي و تن پروري ذاتي و طبيعي، از صاحب زمين و ارباب خود عقب مانده است، (نه اينکه مورد ستم و استثمار واقع شده است) و در اينجا مردمی هستند که فکر ميکردند انقلاب فرانسه از ايجاد يک حکومت آزاد ناتوان بود و زماني که حکومت فرمان اعدام افراد را صادر می کرد، آنان طبق قانون اساسی عليه حکومت شوريدند.(50) همچنين طرز تفکري وجود دارد که ترک ها را بطور ذاتي غارتگران ساده لوحي مي پندارند که بوسيله يونانيها فريب داده شده بودند. در مورد زنان نيز اغلب گفته ميشود که آنان بطور طبيعي به امور سياسي بي توجه اند و طبيعتا بفکر منش فردي خود مي باشند و يا اينکه آنان به علت عدم توانایي فکري و تعقل در امور تجريدي، به مسائل اجتماعي- سياسي بي علاقه اند. اما تاريخ که اينک بهتر از گذشته مورد بررسي قرار مي گيرد، درسهائي خلاف اين تصورات را به انسان آموخته است، زيرا مردان در گذشته تاريخ را بنا بر ذهنيات خود مينوشتند و کمتر از حقيقت و آنچه که واقعا رخ داده بود، سخن ميگفتند. از اين رو و با توجه به پرسشی در مورد چیستی تفاوت طبيعي زن و مرد و نيز در شرايطي که بيشتر افراد به علت نا آگاهی به این موضوع تعصب نشان می دهند و آنرا سبک مي شمرند، بايد اذعان نمود که تفاوت طبیعی مرد و زن که روي منش و شخصيت آنها تاثير گذاشته است ناشی از شرايط زيستي و محيطي میباشد و شایسته است روي منش و شخسيت انسان یک مطالعه و تحليل روانشناسي صورت گيرد.(51) بديهي است به سبب حل نشدن مسئله يعني عدم پاسخ علمي به چیستی اختلافات  طبيعي میان دو جنسيت، بحث طبيعي بودن اين تفاوتها منتفي است. همچنین پرسش در مورد چگونگی شرايط و محيط زيست و تاثير آن روي شکل گيري منش انسان و نیز چگونگي کسب دانش و مهارت و کاربرد آنها در جاي خود باقي می باشد. بنابراين براي اثبات اين دو موضوع يعني "تفاوت هاي ذاتي و طبيعي میان زن و مرد" و "تاثير پذيري شرايط محيطي و زيستي روي شکل گيري منش و شخصيت انسان" به مطالعه و دانش بيشتري احتياج است. از آنجائيکه هنوز انسان از چنين دانشي کم بهره است، پزشکان و روان شناسان تا اندازه اي تفاوت هاي ساختار جسمي انسان راکه از مهمترين ارکان علم روانشناسي است، معلوم کرده اند، اما با این وجود نمي توان به آسانی اظهار داشت که هر پزشک خود يک روان شناس است. بنابر اين همانطور که پيش تر اشاره شد بررسي و تحقيق در مورد اين مسئله پاياني ندارد و بعيد است بتوان گفت که رفتار و منش ذهني و رواني زنان در مطابقت با مردان پست تر است.

يکي از مهمترين وظائف زنان اين است که خود مي بايد در تبيين و تحقيق اين موضوع تلاش نمايند زيرا با توجه به اينکه واژه کند ذهني و ناداني در سراسر دنيا به يک معنا است، گفتن اينکه زنان ذاتا کوته فکر و کند ذهن هستند بسيار آسان است. اما اين موضوع که در طول تاريخ، زنان در شرايط محيطي و زيستي که به آنها تحميل شده بود و بخاطر فرهنگ سلطه و تابعيتي که همواره حاکم بود آنان را کند ذهن خطاب مي کردند، قابل اثبات نیست و مستلزم کار و تحقيق بیشتری است.

يک مرد با دانش متوسط خود بندرت مي تواند از منش و شخصيت و توانایي های همه جانبه زن خود شناخت داشته باشد. زيرا خود زنان هم بواسطه عدم ابراز عقايد واقعي شان از قابليت ها و توانایي هاي  خود ممکن است ناآگاه باشند. بيشتر مردان تصور مي کنند که بطور کامل زنان را می شناسند زيرا آنان با داشتن روابط عاشقانه و جنسي با چند زن و احتمالا تعداد زيادي از آنها فکر میکنند که از زنان شناخت پیدا کرده اند. اگر اين مردان در اين زمينه مشاهده گر خوبي باشند و بتوانند تجربيات خود را که از همبستر شدن با زنان متعدد کسب کرده اند، از نظر کيفي و کمي بيان دارند، آنگاه ممکن است که آنها فقط از قسمت هاي کوچک خصوصيات طبيعي زنان که بدون شک مهمترين قسمت است، چيزهایي آموخته باشند. اما اين همه آن چيزي نيست که زن دارا مي باشد زيرا زنان خصوصيات خود را بدقت پنهان مي سازند و بيشتر افراد نسبت به اين خصوصيات بي اطلاع هستند. بطور کلي بيشترين مطالعه اي که يک مرد مي تواند روي زن انجام دهد، مطالعه روي منش و رفتار فقط يک زن و آنهم همسرش است. او براي اين کار فرصت هاي بسياري در اختيار دارد و فقط مي توان اين مطالعه را منبع با ارزشي در این مورد بحساب آورد. اما بيشتر مردان نمي توانند موارد ديگر به جز همان مورد مشخص را مطالعه و بررسي کنند. اين مطلب مضحک است که بگوييم مردي مي تواند نسبت به خصوصيات همسر مرد ديگري نظر بدهد و آن نظر را به عموم زنان تعميم دهد.

از اين مسائل چنين استنتاج ميشود که موضوع زن، موضوعي است که سزاوار شناخت و مطالعه بيشتري است و مردان کمتر صلاحيت قضاوت در اين مورد را دارند، مگر آنکه آنها تجربه های خود را در مورد رفتار و احساسات زني که با او ارتباط دارند و مي توانند از این طریق از فکر و ذهنيت آن زن باخبر گردند، بيان سازند. با توجه به اينکه در اين گونه روابط هم کار به دشواري انجام مي گيرد. زيرا حتي در جائي که احساسات و عواطف و لذات مشترک یگانه اساس شناخت است، با اين وجود نیز هنوز يک طرف (زن) اجازه ندارد و يا کمتر اجازه دارد که وارد روابط داخلي و شخصي طرف ديگر (مرد) گردد. بنابراين اين رابطه اگر هم رابطه اي همراه با عشق راستين باشد، رابطه اي  يک جانبه است که باعث از میان رفتن حس اعتماد و اطمينان دو جنسيت نسبت به یکدیگر میشود. به سخني ديگر در يک جانب سلطه و فرادستي مرد حاکم است و در جانب ديگر تابعيت و فرودستي زن و بديهي است تا زماني که رابطه سلطه و تابعيت میان آنان وجود دارد مفاهيم عشق، آزادي، برابري و عدالت، به معناي حقيقي آن وجود نخواهد داشت. براي مثال، وقتي که به روابط مقايسه اي پدر و فرزند دقت کنیم درخواهيم يافت که با وجود اينکه از جانب پدر محبت هاي همه جانبه و واقعي نسبت به پسر انجام مي گيرد، اما بسياري از گرايشهای پسر آن گرايشهایی نيست که پدر انتظار دارد. بعبارت ديگر با وجود محبت هاي خالصانه پدر، رفتار و منش پسر متاثر از رفتار دوستانش مي باشد. اين پديده از آن جهت بروز ميکند که رابطه پدر و فرزند همواره رابطه سلطه و تابعيت بوده است و معمولا فرزند به جنبه اي از گرايش ها و روابطی جلب مي گردد که در آن گرايشها و يا روابط سلطه از یکسو و تابعیت از طرف دیگر، وجود نداشته باشد و بديهي است که او اين روابط را در ميان دوستانش پيدا مي کند. بنابر اين چه در جهت تمکين فرزند از پدر و يا در جهت عدم تمکين آن، واقعيت اين است که اين نوع قضايا از زاويه سلطه و زور ارزيابي مي گردد. براي نمونه، همواره از ناحیه قدرت به زنان چنین القاء شده است که آنان وظيفه اي به جز ارضاء حس خوشنودي مردان ندارند و گرايشها و احساسات آنها نسبت به امور و پديده ها همواره می بايد مورد پذیرش و رضایت مردان واقع گردد، در غير اين صورت آن گرايشها و احساسات يا مي بايد از بين برود و يا در درون سرکوب گردد.

تمام اين مشکلات و معضلات اجتماعي که براي زنان بوجود آمده است به سبب اطلاعات و دانشي است که مردان در طول تاريخ کسب کرده اند و با فرصت و امکانات کافي که در اختيار داشتند توانسته اند آنچه را که خود خواسته اند و مطابق ميل و سليقه شان بیان نمايند. براي نمونه، درک طرز تفکر و گرایشهای رفتاری فقط يک زن، نمي تواند ما را به درک واحدی از رفتار و گرايشهای تمام زنان هدایت کند. به عبارت دیگر، بررسي رفتار و شخصيت يک زن را نمي توانیم به ديگر زنان تعميم دهیم و ادعا کنیم که رفتار و منش "زن" را شناخته ايم. بويژه آنکه اين شناخت جزئي فقط يک جنبه از خصوصيت زنان، آنهم در يک شرایط و مکانی خاص است و نه جنبه هاي گوناگون خصوصيات آنان در مکانهاي و شرایط مختلف. اگر هم به فرض محال بتوان چنين شناختي پيدا کنیم بايد اذعان کرد که اين شناخت فقط براي زناني است که در يک دوره مشخص تاريخي و با شرايط اجتماعي خاص زندگي مي کرده اند. از اين جهت دانشي که مردان در طول زمان نسبت به زنان کسب کرده اند دانشي بدون مرجع حقيقي و کاملا نادرست است. بدون شک تا زماني که زنان خود دست به کار نشوند و از خود نگويند، اين نوع شناخت و دانش مردانه که دانشي زيانبار، سطحي و کم مايه مي باشد، ادامه پیدا خواهد کرد. بديهي است که آن زمان فرا خواهد رسيد. زيرا امروزه زنان صلاحيت و شايستگي کسب علم و دانش را دارند و مي توانند در اجتماع اظهار وجود نمايند و افکار عمومي را تغيير دهند. هر چند که تا بحال انگشت شماري از زنان جرئت پيدا کردند تا عليرغم سلطه مردان، حقايقي را بيان دارند که آنان ميل به شنيدن آنرا نداشتند.(52) بايد بخاطر آورد که تا اين زمان زناني بودند که عليرغم فضاي نامناسب که مردان برايشان ايجاد نموده بودند، عقايد متحجر و سنتي را به چالش گرفتند.

پرواضح است که زناني که مي خواهند نقش مستقلي در امور اجتماع ايفا نمايند، مي بايد به منابع و کتابهائي که موضوع وابستگي طبيعي را بطور مبهم بيان کرده اند، رجوع نمايند و آن موضوعات را بطور واضح و روشن نقد کنند. براي نمونه يکي از زناني که اثر بزرگي را از خود بجاي گذاشته  است(53) در ابتداي يکي از کتابهاي خود با حروف بزرگ و پررنگ اين شعار را نوشت :" مرد مي تواند با عقيده اي مخالفت کند  اما  زن نمی تواند و او بايد بدون چون و چرا آن عقيده  را بپذيرد" اما همانطور که گفته شد از اين نوع زنان، انگشت شمار يافت مي شوند و زناني هم که در باره "زنان" مي نويسند، معمولا به مطالبي مي پردازند که چاپلوسي محض مردان است. براي مثال اين نوع زنان در کتابهاي خود يا به ماجراي زنان مجردي مي پردازند که مايلند بخت خود را با شوهر کردن بيازمايند و يا زندگی زناني که پاي را از گليم خود فراتر گذاشته اند و فرومايگي که مردان به آنها تحميل کرده اند را نپذيرفته اند و فقط تن به نوع ملايم فرومايگي داده اند را شرح میدهند. بايد توجه داشت که اين موارد فقط به گذشته بازنمي گردد، بلکه هنوز هم وجود دارد. امروزه با آنکه زنان تحصيل کرده و باسواد بیشتری نسبت به گذشته وجود دارند که قادر می باشند آزادانه سخن بگويند و احساسات و خواسته هاي واقعي خود را بيان دارند، اما متاسفانه آنان به مسائل بي اهميت و مشاهدات فردي و دروني که حاصل معاشرتهاي پيش پا افتاده و روزمره است مي پردازند و احساسات زنانه مصنوعي و غير واقعي را اظهار مي دارند. بديهي است که با پذيرفتن اصل آزادي و به رسميت شناختن حقوق برابر آنان با مردان از جانب نهادهاي اجتماعي و بهبود وضعيت زنان به مرور اين موارد کم و کمتر خواهد شد.

وقتي که آن زمان فرا رسد، ما خواهيم ديد که براي شناخت "طبيعت زن" به دانش زيادي نيازمنديم. من علل مشکلات و معضلاتي که بواسطه دانش اندک مردان نسبت به طبيعت و خصوصيت زن در جامعه بوجود آمده است را با گفتن اینکه "مهمترين علل فقر و نداري فکر کردن به ثروت و دارائي ديگران است"کوچک شمرده ام.(54)

بديهي است راجع به موضوعي که زنان خود با تملق اذعان دارند که مردان (که بطور قطع دانشي اندک در مورد زنان دارند) بهترين افرادي هستند که مي توانند راجع به آنها قضاوت کنند، مشکل میتوان حقیقت را اثبات کرد.

در حال حاضر با دانش اندک هر مردي و يا تجمعي از مردان، غير ممکن است که بتوان براي آنان صلاحيتي جهت اظهار نظر و قانون وضع کردن در مورد زنان قائل شد. زيرا آنان با دانش يک سوی نگر خود که بي تجربگي و ناآگاهی از موقعيت و وضعيت واقعي زنان در جامعه را مي رساند، به هيچ وجه قادر نخواهند شدکه صلاح و سعادت زنان را تشخيص دهند. بنابر اين پاسخ به اين پرسش که چه اصولي باید در جوامع متمدن تدوين شود تا سعادت و نيکبختي زنان را به ارمغان آورد می بایست به عهده خود زنان واگذار شود. آنها هستند که مي بايد از تجربيات خود و نهادهاي کاربردي که ايجاد مي کنند پاسخگو به اين مسائل باشند. هيچ راه ديگري به جز همت و تلاش خود آنها جهت فائق آمدن بر حل اين مشکلات وجود ندارد. بدیهی است يکايک زنان هستند که مي بايد براي تضمين سعادت و نيکبختي خود قانون وضع نمايند و نه کسان ديگري. ما در اين امر اطمينان داريم که زنان در شرايط و موقعيت آزاد هيچگاه برخلاف طبيعت رفتار نخواهند کرد. اين عقیده که زنان را از وظائفي که قادر به انجام آن هستند، منع می نماید، کاملا باطل و بي معني است. بديهي است وظائفي که زنان انجام خواهند داد به خوبي وظائفي نيست که رقباي آنان يعني مردان انجام مي دهند، زيرا همواره و در طول تاريخ زنان را از انجام وظائف اجتماعی دور نگه داشته اند و تاکنون هم کسي به حمايت از خواسته هاي آنان که همان ايفاي نقش و وظائف اجتماعي است، برنخاسته است. به سخني ديگر مردان از کودکی همواره مورد تشویق قرار می گرفته اند تا نقشی مطابق تمایل و خواسته ها یشان در جامعه به عهده گیرند و در مقابل، زنان با وجود استعداد و تمايل آنها  در عهده دار شدن وظائف اجتماعي منع  شده اند و هيچ قانوني از جايگزيني و یا واگذاري وظائف مردان به زنان حمايت نکرده است. بهر حال مردان وظائف زنان را در همان حدي که خود تشخيص مي دادند به آنها واگذار مي کردند. زنان هيچگاه از شرايط مساوي و آزاد با مردان برخوردار نبودند تا آن شرايط  باعث رشد و توسعه قابليت ها و توانایی  آنان شود .

 عقيده کلي مردان بر آن است که بر حسب قانون، وظيفه طبيعي زن، شوهر داري و رتق و فتق امور خانه مي باشد. فرض نمایيم که به حکم قانون چنين باشد. حال بايد پرسيد که اين قوانين (قوانيني که از ابتدا تا حال جزء قوانين اجتماعي محسوب ميباشد) در صورتي درست است که زنان مي توانستند دوشادوش مردان براي انجام کارهاي اجتماعي شرکت داشته باشند و مانند آنها از فرصتهاي مساوي و انتخاب شغل و ابراز خواسته هاي خود آزادانه برخوردار باشند. بنابر این اگر در اين شرايط زنان از عهده وظائف محوله اجتماعي بر نمي آمدند و ضعف و سستي نشان مي دادند آنگاه مي توان قوانين مردان را پذيرفت. در صورتی که ثابت نشده است که زنان از وظائف اجتماعی که به عهده شان گذاشته شده است ناتوان هستند با این وجود مردان قانونگزار به صراحت اعلام کرده اند که "ضرورت وظائف اجتماعي ايجاب مي نمايد که زنان ازدواج کنند و بچه دار شوند و اگر آنها تن به اين وظيفه ندهند، لازم است که آنان را به انجام اين وظيفه وادار کرد."

چنين قوانين و رفتارها دقيقا همان قوانين و رفتاري بود که با برده داران جنوب کارولينا و لوئيزيانا با بردگان انجام مي دادند و معتقد بودند که "بايد پنبه و شکر کشت و توليد شود و سفيد پوستان قادر به توليد آن نيستند و کاکا سياه هاي زنگي (Negroes ) نيز با دستمزدي که ما تعيين مي کنيم حاضر به انجام اين کار طاقت فرسا نميباشند بنابراين نتيجه منطقي (Ergo) آنست که ما آنان را به اين کار وادار کنيم". همچنين گاهي اتفاق مي افتد که سربازان در دفاع از کشور داوطلب نمي باشند و در اين صورت طبق قانون بايد آنها را وادار به دفاع از کشور نمود. بديهي است که وادار کردن زنان به ازدواج و بچه آوردن و نيز بردگان به کشت پنبه و شکر و گسيل سربازان به جبهه جنگ با منطق زور و سلطه انجام مي گيرد و بدون شک اين منطق تا به امروز بطور موفقيت آميزي اعمال شده است. اگر حق واقعي و ارزش حقيقي کار (سياه پوستان آنهم نه بعنوان برده) و سربازان پرداخت گردد، آنان احتمالا به عنوان يک کارگر براي شما کارفرمايان خدمت خواهند کرد و مشکلي ايجاد نخواهد شد. اما در اين ميان تنها مسئله اي که در برابر آن هيچ جواب منطقي وجود ندارد اين است که آنها بگويند که "ما نمي خواهيم". زيرا مردم نه تنها مايل نيستند که از دستمزد کارگراني که در خدمت آنان هستند چيزي بربايند بلکه آنها از اين کار نیز شرم دارند.(55) همچنين دیگر از خدمت اجباري سربازان، حمايتي بعمل نمي آيد. اينک کساني که زنان را با وجود بستن تمام درها به روي آنان، وادار به ازدواج اجباري مي کنند، خود را در برابر پاسخ قاطع و آشکار " ما نمي خواهيم" قرار ميدهند. اما اگر آنها بخواهند شرايط نامطلوبي براي ازدواج به زنان تحميل کنند و آنان را وادار سازند که آن شرايط را بخاطر منافع خود بپذيرند در حقيقت به انتخاب هابسن (Hobson’s choice)  که انتخاب " اين و يا هيچ" است،(56) دست زده اند.

من بر اين باورم که اعمال اينگونه مردان، نشانه تنفر واقعي شان نسبت به آزادي و برابري زنان است.  اين نوع مردان واهمه ای از آن ندارند که ممکن است زنان برای ازدواج کردن از خود بي ميلي نشان دهند اما واهمه واقعي آنان اين است که زنان در امر ازدواج خواستار شرايط برابر با مردان شوند. آنان از اين واهمه دارند که مبادا زنان به توانايي های خود پي ببرند و جرئت آنرا پيدا کنند که بخواهند به هر کاري که مایلند و از نظرشان تحقير آميز نباشد روي آورند و به ازدواج هاي اجباري که آنان را از آزادي و اختيار در مورد دارائي هاي خود و بطور کلي از مواهب زندگي محروم ميسازد، تن ندهند.

من فکر مي کنم که اگر چنين شود و زنان بخواهند ارباب و صاحب اختيار خود باشند در اين صورت واهمه مردان بي دليل نخواهد بود. البته مي پذيرم که در اين ميان احتمالا زناني هستند که توان مقاومت در برابر  جذابيت رمانتيک و اغواگري هاي (entrainement) مردان را ندارند و تن به ازدواجهاي اجباري خواهند داد.

بديهي است تا زماني که مردان قوانين ازدواج را وضع ميکنند آن قوانين چيزي جزء قوانين مستبدانه نخواهد بود و مانند روش انتخاب هابسن است، انتخابی که زنان از روی اجبار تن به ازدواج ميدهند.

بنابراين اگر هنوز چنين شرايط و وضعيتي در دنياي جديد وجود دارد اين به آن معنا است که هر آنچه در جهت پاره کردن زنجير هاي سلطه براي دستيابي به آزادي زنان صورت گرفته اشتباه  و بيفايده بوده است. بديهی است از نظر نظام سلطه کسب علم و دانش برای زنان موجب تشويش اذهان و آشفتگی اجتماع ميگردد و آنان نبايد از توانائی خواندن و مهمتر از آن نوشتن بهره مند شوند. در يک کلام از دیدگاه نظام سلطه و تابعیت مردان، اشتباه محض است که زنان صاحب کرسی قضاوت، هنر،دانش شوند و از آزادی و اختيار بهره مند گردند. آنها بايد تا به ابد خدمت گزاراني خانگي باقي بمانند و بسان بردگان جنسي (57) اطفاء غريزه جنسي مردان را مرتفع سازند.

بخش دوم

شايسته است جزئيات بحث را به موضوع ويژه اي که در مسير تحقيقات و مشاهدات خود با آن روبرو شدم، يعني موضوع پيمان زناشویي اختصاص دهم و نيز قوانين و شرايطي را که در کشورهاي ديگر( از جمله انگلستان) براي اين موضوع  قائل شده اند، بررسي نمايم.

ازدواج سرنوشت محتوم زنان مي باشد که بوسيله جامعه براي آنان مقدر شده است. زنان همواره براي انتخاب شدن از سوی مردان جهت ازدواج در اميدواری خاصی بسر میبرند. اين اميدواري براي زناني که از زيبائي و جذابيت برخوردارند نسبت به زناني که از آن بي بهره و يا کم بهره ميباشند، دوچندان است. بعبارت ديگر زيبائي و جذابيت يکي از شرايط اساسي و لازم انتخاب شدن يک زن براي ازدواج  بشمار مي آيد. بدين ترتيب ممکن است کسي تصور نمايد زنانی که دارای چنين ويژگي هستند ديگر دليلي ندارند که شانه از زير بار ازدواج خالي کنند و از  انتخاب نشدن افسوس بخورند. جوامع (سنتی) نیز هم در مورد زناشویي و هم در موارد ديگر، ترجيح مي دهند که از ابزارهاي غير منصفانه و ناشايست به جاي ابزار و روشهاي عادلانه و شايسته استفاده کنند. در اين ميان موضوع زناشویي و ازدواج با ديگر موضوعات مربوط به زنان تفاوت اساسي دارد و بی دلیل نیست که شيوه ها و شرايط ناشايست آن تا به امروز ادامه پيدا کرده است. در آغاز زنان يا بوسيله زور تصاحب مي شدند و يا همواره بدست پدران خود جهت ازدواج به شوهرانشان فروخته ميشدند.

تا اين اواخر در تاريخ اروپا مدتها پدر بدون در نظر گرفتن راي و نظر دختر از چنان قدرتي برخوردار بود که مي توانست او را به بهانه ازدواج اما در اصل در جهت ميل و منافعش به "شوهر" بفروشد.  کليسا در اين مورد با معمول کردن رسم ازدواج و گفتن "بله" توسط دختر شرط اخلاقي بهتر و صادقانه تري را برقرار ساخت. اما در اين ميان چيزي وجود نداشت که ثابت کند بله گفتن دختر از روي رضايت خاطر بوده و يا به اجبار پدر صورت گرفته است. بايد اذعان نمود که در آن دوره براي دختر غير ممکن بود مردي را که پدرش انتخاب کرده است نپذيرد. تنها استثناء در اين مورد آن بود که دختر خود را بعنوان راهبه نذر کليسا کند تا از حمايت کامل آنجا برخوردار گردد. بدين طريق دختر از فرمان پدر مي توانست سرپيچي کند. در زمان باستان (پيش از رواج مسيحيت) زندگي و مرگ زن بدست شوهر بود و هيچ قانوني وجود نداشت که مانع رفتار ناشایست شوهر گردد. زيرا قانون و (قاضي) دادگاه زن، در حقيقت مرد او  بود، کسي که از حق طلاق و ترک او به مدتهاي طولانی برخوردار بود، در صورتي که زن هرگز چنين حق و اختياري نداشت. بنابر قوانين کهن انگلستان، مرد ارباب و آقاي زن و بمثابه صاحب اختيار او بشمار مي رفت. اگر مردي توسط زن خود بقتل مي رسيد، جرم آن زن خيانت بزرگ و در رديف خيانت به پادشاه قلمداد مي شد (خيانت کوچک از خيانت بزرگ متمايز است) و مجازات چنين جرم بزرگي در آتش افکنده شدن زن و زنده سوزاندن او بود. البته اينک چنين فجايع و شرارتهایي منسوخ شده است (هر چند بيشتر آنها رسما باطل اعلام نشد اما با اين وجود مدتها بود که عملا اجرا نمي شدند.)

 مردان گمان مي کنند تمام شرايطي که در مورد ازدواج در گذشته وجود داشته است اينک مي بايست برقرار گردد زيرا بطور مدام مي شنويم که گفته مي شود، تمدن و مسحيت حقوق عادلانه زنان را به آنها بازگردانده است. در حاليکه زن با اختيارات قانوني و شرعی که امروزه مرد از آن برخوردار است، به مثابه خدمتگذار بی جیره و مواجب محسوب مي شود و تفاوت چنداني با گذشته برده داری ندارد.

زن در محراب کليسا سوگند مي خورد که در طول زندگي خويش تابع مرد باشد تا بطور قانوني از حمايت کليسا در سراسر زندگي خود برخوردار گردد. فقهایي که بوسيله قوانين مذهبي در صدد حل مسائل اخلاقي جامعه هستند بر اين باورند که ضرورت تابعيت زنان از مردان باعث مي گردد که زنان به گناه آلوده نشوند. به سخني ديگر اگر سلطه مردان بر زنان وجود نداشته باشد، آنان مطمئنا به راههاي فساد کشيده خواهند شد. بنابراين زن نبايد کاري بدون اجازه شوهرش انجام دهد و يا حداقل بايد براي انجام کارها  اجازه ضمني از شوهر داشته باشد. زن نمي تواند از خود صاحب دارایي و مالکيت باشد. اموال منقول زن پس از ازدواج به تملک شوهر در مي آيد و هرگونه اموال منقول هم که پس از ازدواج در اختيار زن قرار دارد و یا به او ارث رسیده است بالفعل (ipso facto ) به نام شوهر انتقال پيدا مي کند. (هرآينه اگر زن قبل از شوهر خود فوت کند کليه اموال منقول و غير منقول او به شوهرش تعلق مي گيرد). بنابراين مشاهده مي گردد که موقعيت زنان تحت قوانين عمومي انگلستان بمراتب اسفبارتر از قوانين برده داري دوره رومي ها است. براي مثال، در قانون روم يک برده مي توانست از حق مالکيت فردی و اموال معيني که از طرف برده دار تعیین میگردید، برخوردار شود و قانون برده داري، حق آن مالکيت را تضمین مي کرد. اما در انگلستان حق اختيار و مالکيت و ضمانت قانوني از زن سلب شده است. البته بايد در اينجا اشاره کرد اقليت طبقه اشراف اين مملکت که با ديگر طبقات فاصله شگرفي دارند با ناديده گرفتن قانون و بنابر قراردادهاي ويژه اي ميان خود امتيازاتي براي زنان قائل مي شدند. اين امتيازات تحت عنوان پول توجيبي و کمک خرجي و غيره از سوي پدر به دختر تعلق مي گرفت، زيرا پدران معمولا احساس و اعتماد محکمی نسبت به دختر خود داشتند تا به شوهر اشرافي آينده او. آنان منافع دختر خود را بر داماد هم جنسيت خود که بيگانه اي بيش نبود ترجيح مي دادند و تدابيري مي انديشيدند که تمام و يا قسمتي از دارایي هاي موروثي دختر از نظارت شوهرانشان در امان بماند. زيرا هنگامي که دختر به خانه بخت مي رفت شوهر اشرافزاده اش طبق قانون "حق نظارت و کنترل مطلق شوهر بر زن"، کليه دارایي هاي همسر خود را صاحب مي گشت و قانون به پدران از طبقه اشراف اين اجازه و حق را نمي داد که بتوانند ارث و دارایي هاي دختر را تحت کنترل دربياورند. بنابراين آنان بيشترين کاري را که مي توانستند انجام دهند اين بود که داماد خود را از بر باد دادن و تلف نمودن ثروت و دارایي هایي که بنابر قانون صاحب آن شده بود، برحذر دارند و در همان حال دختر را از استفاده آن دارایي ها محروم مي داشتند. به اين ترتيب هيچکدام از آنها نمی توانستند به خوبی ازآن دارایي ها استفاده کنند اما درآمد حاصل از آن را (زمين و يا اجاره املاک) که شکلي از توافق پرداختي بشمار می آمد به زن تعلق مي گرفت (که آن "استفاده جداگانه" زن ناميده مي شود).

اين حق استفاده جداگانه و توافق پرداختي تنها شکلي از دارائي بود که شوهر به آن دسترسي نداشت و اگر او رسما ميخواست به آن دسترسي پيدا کند مي بايست از طريق همسر خود اقدام نمايد. اما اگر او آن دارایي را به زور از همسر خود مي گرفت، نه تنها قانوني در این مورد براي مجازات کردن مرد تدوین نشده بود بلکه هيچ راهي هم جهت مجبور ساختن او به استرداد دارایي به زن وجود نداشت. بنابراين طبق قوانين اين کشور (انگلستان) حق استفاده جداگانه زن از درآمد حاصل (از زمين و يا اجاره بهاي املاک) تنها تدبيري بود که اشرافيت قدرتمند جهت حمايت از دختر خود در برابر شوهرش بعمل مي آوردند. اما به روشني پيدا است که در بيشتر موارد از انعقاد چنين توافقهائي خبري نبود و تمام حقوق اموال منقول و غير منقول زن و نيز آزادي عمل او به تمامي در اختيار شوهر قرار ميگرفت. از نظر قانون زن و شوهر "شخص واحدي" به حساب مي آیند. هدف از واژه "يک فرد از نظر قانون" آن است که دارایي هاي زن در حقيقت به شوهر تعلق دارد و اطلاق اموال زن از نظر قانون بي معنا است. اما وارونه اين معادله يعني اموال شوهر نيز متعلق به زن است، هيچگاه در اذهان عمومی خطور نمي کرد.

بنابراين مصداق قانوني "يک فرد از نظر قانون" مرد بود تا او بدینوسیله بتواند صاحب اموال و دارایي هاي زن گردد و هيچگاه اين اصل و قاعده عليه مرد بکار گرفته نميشد مگر اينکه او را بعنوان شخص سوم مسئول رفتار و اعمال زن گردانند. اين عمل بمثابه پذيرفتن بار مسئوليت از ناحيه ارباب نسبت به بردگان و يا گله هايش است. بعبارت ساده تر در زندگي زن، همواره پدر بعنوان مرد و يا شخص اول، عهده دار سرپرستي و نظارت او در خانه مي باشد و زماني که او به خانه بخت ميرفت در حقيقت تحت نظارت ارباب جديد يعني شوهر قرار مي گرفت (اين سلسله مراتب يعني پدر و شوهر بعنوان ارباب اول و دوم زن مانند سلسله مراتبي است که در مورد بردگان و گله بکار برده می شود، يعني به ترتیب ارباب، برده دار و برده ويا مالک، گله بان و گله).

من انکار نمي کنم که با زنان بطور کلي بهتر از بردگان رفتار مي شود اما بايد دانست که يک برده به معني کامل کلمه مانند يک زن، برده نيست. بعبارت ديگر به جزء برده اي که در تمام وقت در خدمت ارباب است، يک برده معمولی در تمام اوقات زندگي خود برده نيست. او مانند سربازان، وظائف مشخص و در زمانهاي معين را انجام مي دهد و هنگاميکه وظائف خود را بپايان رساند، به خود واگذار مي گردد تا به زندگي خانوادگي اش که ارباب بندرت در آن دخالت مي کرد بپردازد. مثلا مانند "عمو تام" (58) زماني که براي اربابش کار مي کرد، وقتي از کار روزانه فارغ مي شد مانند افراد ديگر نزد خانواده اش به کلبه باز مي گشت. اما آيا براي زني که در خانه شوهر است اين وضعيت  وجود دارد؟. بالاتر از همه اينکه يک زن برده لااقل در کشورهاي برده دار مسيحي مذهب از حق شناخته شده ایی مانند امتناع از هم خوابگي با ارباب خود، برخوردار بود و اين حق از تعهدات اخلاقي بود که برده دار از ابتدا پذيرفته بود. اما زن از چنين حقي يعني اجتناب از هم خوابگي با شوهر خود برخوردار نيست و نمي تواند از همخوابگي با ارباب خود (شوهر) امتناع ورزد. بعبارت ديگر زن بطور بي رحمانه و ظالمانه اي به تخت خواب مرد زنجير شده است. زن گرچه مي داند که مردش از او نفرت دارد، گرچه مي داند که آن مرد از زجر دادن روزانه او لذت مي برد و نیز بخوبی آگاه است که ميان آنها جزء نفرت و بيزاري چيز ديگري وجود ندارد، با اين حال و عليرغم تمايلات خود مجبور است که به پست ترين اعمال حيواني با چنین مرد حیوان صفتی تن دهد. حال با اين توصيفات آيا وضعيت زن بدتر از يک برده نيست؟

موقعيت و شرایط زن در قبال فرزنداني که بوجود مي آيد چگونه است؟ چه وضعيتی و سرنوشتی فرزندان خواهند داشت؟ طبق قانون فرزندان به مرد تعلق دارند و او به تنهائي برخوردار از تمام حقوق قانوني نسبت به فرزندان میباشد. در برابر،  زن بدون اجازه شوهر هيچ حقي نسبت به فرزندانش ندارد. اگر شوهر بميرد، پس از مرگ او نیز زن از سرپرستي قانوني فرزندان خود محروم است مگر اينکه شوهرش پیش از وفات قانونا اجازه نگهداري آنها را به او واگذار کرده باشد. تا زمان تصويب قانون (59) که در حقيقت تا حدي محدوديتي براي شوهر بوجود آورد، او را از حقوق قانوني جهت محروم نمودن زن از ديدار با فرزندانش، منع نمود.پیش از آن مرد حتي مي توانست بطور قانوني زن را از فرزندانش دور نگه دارد و زن به هیچ عنوان از چنين وضعيت قانوني که وجود داشت راه گريزی جزء متابعت از قانون نداشت. اگر زن شوهر خود را ترک میکرد بنابر قانون نه تنها مي بايست از فرزندان خود برای همیشه چشم بپوشد بلکه حتي حق برداشت اموال و اشياء شخصي خود را نيز نداشت. حال اگر اتفاق مي افتاد که زن اشياء شخصي خود را به همراه برده باشد، مرد با حربه قانون او را به زور مجبور مي کرد که آنها را باز گرداند. مرد همچنين امکان داشت که اجازه دهد زن او را ترک کند زيرا با این عمل او اميدوار بود که روزي بتواند اموال زن را تصاحب شود و يا آنچه که بستگان زن در اختيار اوگزارده بودند را متعلق به خود گرداند. يگانه راهي که زن مي توانست بدون وادار شدن به بازگشت به خانه و يا ترس از زنداني شدن از شوهرش جدا شود، حکم طلاق بود که مي بايست بوسيله دادگاه صادر گردد. در اين حال است که او اختيار دارد بدون ترس از اينکه ممکن است شوهرش بعد از 20 سال ناگهان بازگردد و اموال و درآمد او را تصاحب کند، از اموال و درآمد خود استفاده نمايد. البته تا اين اواخر(60) اين حق طلاق قانوني هزينه غير قابل تصوري را بر دوش متقاضي طلاق تحميل مي کرد که پرداخت آن از عهده هر کسي به جزء طبقه اشراف برنمي آمد. اينک نيز در مواردي مانند عدم پرداخت نفقه و يا خشونت بي رحمانه و شديد، حکم طلاق صادر مي گردد و عده اي نیز از اين بابت که چرا حکم طلاق به سهولت انجام مي گيرد، شکايت دارند. حال آنکه اگر زني نخواهد که بعنوان مزدور در خدمت ارباب ستمگري چون شوهر بماند و يا بدون اينکه حقي را مطالبه کند بخواهد از شوهرش جدا شود (جانش را آزاد و مهرش را حلال کند) تا بتواند بدينوسيله مرد دلخواه و مطلوب خود را پيدا کند، باید دقت نماید که فقط یکبار میتواند از این حق برخوردار گردد و حق ندارد که ازدواج های مکرر داشته باشد که بدیهی است این قانون در حق زن کمال بي رحمي و بی انصافی است. زن مي بايست از حق مجدد ازدواج  بدون  هیچ ضرر و زيانی برخوردار باشد. زيرا نتيجه طبيعي و منطقي اين قضيه حکم مي کند حال که زن در تمام طول زندگي خود مي بايد وابسته و تابع يک ارباب باشد، قاعدتا بايد به او اين اجازه و شانس داده شود تا بتواند براي يافتن آن نيک ارباب، اربابان خود را بیش از یکبار تعویض نمايد. من نميگويم که زن بايد از چنين حقي برخوردار باشد زيرا اين موضوع يعني مسئله طلاق و ازدواج مجدد و اختیار و آزادي، موضوع ديگري است و خارج از بحث من ميباشد، آنچه را که من مي گويم اين است که اگر زن به جزء خدمت به يک ارباب چاره اي ديگر ندارد و ناگزير است که در طول عمر خود کمر به خدمت او بندد بنابراين آزادي انتخاب ارباب کمترين حقي است که مي توان براي او قائل شد. حال اگر از اعطاء چنين حقي به زن امتناع شود او هيچ تفاوتي با يک برده، آنهم نه برده اي در شکل متعادلش نخواهد داشت. زيرا در بعضي موارد و تحت قوانيني برده مي تواند در شرايط خاصي مانند سوء رفتار، ارباب خود را به موجب قانون وادار سازد که او را بفروشد. اما در انگلستان يک زن با وجود تمام رفتارها و اعمال ناشايستي که از طرف مرد در حق او روا مي شود و او را مجبور می سازد که به آن اعمال تن دهد ( بجزء عمل فحشاء) زن نمي تواند از شر مرد رها گردد.(61)  من هيچ مايل به مبالغه کردن نيستم زيرا اين موضوع نيازي به مبالغه گویي ندارد. من آنچه را که شرح دادم مربوط به موقعيت قانوني زنان بمثابه همسر بود و نه شرح واقعي رفتاري که با آنان مي شد.

قوانين در بسياري از کشورها بدتر از مردم و مجرياني است که آنها را اجرا مي کنند و بسياري از اين قوانين فقط به دليل وجودشان يا بندرت اجرا مي شوند و يا هرگز اجرا نمي گردند. اگر زندگي زناني که ازدواج کرده اند را بخواهیم فقط بر اساس آنچه که قانون تدوين کرده است در نظر بگيريم، جوامع در روي زمين بصورت جهنم در خواهد آمد. خوشبختانه احساسات و علاقه منديهایي که در ميان بيشتر افراد وجود دارد آنها را از روي آوردن به نظام ولایی و رفتارهاي مستبدانه برحذر داشته است. از ميان اين احساسات و علائق آنچه که از هر احساس و عاطفهء ديگري قويتر است، احساسات مرد نسبت به همسرش مي باشد. اين احساس با هيچ احساس ديگري به جزء احساس ميان پدر و فرزندی قابل مطابقت نیست. قابل ذکر است که این احساس نوع پدر و فرزندی نه تنها احساس مرد را نسبت به همسرش کاهش نمي دهد بلکه به جزء در موارد استثنائي باعث افزايش آن نيز مي گردد. بطور کلي واقعیت آنست که نه مردان و نه زنان وضعیت نکبت بار و بدبختيهایي که بواسطه نظام سلطه و تابعیت و از طريق قانون اعمال مي گردد را تحمل نمي کنند. مدافعان اين نوع قوانين و نهادهاي وابسته به استبداد، اعتراض و شکايت افراد را به تمامي فتنه و شرارت تلقي مي کنند و آنها را بر خلاف مصالح و سعادت جامعه عنوان می نماید.

 بايد توجه داشت افرادي که سعي دارند بوسيله قانون، عملکرد نهادهاي استبدادي را تعديل نمايند، اعمال آنها نشانگر آن است که در سرشت انسان توانائي و قدرتی وجود دارد که مي تواند در برابر فاسد ترين قوانين و عواملی که تخم شرارت و پليدي می افشانند، واکنش نشان دهد. بنابر اين آنچيزي را که در مورد استبداد سياسي و حکومت مطلقه مي توان بيان داشت همان را نيز ميتوان در مورد استبداد خانگي و مرد سالاري بيان نمود. بعبارت ديگر استبداد سياسي در جامعه و استبداد مردان در خانواده لازم و ملزوم يکديگرند و پر واضح است که نمی توان از استبداد خانواده بدون اشارت به استبداد سياسي سخن گفت.

 استبداد چه در نوع خانگي يا در نوع حکومتي آن مراحل و درجاتي دارد. براي مثال هر پادشاه مستبدي جهت لذت بردن کنار پنجره نمي نشست تا نظاره گر شکنجه افراد و ناله و زاري هاي آنان باشد و يا آنان را در سرماي زمستان بدون لباس از شهر بيرون نمايد. استبداد لوئي شانزدهم (62) از آن نوع استبدادي نبود که فيليپ لوبل (63) و يا نادرشاه (64) و يا کاليگولا (65) از آن برخوردار بودند. اما استبداد او به حد کافي ظالمانه بود که توانست خشم و اعتراض مردم را در بوجود آوردن انقلاب فرانسه برانگیزد.

 اينک اگر کسانی بخواهند به پيوند محکم میان همسران و شوهرانشان در خانه متوسل شوند و از استبداد خانگي دفاع نمايند بايد بگويم که آنان در حقيقت از بردگي خانگي دفاع مي کنند. زيرا ميان بردگان و اربابان در گذشته چنين پيوندها و علائق محکم نيز وجود داشت. براي مثال در يونان و روم باستان براي بعضي از بردگان، مرگ در زير شکنجه پذيرفتني تر از خيانت به ارباب خود بود و يا در الواح جنگهاي داخلي روميها نام بسياري از بردگان و زناني که نسبت به اربابان و شوهران خود وفادار بودند، ثبت شده است، در حاليکه خيانت شوهران در آن زمان امري متداول محسوب مي شد. با توجه به ظلم و ستمي که روميان نسبت به بردگان خود روا مي داشتند آنان چنين دلبستگيهاي عميقي نسبت به اربابان  از خود نشان ميدادند. اين طنز زندگي است کساني که براي حق شناسي و سپاس از فردي که با تمام قدرت در صدد نابودي اوست، خود را با عميق ترين احساسات، برايش فدا کنند. بديهي است اين موضوع در مورد افراد مذهبي که حيات دنيوي خود را فداي اين گونه افراد (يعني پادشاهان، حاکمان و رهبران ستمگر) مي کنند صادق است. ما هر روز شاهد آنيم که عده اي جهت حق شناسي و سپاس از وجود چنين رهبران ستمگر، دست دعا به آسمان بلند مي کنند و از خدا مي خواهند که طول عمر آنها را مستدام بدارد.

حال با اين وضعيت آيا بايد از بردگي و نهادهاي استبداد سياسي و استبداد خانگي که رهبر در جامعه و مرد در خانه به عنوان سرور تلقی میشوند، دفاع کنيم. انتظار مي رود چنين نهادهایي را خواه نهاد استبداد سياسي باشد و يا خواه نهاد استبداد خانگي در بهترين حالت ها بررسي کنيم و نسبت به آنها قضاوت نمایيم. بديهي است تصويري که از اين گونه مستبدين ارائه مي گردد از طرفي لطف و عنايت آنها را بمثابه فرادستان و رهبران فرزانه که نيکي و سعادت را براي فرودستان به ارمغان آورده اند، نشان مي دهد و از طرف ديگر تابعيت فرودستان و سلطه پذيري آنها را همراه با رضايت و لبخند و سپاسگزاري از آنها را بيان مي دارد. مدافعان اين گونه نهادهاي استبداد حکومتی و خانگي با آوردن چنين شواهدي از سلطه و زور فرزانگان و تابعيت و تسليم فرودستان، نمي توانند حقانيت خود را به اثبات رسانند. کسي ترديد ندارد که ممکن است سعادت و نيکبختي تحت حکومت مطلقه مرد عادلي بوجود آيد اما قوانين معمولا براي افراد شرور و ظالم وضع مي گردد و نه براي افراد خوب و صالح.

در مورد تشکیل خانواده موضوع ازدواج رسم و سنتي نيست که منحصرا براي چند مرد (صالح و شايسته) بنا شده باشد. بدیهی است که پيش از مراسم ازدواج از مردان نمي توان خواست که اثبات نمايند افرادي مناسب و قابل اعتمادي هستند و از قدرت مردانه خود علیه همسران خویش استفاده نميکنند. البته بطور کلي دلبستگي و تعهد نسبت به زن و فرزند در مرداني که از شعور اجتماعي بالایي برخوردار می باشند، بسيار شديد است و نیز در مرداني که احساس کمتري نسبت به ديگر پيوندها و دلبستگي هاي اجتماعي دارند، نيرومند می باشد. اما در هر حال بايد توجه داشت حساسيت ها و تعهدات اجتماعي بسان نقاط ضعف و قوت انسان در جامعه مراتب و درجاتي دارد. مرداني هستند که نسبت به مسائل اجتماعي هيچ احساس تعهد و مسئوليت نمي کنند و جامعه ناگزير است که در مورد آنها متوسل به آخرين راه چاره که مجازاتهاي قانوني است، گردد.

مردانی که دارای شعور پایين اجتماعي هستند بعنوان شوهر تمام قدرت قانوني خود را نسبت به همسر اعمال مي کنند. فاسدترين و تبه کارترين مردان همواره بدور از چشم قانون، زن خود را به بي رحمانه ترين وضع و تا سرحد مرگ مجازات مي کنند. اگر هم در این میان مرتکب قتل شوند با ترفند هایی می توانند ازمجازات قانوني بگريزند. در تمام کشورها چه بسيار مرداني از طبقات مختلف جامعه وجود دارند که بدون مرتکب شدن عمل خلاف در جامعه به اعمال شريرانه در حريم خانواده دست مي زنند، زيرا به جزء در حريم خانواده در ديگر عرصه هاي اجتماعي اگر مرتکب عمل خلافی شوند با مقاومت و مجازات قانونی روبرو مي شوند. اما برعکس اين افراد در حریم خصوصی و در برابر همسر خود بنابر خوي و عادت شريرانه ایي که دارند، حيواني ترين رفتار را مرتکب مي شوند. آنان بخوبی از این امر آگاه هستند که زن، تنها فرد بالغ از ميان بزرگسالان است که نه مي تواند نسبت به رفتار وحشيانه شوي خويش اعتراض کند و نه حتي می تواند خود را از این وضعیت رها سازد. چنين مرداني که در برابر مهرباني و اعتماد زن، طبيعت درنده خویي خويش را در حريم خانه بکار مي گيرند گمان مي کنند که زن کالایي است که آنها بطور قانوني  صاحب آن هستند و حق دارند که هر گونه رفتاري را نسبت به او انجام دهند و از هر گونه لذتی که دلخواه آنها است بهره مند گردند. هيچگاه به مخيله چنين مرداني خطور نمي کند  که بايد با همسر خود همان گونه رفتار نمايند که با ديگران رفتار مي کنند. قانون، خشونت و ستم و تعدي خانگي را بطور عملي بدون مجازات گذاشته است و فقط در همين چند سال گذشته کوششهاي ناچيزي در جهت جلوگيري از اعمال خشونت آمیز در خانه برداشته شده است. اما از اين اقدامات جزئي نمي توان انتظار بيش از اين داشت زيرا  برخلاف عقل و تجربه است که فرض کنيم مي توانيم حقيقتا از خشونت و درنده خویي خانگی جلوگيري نمایيم در حالي که قرباني در اختيار عامل خشونت قرار دارد. تا هنگامي که خشونت در خانه که از جانب مرد همواره انجام مي گيرد محکوم نگردد و آن بعنوان عاملی بالفعل جهت تقاضای طلاق از ناحیه زن به رسميت شناخته نشود و يا حداقل باعث جدائي قانوني نگردد، کوشش براي از میان بردن اين "زشت ترين خشونت"(66) به جائي نمي رسد و همواره قانون در جهت خواست عامل خشونت (مرد) و شاهدين او بکار گرفته مي شود.

اگر توجه داشته باشيم که در کشورهاي بزرگ چه تعداد مرداني وجود دارند که کمي از مرتبه حيوانيت بالاتر هستند و چگونه از طريق قوانين ازدواج، قرباني خود را بدست مي آورند آنگاه به عمق نگون بختي زنان و وقايع اسفباری که در طول ازدواج پی در پی برايشان پيش مي آيد، پي مي بريم. من فقط موارد افراطي خشونت را نشان دادم و در اينجا بايد خاطر نشان کنم که مراتب غم انگيز خشونت ابتدا از درجه کمتري آغاز مي گردد و سپس گام به گام عميقتر مي گردد.

استبداد خانگي نيز مانند استبداد سياسي بيانگر سلطه شريرانه هيولایي است که مي بايست تمام امور در راه رضايت خاطر رهبر مستبد انجام گيرد. بديهي است که تعداد افراد ديوسيرت که با درنده خویي سلطه مطلقه ايجاد مي نمايند مانند فرشتگان اندک مي باشند اما در مقابل تعداد ديو سيرتان با چهره  انساني بسياری وجود دارند. در ميان اين افراد که از انسانیت بویی نبرده اند افرادي با درجات مختلف حيوانيت و خودخواهي وجود دارند که همواره چهره خود را تحت ظاهر تمدن و فرهنگ و شعار زندگي در صلح و قانون مي پوشانند و سعي مي کنند خود را در برابر کساني که زير سلطه آنها قرار ندارند، افرادی قابل اعتماد نشان دهند. اما همين افراد به محض اين که توانستند بر کسي سلطه پيدا کنند، زندگي را برايش جهنم و عذاب آور مي گردانند.

بطور کلي بعد از قرنها بحث و مجادله سياسي تکرار اين موضوع که قدرت فساد آور است و قدرت مطلقه فساد مطلق ببار خواهد آورد، ملال آور و خسته کننده است و هر فردي قلبا از اين امر آگاه است که قدرت مطلق که در دستان يک فرد آنهم مردي درنده خو و مستبد در هر محيطی متمرکز شود چه فجايع و مصيبتهائي که ببار نخواهد آورد. بنابر اين اگر ما بر اين باوريم که داشتن قدرت و سلطه بر روي افراد نادرست است، چگونه مي توانیم اعمال قدرت مطلقه و سلطه يک مرد را روي زن بپذيریم؟ بديهي است که نمي توان به این علت که یک فرد از ده فرمان موسی (67) سرپيچي نکرده است و در رفتار با ديگران شخصيتي شايسته از خود نشان داده است و يا با افرادي که با او موافق نيستند مدارا کرده است و نسبت به آنها متوسل به خشونت و بدرفتاري نگشته است، برایش اختيار و قدرت مطلقه قائل شد. زیرا نميتوان تشخيص داد  اين فرد هنگامي که در خلوت خانه خود است و از هر قيد و بندي رها می باشد، نسبت به زن خود چگونه رفتار  می کند. زيرا عادي ترين مردان نيز حق داشتن خشونت، قهر و غضب و سلطه جویي و خودمحوري را نسبت به کسي که در برابر او تاب ايستادگي و مقاومت ندارد براي خود محفوظ مي دارند. بنابر اين رابطه سلطه و تابعیت میان فرادست و فرودست، محيط و شرایط مناسبی براي پرورش شخصيتهاي شرور ايجاد مي نمايد.

مردي که نسبت به هم طرازان خود رفتاري خشن و ترشرويانه دارد، بدون شک او فردي است که در محيط زندگي و خانه خود زيردستان را با تهديد و ترس وادار به اطاعت و تسليم کرده است.

گفته شده است که خانواده در بهترين شکل و وضعيت آن، آموزشگاه توافق فکري، مهرباني، عشق و گذشت است اما هنوز مشاهده مي شود که خانه آموزشگاهي است که نه تنها احترام به رئيس خودمحور بايد رعايت گردد بلکه محیطی شده است که در آن استبداد، تکبر، سلطه جوئي، خودخواهي و مراقبت به يک شکل خاص، يعني مراقبت از زن و فرزند بسان مراقبت از اشياء و کالائي که به یک فرد (مرد) تعلق دارد و نيز سعادت و خوشبختي که وابسته علايق شخصي او است، آموخته مي شود.

 حال این نوع نهاد خانواده که در حال حاضر وجود دارد داراي چه مزيتي است؟ ما مي دانيم که تمايلات بد طبيعت انسان زماني مي توانند فعال شوند که بازدارنده ای در سر راهش وجود نداشته باشد و اگر آن تمايلات با موانع و محدوديت هایي روبرو شود مجال رشد پيدا نخواهند کرد. همچنين مي دانيم که افرادي هستند که بر حسب عادت و نه بطور عمد در صدد سلطه روي ديگران برمي آيند و آنان را تا زماني که به اعتراض و مقاومت دست نزده اند، تابع و مطيع خود مي سازند. اين نوع تمايلات که گرايش طبيعي انسان است از زمانهای دور آغاز شد و عموميت پيدا کرد تا جائي که قدرت نامحدودي را براي مرد در نهاد خانواده ايجاد کرد و بدين وسيله مرد سلطه خود را نسبت به انساني ديگر يعني (انساني که با او زندگي مي کند) اعمال نمود. اين فضاي سلطه جوئي از طرفي و تابعيت از طرف ديگر باعث مي گردد که تمايلات پنهان خودخواهانهء مرد که در زواياي سرشت و طبيعت او نهفته است، رشد يابد. به عبارت ديگر قدرت نامحدودي که قانون و نهادهاي اجتماعي براي مرد قائل شده است، جرقه ايست که تمايلات نهفته او را در خانواده شعله ور مي سازد و به او فرصت بروز شخصيت اصلي اش را مي دهد تا او بتواند از طرفي سلطه و افزون طلبي خود را نسبت به زن اعمال نمايد و از طرف ديگر در روابط و مناسبات خود با ديگران، با کتمان کردن شخصيت اوليه خود، شخصيت دوم و ثانويه ای در طول زمان، به نمايش گذارد. اين موارد يک طرف قضيه است و من از طرف ديگر قضيه نيز بخوبي آگاه هستم. زن اگر نتواند بطور موثر در برابر مرد مقاومت و ايستادگي نمايد حداقل مي تواند تلافي کند بدين معنا که او همواره موجبات ناراحتي مرد را فراهم ميسازد و بدين وسيله و با تلخ و تباه کردن زندگي به کام مرد امتيازات به حق و ناحقي را بدست ميآورد. اما اين روش که در حقيقت روش دفاع از خويش است را احتمالا روش بدطينتی و سليطه گري زن مي نامند و متاسفانه عيب بزرگ اين روش آن است که همواره عليه ضعيف ترين مستبد سلطه گر بکار گرفته مي شود و کاربرد آن بنام زناني که کمتر استحقاق بکار گيري آنرا دارند، ثبت مي گردد. زیرا اینگونه زنان که با  زبان زهرآگین و سرشت تندخوی و خودرای خود اگر بر ديگران سلطه پيدا کنند دمار از روزگار آنان در مي آورند. بديهي است که زنان نرم خوي و مهربان هيچگاه نمي توانند از کاربرد دشنام و بد دهنی استفاده نمايند و زنان بزرگ منش هم بکارگيري آن را اهانت به منش و شخصيت خود مي دانند. از سوئي ديگر شوهراني را که با اين گونه ابزار تهديد مي کنند اصولا مرداني ملايم و نرم خوي هستند که حتي در مواقع عصبانيت و برافروختگي هم قادر نخواهند بود که به رفتارهاي خشونت آميز متوسل شوند. قدرت زنان ناسازگار، که از طريق سليطه گري و بد خوئی و بد زبانی اعمال مي شود، آنان را فقط بصورت زناني ضد سلطه درمي آورد و آن نوع شوهراني که قرباني ناسازگاري آنها ميشوند عموما شوهرانی هستند که کمتر گرايش به سلطه گري دارند.

 اما چه چيزي اثرات فساد آور قدرت را تعديل مي کند و آنرا در نظر ما همساز و سازگار نشان ميدهد؟ آيا جذابيت زن قادر به تعديل اثرات فسادآور قدرت مي گردد؟ بديهي است که زيبایي و جذابيت زن ممکن است در نمونه ها و موارد فردي تاثير بسياري داشته باشد اما در گرايشهای کلي تعديل ساختار قدرت، اثر بسيار کمي دارد. از طرفي جذابيت و طراوت زن زماني مي تواند تاثير گذار باشد که زن جوان و زيبا باشد و همنشيني مداوم با او باعث عادي شدن جذابيت او نگردد اما از طرف ديگر باید متذکر شد که در بسياري از مردان جذابيت همسرانشان تاثيري روي آنان ندارد.

بنابراين بايد تعديل ساختار قدرت و گرايشهای ناشي از آنرا در عوامل ديگري يافت. يکي از علت هاي واقعي تعديل قدرت، عشق و محبت هاي فردي است که در طول زمان رشد مي نماید و طبيعت مردی که مستعد آن است را بسوي خود جذب می کند و نيز شخصيت زن را به اندازه کافي تهييج کرده و باعث سازگاري او مي گردد. دومين عامل علاقه مشترک آنها نسبت به فرزندان است و نيز منافع مشترکی که آنها در قبال جامعه و افراد دارند. ( چيزهایي که در هر صورت آنها را دچار محدوديتهاي فراوان مي کند.) سومين عامل نقش زن در فراهم نمودن وسايل روزانه راحتي مرد است که در نتيجه آن مرد را وادار مي سازد که نسبت به ديگران احساس (مسئوليت) کند. مسئوليتی که اساس آن بر پايه مراقبت از زن آنهم بخاطر ارزش وجودي او ميباشد. بالاخره آخرين عامل تاثير پذيري همه انسانها نسبت به نزديکان است (با اين تفاوت که نزديکان با آنها ناسازگار نباشند) و اين تاثير پذيري امري طبيعي میان انسانها است.

هر دو طرف يعني زن و مرد با درخواست هاي مستقيم خودشان و نيز با بیان نامحسوس احساسات و عواطف خويش نسبت به یکدیگر اغلب قادرند که (روي هم تاثير بگذارند).  استحکام شخصيتي و شرايط برابر آنها، رابطه بين سلطه و تابعيت را خنثي مي نمايد. زن با اين نوع ابزارها مي تواند قدرت نمائي و در موارد بسياري روی مرد اعمال نفوذ کند. او همچنين قادر است که روي رفتار مردی تاثير گذارد که شايستگي اش را ندارد و پر واضح است که از این تاثیر گذاری نتیجه معکوس عایدش میشود. بنابراین چنین تاثيری که ممکن است اثر ناشايستی داشته باشد نه تنها خلاف اخلاق است بلکه گمراه کننده نيز مي باشد و در اين شرايط بهتر است که زن، مرد را به حال خود واگذارد. اما بديهي است که هم در امور خانواده و هم در امور حکومتي، قدرت نميتواند جای آزادی را بگیرد. زیرا در رابطه قدرت و سلطه میان آنها، زن نه تنها قادر نیست آنچه را که حق مرد میباشد به او اعطا کند بلکه حتي نمی تواند نسبت به حقوق و صلاحیت خود شناختی داشته باشد. براي مثال، کنيزان و غلاماني که زير سلطه کنيز سوگلي يک سلطان قرار دارند را در نظر آوريم،  وضعيت مطلوب اين کنيز سرسبد سلطان آن نيست که بر کنيزان ديگر فرمان دهد بلکه وضعيت مطلوب او اينست که نه خود کنيز باشد و نه بر کنيزان و غلامان ديگر سروری کند. بعبارت گوياتر زني که وجود و هستي خود را در وجود شوهرش مي بيند و از خود هيچ خواست و اراده اي ندارد (و يا وانمود مي کند که اراده و خواسته او همان اراده و خواسته شوهرش است) و يا اينکه هر آنچه که در ارتباط با آنهاست و يا اموري که به زندگي زن ارتباط دارد همه مي بايست طبق اراده و نظر مرد انجام گيرد، اين زن نه آزاد است و نه مفهوم آزادی را درک کرده است.

اين يک طرف قضيه است اما از طرف ديگر زن ممکن است بوسيله دخالت در رفتار و روابط خارج از خانه شوهر قضاوتی هایی نسبت به او کند که صلاحيت آنرا ندارد. بنابراين او با قضاوت نادرست موجبات انحراف شوهرش را فراهم مي سازد زيرا قضاوت او يا بر اساس تعصب است و يا بخاطر بعضي از جانبداريهاي شخصي صورت مي گيرد. بنابر اين زنان آموخته اند نبايد در امور اجتماعي دخالت کنند. زیرا نتيجه عدم آگاهی آنها از امور باعث مي شودکه قضاوتی نادرست وغير مسئولانه از شوهر خود داشته باشند. هچنین دخالتشان در چنين اموري وانمود می شود که بخاطر اهداف حق طلبانه نبوده است بلکه جهت ارضاء و علايق شخصي آنها صورت گرفته است.

 زنان در جناح بندي هاي سياسي اهميتي نمي دهند که کدام جناح درست و يا  نادرست است. براي آنها آنچه که اهميت دارد اين است که تمايل  به جناحي داشته باشند که آن جناح باعث کسب ثروت و اعتبار آنها گردد و به شوهرانشان مقام والا و به پسرشان شغلي آبرومند بخشد و نیز از این طریق بتوانند همسري شايسته براي دخترشان پیدا کنند.

اينک ممکن است پرسيده شود که آيا مي توان جامعه را بدون رهبر اداره کرد؟ و نيز آيا نبايد در يک خانواده که بمثابه يک دولت است يک فرد حکم نهایي را صادر کند؟ زمانيکه در يک خانه و زندگي مشترک ميان زن و شوهر اختلاف عقيده پيش آيد، آيا کدام يک از آنها بايد تصميم بگيرند و حرف آخر را بزنند؟ بديهي است که نمي توان در آن واحد دو عقيده مختلف را براي اجراي امور پذيرفت. بايد فقط يک راي و نظر را پذيرفت و آنرا به مورد اجرا گذاشت و ديگري را رها کرد.

 اصولا اين نظر نادرست است که در زندگي مشترک که از اجتماع داوطلبانه دو نفر تشکيل مي گردد، به ضرورت میبایست يک نظر و يک نفر حاکم مطلق باشد و نادرست تر اينکه قانون بايد تعيين کند که کدام يک از آنها بايد سلطه مطلق بر دیگری داشته باشند. در جوامع آزاد و اجتماعات داوطلبانه مانند شرکت هاي تجاري که از نظر شراکت و همکاري به ازدواج و نهاد خانواده شباهت دارند، تصور نمي توان کرد که يکي از شرکاء نظارت و سلطه مطلق بر همه امور داشته باشد و ديگر شرکاء از او تبعيت محض کنند.  بدیهی است که هيچ کس حاضر به شرکت و همکاري در شرکتي نيست که مسئوليت هاي يک مدير را به عهده گيرد اما فقط قدرت اجرائي در حد يک کارمند ساده را داشته باشد. حال اگر قوانين در اين نوع شرکت ها و قراردادها مانند قوانين ازدواج بود ميبايست معين ميکرد که يکي از طرفهاي قرارداد حاکم واداره کننده کل امور است و شرکت در واقع شرکت خصوصي او می باشد و ديگران نماينده و یا کارمندان او هستند. همچنين طبق قانون در اين گونه قراردادها مي بايست شرط تعيين و انتخاب اين فرد به عنوان رئيس شرکت سالمندتر بودن او نسبت به دیگران باشد. اما مشاهده مي شود که قانون هرگز چنين اموري را مقرر نکرده است و تا بحال هيچ تجربه اي هم نشان داده نشده که ميان اعضاء يک شرکت (که داراي سرمايه هاي مساوي هستند) يکي نسبت به ديگري از قدرت بيشتري برخوردار است و امتيازات ويژه اي دارد. مگر آنکه آن اعضاء اين گونه امتيازها را در توافقنامه خود مقرر کرده باشند. حال اگر فرض نمایيم در يک شرکت تجاري فردی بخواهد از قدرت سوء استفاده کند و انحصارات ويژه اي را به خود اختصاص دهد و منافع ديگران از جمله کارمندان جزء را ناديده بگيرد. در چنين شرايطي آنان اين آزادي و اختيار را دارند که به آساني قرارداد في مابين را ملغي سازند و از عضويت آن شرکت کناره گيري نمايند. اما در ازدواج که قرادادي داوطلبانه ميان زن و شوهر است، يکی از طرفين يعنی زن از چنين آزادي و اختياري برخوردار نيست، در حاليکه طرف ديگر قرارداد يعني شوهر از قدرت و سلطه مطلق در خانواده برخوردار است و زن، شريک زندگی او حتی آن قدرت را ندارد که بخواهد قرارداد را يک جانبه ملغي سازد و به عضويت خود  در اين شرکت داوطلبانه خاتمه دهد. اگر هم زن از چنين قدرتي برخوردار بود شايسته است که او پیش از کناره گيري و جدائي همه راهها را بيازمايد. البته کاملا درست است که در بسياري موارد که مي بايست در باره آنها روزانه تصميم گرفته شود، نمي توان با عقد قرارداد عمل کرد و يا منتظر شد که قبل از تصميم گرفتن و اجرای کاری با طرف مقابل مشورت کرد. بديهي است مي بايد يک فرد نسبت به چنين مواردي اختيار انحصاري داشته باشد. اما اين بدان معني نيست که همواره يک فرد مشخص مي بايد تصميم بگيرد. روش طبيعي آن است که قدرت ميان دو نفر تقسيم گردد و هر يک بنا به وظائف و مسئوليتي که در محدوده خود دارند از قدرت اجرایي و اختيار تام برخوردار باشند و اگر قرار است که تغيير و تحولي مهم و کلي در مديريت (خانواده) صورت گيرد بايد با مشورت و رضايت طرفين يعني زن و شوهر انجام شود.

بايد توجه داشت که تقسيم قدرت نبايد از قبل بوسيله قانون تعيين گردد و قانون مقرر دارد چه کسي بايد داراي چه مسئوليتي باشد. زيرا اين موضوع اصولا به توانایي و شايستگي افراد بستگي پيدا ميکند. حال دو نفر که تصميم به ازدواج دارند و مي خواهند زندگي مشترکي را آغاز کنند اگر در باره تقسيم وظائف و مسئوليت ها به توافق برسند وآن توافق ها را در کمال آزادي و اختيار مانند قراردادهاي مالي به امضاء رسانند، زندگی مشترکشان شکل ميگيرد و در غير اين صورت با شکست روبرو خواهد شد. بديهي است که به توافق رسيدن در چنين اموري کار دشواري نیست مگر آنکه بعدها نارضايتي و اختلافي میان زن و شوهر بوجود آيد و آنها بخواهند بر سر هر موضوعي مشاجره نمايند که در اين صورت آنها زندگي و ازدواج ناخوشايندي خواهند داشت.

نکته اي که در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است که تقسيم حقوق بطور طبيعتی، تقسيم وظائف و کارها را بدنبال دارد و اين تقسيمات پیش تر مي بايد با رضايت طرفين  و نه بر اساس قانون صورت گيرد. در اين شرايط بهتر است که عرف جامعه در حد متعادل آن و با رضايت و رغبت طرفين در نظر گرفته شود. تصميم گيري هاي واقعي و عملي امور که جنبه قانوني و حکميت پيدا مي کند بايد بر اساس شايستگي هاي نسبي افراد انجام گيرد و نه برطبق قانون ارشديت. بديهي است تفاوت سني مرد و ارشديت او نسبت به زن تا زماني که حداقل در طول زندگي براي آنها اهميت چنداني ندارد، برتري و مزيتي براي مرد جهت غلبه و سلطه ايجاد مي کند. علاوه بر اين هر يک از طرفين که عهده دار تامين مخارج زندگي هستند بطور طبيعي از قدرت بيشتري نسبت به ديگري برخوردار مي گردند اين نابرابري و اختلاف که در اين شرايط ايجاد مي شود نه به قانون ازدواج بلکه به شرايط عمومي و عرف جامعه ارتباط دارد. پرواضح است که در اين شرايط تاثير برتري فکري، خواه جنبه عمومي داشته باشد و خواه جنبه خصوصي و يا مربوط به منش و شخصيت قوي طرفين باشد، مي تواند نقش تعيين کننده اي را در ازدواج ايفا کند. بنابر اين واقعيت نشان مي دهد که در يک زندگي (مانند اعضاء يک شرکت) تقسيم مسئوليتها و توانایي هاي میان زن و مرد جهت ممانعت از تشويش و دل نگراني هاي آينده چقدر مهم است و نمي توان بدون رضايت آنها صورت گيرد. بعبارت ديگر هيچگاه در پيوند زناشویي نبايد يک نفر داراي سلطه مطلق باشد و طرف ديگر تابعيت محض نمايد، مگر آنکه اين ازدواج از سر اجبار و يا اشتباه صورت گرفته باشد که در آن صورت جدایي و گسستن چنين پيوندي براي هر دو طرف موجب برکت است.

بعضي ها بر این باورند افراد که با هم اختلاف دارند اگر بپذيرند که مسائل مورد اختلاف خود را به قانون ارجاع دهند و دادگاه حکم نهایي برای آنها صادر کند تا از اين طريق اختلاف آنها بطور مسالمت آميز حل و فصل گردد، آنان راه مناسبی را پیش گرفته اند. بدیهی است که در اين مورد بايد به قوانين دادگاهي بنگريم که هيچگاه به بررسي علت اختلاف ها نمي پردازد بلکه هميشه به نفع يکطرف که آنهم مدعي عليه (طرف مرد) است راي صادر مي کند و بنابر اين در اين وضعيت شکايت کننده (زن)  بايد رایي را که دادگاه صادر کرده است، بپذيرد. قدرت مطلقه اي که قانون به شوهر داده است بهترين دليلي است که زن را وادار مي کند تا به هر نوع مصالحه اي تن دهد.

همواره ميان مردم، رفتارهاي شايسته و مصلحت آميز بطور عملي وجود دارد و حتي اگر در بين آنها هيچ نوع فشار جسمي و محضورات اخلاقي وجود نداشته باشند باز هم در ميان آنها امکان همنشيني و مدار و سازش وجود دارد. اين موضوع نشانگر آنست که در انسان انگيزه هاي طبيعي وجود دارد که او را بطور نامحسوسی هدايت مي کند تا خود را با شرايط زندگي مشترک به جزء در موارد و شرايط ناشايست، تطبيق دهد. قطعا اين موارد را در يک حکومت بظاهر آزاد نمي توان بوسيله تدوين قوانین بهبود بخشيد. بعبارت ديگر استبداد و سلطه قانوني از طرفي و انقياد و تابعيت از طرف ديگر و تضييع حقوق ديگران در جهت منافع سلطه گر بايد لغو گردد. علاوه بر اين آزادیي که بر پايه قوانين مستبدانه بنا گشته است ارزش چنداني ندارد و در چنين شرايطي که کفه قانون بطور متعصبانه اي به سود يک طرف سنگينی ميکند، عدالت بي معنا است. اين چگونه انصاف و عدالتي است که در يک توافق  دو نفره، يکي از آنها از تمام حقوق و مزايا و امتيازات برخوردار باشد و طرف ديگر نه تنها از هر حقي بي نصيب است و مي بايد در جهت خوشنودي و رفاه طرف ديگر تلاش نمايد بلکه تحت تعهدات نيرومند اخلاقي و مذهبي ملزم است هر ستم و بي عدالتي را بپذيرد و هيچ اعتراض و شکایتی نکند؟

اظهارات و توجيه هاي متناقض نسبت به اين مسائل راه را براي افراط و تفريط مي گشايد. مثلا گفته مي شود که مردان بطور کلي افراد منطقي و خردگرا هستند و بدون اجبار و تعصب، امتيازات منصفانه اي را به همسران خود واگذار مي کنند. اما اگر زنان در چنين شرايطي واقع شوند، اينگونه رفتار نمي کنند و هيچ حق و امتيازي براي مردان قائل نمي شوند، بنابراين و طبق این خصوصیت زنان مي بايست زير سلطه مردان قرار گيرند تا نتوانند به چنين بي عدالتي هائي دست زنند. اين مطالب از زبان افرادي شنيده مي شود که متعلق به نسل و دوران گذشته اند، يعني دوراني که مطايبه و هجوگوئي نسبت به زنان متداول و رسم بود و مردان چنين مي پنداشتند که هجوگوئي آنها نسبت به شخصيت زناني که ساخته و پرداخته خودشان است، نشانه هوش و ذکاوت مردانه آنهاست. اکنون با توجه به اینکه اين طرز فکر که زنان را نسبت به مردان کمتر خردگرا و بيشتر احساساتي معرفی می کند و آنان را در قبال اعضاء خانواده افرادي از خود گذشته مي داند، نظريه رايج امروزي نيست. بدیهی است کسي که سخني ارزشمند و قابل پاسخگویي دارد دچار اين نوع تفريط ها نمي گردد.

اما جنبه افراطي قضيه از سوی کساني که مخالف با حقوق زنان هستند این می باشد که این افراد "زنان را در مواردی بهتر از مردان" میدانند. بديهي است که اين افراط کردن ها تبديل به لفاظي هاي خسته کننده ای شده است. زيرا اين افراد قصد دارند در پشت چهره خشن نظرات خود نسبت به زن که در طول تاريخ شخصيتش آسيب ديده و مخدوش گشته، ظاهري ملايم و قابل احترام ارائه دهند. بدیهی است اين گونه رفتار به گفته گاليور رفتاری است که شاه لي لي پوت با مردم خود داشت. او در اوج مهرباني شاهانه، بي رحمانه ترين احکام را صادر مي کرد.(68) اگر زنان در مواردي بهتر از مردان می باشند، مطمئنا آن خصلت فردي از خودگذشتگي و فداکاريهایي است که از خود نسبت به خانواده شان نشان میدهند. اما من نسبت به اين خصلت تاکيد کمتر مي کنم زيرا بطور کلي در همه جا به زنان آموخته اند که آنان براي فداکاري زاده شده اند. من بر اين باورم که موضوع دستیابی به تساوی حقوق زن و مرد مي تواند از خود گذشتگي غلو آميز زنان که در حال حاضر بطور مصنوعي موضوع مطلوب و ايده آل شخصيت آنان  شده است را فرو نشاند، زيرا مردان در صورت تساوی حقوق دیگر از قانونی که در گذشته از خواسته های آنان حمایت میکرد انتظار نخواهند داشت که دگربار حمایت کند و بدیهی است که  بدين ترتيب از خود محوري مردان کاسته میگردد و به خودگذشتگي آنان افزوده مي شود.

ما هر اندازه که از انسانيت فاصله مي گيريم خصلت خودستایي و سلطه گری در ما فزوني مي يابد و اين خصلت يکي از خصوصياتي است که افراد و طبقات بالاي اجتماع و صاحبان جاه و مقام آنرا به آساني فرا مي گيرند. اما اين بدين معنا نيست که ديگران و افرادي از طبقات پایين اجتماع از اين خصلت بري هستند. خودپرستي در همه مرداني که بر ديگران سلطه نیز ندارند و انتظار هم نمي رود که بر کسي تسلطی داشته باشند، وجود دارد و آن سلطه روي زن و فرزندان نگونبخت آنها است. در اين ميان مردان شرافتمندکه تعدادشان انگشت شمار است اين خصلت را ندارند. فلسفه و دين نيز به جاي اينکه از اين سلطه جویی جلوگيري کند بطور کلي و سرسختانه از آن دفاع مي نماید. بديهي است برابري میان انسانها که یکی از تئوري های مسيحيت بشمار مي رود تنها وسيله اي است که مي تواند از خصوصيت خودستایي مردان ممانعت بعمل آورد. اما مسيحيت نه تنها به اين تئوري اعتنا نمي کند و آنرا هيچگاه بطور عملي به پيروانش آموزش نمي دهد بلکه همواره از نهادهاي قدرت که بر سلطه جویی و برتري طلبی يک انسان بر انسان ديگر صحه مي گذارند، حمايت مي کند.

هيچ شک و ترديدي نيست که در ميان مردان کساني هستند که از تساوي حقوق میان مرد و زن ناراضي مي باشند و همواره مي خواهند خواسته ها و تمايلات خود را بر ديگران تحميل کنند و شرايطي را ايجاد نمایند که باعث از ميان رفتن صلح و آرامش در خانواده گردد. بديهي است براي اين افراد بهترين راه چاره همان اجراي قانون طلاق است. زيرا نبايد کسي مجبور شود که با چنين افراد سلطه جو و خودمحور زير يک سقف زندگي کند. اين افراد بنابر خصلت و تربيتي که دارند شايسته است که تنها زندگي کنند. اما فرمانبرداري و تابعيت قانوني زنان موجب گشته است که نه تنها از وجود اين گونه مردان کاسته نشود بلکه فزوني نيز پيدا کند. اگر مرد تمام قدرتي را که قانون به او داده است اعمال نمايد، بديهي است که زن زير بار آن خرد خواهد شد. زيرا در جامعه ای که قانون حقوق زن را ناديده ميگيرد وبه او مي قبولاند که مرد اختيار دار اوست، هيچ تضميني وجود ندارد که از اجحاف وتجاوز تدريجي به حقوق زن ممانعت به عمل آيد.

قانون از نظر تئوري براي زن حقوقي قائل نشده است و فرض را بر اين پایه بنا گذاشته که اصولا زن از هيچ حقوقي برخوردار نيست. اما از نظر عملي قانون بيان کرده است که حد وحدود حقوق زن همان چيزي است که او خود توانسته با موفقيت آنها را کسب نمايد.

تساوی حقوق زن و شوهر در برابر قانون، نه تنها طريقه اي است که مي تواند روابطي ويژه و توافقي عادلانه بر اساس سعادت و بهروزی براي آنها فراهم سازد بلکه باعث اعتلاي زندگي روزانه آنها نیز مي گردد و دبستاني براي رشد اخلاق بوجود مي آورد. اگر چه ممکن است در بادي امر حقيقت و درستي تساوی حقوق زن وشوهر تا نسلهاي آتي احساس نگردد اما بايد اذعان نمود که آن تنها طریقی است که مي تواند حس عالي اخلاقي را در ميان جوامع برانگيزد. اکنون آموزش وتربيت اخلاقي نوع بشر فقط بوسيله قوانين سلطه و تابعيت که همانا قانون زور است، اعمال مي گردد و مناسبات و روابط اخلاقي در مطابقت با شدت و ضعف سلطه جو تعريف مي شود. در جوامع عقب مانده، مردم به سختي مي توانند روابط وحقوق برابر را میان خود بپذيرند زيرا کسي که مدعي تساوی حقوق با آنها است را دشمن خود تلقي مي کنند. بديهي است که در جوامع، طبقات فرادست و فرودست آن مانند يک زنجير به يکديگر متصل اند و يا بهتر است گفته شود که جوامع انسانی مانند نردباني اند که افراد آن در همسايگي یک فرادست و يا فرودستی  قرار دارند، که يا فرمان مي رانند و يا فرمان مي برند.

بنابر اين در اين نوع جوامع، اخلاقيات در روابط سلطه وتابعيت معنا ومفهوم پيدا مي کند. گرچه تساوی حقوق در يک جامعه، نشانگر به هنجار بودن آن جامعه ميباشد اما هنوز رابطه سلطه وتابعيت و يا به عبارت ديگر فرادستي عده اي و فرودستي عده اي ديگر لازمه زندگي انسانها شمرده مي شود. هم اکنون در جوامع مدرن، روابط بين سلطه وتابعيت بطور چشمگيري بهبود بخشيده شده و  روابط مساوی با يکديگر (حداقل در تئوري) به قاعده اي عمومي تبديل گشته است. در دوران اوليه، اخلاق بر پايه متابعت در برابر قدرت و زور قرار داشت. در دوران بعدي بر بردباري و گذشت ضعفا در حفاظت از اقويا تاکید شد، يعني بر فرودستان چنين وانمود کردند که بردباري و تحمل آنان در مقابل نابرابري ها به صلاح آنان است. اما ما مي پرسيم که تا چه مدت بايد قواعد و قوانين اخلاقي را که در گذشته براي جوامعي و در شرايط خاصي تدوين شده بود را براي جوامع امروزي که از ساختار ديگري برخوردار هستند، پذيرفت؟ ما در گذشته اخلاقي بر اساس تابعيت و تسليم پذيري از سویي و بردباري و گذشت از سوي ديگر مشاهده کرده اییم. اما اکنون زمان براي پذيرش اصول اخلاقي بر مبناي عدالت و تساوی حقوق فرا رسيده است.

در دوران باستان و جمهوري هاي آزاد، عدالت وبرابري همواره بر اساس قابليت (virtue) معنا و مفهوم پيدا مي کرد (عدالت اين بود که مرد به سبب قابليتي که دارد به امور شهر (کشورداري) بپردازد و زن امور خانه را سامان بخشد). آن جمهوري ها در بهترين وضعيت خود به تساوي حقوق میان شهروندان باور نداشتند. تساوي حقوق تنها به شهروندان مرد تعلق داشت و بردگان و زنان و ساکنان غير بومي که تابعيت شهر (کشور) را نداشتند مشمول قانون سلطه و زور می شدند. ( آنان به واسطه وضعيت خود و موفقیت هایی که در جامعه کسب میکردند تحت قوانين ديگري اداره مي شدند و همواره حقوق شان از ديگر شهروندان متمايز بود. براي مثال طبق قانون سلطه و تابعيت آنان لاجرم مي بايست از اربابان خود متابعت و پیروی مي کردند و اين تابعيت عين عدالت بشمار مي رفت.)

تاثير تمدن رومي و دين مسيحيت، اين تمايزات را از ميان برد و در تئوري (و مقداري در عمل) تمايزات نويني را که مبتني بر جنسيت، طبقه و وضعيت اجتماعي بود را جايگزين آنها کرد. اما ديري نپایيد که بواسطه فاتحين شمالي موانعي که به تدریج در حال از میان رفتن بود، دگر بار ايجاد شد. سراسر تاريخ مدرن نشانگر آنست که روند فروپاشي به آهستگي صورت گرفته است. بهرحال اينک ما وارد نظم نوینی شده اییم که مي خواهد عدالت را بر اساس قابليت و فضيلت افراد تعريف کند و آنرا بر پایه مساوات و برابري حقوق میان افراد قرار دهد، منتهي  با این تفاوت که اينبار روابط فکري و توافق دروني را نيز مد نظر دارد. اين عدالت ديگر بر پايه حفاظت غريزي و ذاتي هم رتبه گان قرار ندارد بلکه عدالتي همدلانه و رشد يافته میان آنان است. به عبارت ديگر معيار اين نوع عدالت، برابري میان تمام انسانها است و ديگر کسی  بر کس ديگر مزيت و برتری ندارد.

اين واقعيت که نوع بشر قادر به پیش بينی حوادث آينده نيست امري تازه ای نمي باشد. زيرا پيش بيني بعضی از اتفاقات آينده همواره امتياز و ويژگي بعضی از افراد روشنفکر و فرزانه ميباشد و يا کساني که در نزد اين افراد دانش آموخته اند. افراد انگشت شماري از حس پيشگویي از اتفاقات آينده  برخوردار هستند و معمولا اين افراد از نادر نخبگان بشمار ميروند وا در رديف شهدا قرار دارند. پیش از آغاز روش جديدي در نظام آموزش و پرورش مدتها تاسیس نهادها، تدوین کتابها، روش تعليم و تربيت، مردم به طرز و شيوه های قديم آموزش داده می شد. بديهي است که فضيلت راستين انسانها آنست که آنان در کنار يکديگر و با برخورداري از حقوق برابر زندگي نمايند و آنچه را که براي خود مي خواهند بطور آزادانه و بدون قيد و شرط براي ديگران نيز بخواهند. در اين وضعيت اگر به نحوي از انحاء ضرورتي براي احراز مقام و منزلتی جهت زمامداری فراهم شود بايد آن مقام موقتي باشد، تا ديگران بتوانند جايگزين او شوند و به سهولت آن مقام را بدست آورند. این گونه است نظام سلطه و تابعيت تغيير می يابد. اما نبايد گمان کرد که در حال حاضر و در زندگي روزمره اين نوع شيوه های تربيتی رواج دارد. براي مثال خانواده که رکن اساسي هر جامعه بشمار مي رود، بصورت دبستان استبداد و آموزشگاهي جهت فراگيري نظام سلطه و تابعيت درآمده است. البته در اين ميان قائل شدن به حق شهروندی در کشورهاي آزاد، تا حدودي باعث گرديده که جامعه بصورت دبستاني درآيد که در آن تساوی حقوق آموزش داده مي شود. اما بايد توجه داشت که شهروند بودن فقط قسمت ناچيزي از زندگي مدرن را تشکيل ميدهد و به هيچ عنوان اعمال و احساس تساوی حقوق را به جزیی از عادات و عواطف دروني ما تبدیل نساخته است. خانواده بايد دبستان واقعي آموزش اخلاق، آزادي و فضيلت باشد، اين بدين معنا نيست که کودک نبايد از والدين خود تبعيت کند بلکه آنچه که بايد مورد توجه قرار گيرد تعليم و تربيتي است که در آن کودک رفتار برابر و همزيستي مسالمت آميز با دیگران را بياموزد. پرواضح است که در غير اين صورت، خانواده بصورت دبستاني درخواهد آمد که کودک یا در آن درس تابعيت و فرمانبرداري را فرا مي گيرد و یا از والدین خود درس سلطه جویی و فرمانروائي را می آموزند.

 همانطور که گفته شد، خانواده مي بايست بيش از هر چيز بصورت دبستاني باشد که در آن دروس برابري، همزيستي، صلح و محبت و بدور از سلطه و تابعيت يکجانبه، آموزش داده شود. اين امور ابتدا مي بايد در رفتار واقعي والدين (زن وشوهر) ظاهر گردد تا بدين وسيله الگوها و نمونه هاي طبيعي براي فرزندان وجودداشته باشد. به عبارت ديگر خانواده بايد به محیطی تبديل شود که در آن افراد فضائل و قابليت هاي دروني خود را پرورش دهند و بتوانند با ممارست وتمرين در برخورد با ديگران اعمال کنند. تعليم و تربيت بهنجار و مطابق  با آموزه های اخلاقي در جامعه هرگز اعمال نمي شود مگر آنکه آن تعليم و تربيت ها ابتدا از خانواده آغاز شده باشد زيرا اصول اخلاقي مردم در خانواده و جامعه لازم و ملزوم يکديگر مي باشند. براي مثال به هيچ وجه نمي توان مردي  را تصور کرد که هوادار آزادي است در صورتي که او خود نسبت به نزديکترين و عزيز ترين کسانش بصورت اربابی زورگو و سلطه جو ظاهر مي شود. بديهي است که هواداري او از آزادي و محبت يک هواداري دروغين و مصلحتي است و با محبت وآزادي خالص مسيحيت منافات دارد. اين نوع هواداري از آزادي و محبت همان نوعي است که در عهد باستان و قرون وسطي متداول بود، يعني افراد و کليسا جهت حفظ شان و اعتبار خود در ظاهر سخن از آزادی و محبت میگفتند اما در عمل داراي خوي سلطه جویی و برده داري بودند.

من به آساني مي پذيرم (و پايه تمام اميدهاي من همين است) که بسياري از زوجها، تحت همين قوانين فعلي (انگلستان) با روح برابري و عدالت در کنار يکديگر زندگي مي کنند (و احتمالا شمار زيادي از طبقات اعيان انگلستان) برخوردار از چنين روحيه ای می باشند. بديهي است اگر افرادي که نيت و احساس اخلاقي شان که بهتر از قوانين نابرابر فعلي است، در جامعه وجود نداشته باشند هرگز به بهبودي اين قوانين امید نمی رود. اين افراد بايد از اصولي که در اينجا مطرح شده است، حمايت نمايند زيرا اين اصول، اصولي است که ميخواهد زندگي زوج ها را بصورت برابر هم در تئوري و هم در عمل بيان دارد. حال اگر افراد و يا زوجهایی که خود صاحب نظر نيستند اما به اصول و ارزشهاي اخلاقي باور دارند، گمان کنند که قوانين و عرف جامعه که خود زيان آور بودن آنرا تجربه نکرده اند (و بظاهر توده مردم هم آن قوانين و عرف را تایيد مي کنند) نه تنها بد نيستند بلکه مفيد هم مي باشند و در نتيجه بر این باورند که مخالفت کردن با آن قوانین عملی غير منطقی است، سخت در اشتباه اند زيرا آنان در طول 12 ماهي که با هم زندگی کرده اند، يکبار هم که شده به شرايط و قوانين موجود که آنها را بهم پيوند داده است، نينديشيده اند و فکر مي کنند که ديگر زوجها از هر حيث مانند خودشان هستند و در شرايط برابر زندگي مي کنند مگر اينکه موردي پيدا شود که شوهر زني از فرط شرارت و هرزگی، انگشت نما شده باشد.

اين چنين باور و نگاه به قضايا در حقيقت چشم پوشي از سرشت طبيعي انسان است. از طرفي مرداني که براي تصاحب قدرت شايستگي ندارند و يا کمتر شايستگي دارند ( و احتمالا آنها اين اختيار را دارند که قدرت خود را روي افراد زیر دست و رضايتمند خود اعمال کنند) با توجه به قدرتي که قانون به آنها اعطا کرده است، عملکرد های خود را به آن منتسب مي کنند و تا آنجائي که قانون و عرف به آنها اجازه مي دهد از اين حقوق قانوني بهره مي برند (البته قانون و عرفي که ساخته و پرداخته امثال خودشان است) زيرا قدرت نمایي با ابزار قانون همواره احساس خوشايند در آنها ایجاد می کند. از طرف ديگر و بدتر آن در ميان مردانی که از طبقات فرودست جامعه مي باشند افراد جانور خوي و بي تربيتی يافت مي شوند که با برده قانوني خود يعني همسرانشان بمانند يک ابزار رفتار مي کنند و هيچ ابایي ندارند که با خشونت به ضرب و جرح آنها بپردازند. اين مردان ددمنش که همسران خود را به ديده تحقير مي نگرند اگر در برابر ديگران قرار گيرند جرئت چنين رفتاری را ندارند، آنان فقط بخود اجازه مي دهند که هر توهين و تحقيري را نثار همسران خويش کنند زيرا به زعم آنان، همسران برده  زرخريدی بيش نيستند. حال به عهده خواننده است که خود قضاوت کند آنچه را که گفته ايم درست است يا خير و اگر به درستي آن صحه می گذارد تعجب نخواهد کرد که چرا نسبت به قوانين و سنت هایی که فکر و ذهن انسان را بتدريج تباه و فاسد مي گرداند چنين انزجار و تنفري ابراز مي گردد.

 به ما مي گويند که دين،  اطاعت و فرمانبري زن از شوهر را واجب شمرده است و بايد آنرا مانند هر امر محرز و مسلم دیگر دینی چون نماز، پذيرفت. بعبارت ساده تر، سلطه مرد بر زن يک حکم ضروري ديني است که نبايد با آن مخالفت کرد. بايد بدون شک اذعان نمود که کليسا چنين حکم و دستوري  داده است(69) اما بسيار دشوار است که چنين حکمي را از جانب مسيح بدانيم. براي مثال مي گويند که پولس قديس (70) به ما گفته است که: "زنان از شوهران خود اطاعت و فرمانبرداري کنند."  همچنان که: "بردگان بايد از اربابان خود اطاعت نمايند." صدور چنين حکم هایي نه تنها به پولس قديس ارتباطي ندارد بلکه براي اشاعه و تبليغ مسيحيت و برانگيختن مردم عليه قوانين موجود نيز شايسته و مناسب نیست. پذيرش قوانين اجتماعي از طرف پولس و حواريون به اين معنا نمي باشد که آنها با تلاش هائي که در آينده جهت بهبود آن قوانين و نهادهاي اجتماعي صورت خواهد گرفت، مخالف بود اند. بعبارت ديگر اگر اظهارات پولس را مبني بر اينکه "آن قدرت و اختيارات از جانب خدا (به او) اعطا شده است"(71) را بپذيريم، بمثابه آن است که ما باید به نظام استبداد ديني، گردن نهيم و از مسيحيت بدون چون و چرا اطاعت کنيم. بدیهی است که ما با بیان این اينکه مسيحيت قصد داشته است اشکال کليشه اي حاکميت هاي سياسي و نهادهاي اجتماعي بنا سازد تا بدین طریق کليسا را از هر تغيير و تحولي محافظت نمايد، در حقيقت ما مسيحيت را در سطح دين اسلام و کيش برهمن پائين آورده ايم.(72) اين اظهارات دقيقا برخلاف مسيحيت است زيرا مسيحيت ديني بود که به جوامع پويا و پيش رونده راه پيدا کرد، در حاليکه دين اسلام و کيش برهمن و مانند آنها ادياني بودند که در جوامع ايستا و رو به زوال رواج يافتند. در تمام دورانها افراد فراواني بودند که سعي داشتند مسيحيت را به شکل اسلام درآورند و بوسيله انجيل و قرآن ما را نوعي مسلمان - مسيحي بار آورند و مانع از پيش رفت ما شوند. در اين راه مقاومت های فراوانی صورت گرفت و جانهاي بسياری فدا شد تا جائي که همين مقاومت ها بود که ما را به وضعيت امروزی رساند و در آينده نيز به جائي خواهد برد که بايد باشيم.

اينک بعد از ملاحظه کردن موضوع سلطه و تابعيت و نقد اين موضوع که زنان بايد از شوهران خود متابعت نمايند، ديگر بيهوده است که به موضوع جزیي تري مانند (حق تملک زن بر اموال خود) بپردازيم. زيرا اميد ندارم که اين رساله بتواند آن دسته از افراد که باور دارند زنان حق مالکيت اموالي که به ارث برده اند را ندارند و اين اموال پس از ازدواج به تملک شوهرانشان در ميآيد و نيز هر گونه اموال منقولي هم که پس از ازدواج در اختيار آنها قرار ميگيرد خود به خود به مالکيت شوهران انتقال مي يابد را متقاعد سازد. (73) اين مسئله ساده است يعني هر دارایي که پيش از ازدواج متعلق به زن و يا شوهر میباشد، ميبايد پس از ازدواج نيز در اختيار آنان قرار گيرد و ديگر نيازي نيست که به اجبار آنان را مقيد کنیم که براي انتقال اموال به فرزندان خود به توافق رسند. بعضي از افراد نسبت به اين موضوع که زن و شوهر بايد دارائي هاي خود را از هم جدا نمايند دچار تعجب ميشوند و اين موضوع را با زندگي زناشوئي يک روح در دو بدن مغاير ميدانند. من خود يکي از آن افرادي هستم که از اشتراک اموال پشتيباني و حمايت مي کنند اما بدین شرط که اين اشتراک اموال میان آنها تفاهم و يگانگي بوجود آورد. من مايل نيستم که اشتراک اموال تابع اين دکترين و نظريه باشد که مي گويد، هر آنچه که من دارم متعلق به تو هم است اما هر آنچه که تو داري به من تعلق ندارد. بديهي است که من ترجيح مي دهم از پذيرفتن چنين قراردادي امتناع کنم هرچند که از آن سود ببرم. اين بي عدالتي و ستمي که بر زنان وجود دارد در نظر مردم از ديگر بي عدالتي ها نمايانتر است. بديهي است بدون اينکه ستمي ديگر به زن روا گردد مي توان چاره اي انديشيد و زنان را از این ستم که بدون ترديد نخستين ستم تاریخی بود، رها کرد. اينک در بسياري از ايالت هاي جديد و قديم اتحاديه امريکا (74) مقررات و قوانيني وضع شده و بموجب آن تساوی حقوق زنان و مردان تضمين شده است.(75) اين قوانين وضعيت مادي زنان را پس از ازدواج بهبود بخشيده است.(حداقل وضعيت زناني که داراي ملک و مال هستند) زيرا طبق قانون ديگر اموال و دارائي زن پس از ازدواج به شوهر انتقال نمي يابد و بعنوان يکي از ابزار قدرت در اختيار او باقي مي ماند. همچنين اين قوانين از سوء استفاده شرم آور بعضي مردان که در امر ازدواج مرتکب مي شوند و دختران را بدون توافق مالي جهت ازدواج اغفال می کنند تا بدین وسيله بتوانند اموال و دارائي آنان را تصاحب کنند، جلوگيري کرده است.

اما در مواردي که هزينه و مخارج خانواده از طريق درآمد و نه از طريق اموال و املاک، تامين مي گردد، به نظر من آنچه که اينک متداول است، يعني روش تقسيم کار ميان زن و مرد، صحيح است. بعبارت ديگر، مرد وظيفه دارد معاش خانواده را تامين کند و زن به هزينه و مخارج خانه نظارت کند. بايد توجه داشت که تحمل دوران بارداري و مسئوليت مراقبت از کودکان بعد از زايمان و نيز آموزش اوليه آنها و نيز نگهداري از کانون گرم خانواده، وظائف خطيري است که تمامي بر عهده زن مي باشد. حال اگر زن علاوه بر نظارت در هزينه خانواده و وظائفي که در بالا برشمرده ايم، وظيفه ديگري برای کسب درآمد به عهده گيرد بديهي است که او قادر نخواهد شد که اين وظائف را  به نحو احسن انجام دهد. کاري که زن در مراقبت از فرزندان و تنظيم امور خانه انجام مي دهد، کاري است که از توان ديگران خارج است و اگر زن جهت کسب درآمد کار کند، در اين وضعيت اگر هم فرض کنيم که فرزندان به بهترين وجهي هم رشد کنند باز هم از نظر اقتصادي زيان آن بيشتر از سودش مي باشد.

حال بنظر من اگر وضعيت عادلانه اي حاکم باشد، چندان شايسته نيست که زن بخواهد با کار خويش بر درآمد خانواده چيزي بيفزايد. اما در شرايط و وضعيت ناعادلانه، کار زن برايش مفيد مي باشد زيرا او را در برابر چشمان شوهر که بمثابه ارباب قانوني اوست، پر ارزش مي نماياند. از سوي ديگر اين عمل باعث مي شود که مرد از قدرت خود سوء استفاده کند و زن را مجبور نمايد جهت کمک به تامين مخارج خانواده کار اضافي کند در حاليکه او اوقات فراغت خود را به ميگساري و بطالت مي گذراند.

زن اگر فاقد دارایي مستقل است و وسيله برای محافظت خود ندارد، بي ترديد کسب درآمد به شان و منزلت او مي افزايد و مي تواند بعنوان ابزار محافظت و قدرت از آن استفاده کند. حال اگر ازدواج بر پايه قراردادي منعقد گردد که حقوق برابر زن و مرد در آن رعايت شده باشد و پيوند ازدواج بعنوان امري اجباري و تابعيت محض تلقي نشده است و اگر هر زني صلاحيت اخلاقي دارد که بتواند بنابر شرايط عادلانه از شوهر خود جدا گردد (من در اينجا نميخواهم راجع به طلاق صحبت کنم) و نيز اگر حق انتخاب شغل براي زنان برابر با حق انتخاب شغل برای مردان باشد در اين صورت زن لزومي نمي بيند که براي محافظت از خود به کار و کسب درآمد بپردازد. زني که ازدواج مي کند و تشکيل خانواده مي دهد خوب مي داند که در درجه نخست بايد به فکر خانواده و تربيت فرزندان باشد و در طول زندگي از شغل هایي که ممکن است با اين امر مهم منافات داشته باشد کناره گيري کند. بديهي است فضيلت چنين زني مانند مردي است که مشغول کار است. بدين ترتيب زنان خانه دار از شغل هایي که انجام دادنشان در خانه ميسر نمي باشد و مي بايست بناچار در خارج از خانه انجام گيرد، محروم ميگردند. همچنين بايد حداکثر آزادي براي تطبيق دادن قوانين عمومي با توانایي هاي فردي وجود داشته باشد،  تا بدينوسيله براي زناني که ازدواج کرده اند و استعداد و قابليت هایي دارند در این مورد مانعي وجود نداشته باشد تا آنان بتوانند به امور دلخواه خود بپردازند.(76) بديهي است که در چنين وضعيتي زن نمي تواند به وظائف عادي خود بمثابه زن خانه بپردازند و در اين صورت بايد چاره اي انديشيد که ضمن تامین آزادي آنها، آسيبي هم به خانواده وارد نشود. اگر اين موضوع بطور صحيح بررسي گردد و در مسير درستي در برابر افکار عمومي قرار گيرد آنزمان است که بدون نياز مي توان روابط و امور اجتماعي را تنظيم نمود.

  

 بخش سوم

موضوع ديگري که در مورد زنان قابل بحث می باشد، موضوع اجازه داشتن آنان جهت انتخاب شغل هایي است که تاکنون در انحصار ويژه مردان، قرار داشت. در اين مورد من پيش بيني مي کنم متقاعد کردن کسانيکه موضوع تساوي حقوق زن و مرد را پذيرفته اند، کار دشواري نخواهد بود. من بر اين باورم که موضوع عدم توانائي و نداشتن صلاحيت زنان نسبت به انجام وظائف وشغل هاي برابر با مردان، بدان خاطر مطرح گرديده که مردان نه تنها به تساوي حقوق زنان با مردان در جامعه اعتقاد ندارند بلکه خواهان آن هستند که زنان در زندگي روزمره شان همواره زير دست آنان قرار داشته باشند. اگر اين گونه نبود به باور من هر کسي که در زمينه هاي سياسي و اقتصاد- سياسي، صاحب نظر است، بوضوح مي پذيرد که محروم کردن نيمي از نژاد بشر از وظائف و شغل های بسياری که انجام آنها براي اجتماع سودمند است و نيز ممنوع نمودن آنان از دستيابي به مناصب مهم اجتماعي نه تنها بي عدالتي محض ميباشد بلکه به اقتصاد مملکت نیز زیان میرساند. قانون مقرر کرده است که زنان به سبب جنسيت شان به هيچ وجه شايستگي تصدي شغل ها و وظائفي که در انحصار مردان است را ندارند در حاليکه همان قانون احمق ترين و ضعيف ترين مردان را شايسته تصدي هر وظيفه و شغل اجتماعی مي داند. همچنين بديهي است که دليل تشخيص عدم شايستگي و بي لياقتي زنان و محروم نمودن آنان از انجام وظائف اجتماعي بوسيله قانون، تامين منافع مردان ميباشد.

در دو قرن اخير (و در موارد معدود) هر استدلالي که بر ناتواني زنان صحه مي گذاشت مردم بندرت آنرا ناشي از ضعف قواي عقلاني آنان ميدانستند زيرا در آن زمانها اگر يک آزمون واقعي هوش جهت ارزيابي قواي ذهني و شخصيتي زنان در فعاليتهاي اجتماعي و زندگي روزمره انجام مي گرفت (و اين آزمون تمام زنان را شامل ميشد)، معلوم می گشت که ناتواني عقلي زنان سخنی بیهوده است. دلايلي که آن زمانها جهت محروميت زنان از دستيابي به شغل ها و وظائف اجتماعي ارائه مي گشت، بخاطر عدم شايستگي آنان در انجام وظائف اجتماعی نبود بلکه فقط به جهت مصلحت جامعه، تامين منافع مردان و حمايتی که حکومت ها از قوانین مرد سالار میکردند، صورت مي گرفت. در نتیجه این قوانین، بهانه های لازم و کافي جهت ارتکاب جرم ها و جنايات شنيع نسبت به زنان بوجود آمد. در حال حاضر و عصر جديد قدرت و نظام سلطه و تابعیت، (جهت انحراف افکار عمومي) زبان ملايم تري را بکار مي برد، بدين ترتيب که اگر زني مورد ستم واقع شود، وانمود مي کند که مصلحت جامعه چنين ايجاب کرده است. بعبارت ديگر بايد به افراد جامعه به باورانند که زنان توانائي انجام بسياري از وظائف و شغل هاي اجتماعي را ندارند و بنابر اين به صلاح و مصلحت آنان است که بدان وظائف روي نياورند. اما اگر زناني مايل باشند که به شغل ها و وظائف اجتماعی بپردازند بايد از قبل بدانند که نظام مرد سالار، آنها را منحرف شده از جاده عفت و سعادت اعلام ميدارد. ولي مدعیان این نظام براي موجه نشان دادن  دلايل خود (که به نظرم بي ارزش است) مي بايست اين موارد را در عرصه ها و ابعاد وسيعتري مطرح نمايند تا کسي جرئت مخالفت و اعتراض با آنها را نداشته باشد. بنابر اين کافي نيست فقط عنوان شود که زنان بطور متوسط نسبت به مردان از قابليت کمتري برخوردارند و يا تعداد کمي از آنان قادرند وظائفي را که مستلزم توان ذهني بالایي است، عهده دار شوند، بلکه از ناحیه مردان بايد با صلابت ابراز گردد که هيچ زني صلاحيت و توان فکري انجام وظائف اجتماعی و سیاسی را ندارد و توان فکري زنان برجسته معادل توان فکري مردان عادي و متوسط مي باشد. به سخني ديگر توان فکري و ذهني زناني که از ضريب هوشي بالایي برخوردارند برابر با توان فکري مرداني با ضريب هوشي متوسط است که اين نوع وظائف و شغل ها را بعهده دارند. حال اگر تصميم گرفته شود که از طريق رقابت و يا انتخاب، وظائف مهمي در اختيار مرداني قرار گيرد که از نظر توان فکري پايين تر از توان فکري زنان هستند و يا ضريب هوشي آنان نسبت به رقباي مذکر خود درسطح پائيني قراردارد، واگذاری آن وظائف به آنان هیچ نگراني ایجاد نمیکند. زيرا از طرفي اين اقدام در جهت صلاح ديد و تامين منافع عمومي است که انجام مي گيرد و از طرف ديگر زنان را در دستیابی به چنین شغل هایی نا امید میسازد و در نتیجه جامعه سالم میماند

 بديهي است اگر ما تجربيات زنانی را که در گذشته عهده دار وظائف خطیر اجتماعی بودند را در نظر آوریم درخواهيم يافت که زنان توانائي هاي خود را در تمام زمينه ها اجتماعی نشان داده اند و از عهده هر کاري که بر دوش مردان قرار داشت، برآمده اند و آن کارها و وظائف را با موفقيت کامل انجام داده اند. در نتيجه، قابليت، شايستگي و اعتبار خود را به اثبات رسانده اند تا جائيکه حتي تحقير کنندگان زنان جرئت ندارند که موفقيت ها و شايستگي آنان را انکار نمايند.

آنچه که نهايتا ممکن است در اين باره گفت آن است که زنان نسبت به مردان در انجام بعضی از کارها موفق نبوده اند اما اين تعداد از کارها که اصولا بر اساس توانایي هاي ذهني استوار است و زنان از عهده آنها برنيامده اند بسيار اندک مي باشد. آيا اين شواهد کافي نيست تا نشان دهيم که محروميت زنان و اجازه نيافتن آنان در رقابت با مردان جهت دستيابي به شغل هاي مهم اجتماعي ستم بزرگي در حق آنان بشمار می رود و ضرر و زيان آنرا بايد جامعه متحمل شود؟ آيا اين سخن بيهوده و باطل نيست که اظهار شود شغل هاي مهم اجتماعي مناسب و شايسته مردان است و نه زنان؟ با اين تفاصيل آيا در ميدان رقابت عادلانه جهت دستيابي به شغل هاي مهم اجتماعي چه کساني توسط زنان شکست خواهند خورد؟ آيا چه تفاوتي میان زنان با صلاحيت که از دستيابي به وظائف مهم محروم اند با مرداني که با صلاحيت کمتر، داراي مقامهاي مهم هستند، وجود دارد؟

چرا نبايد دستيابي به اين شغل ها و مقام ها رقابتي باشد ( تا شايسته ترين افراد از ميان مردان و زنان جهت تصدي آن وظائف و شغل ها انتخاب شوند)؟ آيا تعداد مردان شايسته جهت دستيابي به شغلهاي مهم اجتماعي آنقدر فراوان است که جامعه از پذيرش خدمات افراد صلاحيت داری چون زنان خودداري مي کند؟ آيا هميشه ما مطمئن هستيم که مي توانيم مردان شايسته و مناسبي را براي تصدي وظائف مهم اجتماعي پيدا کنيم؟ ما پيشاپيش جامعه را با انکار نيمي از افراد بشر يعني زنان و محروم کردن آنها جهت انجام وظائف و شغل هاي اجتماعي زيانمند ساخته ايم. حتي اگر ما فرض کنيم که مي توانيم بدون زنان امور جامعه را سر و سامان دهيم آيا اين کار از عدالت بدور نيست که آنان را در کسب امتيازات و شئون اجتماعي محروم سازيم؟آيا با انکار حقوق زنان، معيارهاي اخلاقي، تساوي حقوق میان انسانها را زير  پا نگذاشته ايم؟ بديهي است که اين بي عدالتي ها فقط محدود به زنان نمي شود بلکه اين بي عدالتي شامل کساني نيز ميشود که از خدمات آنان محروم ميگردند. وضع قوانين زیانبار مبني بر اينکه عده اي از مردم نمي توانند به شغل پزشکي و يا وکالت بپردازند و يا آنان حق ندارند عضو مجلس شوند، فقط زيانش متوجه آنان نخواهد شد بلکه کساني که مايلند از خدمات اين پزشک و يا آن وکيل و يا عضو مجلس استفاده نمايند، زيان خواهند ديد. وجود چنين قوانيني نه تنها باعث از میان رفتن تحرک اجتماعي و کاسته شدن فعاليت و کوشش هاي رقابتي بين افراد مي گردد بلکه دامنه انتخاب افراد صلاحيت دار را  براي اداره امور اجتماعي محدودتر مي سازد.

 اينک موقع آن رسيده است که با دلايل و براهين به موضوع بحثي پیرامون وظائف طبيعي فرد در امور اجتماع پرداخته شود. کسانيکه اين دلايل را مي پذيرند و يا نمي پذيرند به هر حال بايد بدانند که زنان براي تصدي وظائف اجتماعي، خواه آن وظائف جنبه مادي داشته باشد و يا جنبه معنوي، بدون شک و تردید داراي صلاحيت ميباشند. حال اگر من موفق شوم که به جزئيات اين موضوع بپردازم، مطمئنا بي اعتباري نظريه عدم صلاحيت زنان در دستيابي به شغلها و وظائف اجتماعي را به ثبوت رسانده ام. حال اجازه بدهيد که بحث خود را از وظیفه ای آغاز کنم که آن وظيفه از ديگر وظائف اجتماعی کاملا متمايز است. منظور من از اين وظيفه، وظیفه راي دادن در انتخابات مجلس و يا شهرداري است که حقی طبیعی هر فرد محسوب می شود. نکته اي که بايد يادآور شوم اين است که حق شرکت در انتخابات و راي دادن به کساني که مورد اعتماد مردم هستند با حق نامزد شدن جهت رقابت در انتخابات فرق ميکند. اگر در نظام حکومتي، کسي حق نداشته باشد به فردی که خود را نامزد انتخابات مجلس کرده است راي دهد آنهم فقط به اين دليل که صلاحيت آن فرد، از سوي حکومت تائيد نشده است، بايد گفت که نوع اين نظام و حکومت، چیزی جزء حکومت اليگارشي (گروه سالاري) نیست. انتخاب مسئولين و مقامات حکومتي که در حقيقت به معناي انتخاب فردی است که از حقوق افراد دفاع می کند، حق طبيعي مردمي است که احتمالا در سراسر عمر خود از پرداختن به امور حکومتي معذور مي باشند. همین معادله در امور خانواده  که نهادی کوچکتر از نهادهای حکومتی است برقرار است. به عبارت ديگر زن اختيار انتخاب مردي را بعنوان شوهر در زندگی خود دارد که قرار است تا آخر عمر با او زیر یک سقف زندگی کند. بديهي است که در مورد انتخابات عمومي، اين وظيفه قانون است که حق راي را همراه با اقدامات لازم و شرايط و محدوديتهاي آن، برای شهروندان تامين نمايد و اگر در اين رابطه قرار است شرايط و محدوديت هایي براي زنان مقرر گردد بايد همان شرايط و محدوديت ها نيز براي مردان نیز وجود داشته باشد. حال با اين توضيحات، واضح است که اگر قانون تحت شرايط و محدوديت هایي مردان را از حق راي برخوردار مي نمايد، بدون هيچ ترديد نبايد زنان را تحت همان شرايط و محدوديت ها از حق راي محروم سازد.

نظرات سياسي زنان از هر طبقه و صنفي آنقدرها با نظرات سياسي مردان هم طبقه و هم صنف خود تفاوت ندارد، مگر در يک مورد که آنان با مردان اختلاف نظر دارند و آن در زماني است که موضوع تساوی حقوق و تامین منافع زنان مطرح مي شود. در اين مورد عدالت حکم مي کند که زنان از حق راي برخوردار شوند، برخورداري از چنين حقي با وجود اختلاف نظر افراد با يکديگر امري بديهي است. اگر فرض کنيم زني که ازدواج مي کند و به بردگي شوهر خود گرفتار مي گردد در اين صورت نيز قانون بايد از بردگان و کسانی که حقوق آنان زیر پا گذاشته شده است، حمايت و حفاظت نمايد. اما ما بخوبي مي دانيم در جائي که قانونگذاران جوامع مردان آن جامعه هستند، اين حمايت هاي قانوني چگونه حمايت هایي است!؟

اما راجع به صلاحيت زنان بايد اذعان کرد که آنان نه تنها صلاحيت شرکت در انتخابات و نامزدي آنرا دارند بلکه شایستگی احراز مشاغل و مسئوليت هاي مهم اجتماعي را نيز دارا می باشند. من قبلا نشان دادم که موضوع مورد بحث ما احتياج به نشان دادن آزمون هاي عملي ندارد زيرا همين قدر که زني در انجام حرفه و شغلي موفق است، خود دلیلی بر شايستگي او می باشد.

حال در مورد شغل هاي عمومي بايد گفت که اگر نظام سياسي کشوري چنان باشد که مردان ناشايست و بي صلاحيت را از تصدي شغلي منع کند، طبق اصل برابري انسانها، منطق حکم مي کند که زنان ناشايست را نيز محروم سازد، زيرا بين افراد بي صلاحيت و ناتوان خواه مرد باشد و يا زن تفاوتی وجود ندارد. حال اگر معلوم شود که چند زن ممکن است از عهده مناصب سياسي و حرفه هاي اجتماعي به شايستگي برمی آيند، قانون نبايد در مورد آنان مانع بتراشد اما اگر قانون درها را به روي زنان مسدود سازد و اجازه ندهد که به تصدي شغل ها و مناصب اجتماعي و سياسي دست يابند، در اين صورت قانونگزاران ديگر نمي توانند ادعا کنند که حقوق زنان را رعایت کرده اند و به توانایي و شايستگي آنان احترام  گذاشته اند. اگر موضوع صلاحيت و شايستگي زنان بطور عملي بررسي گردد و با براهین قاطع  نشان داده شود که آنان صلاحيت و شايستگي تصدي امور را ندارند آنگاه نمی توان با قانونگزاران چندان مخالفت کرد، زيرا آنان بوسیله يک بررسي علمي و عملي و بدون تعصب به این نتیجه رسیده اند که زنان صلاحيت احراز مقامات مهم اجتماعی را ندارند. (اما آیا چنین بررسی علمی و عملی راجع به این موضوع صورت گرفته است؟)

بنابر مفاهيم تجريدي روانشناختي تفاوت هاي ذهني و فکري زنان با مردان منشاء ذاتي و طبيعي ندارند و به تمامي منبعث از شرايط اجتماعي و محيط آموزش و پرورش مي باشند. بنابر اين تفاوت هاي ذهني و فکري میان زنان و مردان نه تنها تفاوت هایي بنيادين و طبيعي نيست بلکه چه رسد به آنکه بخواهيم با چنين استدلال هایي بر فرودستي زنان صحه بگذاريم.

اجازه بدهيد فقط در اينجا به وضعيت فعلی زنان با همان قابليت ها و توانائي هائي که دارند و يا آنگونه که در گذشته داشتند، بپردازيم تا بدین طریق نشان دهیم که آنان از چه توانائي هائي برخوردار بوده اند. ما بخوبي مي دانيم کوشش شده است که نه تنها زنان را بطور کلي از تعليم و تربيت محروم سازند بلکه بطور اخص آنها را از فراگيري حرفه ها و فنوني که مختص مردان است، برحذر دارند. با توجه به اين مطلب درخواهيد يافت که من، توانایی زنان را بواسطه آنچه که تاکنون فراگرفته اند در موقعيتي بسيار پایين تر از آنچه که پیش تر آموخته بودند قرار داده ام. زيرا بنظرم نبايد در اين مورد به شواهد منفي که ارزش چنداني ندارند توجه کرد و بجای آن بايد به شواهد مثبت استناد نمود. براي مثال به اين دليل که تاکنون هيچ زني نتوانسته است اثري مطابق با آثار هومر(77) يا ارسطو (78) يا ميکل آنژ (79) و بتهون (80) بوجود آورد، نمي توان نتيجه گرفت که زنان توانایي خلق چنين آثاري را ندارند. اين ديد منفي به قضايا، سئوالهاي بسيار نامشخصي بر جاي مي گذارد که بايد دانش روانشناختي به آن بپردازد. حال اگر به شواهد واقعي روي آوريم و با ديد مثبت به آنها بنگريم، مطمئنا درخواهيم يافت که يک زن مي تواند ملکه اليزابت  (81) يا دبوره (82) و يا ژاندارک (83) شود. بديهي است اگر از اين روزنه به مسائل بنگريم با استنباط هاي شخصي و غير واقعي روبرو نخواهيم شد بلکه همواره به واقعيات و حقايق دست پیدا خواهيم کرد.

حال عجيب و شگفت آور است که قوانين موجود، زنان را از پرداختن به اموري که توانایي شان در آن امور به اثبات رسيده، محروم کرده است. قانوني وجود ندارد که زنان را از نوشتن نمايشنامه اي همانند با نمايشنامه هاي شکسپير (84) و يا ساختن آهنگي همانند با آثار موتزارت (85) منع نمايد. در اين رابطه اگر ملکه اليزابت و يا ملکه ويکتوريا تاج و تخت را به ارث نمي بردند، بديهي است هيچگاه کمترين نقشي در امور سياسي به آنها واگذار نمي گرديد، حال آنکه واقعيت نشان داده است که آنان با بزرگترين مردان سياسي زمان خود برابري مي کردند. همچنین اگر بخواهيم به هر موضوعي بدون رجوع به استدلال ها و تحليل هاي روانشناختي فقط از روي تجربه بپردازیم، بايد اذعان کنیم که زنان توانایي و شایستگی خود را در کارها و اموري که عموما از انجام آنها منع شده بودند به اثبات رسانده اند. زنان با توجه به اينکه در امور اداره حکومت و يا دخالت و مشارکت در مسائل سياسي همواره از فرصت هاي بسيار اندکي برخوردار بودند اما با اين وجود در ميان آنها شخصيتهاي برجسته و مهمي وجود داشتند. بعبارت ديگر آنان براي عرضه کارهایي که آزادي عمل داشتند، چندان موفق نبودند اما در عوض در اموري که نسبت به انجام آنها محدودیت وجود داشت،  شايستگي و صلاحیت خود را بخوبی نشان دادند. براي مثال ما مي دانيم که تعداد ملکه ها در طول تاريخ نسبت به پادشاهان بسيار کم بوده است، اين در حالي بود که بسياري از همين تعداد در دورانهاي سخت و پرتلاطم سکان حکومت را در دست گرفته بودند. با اين وجود آنان توانستند در اداره حکومت از خود توانایي و استعدادهاي شگرفي بروز دهند. نکته مهمي که بايد آنرا درک نمود آن است که شايستگي و لياقت شمار زيادي از اين زنان برجسته، بواسطه مخالفت آنان با شخصيت هاي خيالي و سنتي زمان خود بود. علاوه براين آنان بطور قابل توجهي بخاطر استحکام و ثبات در تصميم گيري و تسلط بر امور حکومتي و اوضاع سياسي هوشمندي و فراست خود را در امر زمامداری ثابت کردند. حال اگر ما علاوه بر ملکه ها و فرمانداران زن، استانداران زن را به آمار زنان شايسته و توانا بيفزايم، طوماري بلند بالا بدست خواهد آمد.(86)

با وجود اينکه حقيقتي غير قابل انکار در اين مورد وجود دارد، در گذشته هاي دور کسانی که میخواستند نقش شایسته زنان انکار کنند،  با گفتن اين جمله که "به اين دليل ملکه ها بهتر از پادشاهان هستند چون تحت حکومت پادشاهان، فرمان ميرانند و تحت حکومت ملکه ها مردان فرمان ميراندند "، سعي می کرد که حقايق را وارونه جلوه دهد وبگونه ای به زنان توهين کنند.

بنظر مي آيد که بحث کردن در مخالفت با بذله گوئي هاي ناخوشايند اين چنيني بي مورد است و باعث اتلاف وقت مي شود. اما بايد اذعان نمود که چنين بذله گوئي هائي تاثير به سزائي بر ذهنيت مردم گذاشته است، زيرا من بسيار شنيده ام مردان با گفتن چنين سخناني مي پندارند که واقعيتي را بيان کرده اند. بهر حال اين گونه افکار که دوروي يک سکه اند در واقع موضوع بحث من ميباشد. براي مثال من از طرفي معتقدم که بيان اين سخن که گفته شده است "تحت فرمانروائي پادشاهان، زنان حکومت مي کنند" عاري از حقيقت است. البته ممکن است استثنائاتي در بعضي از موارد وجود داشته باشد اما بطور کلي پادشاهان سست عنصر اغلب به همان اندازه که تحت تاثير زني بوده اند، همانقدر هم تحت نفوذ و تاثير مردان قرار داشتند. بديهي است پادشاهي که فقط بخاطر تمايلات جنسی و لذات شهواني خود تحت نفوذ و سيطره زني قرار مي گيرد نمي تواند حاکم و فرمانرواي خوبي باشد. هر چند که در اين موارد نيز استثناء وجود دارد. براي مثال در تاريخ فرانسه از دو پادشاه نام برده شده است که آنها داوطلبانه اختيار اداره امور مملکت را ساليان دراز بدست زنان خود سپرده بودند. يکي از اين زنان مادر(87) پادشاه و ديگري خواهر(88) او بود. چارلز هشتم که در هنگام جلوس پسر بچه اي بيش نبود فرمان پدر خود يعني لوئي يازدهم را که يکي از پادشاهان قدرتمند فرانسه بشمار مي رفت، گردن نهاد و اختيار امور مملکت را بدست خواهرش سپرد. پادشاه ديگري که چنين کرد سن لویی يکي از بهترين و نيکوکارترين فرمانرواياني بود که فرانسه بعد از شارلماني (89) شاهد آن بود. او زمام امور را بدست مادر خود سپرد. اين دو فرمانرواي زن با چنان قدرت و مهارتي اداره امور مملکت را بدست گرفتند که بسختي در ميان مردان، همانندي مثل آنان يافت مي شد. شارل پنجم يکي از سياستمدارترين پادشاهان زمان خود بود و در دوران فرمانروائي اش مردان شايسته بسياري جهت اداره مملکت در اختيار داشت و اين احتمال بسيار ضعيف است که او بخاطر اميال و منافع شخصي خود و ناديده گرفتن مصالح کشور، دو زن از خاندانش را به حکومت هلند گمارده باشد. (90) (يکي از آن دو زن در خلال تمام دوران زندگي او در مقام خود باقي ماند. همچنين بعد از اين دو فرمانروای زن، زن ديگري بر هلند فرمان راند.) اين دو زن که يکي از آنها مارگارت اتريشي است(91) با موفقيت بر قلمرو هلند حکومت کردند.

 آنچه که بيان شد يک روي سکه بود و روي ديگر آن اينست که گفته شده است که "تحت حکومت ملکه ها مردان فرمان ميراندند." آيا اين سخن نشانگر آن است که گفته شود زنان بر پادشاهان حکومت مي کنند؟ آيا اين بدان معنا و مفهوم است که ملکه ها افراد را بمثابه ابزار حکومتي و بخاطر اميال و لذات شخصي خود بر اداره امور مي گمارند؟ اين موارد بسيار کم اتفاق افتاده است و حتي اين سخنان در مورد کاترين دوم (92) نيز که به اصول اخلاقي بي اعتنا بود، گفته نميشد. همچنين بايد به اين نکته توجه داشت که يک حکومت شايسته فقط متاثر از وجود مردان نيست. به هر حال اگر چنين ادعائي مبني بر اينکه مردان در حکومت ملکه ها فرمانروا بودند، درست باشد بايد گفت که مديريت و اداره امور حکومت که بوسيله مردان و تحت فرمان ملکه انجام گرفته بود بطور متوسط بهتر از مديريتي بود که تحت فرمان شاهان صورت ميگرفت. زيرا توانائي ملکه ها براي انتخاب مردان شايسته بيشتر از توانایي پادشاهان بود و بدين علت مي توان ادعا کرد که زنان نسبت به مردان شايستگي بيشتري در انتخاب افراد و احراز مقامات کليدي دارند. در اين رابطه بديهي است که مقامات مهمي مانند مقام نخست وزيری، وظيفه اش آن نيست که خود به تنهایي امور مملکت را اداره نمايد بلکه وظيفه يک حکمران و نخست وزير آن است که افراد مناسب و شايسته اي را براي خدمات عمومي در بخش هاي مختلف انتخاب نمايد و آنان را در مصدر امور قرار دهد.

بصيرت و شناخت دروني شخصيت افراد تا حدودي يکي از نقاط قوت زنان بشمار مي رود. بدين سبب زنان در انتخاب هر کس خواه انتخاب يک فرد شايسته و خواه انتخاب فردي ناشايست و آلت دست باشد، تواناتر از مردان مي باشند و بديهي است که اين امر در مورد مهمترين وظائف حکومتي يعني فرمان راندن بر انسانها نيز صدق مي کند. اگر مثالي در اين باره آورده شود همانا مثال کاترين دو مادسيس (93) است که بخوبي به ارزش و اصالت صدر اعظم دولوپيتال de l’Hopital Michel پي برده بود. به سخني ديگر واقعيت اين است که بزرگترين ملکه ها، شکوه و جلال حکومت خود را مرهون شايستگي و استعداد خودشان بودند و دقيقا به همين دليل است که مردان شايسته را همواره به خدمت فرا ميخواندند و در مهمترين کارها از پيشنهادات و راهنمائي هاي مشاورين صالح جهت رفع نياز مردم استفاده و استقبال مي کردند.

حال آيا بنظر درست مي آيد کساني را که در انجام کارها و وظائف مهم سياسي لياقت و شايستگي خود را بارها به اثبات رسانده اند، محروم سازيم  و ادعا کنيم که حتي آنان توانایي انجام کوچکترين کار را هم ندارند؟ آيا دليلي در ذات و طبيعت افراد نهفته است که همسران و خواهران پادشاهان يا سران مملکتي را هر زمان که لازم شود به مناصب مهم سياسي بگماریم و از آنان انتظار داشته باشيم که اين وظائف را به همان شايستگي پدران يا شوهران خود انجام دهند اما وقتي که به همسران رده پائين تر حکومتي مانند کارگزاران دولتي و مديران شرکت ها و سازمانهاي عمومي و کارمندان جزء برخورد مي کنيم، اظهار داريم که آنان در انجام وظائف شوهران و برادرانشان عاجز مي باشند؟

دليل واقعي اين امر، بسيار ساده و روشن است بدين معني که زنان و خواهران شاهان و سران مملکت عليرغم زن بودنشان جايگاهي بالاتر از مردان داشتند و بدين دليل هرگز در ذهن کسي خطور نمي کرد که جنسيت آنان را بهانه قرار دهند تا در امور سياسي دخالت نداشته باشند. همچنين در حريم قدرت، عدم توجه به همسران سران مملکت و مقامات عالي رتبه از طرفي امري نامتعارف محسوب مي شد و از طرف ديگر از آنان مانند هر انسان تربيت شده اي انتظار مي رفت که بطور طبيعي در امور مهمي که در اطرافشان مي گذشت، دخالت کنند و عهده دار وظيفه و مسئوليتي شوند.

در اين رابطه بايد افزود که بعد از همسران شاهان و سران حکومتي، فقط زنان خانواده هاي رده بالاي حکومتي مانند استانداران اين اجازه را داشتند که مثل مردان به اموري که مورد علاقه شان است بپردازند. اين صنف از زنان نه تنها در جايگاه پائين و فرودستي قرار نداشتند بلکه دقيقا آنان همانند مردان  تعليم و تربيت مي يافتند تا هر وظيفه اي که به آنان واگذار شود را بتوانند با شايستگي انجام دهند.

 يک نتيجه گيري کلي، اين واقعيت را نشان مي دهد که گرايشها و مناسبات ويژه ی شخصيتي  زنان، همواره بنابر تجربيات ناتمام و مبهمي که در دنيا جسته و گريخته روي داده، مورد ارزيابي قرار گرفته است. من همانطور که قبلا هم گفتم، بر اين باورم که اين گونه ارزيابي ها در آينده ادامه نخواهد داشت.  بنظرم وهم و گمان است که کسي مدعي شود که زنان داراي اين و يا آن خصوصيت، سرشت و يا طبيعتي هستند و يا آنان از چه توانائي هایي برخوردارند و يا برخوردار نیستند. زيرا اين افراد غافل از آنند که تا کنون گرايشها و خواسته های زنان تحريف گشته و مانع از رشد و توسعه طبيعي شان شده است. بعبارت ديگر مي توان با اطمينان مدعي شد که اگر گرايشهای زنان در انتخاب مسيرشان به حالت طبيعي انجام ميگرفت و آنان مانند مردان درانتخاب راه، آزادي و اختيار عمل داشتند و تمايلات ساختگي به آنان تحميل نمي گشت و يا اگر شرايط اجتماعي ايجاب مي کرد، اين تحميل کردن ها به هر دو جنسيت وارد ميشد، در آن صورت احتمالا هيچ تفاوت آشکار و عمده اي بين شخصيت و توانایي زنان با مردان وجود نداشت.(94) من نشان خواهم داد که حتي آن اختلافاتي که اکنون ميان زن و مرد وجود دارد، بنابر شرايط محيطي و مقتضيات زماني صورت گرفته است و به هيچ عنوان به طبيعت و سرشت ذاتی آنان ارتباطي ندارد. از طرفي اگر زنان را بنابر تجربيات بدست آمده کنوني ارزيابي کنيم به اين حقيقت پي خواهيم برد که گرايشهای عمومي و استعداد و ذوق آنان بيشتر به سوي امور عملي متمایل است تا امور نظري. در اين رابطه تاريخ عمومي زنان چه در گذشته و چه حال و نيز تجربيات روزانه آنان بر اين امر صحه مي گذارد.

 اجازه بدهيد به طبيعت و ذات توانایي ذهني که در هويت و شخصيت زنان با استعداد نمايان است، بپردازيم. اما ابتدا بهتر آن است که بدانيم اصولا توانایي ذهني زنان يا درک مستقيم واقعيات (ادراک شهودي) چيست که آنان را بسوي عملگرایي سوق مي دهد؟ ادراک شهودي به معناي درک و دريافت سريع، صحيح و مستقيم واقعيات موجود مي باشد که ربطي به اصول کلي ندارند. بعبارت ديگر کسي نمي تواند از طريق قوه درک مستقيم و يا ادراک شهودي به قوانين علمي که در طبيعت وجود دارد، پي ببرد. همچنين بواسطه توانائي قوه درک مستقيم کسي قادر نيست به يک قاعده کلي در مورد تدبير امور و وظيفه شناسي افراد دست يابد. در اين رابطه تجربه هاي فراواني لازم است تا به آهستگي و دقت در ذهنيت مرد و زن انباشته شود تا بدينوسيله آنان بتوانند به چنين درکي از واقعيات نائل آیند. آنچه که ادراک شهودي ناميده ميشود، افراد را آماده مي سازد تا بتوانند از طريق حقايق کلي که بواسطه مشاهدات فردي خود بدست آورده اند، عمل نمايند. حال زناني که اين بخت و اقبال را داشتند تا بتوانند مانند مردان از مزاياي دانش برخوردار شوند و نيز از تجارب ديگران استفاده کنند، آنها بطور کلي در کسب مهارت هاي لازم و عملکرد هاي موفقيت آميز، مستعد تر از مردان بودند. (من به عمد واژه بخت و اقبال را بکار ميبرم زيرا اصولا علم و دانش ابزاري است که زنان را در عرصه هاي مختلف زندگي آماده مي سازد و آنها همواره از اين مزايا و ابزار محروم بوده اند و در نتيجه بخت و اقبال شامل زناني مي گردد که فرصت يافته اند به اين ابزار دست يابند و به خود آموزی بپردازند.)

مردان نسبت به زنان با وجود کسب علم و دانش و تربيت، در درک و دريافت مستقيم واقعيات، دچار نقصان مي باشند زيرا آنان توانایي درک ریشه ای و عمیق واقعيات را ندارند. آنان انتظار دارند واقعيات مطابق آن چيزي باشد که قبلا آموخته اند. اين امر در مورد زنان با هر مقدار توانایي و قابليتشان، بندرت اتفاق مي افتد. زيرا توانایي زنان در درک مستقيم واقعيات آنها را از اين نقصان محافظت مي نمايد. با توجه به کسب دانش و تجربه برابر میان زنان و مردان، اين امر مسلم گرديده که معمولا زنان در مواجهه با واقعيات از درک بهتري برخوردارند. حساسيت به واقعيات اصولا کار عملي را از کارهاي نظري متمايز مي سازد. البته پر واضح است که کشف و بيان اصول کلي متعلق به حوزه نظري است و درک و تشخيص و تمايز  میان مواردي که قابليت اجرائي دارند و به استعداد و توانائي هاي عملي ويژه اي نيازمند است، تا به امروز مختص زنان بوده است و آنان هستند که در اين عرصه استعداد و قابليت هاي شگرفي از خود بروز داده اند. البته من مي پذيرم که نمي توان بدون اصول کلي به عملکرد شايسته اي دست يافت. توانایي برجسته زنان در ادراک شهودي، آنان را قادر مي سازد که بدون تامل و بر پايه مشاهدات شخصي خود به يک نتيجه گيري کلي دست يابند و آنرا تعميم دهند. اگر چه زنان اين آمادگي را دارند که اشتباهات خود را در نتيجه گيريها و تعميم دادن ها همزمان اصلاح نمايند اما بايد اقرار کرد که تصحيح اشتباهات مستلزم تجربه، دانش و تربيت عمومي است و بدون آنها تصحيح اشتباهات تقريبا ناممکن است. نکته اي که بايد در اين رابطه به آن اشاره کرد اين است که اشتباهاتي که يک زن مرتکب مي شود همان اشتباهاتي است که يک مرد تحصيل کرده ممکن است مرتکب شود. همچنين يک مرد تربيت يافته و با تجربه در مشاهدات مستمر خود متوجه بعضي از حقايق امور نمي شود در حاليکه يک زن به خاطر حساسيتي که به واقعيات دارد به سهولت آن امور را در مي يابد. نکته ديگري که ضرورت دارد به آن اشاره شود اين است که معمولا اشتباهاتي که از ناحيه زنان سر مي زند بخاطر نشناختن اموري است که آن امور مدتها قبل بوسيله علم مشخص شده بود و مردان آشنا به آن بودند. در غير اين صورت اگر مردان مانند زنان دانش را جزء به جزء و با زحمت مي آموختند، بمراتب دچار اشتباهات فاحش تري مي شدند. گرايش ذهني و انحصاري زنان به واقعيت و امور عيني از گذشته تا حال منشاء اشتباهات آنان بشمار مي رفت. اما با اين وجود اين گرايشها مي تواند براي طرف ديگر قضيه يعني پرداختن صرف به مجردات و امور ذهني و نظري مفيد واقع شود. مهمترين مشخصه اي که نشانگر انحراف در يک نظريه مي باشد، اين است که نظريه پرداز باواقعيات موجود بيگانه باشد و به همين علت نه تنها دچار تناقض گوئي ميشود بلکه حتي در مواقعي هم به مخالفت با امور عيني مي پردازد. از طرف ديگر نشناختن هدف از سوي نظريه پرداز باعث مي گردد که از اصول نظري خود منحرف شود و وارد حوزه هاي خيال انگيز و ابهامات گردد که قاعدتا با امور واقعي و عيني موجودات خواه جاندار و يا بي جان مغايرت دارد. به همين سبب اين چنين فرضيات و تئوريها با اوهام و مبهمات متافيزيکي توام گشته و با پيچيدگي کلام بيان مي گردد. صاحبان چنين فرضيات و نظراتي گمان مي کنند که پرداختن به اينگونه مسائل، موضوع دانش فلسفه است. يک مرد بيشتر مايل است که در زمينه هاي نظري و ارائه تئوري وقت صرف نمايد تا اينکه بخواهد براي تحليل امور واقعي به گردآوري مطالب و دلايل عيني بپردازد. همچنين براي او تفکر و تامل در مورد حقايق علوم و قوانين مربوط به آن شايسته تر از آن است که بخواهد تحت انتقادهاي عملي و واقع بينانه زني توانمند قرار گيرد. در مقابل يک زن بندرت به امور تجريدي و تفکر انتزاعي توجه دارد، نخست به اين دليل که سمت و سوي عادي و روزمره ذهنيت زنان همواره در برخورد با مسائل فردي است و نه گروهي و دليل دوم (که در ارتباط نزديک با ويژگي نخست است) آن است که آنان به رفتار و احساسات آني افراد توجه دارند و معمولا با اين خلقيات نسبت به امور عملي و رفتار افراد و آنچه که متاثر از آن است، برخورد مي نمايند. بديهي است که اين دو خصلت باعث مي گردد که زن جنبه هاي شناخت نظري و ذهني افراد را از دست بدهد زيرا با احساسات نمي توان به شناخت بسياري از امور نظري رسيد و آنها را تحليل نمود. با اين تفاصيل مي توان چنين نتيجه گيري کنيم که افکار زنان و ديدگاه عملگرايانه آنان براي واقع بين ساختن مردان مي تواند به وسعت فکري و نظري زنان ياري رساند. حال اگر بطور عرضي به مسئله بنگريم بدون شک من بر اين باورم که در حال حاضر زنان در مطابقت با مردان از هيچ امتياز کمتري برخوردار نيستند.

اگر زنان در تحليل امور نظري از خصوصيات ذهني ارزشمندي برخوردارند عقل و منطق حکم مي کند که نظرات آنان در بوته عمل و آزمايش قرار گيرد تا بدين وسيله نتايج علمي بدست آيد. بنابر اين طبق دلايلي که پيش تر آوردم، بعيد است زنان در تطابق با مردان به اشتباهات کلي و فاحش دچار شوند. بعبارت ديگر مردان نخست قوانين را وضع مي کنند و سپس موارد مشخص و مصداق ها را با آن قوانين مي سنجند و از افراد نيز انتظار دارند که وضعيت خود را با آن قوانين وفق دهند.

حال اجازه مي خواهم که به يکي ديگر از توانایي ها و خصوصيات زنان که همانا سرعت درک آنان است و مورد قبول همگان قرار گرفته، اشاره کنم. بنظر شما آيا سرعت درک امور، يک خصوصيت برجسته براي شايستگي افراد در پرداختن به امور اجرایي و عملي محسوب نمي شود؟ ما مي دانيم که  اقدامات عملي بستگي به سرعت تصميم گيري دارد و در مقابل کارها و امور در عرصه مسائل نظري و ذهني با طمانينه و آهستگي پيش مي رود. براي مثال يک فرد متفکر و فيلسوف از صبر و شکيبائي لازم جهت بررسي و غور در تئوري خود برخوردار است و شايد مدتها طول بکشد تا او بتواند براي اثبات نظريه ای اسناد و مدارک و شواهد فراهم آورد. او مجبور نيست که براي از دست نرفتن فرصت ها فورا نظريه فلسفي خود را تکميل و ارائه دهد. به سخني ديگر يک فيلسوف با حدس و گمانهایي که بوسيله جرقه هاي ناقص در ذهنش پديد مي آيد، کار خود را آغاز مي کند و در روند ي که به سرعت عمل نياز ندارد، حدس و گمانهاي ناقص خود را به آهستگي تبديل به يک نظريه مي کند و سپس با براهين، قضاياي نظري خود را به اثبات مي رساند. اما در مقابل کسي که با واقعيات آنهم نه هر واقعيتي بلکه واقعيات ناپايدار و از نوع فردي و گذرا سر و کار دارد، سرعت تصميم گيري، مهمترين ويژگي و قدرت او محسوب مي شود. يک مرد قدرت تصميم گيري سريع در پيشامدهاي احتمالي را ندارد، او ممکن است منتقد خوبي باشد اما مردي نيست که به سرعت تصميم گيرد و بخواهد آن تصميم را عملي سازد. بايد اعتراف نمود که اين خصوصيات در زنان وجود دارد. بعضي از مردان ممکن است که داراي اين خصوصيت برجسته باشند اما آنها قادر نيستند آنرا در اموري که حتي از آن امور شناخت خوبي هم دارند، بکار گيرند. سرعت در عمل و تصميم گيري، خصوصياتي است که با ممارست و تلاش همراه است تا جائي که تبديل به عادت شده است. احتمالا گفته خواهد شد که خصوصياتي چون، تحريک پذيري، حساسيت، ضعف اعصاب، متغير و ناپايدار بودن، متاثر از شرايط آني، عدم استقامت و بالاخره ترديد و تزلزل درکاربرد قدرت، باعث سلب صلاحيت زنان در انجام وظائف خطير اجتماعي به جز خانه داري مي شود. بنظرم سر هم کردن خصوصيات بالا مهمترين قسمت اعتراضات عمومي و دلايلي است که عليه توانایي زنان عنوان شده است. بديهي است حساسيت هاي بيش از اندازه زنان نسبت به امور باعث تحليل رفتن قواي آنان مي گردد که نتيجه اش تحريک پذيري و ضعف اعصاب است. اگر اين حساسيت ها و نيرویي که صرف آن ميشود، بسوي يک هدف و منظور خاصی هدايت گردد، تحريک پذيري و ضعف اعصاب آنان از میان خواهد رفت. همچنين بايد توجه داشت که تحريک پذيري و ضعف اعصاب زنان مي تواند نتيجه رشد و تربيت خود آگاه و يا ناخود آگاه آنان باشد. همانطور که مشاهده مي کنيم امروزه بيشتر تشنجات، هيجانات، احساسات و ضعف و غش هاي زنان از میان رفته است و مانند گذشته رواج ندارند.

بطور کلي انسانها و بطور اخص زنان از هر طبقه اي که باشند حتي زناني که به طبقات بالاي اجتماع تعلق دارند، اگر مانند گياهان گلخانه اي رشد و پرورش يابند و در درجه حرارت معين و کنترل شده ای  که معمولا دماي خفقان آوري است نگه داري شوند و آنان را از هر فعاليت، آموزش و حرفه اي حتي فعاليتهاي ورزشي و جسمي که باعث رشد و تقويت اندام و عضلات آنها مي شود، محروم سازند، بديهي است که در اين وضعيت سيستم عصبي آنها بويژه بخش عواطف و احساساتشان مختل می شود و در شرايط غير طبيعي رشد و فعاليت مي کند. بنابر اين زناني که در اثر کمبودهای گوناگون و در شرایط اختلالات و پريشاني هاي روحي و رواني و نيز ناتوانائي هاي جسمي رشد کرده اند، جاي هيچ گونه تعجب و شگفتي نيست که آنان در برخورد با مسائل  اجتماعی از خودحساسیت نشان ندهند. با وجود اين، زنان براي معاش و گذراندن زندگي خود، هيچ يک از اين خصوصيات ناخوشايند را در انجام وظائف و عملکردهاي خود نشان نداده اند. در اين مورد فقط زنانيکه در شرايط نامساعد و ناسالم، محبوس در خانه و محکوم به خانه نشيني بودند، اين نوع بيماريها را از خود بروز داده اند. بعبارت ديگر دختراني که توانستند در اوائل زندگي خود مانند برادرانشان به پرورش جسم بپردازند و از هواي پاکيزه و کافي و ورزش برخوردار شوند، بندرت دچار اختلالات عصبي شده اند و توانستند در فعاليت هاي اجتماعي شايستگي و لياقت خود را نشان دهند.

واقعيت اين است که در وجود بخش معيني از افراد هر دو جنسيت مقدار غير معقولي از حساسيت هاي عصبي و تحريک پذير وجود دارد و اين گونه حساسيت ها و تحريک پذيريها جزیی از طبيعت و سرشت آنها شده و در شکل گيري شخصيت آنها تاثير کرده است تا جائي که مانند ديگر اشکال جسماني جنبه ارثي پيدا نموده و به فرزندان دختر يا پسر انتقال يافته است.

ممکن است زنان طبيعت تحريک پذيري را (همانگونه که ناميده شده است) بيشتر به ارث برده باشند. حال با توجه به پذيرفتن اين واقعيت مي خواهم بپرسم که آيا شما مي توانيد مرداني را پيدا کنید که به علت عصبيت و طبع تحريک پذيري شان از تصدي شغل ها و وظائف اجتماعي محروم شده اند؟ آيا تا به حال ديده ايد که بگويند، چنين شغل ها و وظائف با طبع و مزاج آنان ناسازگار است؟ اگر چنين نيست پس چرا بايد زنان با داشتن همان خصوصيات و طبيعت تحريک پذير و عصبيتي که مردان دارند، براي تصدي وظائف و شغل هاي اجتماعي نامناسب تشخيص داده شوند؟

بدون ترديد ويژگي هاي تحريک پذيري و عصبيت تا حدودي مانع موفقيت افراد در انجام امور و وظائف مي شود گرچه در موارد استثنائي براي عده اي اين ويژگي ها ممکن است، موفقيت آميز باشد. براي مثال بيشتر  افراد برجسته و موفق، مرداني بوده اند که طبيعتي حساس و قابل تحريک داشتند. پرواضح است که اين افراد در ميدان عمل بوسيله همين طبع تحريک پذير و حساس خود، بيشترين هيجانات و شور و نشاط را نسبت به ديگران ايجاد کرده اند. زيرا قدرت و توانایي آنان در مواقع برانگيخته شدن احساساتشان دوچندان مي شود. به سخني ديگر آنان در مواقعي که به هيجان در مي آيند دست به اعمال و حرکاتي مي زنند که در مواقع عادي از انجام آن ناتوان هستنند. اين هيجانات و تحريکات به جزء در مورد افراد ضعيف النفس، آني و زودگذر نيست، بلکه اعمالي است که اثرات دائمي بجاي مي گذارند و منافاتی با کوشش هاي مستمر جهت دستيابي به اهداف مورد نظر خود ندارد.

 اصولا حساسيت و تحريک پذيري، افراد را قادر مي سازند که در جريان فعاليت ها اجتماعی، تحمل(sustained) و مقاومت بخرج دهند. اين خصلت و ويژگي همان است که آنرا روحيه قوي (Spirit) معنا کرده اند. براي مثال وجود اين ويژگي است که اسب را در ميدان مسابقات قادر مي سازد بدون فروکاستن از سرعت خود، تا سر حد مرگ بدود. بعبارت ديگر وجود اين خصلت است که  بسياري از زنان را قادر می سازد تا در مقابل ناملايمات اجتماعي ايستادگي کنند و از خود قدرت وصف ناپذيري نشان دهند. آنان در گذشته نه تنها در برابر تنبيه های مرگ آور مثل در آتش افکندن، مقاومت کردند بلکه شکنجه هاي روحي و جسمي بسياري که در سراسر زندگي دچار آن بودند را تحمل نمودند. حال با اين توضيحات معلوم مي شود زنان افرادي هستند که با چنين طبيعت و خصلتی، بهترين و مناسبترين افراد جهت تصدي امور اجرایي و رهبري نوع بشر مي باشند. زيرا اين افراد با قدرت برانگيختن احساسات دیگران که ويژگي سخنوران، واعظان و رهبران است قادرند تاثير بسزائي روي اخلاق عموم بگذارند.

طبع و سرشت چنين افرادي که دائما در حال برانگيختن هيجانات بسر مي برند ممکن است براي شغل هاي وزارت و يا قضاوت مناسب نباشد اما بايد توجه داشت که مي توان با تعليم و تربيت، آن احساسات و هيجانات را کنترل نمود. احساس قوي داشتن يکي از ابزار و عناصر مهم و نيرومند خويشتنداري (self-control) است با اين تفاوت که مي بايست تحت آموزش قرار گیرد. حال اگر اين چنين آموزشي انجام گيرد و احساسات افراد تحت کنترل درآيد در اين صورت آنان نه تنها به قهرماناني تبديل خواهند شد که مي توانند قوه محرکه و عامل هر حرکت و جنبشي گردند بلکه افرادي مي شوند که همواره بر نفس خود غلبه دارند.

تاريخ و تجربه ثابت کرده است اگر شور و هيجان و احساسات افراد در جهت انجام وظائف عملي بکار رود آنان با جديت و تعصب آن وظائف را انجام مي دهند. براي مثال، قاضي اي که در امر قضاوت نظر و احساسش متمايل به يک طرف دعوي است، اگر بر احساسات و تمايلات خود غلبه کند و روي عدالت رفتار نماید، کسي است که بر نفس خود پيروز گشته است. بديهي است که احساسات مفرط انسان در واکنش به قضايا و امور روزمره باعث تهي شدن هويت و شخصيت او مي گردد.

بايد دانست که آمیختگی قدرت و آرمانخواهي، انسان را در شرايط استثنایي و خاصي قرار مي دهد. بدين معنا که آرمان و آرزوهاي فرد قدرتمند و آرمانگرا به الگویي تبديل ميشود که عواطف و احساسات ديگران را با آن ارزيابي ميکنند. همچنين معمولا تصميم هاي عادي در شرايط تلفيق قدرت و آرمان، با برانگيختگي احساسات توام است.

 تجربه افراد با نژادهاي گوناگون، نشانگر آن است که تنوع طبايع تحريک پذير و احساساتي ربطی به شايستگي و توانایي افراد ندارد. براي مثال، بدون ترديد مي توان گفت که فرانسويان و ايتاليائي ها نسبت به نژادهاي توتني (Teutonic) طبعي احساساتي و تحريک پذير دارند. همچنين آنان در زندگي روزمره شان در مقايسه با انگليسيها، عاطفي ترند و در برخورد با قضايا از طبعي لطيف تر برخوردارند. اما آيا آنها در زمينه علم، تجارت عمومي، قانونگزاري، حقوق و جنگ توانایي کمتري نسبت به ديگران دارند؟ شواهد فراواني در دست است که نشان مي دهد، يونانيان باستان مانند نسل امروزي شان يکي از احساساتي ترين و تحريک پذير ترين نژادهاي نوع بشر هستند اما آيا این سخن بي معنا نيست که پرسيده شود که چرا آنها در کليه زمينه ها سرآمد بودند؟ روميها از آنجائيکه مانند يونانيان از مردان جنوب هستند قاعدتا مي بايست خوي و طبيعتي مشابه به آنها داشته باشند اما آنان به اسپارت ها که خوي و خلقي خشک دارند شباهت پيدا کرده اند و به افرادي تبدیل شدند که خلاف خوي، عادت و طبع خود عمل می کردند. بعبارت ديگر نيرومندترين احساس طبيعي آنان به احساسي مصنوعي تبديل گشته است. اگر بخواهيم در اين زمينه مثالي از مردمي بزنيم که چگونه به احساسات و قابليت تحريک پذيري خودشان، رها شدند بايد به سلت هاي ايرلندي( Irish Celts ) اشاره کنيم ( البته اگر در اين مورد مردمي که قرنها تحت تاثير غير مستقيم يک حکومت فاسد و بطور مستقيم تحت تعاليم سلسله مراتب کليساي کاتوليک قرار داشتند و خالصانه به اين مذهب پايبند بودند را مردمي بدانيم که به حال خود رها شده باشند.) ايرلندي ها مي بايست با وجود حکومت فاسد و تعاليم کليساي کاتوليک که تائيد کننده و توجيه کننده اعمال چنين حکومتي بود، مردماني با خصوصیات ناشايست و نامطلوب باشند (اما چنين نيست) زيرا همين مردم زماني که در شرايط مطلوبي قرار گرفتند نشان دادند که بيشترين توانایي و لياقت را براي کسب انواع شايستگي ها دارند. حال از گفته هاي مذکور ميتوان چنين نتيجه گرفت که همان توانائي ها و شايستگي هایي که فرانسويان در تطبيق با انگليسيها و ايرلندي ها در مقايسه با سوئيسي ها و يونانيان و ايتاليائي ها در مطابقت با نژادهاي آلماني بدست آورند، زنان هم قادرند که در مقايسه با مردان انواع شايستگي ها و توانایي ها را کسب کنند. من کمترين ترديدي ندارم که اگر بخواهيم زنان به مقامات شايسته اجتماعي دست يابند بايد آموزش و پرورش آنان در جهت رفع نقائص و نقاط ضعف آنها و نه در جهت تشديد بکار رود. حال فرض کنيم که اين موضوع حقيقت داشته باشد، يعني ذهنيت زنان بطور طبيعي در قياس با ذهنيت مردان تغيير پذير و سيال است و آنان قادر نيستند مانند مردان در کارها استقامت دائم از خود نشان دهند و در نتيجه بهتر است آنان در عرصه هائي قدم بگذارند که آن عرصه ها با وضعيت و شرايط روحي و جسمي آنان مناسبت باشد. در اين مورد بايد گفت که ممکن است اين فرض در باره  بعضي از زنان کنوني صادق باشد ( هر چند که درميان آنها هم استثنائات فراواني وجود دارد.) اما نميتوان آنرا به تمام زنان تعميم داد.

ممکن است زنان از مردان بدين علت در دستيابي به بالاترين درجات و مقامات اجتماعي عقب مانده اند که داراي ذهنيت سيالي اند و آنها مجذوب و مشغول آن دسته از وظائف و کارهائي شده اند که ضرورت بيشتري داشته است. هنوز هم در اين مورد اختلاف نظر وجود دارد که مي تواند مطلوبيت صوري وظائف و کارها و نه برتري ذاتي و يا ارزش عملي آنها تاثير گذارد. همچنين هنوز اثبات نشده  است که فعاليت هاي قواي ذهني انسان خواه فعاليت هاي آن بخشي از ذهن که متوجه کليات و تمام ابعاد قضايا است و يا خواه فعاليت هاي آن بخشي که در رابطه با جزئيات و يا روي يک موضوع ثابت متمرکز است، شرط مفيد و هنجاري سودمند جهت فعاليت هاي عملي انسان و حتي نظري او مي باشد. من بر اين باورم که فعاليت قواي ذهني انسان در تمرکز کردن بر يک موضوع واحد باعث شده است که توانایي قوه ذهني او در تمرکز به ديگر موضوعات حتي موضوعات انتزاعي کاسته شود. همچنين معتقدم که کار ذهن بسيار سيال و متغير است و براي حل موضوع و مسائل دشوار مي بايست به دفعات متعدد به آن موضوع و مسئله بپردازد. زيرا چنين نيست که ذهن بتواند موضوعي را به يکباره حل و فصل کند. به سخني ديگر براي حل مسائل و رويدادهاي واقعي خواه کلي و خواه جزیي سيال بودن ذهن و گذر از يک موضوع به موضوع ديگر بدون کاسته شدن قدرت درک آن بمراتب ارزشمندتر از ذهنيتي است که فقط بر روي يک موضوع متمرکز شده باشد. در اين رابطه بايد اذعان کرد که زنان دارای ذهنيت سيال می باشند و بواسطه همين ذهن سيال و تغيير پذير آنهاست که در مظان اتهام و تهمت قرار گرفته اند.

گرچه زنان ممکن است بطور طبيعي از اين توانایي برخوردار باشند اما نبايد فراموش کرد که تعليم و تربيت بطور قطع دراين مورد نقش بسزایي ايفا میکند زيرا تقريبا تمام شغل ها و وظائفي که بر عهده زنان قرار دارد، وظائفي با جزئيات فراوان است تا جائي که ذهن حتي نمي تواند براي لحظه اي روي آنها تمرکز کند و بناچار مي بايد به سرعت از آن جزئيات درگذرد تا به موضوع ديگري بپردازد. در اين رابطه اگر يک موضوع جزیي احتياج به تفکر بيشتري داشته باشد، ذهن زنان آن موضوع را در وقت اضافه و اوقات فراغت خود بررسي مي نمايد. توانایي که زنان جهت بررسي و تفکر به چنين جزئيات آنهم در اوقات فراغت خود دارند از عهده مردان خارج است. به سخني ديگر اگر مردان در چنين وضعيتي قرار گيرند بيشتر ترجيح مي دهند که در اوقات فراغت راجع به آن جزئيات فکر نکنند و در نتیجه آنها با توجيهات و بهانه هایي از پرداختن به آن جزئیات طفره مي روند.

اغلب به اين امر توجه شده است که ذهنيت زنان همواره به بررسي امور حتي جزیي ترين آنها مشغول است و آنها بندرت فارغ از مشغوليت ذهني بسر مي برند، اما ذهنيت مردان درست عکس آنرا نشان مي دهد. آنان مايلند که به امور جزي توجه نداشته باشند. مردان حاضر نيستند که وقت آزاد و فراغت خود را صرف پرداختن و انديشيدن به امور متفرقه و جزیي نمايند. بنابر اين همانگونه که زمين همواره در گردش است و از حرکت باز نمي ايستد، ذهنيت زنان نيز در زندگي روزمره و پرداختن به امور جزیی همواره مشغول و در حال حرکت است.

گفته شده است که طبق شواهد کالبد شناسي و بررسی کارکرد مغز، قدرت تفکر و ذهنيت مردان در مقايسه با زنان بيشتر است و مثالي را هم که در اثبات اين ادعا مي آورند، بزرگي حجم مغز مردان نسبت به زنان است. من قبل از هر چيز مي بايد در پاسخ به اين ادعا بگويم که صحت اين موضوع مورد شک و ترديد است.(95) زيرا تا بحال به هيچ وجه اثبات نشده است که مغز زنان کوچکتر از مغز مردان مي باشد. اما اگر بخواهيم فقط با اين استدلال که ابعاد ترکيبي جسمي زنان از مردان کوچکتر است تا بدين وسيله اثبات کرد مغز آنان کوچکتر از مغز مردان است و نتیجه گرفت که زنان از توانایي فکری کمتري نسبت به مردان برخوردارند، بايد اظهار کرد که اين طرز استدلال ما را به نتايج عجيب و غريبي هدايت خواهد کرد. براي مثال مردان تنومند و بلند اندام مي بايد از قدرت فکري و هوش سرشاري نسبت به مردان کوچک اندام برخوردار باشند و يا يک فيل و يا يک نهنگ مي بايست از نوع بشر تواناتر باشد. کالبد شناسان مي گويند که تفاوت حجم مغز انسان نسبت به اندازه ديگر اعضاء بدن حتي اندازه سر او، بسيار ناچيز است و اين امر يعني بزرگي اعضاء بدن به هيچ عنوان دلالت بر بزرگي حجم مغز انسان نمي کند. در اين رابطه مطمئنا بعضي از زنان بودند که حجم مغزشان بزرگتر ازحجم مغز مردان بود. تا جائي که مي دانم مردي که مغز بسياري از انسانها را وزن کرده بود در آن زمان اعلام داشت که سنگين ترين مغز ثبت شده مغز کوويه ( Cuvier ) (96) است، که متعلق به يک زن بود. البته لازم است که به اين نکته اشاره شود که تا بحال رابطه بين حجم مغز و توانائي هاي ذهني انسان معلوم نشده است و هنوز در اين مورد بحث و گفتگوهاي بسياري در جريان است. اما ترديدي نيست که ميان مغز و توانائي هاي ذهني انسان رابطه بسيار نزديکي وجود دارد. پر واضح است که مغز عضو مادي و جايگاه تفکر و احساس مي باشد و همچنين محلي است که قسمت هاي مختلف آن با کارکردهاي متفاوتي به موضوعات انتزاعي و مبهمات واکنش نشان ميدهد. من ميپذيرم که اندازه هر يک از اعضاء بدن ما در وظيفه اي که به عهده دارد بي ارتباط نيست. بديهي است که اگر توانایي و قدرت آن عضو بستگي به اندازه و حجم آن نباشد، امري خلاف قاعده و دانش بشري است که در قوانين طبيعت و نظم کلي وجود دارد. همچنین اگر آن عضو فقط بواسطه حجمش عملکردي تاثير گذار داشت باز هم امري خلاف قاعده بشمار مي رفت.

موجودات زنده در ميان ديگر پديده های طبيعت، ظريفترين پديده هستند و در ميان موجودات، دستگاه عصبي عضوي است که از ديگر عضوها ظريفتر و حساس تر است. در اين رابطه تفاوت کارکرد و تاثير گذاري اعضاء به همان اندازه که به کيفيت فيزيکي آنها بستگي دارد به کميت آنها نيز وابسته است. حال اگر کميت يک عضوي را بوسيله کارکرد ظريف و حساس آن عضو بسنجيم، درخواهيم يافت که ميانگين کيفيت حساسيت و باريک بيني مغز و سيستم عصبي زنان از مردان بيشتر است. در اينجا ما از تفاوت کيفي امور انتزاعي که اثبات آن امري دشوار است درميگذريم و فقط به عملکرد کمي اندام که انتزاعي نيستند مي پردازيم و تاکيد مي کنيم که عملکرد اندام و جوارح را نبايد فقط برحسب اندازه آنها ارزيابي کرد بلکه مي بايست به فعاليت آنان نيز توجه نمود. براي مثال بطور تقريبي توانایي يک عضو و نيروي محرکه و بازسازي آن بستگي به شدت جريان خوني دارد که در آن عضو جاري است. بنابر اين جاي شگفتي نخواهد بود که اگر مردان رويهم رفته از نظر حجم مغز امتيازاتي نسبت به زنان دارند، زنان نيز از نظر گردش خون در مغز امتيازاتي نسبت به مردان دارند. (در واقع اين فرضيه اي است که بر پايه تفاوت هاي عيني و عملکرد هاي ذهني بين دو جنسيت قرار دارد.) در نتيجه اين حدس و گمان ها (فرضيه مذکور) که از مشابهت و قياس دو جنسيت پديد آمده است، ما را به تفاوت هاي ساختاري آنان هدايت ميکند. يعني در اولين مرحله انتظار مي رود که عملکرد ذهني مردان آهسته تر از عملکرد ذهني زنان باشد. به عبارت ديگر نه تنها تحرک و فعاليت فکري مردان از زنان کمتر است بلکه ابراز احساسات آنان نيز به کندي صورت مي گيرد. زيرا از طرفي مغز بزرگتر به وقت بيشتري جهت واکنش و تحرک کامل احتياج دارد و از طرف ديگر وقتي آن کاملا به واکنش و تحرک پرداخت، تحمل و ثبات بيشتري در کارها و امور از خودشان نشان ميدهد. همچنين بايد اشاره کرد که مغز مردان از آغاز فعاليت در جهت ثبات قرار دارد و برايش بسيار دشوارميباشد که تغيير جهت دهد و از موضوعي به موضوع ديگر بپردازد. ثبات فکري مردان بدون از دست دادن توانایي و احساس کسالت نسبت به يک موضوع بي وقفه استمرار پيدا مي کند. براي مثال آيا ما مشاهده نکرده ايم کارهایي را که موضوع ثابتي را پي گيري مي کنند و مي بايست در دراز مدت و به آهستگي و با صبر و حوصله انجام گيرد، مردان نسبت به زنان در اجراي آن کار ها موفق تر هستند؟ در مقابل آيا نمي بينيم که زنان در انجام اموري که مي بايد به سرعت نسبت به آنها واکنش نشان داده شود نسبت به مردان بهتر عمل مي کنند؟ مغز يک زن زود خسته مي گردد اما به نسبت خستگي آن مي تواند به سرعت توان از دست رفته را باز يابد. من بار ديگر تکرار مي کنم آنچه که گفته شد کاملا يک فرضيه آنهم در حد يک پيشنهاد جهت بررسي و تحقيق است. زيرا من قبلا تفاوت طبيعي و ذاتي ميانگين توانایي ها، قدرت ذهني و گرايشهای فکري دو جنسيت را با اطمينان منکر شده ام تا چه رسد به اينکه قائل به تفاوت ميان آنها شوم. ما بايد بدانيم تا زماني که قوانين روانشناختي ساختاري و شکل گيري شخصيت حتي در شکل کلي آن در مراحل اوليه تحقيق است و نيز در اين مورد خاص يعني تفاوت توانایي ها و قابليت های ذهني و فکری ميان مردان و زنان که هيچگاه بطور عملي بررسي و پژوهش نشده است، غير ممکن است که بتوانيم در اين زمينه ها اظهار نظر کنيم. همچنين تا زماني که به آشکارترين علل خارجي تفاوت شخصيتي ميان دو جنسيت بر حسب عادت اهميتي داده نمي شود، شناخت تفاوتهاي آنان محال است (بي توجهي محققين همراه با نوعي کوچک شمردن اين موضوع از ناحيه عموم فلاسفه مغرور مکاتب تاريخ طبيعت و فلسفه عقلي، يعني کساني که خواه بر اين باورند که منشاء اصلي تفاوت ها و تمايزات انسان در جهان هستي جنبه مادي دارد و خواه جنبه ذاتي هر دو اين مکاتب فکري پذيرفته اند که بايد کساني را که سعي دارند اين تفاوت ها را بر اساس روابط و مناسباتي که انسانها در جامعه و زندگي نسبت به هم دارند یعنی پايگاه طبقاتي افراد،  بي اعتبار کنند.)

مضحک آن است که يک باور همگاني بگونه اي که سنت و رسم شده است، بدون پشتوانه علمي يا نظري و يا تحليلي درمورد طبيعت زنان وجود دارد که بر اساس نخستين شواهد و نمونه های ارائه شده، در ذهن عموم رسوخ کرده است. باور مردم نسبت به طبيعت زن در کشورهاي مختلف، متفاوت است و بطور کلي آن باورها به عقايد، فرهنگ و شرايط اجتماعي آن کشورها بستگي دارد. پيشرفت و يا پسرفت زنان منوط به شرايط و وضعيتي ويژه است که آنان در آن کشورها از آن برخوردار هستند. براي مثال يک شرقي بر اين باور است که زن بطور طبيعي شهوت انگيز است و مشاهده مي کنيم که از اين باور سوء استفاده هاي خشونت آميز (جنسي) بسياري صورت گرفته است که انعکاس آنرا در نوشته هاي هندوئي ميتوان يافت. يک مرد انگليسي (غربي) بر اين عقيده است که زنان بطور طبيعي سرد مزاج هستند. دمدمي مزاج بودن زن که مثال هاي مشهوري در اين زمينه وجود دارد منشاء فرانسوي دارند و در ادبيات فرانسيس اول و مثالهاي بعد از او مشاهده مي گردد.(97) در انگلستان نيز انگليسي ها بي اعتباري زن را در بي ثباتي و بي وفائي او ميدانند و در اين عقيده از فرانسويان پيشي جسته اند. علاوه بر اين مردان انگليسي بنابر طبيعت دروني شان بيشتر تابع و مطيع عقايد و قضاوت هاي خود هستند تا فرانسويان. اما بايد خاطر نشان کرد که قضاوت مردان انگليسي نسبت به آنچه که طبيعي است و يا غير طبيعي و تعميم دادن آن نه فقط به زنان بلکه به تمام انسانها، قضاوتي ناشايست است. در اين رابطه اگر قضاوت آنها بر اساس تجربه انگليسي نيز استوار باشد باز هم کمکي بر مطلوب بودن قضاوتشان نمي کند. زيرا در انگلستان جائي نيست که طبيعت انسان توانسته باشد کمترين نشاني از منشاء اصلي خود داشته باشد.

انگليسي ها چه خوب و چه بد نسبت به ديگر مردم متمدن از حالت طبيعي خود دور شده اند و آنان بيش از مردمان ملل ديگر فقط از وجوه تمدن، نظم و انظباط آنرا فرا گرفته اند و بر اين اساس انگلستان کشوري است که قانون، نظم و مقررات اجتماعي در آنجا به سختي حاکم است و اگر کسي بخواهد اين نظم و مقررات را در معرض تهديد و خطر قرار دهد به سختي مجازات می شود. انگليسي ها بيش از ملل ديگر پايبند قانون اند و در اين زمينه بدون احساس عمل مي کنند.

در ديگر کشورها ممکن است که قانون نيرومند باشد اما در نهان، عقايد و احساسات شخصي و طبايع فردي و نيازمنديهاي اجتماعي ابراز مي گردد و اغلب در مقابل قانون مقاومت مي نمايند. به عبارت ديگر قانون ممکن است نيرومند تر از طبيعت باشد اما بهر حال طبيعت نيز وجود دارد. در انگلستان قانون تا حد بسيار زيادي جايگزين طبيعت شده است و قسمت عمده امور زندگي مردم طبق قوانيني که مي بايست آن قوانين از تمايلات طبيعي انسان سرچشمه گيرد اما هيچ سنخيتي با آن ندارد، جريان دارد. بديهي است اين امر داراي نقاط مثبت مي باشد اما متاسفانه نقاط منفي بسياري نيز همراه دارد که سبب شده است انگليسيها بنابر ملاک و تجربيات شخصي خود به قضاوت بنشيند و منشاء گرايشات طبيعت انسان را طبق همان ملاک ها و تجربيات تشخيص دهند و به اين ترتيب باعث بي اعتباري خود شوند. البته ممکن است که سرزمين هاي ديگري نيز در معرض چنين قضاوت هاي اشتباه اما با ماهيت هاي متفاوت قرار گيرند. براي مثال يک فرد انگليسي توجهي به طبيعت انسان ندارد اما در مقابل يک فرانسوي نسبت به آن تعصب نشان مي دهد. اشتباهات آن فرد انگليسي، اشتباهات سلبي (negative ) است. در صورتي که اشتباهات فرد فرانسوي ايجابي (positive ) ميباشد. فرد انگليسي گمان مي کند که امور ذاتي وجود ندارند بدين دليل که او آنها را احساس نمي کند اما فرد فرانسوي معتقداست که آن امور ضرورتا وجود دارد زيرا او آنها را حس مي کند. آن فرد انگليسي از طبيعت و ذات، شناختي ندارد زيرا تا بحال فرصتي برايش مهيا نشده است تا در باره آن مطالعه و بررسي کند. اما در مقابل فرد فرانسوي بطور کلي مطالب فراواني در مورد طبيعت مي داند، اما اغلب دچار خطا ميگردد. زيرا او در مورد طبيعت مبالغه کرده و آنرا از شکل اصلي خودش خارج نموده است.

 جامعه براي بيان مبالغه آميز و تصنعي امور (things) و گرايشات طبيعي انسان با دو گونه متفاوت اظهار نظر کرده است، نخست بوسيله انکار وجود طبيعت و ذات و دوم بوسيله تغيير شکل دادن آن. در حالت نخست با انکار وجود طبيعت و ذات، چيزي باقي نمي ماند که در اين زمينه مطالعه و بررسي گردد و در حالت دوم بر عکس چيزهاي بسيار زيادي وجود دارد که در اشکال گوناگون رشد و توسعه يافته است و افراد به جاي اينکه به شکل اصلي و اوليه آن که منشاء طبيعي دارند، توجه نمايند به شکل ها که به نحوي از انحاء تغيير داده شده است توجه کرده اند.

من همانطور که قبلا بارها گفته ام ما نمي توانيم تفاوت هاي ذهني میان مردان و زنان را تشخيص دهيم و بگوئيم که مثلا چه اندازه از اين تفاوت ها طبيعي و يا چه مقدار غير طبيعي هستند. حال خواه اين تفاوت ها صرفا طبيعي باشد و خواه غير طبيعي، آيا مي توان معلوم داشت که انسان از اين گونه تفاوت ها چه نوع شخصيتي پیدا می کند؟ من در نظر ندارم به کاري دست زنم که قبلا انجام آنرا ناممکن خوانده ام اما اين امر باعث نمي شود که از حدس و گمان باز بمانم. زيرا در جائي که نمي توان به يقين دست يافت ممکن است به طريقي بتوان به بعضي از احتمالات رسيد.

اولين نکته اي که مي بايست در مورد منشاء واقعي تفاوت دو جنسيت به آن توجه گردد، تحقيقات نظري است. من سعي دارم فقط راهي را نشان دهم که بتوان نتايج ذهني انسان را که متاثر از شرايط بيروني است، دريافت کرد. ما نمي توانيم انسان را مجزا از شرايط و محيط اجتماعي که در آن رشد کرده است، بررسي کنيم. بنابر اين براي اينکه بر ما بطور تجربي معلوم شود که انسان از چه طبيعتي برخوردار است، ابتدا بايد به وضعيت فعلي او و شرايط و محيطي که در آن بسر برده و او را از ديگران متمايز و متفاوت کرده است، پرداخت. در اين مورد ابتدا اجازه دهيد به کساني که آشکارا معتقد به فرودستي و ناتواني زنان هستند  با توجه به اينکه ما پيشاپيش توانائي جسماني مردان نسبت به زنان را پذيرفته ايم، بپردازيم.

در نخستين چشم انداز مشاهده مي شود که هيچ يک از دستاوردهاي فلسفي، علمي و يا هنري از آن زنان نيست. اما آيا با نبود چنين دستاوردهایي مي توان فرض نمود که زنان بطور طبيعي و ذاتي موجوداتي ناتوان و فرودست هستند؟ منصفانه مي پرسم تجربيات جزیي که در اين زمينه بدست آمده است آيا کافي است که ما را به نتايج کلي (استقراء ) برساند تا ادعا کنيم که زنان بطور عموم ناتوان، هستند؟  اگر استثنائات را کنار بگذاريم بايد اذعان کرد که با زحمات زيادي که از سه نسل گذشته آغاز گشته فقط نظر انگشت شماري از زنان نسل حاضر جهت ورود به عرصه هاي فلسفی، علمی و هنری جلب گشته است. البته وضعيت انگلستان و فرانسه در اين مورد مجزا ميباشد. همچنين بجا است در اينجا پرسيده شود که آيا مي توان در خلال اين مدت اندک، انتظار داشت که در ميان زنان آنهم با آن شرايط و وضعيتي که گرفتارش بودند، افراد برجسته اي در زمينه تفکرات فلسفي و آفرينش هاي هنري بوجود آيد؟ با توجه به اينکه در همين شرايط هم زناني بودند که موقعيت هاي فردي خود را فداي گام نهادن در اين عرصه ها کردند.

زنان در تمام زمينه هایی که میتوانستند در آنها وارد شوند به جزء زمينه هایي که ورود به آنها از نبوغ فکري بسيار بالایي برخوردار بودند، بويژه در عرصه هایي که براي رسيدن به آنها زمان طولاني بايد صرف کرد و نيز در عرصه ادبيات، با توجه به زمان اندک و تعداد زياد رقيبان، بيشتر از آنچه که انتظار مي رفت، از خود استعداد نشان داده اند. البته اگر به زمانهاي گذشته و دوران باستان بازگرديم مشاهده مي کنيم که تعداد بسيار محدودی از زنان وارد عرصه فلسفه و ادبيات شدند و توانستند موقعيت هاي چشم گيري نيز بدست آورند. براي مثال، يونانيان همواره سافو (98) را در زمره شاعران بزرگ خود مي دانند و ما بخوبي اطلاع داريم که گفته شده است ميرتيس، معلم پيندار (99) بود و کورينا (100) پنج مرتبه جايزه شاعري را ربود و نام خود را به عنوان شاعري بزرگ در کنار شاعران نام آور مرد ثبت نمود. همچنين آسپاسيا (101) که اثر فلسفي اي به نگارش در نياورده است، اما اين موضوع حقيقت دارد که سقراط (102) براي آموزش و تعليم فلسفه نزد او مراجعه مي کرد و خود معترف بود که درسهائي از او آموخته است.

در عصر جديد، آثار زنان در تطبيق با آثار مردان بويژه در زمينه هاي ادبيات و هنر، در سطح پائين تري قرار دارد. در آثار زنان کمبود ابتکار و نوآوري که امر مهمي در زمينه ادبيات و هنر است، ديده مي شود. البته بايد گفت که همگي آثار آنان داراي اين نقص نيستند زيرا بهر حال هر دستاورد ذهني از ارزش ذاتي منحصر بفردي برخوردار است و مي توان در آنها لايه هاي ابتکار و خلاقيت را مشاهده نمود. (اثرهایي که تصورات و مفاهيم آن از تراوشات ذهن افراد نشات گرفته و نمونه برداري از آثار ديگران نيست، همچنين افکار نو که تا اندازه اي وام دار افکار ديگران نباشد و از مشاهدات و روند فکري صاحب اثر پديد آمده باشد). به سخني ساده تر وجود ارزش هاي ذاتي در آثار زنان فراوان ديده مي شود، اما واقعيت اين است که زنان تاکنون نه تنها اثر بزرگ و دستاورد مهم و ايده اي درخشان و نو در عرصه تفکرات بشري بوجود نياورده اند بلکه حتي آنها نتوانسته اند خلاقيت و مفاهيم ساختاري را که ميتواند راهگشاي يک چشم انداز عملي گردد و يا مکتب جديدي را بنا سازد، ارائه دهند. آثار و دستاوردهاي زنان بيشتر تحت تاثير و تمايل انواع آثار و افکار موجود ساخته شده است و بديهي است که اين نوع آثار در سطح پائين تر از آثار مردان قرار مي گيرد. اما در مقابل آثار زنان از نقطه نظر شيوه بيان و پرداختن به جزئيات و باريک بيني ها و سبک نگارش، هيچ امتياز کمتري نسبت به آثار مردان ندارد. براي مثال، بهترين رمان نويس ما از نقطه نظر ترکيب (composition) و تنظيم و کاربرد جزئيات، بيشتر زنان هستند و در زمينه ادبيات جديد، سبکي به فصاحت و بلاغت مادام دوستال(103) نمي توان يافت. همچنين تاثير سبک مادام سند(104) بر سيستم عصبي انسان مانند سمفوني هاي هايدن (105) و يا موتسارت اثر بخش  مي باشد. اما همانطور که پيش تر اشاره کردم، نقص و کمبود اصلي در آثار زنان همانا کمبود خلاقيت، نوآوری و اصالت در مفاهيم و تصورات است. اينک ببينيم که مي توانيم علت اين نقائص و کمبودها را دريابيم. در اين مورد ابتدا اجازه بدهيد يادآور شوم که در سراسر دوران حيات بشر و روند رشد و پيشرفت او، دوراني وجود داشت که انسان مي توانست با نبوغ کم و دانش محدود و با جمع آوري اطلاعات اوليه، به حقايق جديد و مفيدي دست يابد. زنان در تمام طول اين دوران نه تنها وارد عرصه انديشه و خرد ورزي نشدند بلکه علاقه اي هم از خود نشان ندادند. از دوران هيپاتيا (106) تا عصر اصلاحات، (Rformation) ايلوئيز(107) تنها زني بود که در زمينه تفکرات فلسفي نام آور شد. بدين ترتيب و همانطور که مطلع هستيم نوع بشر بخاطر مصايبي که زنان در طول زندگي خود متحمل شدند، مقدار زيادي از توانائي هاي فکري را در زمينه هاي مختلف علوم از دست داده است.

از آن دوران که وجه مشخصه آن عدم علاقه زنان به آراء و انديشه هاي فلسفي است که بگذريم به دورانهاي بعدي خواهيم رسيد که زنان  در اين دورانها جهت ارائه انديشه هاي نو و خلاقيت، روزگاري سخت و پر مصيبتي داشتند. زيرا تقريبا تمام آراء و عقايدي که مي شد در حوزه تفکرات فلسفي و آراء و عقايد مطرح گردد مدتها قبل ارائه گشته بود. بنابر اين دستيابي به هر نوع انديشه اي نو و خلاقيتي به کندي صورت مي گرفت مگر آنکه ذهنيت هوشمندي که از نظم و ترتيب فکري بالایي برخوردار باشد و نيز مطالعه عميق در آراء و عقايد پيشينيان داشته است، بتواند انديشه اي جديد مطرح نمايد.

گمان مي کنم که آقاي موريس (108) اين سخن را بر زبان آورده بود که "اصيل ترين متفکران و خردمندان در حال حاضر کساني هستند که آراء و عقايد انديشمندان گذشته را دقيقا شناخته اند و از اين به بعد هم کساني خواهند بود که به چنين روشي روی آورند."

بديهي است هر کس که مايل است در عرصه خردورزي و انديشه گام بردارد بايد سنگي تازه و طرحي نو بر روي سنگ ها و افکاري که پيشينيان جهت ساختن عمارت انديشه انسان و روند اوج گيري او نهاده اند، تعبيه کند. حال اين سئوال مطرح مي گردد که تاکنون چند زن توانستند در روند بنا سازي اين عمارت نقش داشته باشند؟ ممکن بود که خانم سومرويل (109) تنها زني شناخته شده در علم رياضيات باشد و او بنظر می آمد که در اين زمينه بطور جدي دست به اکتشاف و ابتکار بزند. اما چنين نشد و حتي نام او در رديف افراد برجسته علم رياضيات قرار نگرفت. حال که چنين اتفاقي رخ نداده است، آيا مي توان نتيجه گرفت که زنان موجوداتي ناتوان و فرودست هستند؟

از زماني که اقتصاد سياسي (political economic) بصورت علم مطرح شد، دو زن توانستند(110) با دانش کافي در اين زمينه مقالات سودمندي ارائه دهند. اما در مقابل تعداد بيشماري از مردان همزمان با آنها مقالات فراواني راجع به اين علم عرضه کردند. اينک آيا بايد در اين مورد هم دگربار ادعاي ناتواني زنان را تکرار کنيم و يا خير باز هم بايد مثا ل آوريم؟

اگر هيچ زني، تاريخدان بزرگي نشده است، باید پرسید که تا کنون کداميک از آنان اجازه داشتند تا تبحر لازم را در اين زمينه کسب نمايند؟ اگر تاکنون هيچ زنی به زبان شناس بزرگي تبدیل نشده است، باید پرسید که تا بحال کداميک از آنان توانسته اند سانسکريت  (sanscrit)، اسلاوي (Slavic)، گوتي (Gothic) و يا پارسي زند اوستائي (Zendavesta) را بیاموزند؟ ما همه بخوبي ميدانيم که حتي اگر در علوم عملي نيز نوابغي پيدا شوند که از آموزش و تربيت بهره اي نبرده باشند، کار آنها ارزش چنداني نخواهد داشت . اين سخن به اين معنا است که اين افراد نابغه چيزي را که به بهترين وجهي قبلا توسط مخترعان کشف و اختراع شده است را به شکل ابتدائي تري دوباره مطرح مي کنند. از اين مطالب چنين نتيجه گيري ميکنيم که زماني زنان قادر به خلاقيت و ابتکار خواهند شد که آنها ابتدا مقدمات لازم و ضروري آراء و عقايد افراد را بدانند و در شرايط برابر با مردان قرار گيرند. آنگاه است که مي توان با شواهد و قرائن و تجربيات بدست آمده در مورد توانایي و خلاقيت زنان قضاوت کرد. بدون شک اغلب اتفاق مي افتد که فردي بدون مطالعه دقيق و وسيع در مورد آراء و افکار ديگران، نسبت به موضوعي از هوش و ذکاوت ويژه اي برخوردار است و ميتواند بدون اثبات و يا استدلال منطقي، فکر و ايده اي را مطرح نمايد که اگر آن فکر تکميل گردد، چه بسا بر دانش بشري چيزهاي مهمي افزوده شود. اما حتي در اين حالت هم زماني مي توان به مسند قضاوت نشست که ديگران يعني کساني که از علم و دانش برخوردارند و از آراء و عقايد گذشتگان آگاهي دارند، اين طرح و ايده را در بوته آزمايش قراردهند و آنرا بصورت علمي و عملي درآورند تا در ميان حقايق فلسفي و يا علمي جاي گيرد. اما آيا فکر نمي کنيد که ممکن است چنين افکار نویي در ذهن زنان نيز خطور کرده باشد؟ مسلم است که چنين است و اينگونه افکار و ايده ها براي زنان خردمند بسياري مطرح شده است، اما آنان اين ايده و فکر نو را بنابر ميل و خواسته شوهر و يا مردي، به آنها سپرده اند و آنان که از توشه علوم بهره ای داشتند، آن طرح و ايده ها را گرفته اند و سپس قبل از اينکه آنرا بنام مبتکر اصلي طرح يعني زن خود اعلام کنند، بنام خودشان به جهانيان عرضه کرده اند. بنابر اين آيا چه کسي مي تواند ادعا کند که اصيل ترين افکار و نظرات و طرح هاي نو که پيشاپيش بوسيله مردان مطرح شده است متعلق به زنان نبوده است؟ من بواسطه تجربه شخصي خود مي گويم که تا حد بسيار زيادي چنين بوده است.

حال اگر ما از انديشيدن محض به مفهوم کلي آن صرف نظر نمائيم و به جرگه محدودتر يعني ادبيات و هنرهاي زيبا بپردازيم، پاسخ اين پرسش که چرا ادبيات زنان و ويژگيهاي اصلي آن تابع ادبيات مردان است را با دلايل روشن در خواهيم يافت. در اين باره ابتدا ميپرسم که چرا انتقادهاي آشکار و صريح نسبت به زنان که تا حد تنفر در ادبيات روم  بيان شده است، اصالت ندارد و آنها تقليدي از ادبيات يونان بوده است؟ دليل اين امر بسيار بديهي و ساده مي باشد و آن اين است که  ادبيات روميان بعد از يونانيان نضج گرفت. به سخني ديگر اگر زنان در سرزميني ديگر و جدا از مردان زندگي مي کردند و هرگز آثار و نوشته هاي آنان را نمي خواندند، ممکن بود که ادبيات آنها، ادبياتي باشد که متعلق به خودشان باشد. اما واقعيت اين است که آنها به دليل اينکه قبلا ادبيات بسيار پيشرفته و نيرومندي توسط مردان بوجود آمده بود، نتوانستند که ادبيات ويژه خود را خلق نمايند. حال اگر از روزگاران کهن براي عموم هيچ ممنوعيتي در کسب دانش  وجود نداشت و يا رنسانس (عصر تجديد حيات علمي و ادبي) قبل از عصر گوتيک و بنا شدن کليساهاي جامع اتفاق مي افتاد، هرگز چنين کليساهایي ساخته نمي گشت. ما مشاهده مي کنيم که تقليد فرانسه و ايتاليا از ادبيات دوره باستان باعث شد که ادبيات اين دو کشور از توسعه و نوآوري بازبمانند.

تمام زنان در واقع شاگردان نويسندگان مردان بزرگ روزگار خود بودند. براي مثال سبک نقاشي اوليه هر نقاش، حتي اگر آن نقاش رافائل (Raffaelle) (111) باشد، متمايز از سبک استاد خود نيست و تحت تاثير مستقيم آن قرار دارد. حتي قدرت خلاقيت موتسارت در قطعه هاي نخستين او ديده نمي شود زيرا مي بايست چندين سال بگذرد تا يک فرد، مستعد و صاحب فکر گردد. اگر تقدير چنين بود که مجموع ويژگيهاي ادبيات زنان به خاطر اختلافات و گرايشهای طبيعي آنان متاثر از مردان شود، در اينجاست که مي پرسم آيا جمعا بايد چندين سال بگذرد تا نسلي صاحب استعداد، خلاقيت، ذوق و قريحه گردد؟  بنابراين مدت زمان بسيار طولاني لازم است که آنان بتوانند خود را از نفوذ و تاثير نمونه ها و الگوهاي پذيرفته شده مردانه رها سازند و سپس بدنبال آن بتوانند با نيروي خلاقيت خود ادبيات مختص زنان را بوجود آورند و در اين زمينه پيش روند. اما همانطور که من اعتقاد دارم اگر تفاوت گرايشهای طبيعي زنان و نبوغ ذاتي آنها با مردان ثابت نشود که نمي شود، باز هم هر زن نويسنده ای داراي گرايشهای فردي است که در حال حاضر مقهور و مطيع نمونه هاي ارائه شده توسط مردان ميباشد. بنابر اين قبل از اينکه استعدادهاي فردي زنان بطور کامل رشد و گسترش يابند بايد چندين نسل بگذرد تا آنان بتوانند در مقابل نفوذ و تاثير گرايش غالب مقاومت کنند.

در نظر اول، شواهد و قرائن نشان مي دهد که خلاقيت زنان در  هنرهاي زيبا نسبت به هر هنر ديگري در سطح نازل تري قرار دارد. (حال ممکن است گفته شود) که نه تنها براي زنان در دستيابي به هنرهاي زيبا مانع و محدوديتي نبود بلکه آنها را نيز تشويق مي کردند که به جاي چشم پوشي از رشته هاي هنري، تلاش نمايند تا در کلاسهاي آموزشي که به همين منظور دائر گرديده بود، شرکت کنند. اما با وجود چنين فشارهایي زنان در عرصه هنرهاي زيبا موفق نبوده اند و در اين زمينه نواقص و کمبودهاي بسياري دارند و بهترين آثار هنريشان با آثار مردان مطلقا قابل قياس نمي باشد.

بهر حال اين واقعيتي است که ناتواني زنان در هنرهاي زيبا نسبت به ديگر هنرها بسيار مشهود است و اين موضوع احتياج به توضيح ندارد و بطور کلي بايد گفت که در زمينه هنرهاي زيبا، برتري هنري افراد حرفه اي نسبت به افراد غير حرفه اي کاملا نمايان است. گرچه زنان طبقات تحصيل کرده کما بيش در بعضي از رشته هاي هنري آموزش ديده اند و صاحب هنر و سبک شده اند اما آنان از اين راه نمي توانستند امور زندگي خود را بگذرانند و يا حتي بوسيله آن اعتبار اجتماعي کسب نمايند. زنان هنرمند همگي زناني غير حرفه اي و آماتور بودند و استثناء ها در اين مورد به نوعي گوياي اين واقعيت است.

زنان موسيقي مي آموزند، اما نه به انگيزه آهنگساز شدن بلکه آموزش موسيقي براي آنان اين است که نوازنده شوند. بنابر اين مشاهده مي گردد برتري و تفوق مردان نسبت به زنان در امر موسيقي فقط در آهنگساز بودن آنان صدق مي کند. از ميان هنرهاي زيبا، تنها هنري که زنان بعنوان شغل حرفه اي و جهت گذران زندگي به آن مي پرداختند، هنر نمايشي (بازيگري) است و در اين هنر اگر آنها برتر از مردان نباشند بايد اقرار نمود که همسطح آنان هستند. در نتيجه شايسته است براي انجام مقايسه اي منصفانه در مورد هر نوع رشته هنري میان زنان و مردان، آثار هنري زنان را با آثار هنري مرداني که آن هنر را بمثابه شغل و حرفه خود انتخاب نکرده اند، ارزيابی کنيم. براي مثال زنان در هنر آهنگسازي، مطمئنا آهنگ هاي کامل و بمراتب بهتري از مردان غير حرفه اي ساخته اند. در حال حاضر تعداد بسيار کمی از زنان که هنر نقاشي را به عنوان شغل و حرفه خود انتخاب کرده اند، خلاقيت غير قابل انتظاري از خود نشان داده اند. در اين رابطه در قرن گذشته حتي نقاشان مرد بر خلاف گفته آقاي راسکين(112) نتوانسته اند اثر قابل ملاحظه اي را ارائه دهند زيرا بايد مدتها طول بکشد که بتوانند در اين زمينه اثر خارق العاده اي خلق کنند.

دليل اينکه نقاشان قديم برتري و تفوق نسبت به نقاشان جديد دارند آن است که مدتها بود که مردان بزرگ و برجسته به اين هنر مشغول بودند. در قرن چهاردهم و پانزدهم، نقاشان ايتاليایی توانستند هنر نقاشي را در عصر خود به کمال رسانند. بزرگترين آنها همانند بزرگترين مردان يوناني، افرادي بودند که در عصر خود بعنوان دائره المعارف هنر نقاشي شناخته مي شدند

هنر زيبا شناسي از ميان ديگر هنرها در آن عصر از منزلت ويژه اي برخوردار بود. در تصور و احساس مردان، هنر زيبا شناسي نسبت به هر هنر ديگري، هنري بود که  به انسان قدرت، برتري  و جاه و مقام مي بخشيد. بدين خاطر بود که يک نقاش به سهولت مي توانست همنشين سلاطين، نجبا و مقامات عالي رتبه آن روزگار گردد. در حال حاضر مردان به جاي پرداختن به هنر نقاشي، استعدادهاي خود را در کارهاي مهمتري که در دنياي جديد آنها را به شهرت مي رساند، بکار مي اندارند. فقط افرادي چون رينولد (113) و يا ترنر(114) ( که من آنان را در رديف مردان برجسته نمي دانم) هستند که خودشان را به هنر نقاشي مشغول کرده اند.

 در اين ميان هنر موسيقي، هنري از نوع ديگر است و احتياجي به قدرت تفکر و توانایي ذهني ندارد، زيرا اين هنر بيشتر به استعداد طبيعي افراد بستگي دارد. در اين رابطه شگفت آور است که تاکنون هيچ يک از آهنگسازان بزرگ، زن نبوده اند. بهر حال صرف نظر از اينکه پرداختن به هنر موسيقي مستلزم دارا بودن استعداد ذاتي است، باز هم براي خلق و ابداع اثري بزرگ، به پشتکار و مطالعه نياز می باشد.

از ميان کشورها فقط در آلمان و ايتاليا بود که آهنگسازان بزرگ مرد پديد آمدند. در هر دو کشور، زنان در زمينه هاي رشد و توسعه خصوصي و عمومي از فرانسه و انگلستان عقب تر بودند و نيز بدون مبالغه بايد گفت که سطح دانش و تحصيلات آنان نسبت به ديگران پایین بود و در نتيجه با وجود مشکلات فراوانی که در امر تعليم و تربيت وجود داشت، بديهي بود که آنان به شغل هاي بالاتر دست یابند. به سخني ديگر در اين دو کشور هزاران مرد وجود داشت که به اصول موسيقي و روش آهنگسازي آشنائي داشتند و در مقابل تعداد زنان، انگشت شمار بود. بنابر اين اگر بخواهيم در اين مورد ميانگين بدست دهيم بايد اذعان کنیم که ما نمي توانيم از زنان بيش از اين انتظار داشته باشيم زيرا در برابر 50 مرد برجسته حتي يک زن برجسته هم وجود نداشت. با توجه به اينکه در طي سه قرن اخير در هيچکدام از دو کشور آلمان و ايتاليا 50 آهنگساز بزرگ برنخاسته است. حال علاوه بر دلايلي که عرضه شد، دلايل ديگري وجود دارد که به ما کمک مي کند تا توضيح دهيم که چرا زنان با وجود باز بودن درهاي پيشرفت، هنوز در مقايسه با مردان در مرحله پائين تري قرار دارند. اول، کمتر زني وجود دارد که فرصت پيدا کند تا به اموري بپردازد، که مردان به آن مي پردازند. البته ممکن است اين دليل تناقض آميز بنظر آيد اما این يک واقعيت اجتماعي است. بعبارت ديگر، فرصت فکر کردن هر زني صرف انجام امور و خواسته هائي مي شود که از قبل براي آنها تعيين شده است. براي مثال اولين وظيفه هر زن اداره امور خانواده و تنظيم دخل و خرج آن است. حداقل در هر خانه اي يک زن بالغ و با تجربه عهده دار چنين وظيفه اي است. حال اگر خانواده اي متمکن و ثروتمند بخواهد زن ديگري را براي انجام کارهاي خانه استخدام کند تا "خانم خانه" از قيد و بند خانه داري رها شود، در اين صورت مي بايست حيف و ميل ها و ضرر و زيانهایي که در نتيجه اين استخدام ممکن است عايدش شود را بپذيرد. خانه داري اگر به فرض هم کاري سخت و طاقت فرسا نباشد، اما افکار و ذهنيت فرد را کاملا خسته ميکند. زيرا خانه داري مستلزم مراقبت مداوم است تا جائي که حتي نبايد از کارهاي جزیي غافل شد و آنها را ناديده گرفت. زيرا در هر لحظه و هر ساعت از روز ممکن است در خانه مسائل پيش بيني شده يا نشده اي بوجود آيد که براي برطرف کردن آن مسائل و مشکلات، فرد مي بايد تمام وقت خود را صرف نمايد. بنابر اين کسي که چنين وظيفه خطيري را بعهده مي گيرد به سختي مي تواند وقت آزاد براي انجام کارهاي ديگر پيدا کند. حال اگر زني در شرايطي قرار دارد که او را از فشار چنين مسئوليتي آسوده ساخته است، باز هم او مي بايست به کارهاي متفرقه يک خانواده بزرگتر که جامعه نام دارد، بپردازد. اين کار يعني داشتن شغل در بيرون از خانه، کاري که اگر از شغل خانه داري بيشتر نباشد کمتر نيست. زيرا وظائف ترتيب دادن امور، ميهمانيها، ديدارهاي روزانه اجتماعي و ارسال نامه و دعوتنامه نوشتن همه از وظائف سنگيني است که به عهده او قرار ميگيرد. بالاتر از همه اين امور، وظيفه مهم و انحصاري ديگري که جامعه به زنان شاغل تحميل کرده است، وظيفه دلبري و جلوه گري آنان در برخوردهاي اجتماعي است. بنابر اين يک زن با استعداد که به طبقه بالاي اجتماع تعلق دارد ( و خانه داري را به ديگران سپرده است) بيشتر ذهن و فکر و استعداد خود را صرف آرايش، آداب داني، دقت در رفتار و روابط اجتماعي مي کند. حال اگر اين موضوع را از جنبه ديگري بررسي کنيم درخواهيم يافت که بزرگترين دغدغه فکري زنان که مدام ذهنشان را مشغول می کند، دغدغه چگونگي لباس پوشيدن و يا اهميت دادن به نوع لباس خود و دخترانشان است. (منظور من لباسهاي گرانقيمت نيست بلکه لباسهاي عادي و مطابق رسم و مد روز جامعه است.) بديهي است که اگر آنان وقت و نيروي فکري و انگيزه اي که صرف اينگونه کارها مي کنند، صرف دستيابي به هنر، ادبيات و علم نمايند، موفقيت هاي شگفت آوري را مي توانستند تاکنون بدست آورند.(115) اگر امکان داشت که تمام کارهای کوچک و دلبستگی های جزیي (که بنظر بزرگ جلوه داده ميشود) کنار گذارده ميشد، آنگاه توان، فراغت خاطر و وقت بيشتری برای پرداختن به هنر و انديشه وجود داشت. اگر چنين مي شد زنان تا بحال توانسته بودند خلاقيت های بيشتری در زمينه هنر و انديشه ارائه دهند.

اين مسائل فقط به اينجا ختم نميشود، يعني زندگي اداري و کارمندي زن، انتظارات و توقعاتي برايش ايجاد مي کند تا او اوقات متفرقه و فراغت خود را همواره در اختيار ديگران بگذارد. بديهي است براي مردان که از کار روزانه فراغت يافته اند چنين انتظار و توقعي وجود ندارد که مثلا وقت و نيروي خود را در اختيار ديگران بگذارند و از اين بابت هم که چرا چنين نکرده اند، سرزنش نمي شوند.

در حالی که مردان مشغول به کار هستند، کسي به ذهنش خطور نمي کند که کار ديگري را به آنان محول سازند، زيرا داشتن کار همواره بهانه موجهي براي مردان است تا از پاسخگوئي به خواسته هاي ديگران شانه خالی کنند. اما آيا هرگز شغل زنان بويژه شغلي که آنان داوطلبانه انجام مي دهند، آنها را به بهانه مشغله کاري، از انجام امور متفرقه ديگري معذور مي دارد؟ خير، نه تنها چنين نيست بلکه حتي زنان را از ضروري ترين کارها و وظائف معلوم و مهمي که مي بايد به  آن مبادرت ورزند، به سختي معاف مي دارند. در اين مواقع فقط اگر کسي از خانواده زن دچار بيماري شديد شود و يا حادثه غير مترقبه ديگري براي خانواده اش رخ دهد، در آن صورت است که زن پرداختن به آن کارها را به امور متفرقه و تفريحي ديگران ترجيح مي دهد. زنان همواره مي بايست آماده و گوش به فرمان اوامر فرد و يا افراد باشند. حال اگر براي زنان اوقات فراغت کوتاهي آن هم بر حسب حادثه بوجود آيد آنها مي بايست از اين فرصت ها براي مطالعه و ارتقاء کار خود استفاده کنند. زن نامداري در اثر خود که من اميدوارم اين اثر روزي منتشر گردد (116) به درستي گفته است که "هر کاري که زنان انجام داده اند در وقت فراغت آنها بوده است." بنابر اين جاي تعجب نيست که چرا زنان نتوانسته اند به برجسته ترين امور که انجام آنها مستلزم فرصت، تمرکز، دقت و توجه مداوم است، دست يابند؟

صرف نظر از اينکه دل و دماغ (قوه تفکر و احساس) همواره بايد در خدمت فلسفه و هنر قرار گيرد، دست نيز ضرورت دارد که بي وقفه جهت دستيابي به مهارتهای فوق تمرين کند.

در اينجا لازم است که نکته ديگري را يادآور شوم و آن اين است هنرمندی که کارهاي فکري را جهت گذران زندگي و امرار معاش خود انجام میدهد و اثر هنري خلق می کند، در درجه نخست بايد از مهارت هاي لازم برخوردار باشد. همچنين ماندگار شدن نام یک آثار بزرگ، مستلزم داشتن مرتبه اي عالي از هنر است. براي دستيابي به مرحله اول يعني خلق آثار يا مرتبه اي از مهارت هاي لازم، وجود انگيزه کافي است اما براي مرحله دوم که خلق آثار بزرگ مي باشد، علاوه بر انگيزه قوي که خواه در دوره اي از زندگي يک ميل و آرزوي شديدي را در شخص جهت کسب نام و شهرت ايجاد کند، پشت کار و زحمت فراوان نيز لازم دارد. به سخني ديگر نوابغ و مشاهير بزرگ يعني کساني که صاحب آثار با شکوه و به ياد ماندني می باشند علاوه بر استعدادهاي طبيعي و دارا بودن انگيزه کافي، در طول زندگي خود متحمل مشقات و زحمات طاقت فرسایي شده اند. اينک زنان خواه به علت هاي طبيعي و خواه به علت هاي مصنوعي براي کسب نام و شهرت دائمی، بندرت اشتياق دارند و جاه طلبي آنان محدود است. محدوديت جاه طلبي زنان بدين معنا است که آنها خواهان تحسين و ستايش از طرف کساني هستند که آنها را از نزديک ميشناسند. بدين علت زنان به آن مقدار از کمال و مهارت در علم و هنر اکتفاء مي کنند و به آن خشنود هستند که آنان را به چنين خواسته اي برساند. بنابراين نمي توان از اين خصوصيت در جهت قضاوت در مورد زنان صرف نظر کرد. من معتقد نيستم که اين خصوصيت، خصوصيت طبيعي و ذاتي زنان است بلکه بر عکس بر اين باورم که اين خصوصيت نتيجه وضعيت و شرايط محيطي است که زنان در آن قرار مي گيرند.

توجه مردان به شهرت يکي بخاطر آن است که آنان بنابر تعليم و تربيتي که دارند به افکار عمومي اهميت مي دهند و ديگر اينکه که "شادي هاي زندگي را ناچيز مي دانند" و براي رسيدن به شهرت "سخت تلاش مي نمايند" و اين  ويژگيها همواره "ذهنيت مردان بزرگ" را اشغال ميکرد. (حتي اگر گفته شود که اين ويژگيها جزیی از آخرين ضعف و سستی آنها است.)(117) مردان به انواع جاه طلبي ها جهت دست يابي به شهرت حتي از راه طرفداري و دفاع از حقوق بشر متوسل مي شوند در صورتي که راه هاي جاه طلبي و شهرت براي زنان مسدود است. اگر زني بخواهد براي کسب نام و شهرت تلاش کند او را به  داشتن جرئت و جسارت مردانه متهم مي کنند. حال بايد پرسيد که چرا نبايد انگيزه و علاقه مندي زنان روي موضوعات ديگري تمرکز گیرد؟ چرا وظائف آنان بايد آن وظائفي باشد که جامعه آنها را جهت تاثير گذاري روي مردان از پيش تعيين کرده است؟ چرا بايد موقعيت زنان بستگي به فراهم کردن آسايش کساني باشد که در زندگي روزمره با آنان سرو کار دارند؟

مي دانيم که حس جاه طلبي و در مرکز توجه ديگران قرار گرفتن در مخلوقات چه زن و چه مرد، طبيعي و بسيار قوي است. اما عرف جامعه براين اساس استوار شده است که زن مي بايد از طريق اعتباري که شوهرش و يا ديگر وابستگان مرد او در اجتماع کسب کرده است، مورد توجه و تصديق قرار گيرد.

 در اين رابطه زنان اگر بخواهند داراي هويت مستقل از ديگران شوند و سعي کنند بدون ضميمه شدن به اعتبار شوهر خود، شخصيت و هويت فردي داشته باشند، تجربه ثابت کرده است که خواست و تلاش آنها در اين زمينه بيهوده است و آنها فقط نيرو و انرژي خود را در اين راه هدر مي دهند. حال اگر کسي از حداقل توانایي هوش برخوردار باشد مي تواند اين تاثيرات را در خانه و جامعه و بطور کلي در تمام امور زندگي تشخيص دهد. او به آساني درخواهد يافت که تقريبا تمام تفاوت هاي آشکار میان زنان و مردان و از جمله تمام آن چيزي که به ناتواني و فرودستي زنان دلالت مي کند بطور کامل از سوي مردان تعيين و تشريح شده است.

اما مردان در مورد تفاوتهاي اخلاقي که آنها را از تفاوت هاي فکري و ذهني تمييز داده است امتيازاتي به نفع زنان قائل شده اند. بدين معنا که اظهار شده است که زنان در زمينه اخلاقيات از مردان بهتر هستند. بديهي است که اين تعريف و تمجيد کردن ها، توخالي و بي اساس ميباشد زيرا تا زمانيکه شرايط نابرابر وجود دارد و معادله غير منطقي و ناشايست "پيروي بهترين ها از بدترين ها" حاکم است، زنان صاحب فکر و انديشه مي بايد نسبت به اين ستايش ها خنده هاي تلخ بر لبان آورند. تجربه، گوياي اين واقعيت است که مردان بواسطه قدرت، فاسد شده اند. براي مثال، بردگي به جزء در مواقعي که واقعا وحشيگري است براي هر دو طرف يعني برده دار و برده فساد و تباهي ببار آورد اما حقيقت اين است که اين فساد بيشتر برده دار(صاحب قدرت) را تباه مي ساخت تا برده را. به سخني ديگر اگر انسان در محدوديت قرار گيرد و دستيابي به بسياري از چيزها بواسطه تحميل قدرت و زور برايش ممنوع شود، او به سبب دارا بودن اخلاق ذاتي نسبت به کسي که بدون هيچ محدوديتي اعمال زور و قدرت مي نمايد، سالمتر باقي مي ماند.

 گفته شده است که زنان بندرت تحت مجازات کيفري قرار مي گيرند. آمار در اين مورد تعداد مجرمين جنایي زنان را بسيار کمتر از مردان نشان داده است. من تردي ندارم که همين گفته نسبت به برده گان سياهپوست نيز صادق است. براي مثال، کساني که تحت سلطه و کنترل ديگران قرار دارند اغلب نمي توانند مرتکب جنايت شوند مگر اينکه به فرمان اربابان خود و در جهت تامين منافع او مرتکب چنين عملي شوند.

من ادعاي مردان دانشور و تحصيل کرده که تاثيرات و شرايط اجتماعي را در مورد تغيير و تحول انسانها بطور کلي و زنان بطور اخص، ناديده مي گيرند، ادعائي احمقانه توصيف ميکنم زيرا آنان از يک طرف زنان را در زمينه توانایي فکري تحقير و خوار مي کنند و معتقدند که قدرت تفکر آنان بمراتب از قدرت تفکر مردان پایين تر است و از طرف ديگر توانایي اخلاقي آنان را مورد ستايش قرار ميدهند. نظير اين گونه ناداني و حماقت را من در دنيا سراغ ندارم.

همچنين به ما چنين وانمود کرده اند که زنان قادر به مقاومت در برابر احساسات تعصب آميز شخصي خود نيستند و قضاوت آنها در امور مهم همراه با جانبداري مفرط و يا تنفر شديد انجام مي گيرد. حال فرض کنيم که چنين است و زنان پيرو احساسات شخصي خويش هستند اما اين امر بدتر از آن نيست که مردان همواره از منافع خود پيروي مي کنند. به سخني ديگر تفاوت بنيادين میان زنان و مردان آن است که مردان در هنگام کار و انجام وظيفه همواره منافع عمومي را فداي منافع شخصي خود مي کنند اما زنان (که اجازه ندارند منافع شخصي از خود داشته باشند) منافع عمومي را فداي منافع شخصي ديگري (مرد) مي نمايد. همچنين بايد به اين نکته توجه گردد که آموزش جامعه تلقين کننده اين حس به زنان است که آنها موظف هستند به افرادي خدمت نمايند که در ارتباط نزديک با آنها قرار دارند. تا آنجایي که به مسائل آموزشي ارتباط دارد، زنان با مفاهيم مقدماتي که پيش فرض اطلاع و آگاهي نسبت به منافع عمومي و موضوعات عالي اخلاقي است، بيگانه اند. حال اگر اعتراضي بر زنان وارد میباشد اين است که چرا آنها خود را مقيد مي کنند که فقط وظائف مجازي که از طرف جامعه برايشان تعيين شده است، اين چنين صادقانه انجام می دهند؟

بديهي است که واگذاري حقوق از جانب فرادستان و صاحب منصبان به فرودستان و محرومان امري بعيد بنظر مي رسد زيرا تا زماني که زنان خود نسبت به پايمال شدن حقوقشان اعتراض نکنند بحث و مجادله صوري عليه فرادستان با بي اعتنایي عموم روبرو مي شود. به سخني ديگر عدم اعتراض و سکوت زنان، نه تنها باعث مي گردد که حقوق آنان پايمال گردد بلکه مردان را در بهره مند شدن بيشترشان در درازمدت جري تر مي کند. اين موارد دقيقا در باره زنان حرمسراهاي شرقي صحت داشت. آنها نيز هيچ گاه نسبت به اسارت خود اعتراض نمي کردند و هرگز به آزادي زنان اروپائي غبطه نمي خورند، زيرا فکر مي کردند که رفتار زنان اروپائيان، بطور تحمل ناپذيري رفتاري گستاخانه و مردانه است.

اما با ناباوري بايد گفت که همواره مردان از وضعيت عمومي خود در جامعه شکايت دارند و نسبت به آن معترض مي باشند در حاليکه زنان از وضعيت و سرنوشت خود با توجه به سهم نابرابري که در جامعه دارند، شکايت و اعتراضي نمی کنند. اگر هرازگاهي اعتراض و شکايتي در اين زمينه ديده مي شود، شکايتي است که نه بصورت عملي بلکه به شيوه مرثيه گویي هاي غم انگيز ابراز شده است. اين مرثيه سرایي ها و سوگواريهاي زنان که از هيچ پشتوانه عملي برخوردار نيست و تا حال نيز ادامه دارد را مي توان در نوشته هاي زنان مشاهده کرد. زنان از اينگونه شکايات و اعتراضات، قصد ندارند که کسي را مقصر بشناسند و يا خواستار تغيير و تحول بنيادين در مورد سرنوشت خود شوند. گرچه زنان از رفتار سلطه گرانه شوهران بطور کلي شکايتي ندارند اما آنها از رفتار شوهر خود و يا شوهران دوستان نزديک خود شکايت مي کنند. اين وضعيت شباهت به مسئله بردگي است، که در آغاز جنبش آزاد سازي بردگان وجود داشت. براي مثال سرف ها و رعايا در ابتدا هيچ شکايت و اعتراضي نسبت به قدرت اربابان خود نداشتند، فقط هراز گاهي شکايات آنها محدود به رفتارهاي ظالمانه آنان مي گشت. همچنين در نظامهاي سلطنتي شهروندان ابتدا خواستار برخورداري از حقوق ابتدایي و شهروندي خود از جانب استبداد شاه بودند، سپس در گام بعدي خواسته آنان تبديل به عدم پرداخت مالياتهایي شدکه ماموران شاه بدون رضايت اخذ ميکردند. در آنزمان به ذهن هيچ کسي خطور نمي کرد که روزي خواهد رسيد، شهروندان در اداره امور کشور دخالت کنند و خواستار سهمي از قدرت مستبدانه شاه شوند.(تشکيل مجالس قانونگزاري)

وضعيت زنان نه تنها مشابه به وضعيت کساني است که عليه قوانين ظالمانه و از پيش تعيين شده به همانگونه که ذکر شد، اعتراض داشتند بلکه آنها با همان ديدی که شهروندان متمرد و معترض نسبت به ظلم شاهان داشتند، مسائل را می نگريستند. زني که بدون اجازه شوهرش نمی تواند به جنبش های آزاديخواهانه بپيوندد، در واقع بمثابه وضعيت شاهدي در دادگاه می باشد که از حق شهادت دادن محروم است. زيرا شوهر او بطور قانوني از اين حق در دادگاه برخوردار است که از دادخواهي زن جلوگيري نمايد. (به سخني ديگر شوهران طبق قانون از چنان قدرت و اختياراتي برخوردارند که مي توانند هر صداي حق طلبانه و آزاديخواهانه همسران خود را خاموش سازند.) بديهي است در چنين شرايطي زنان به تنهایي نمي توانند جهت آزاد سازي خود اقدام نمايند مگر آنکه تعداد قابل ملاحظه اي از مردان آزاديخواه به آنان بپيوندند. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش چهارم

در اينجا پرسش ديگري مطرح ميشود که اهميت آن کمتر از پرسشهايي نيست که قبلا به آنها پاسخ دادم. اين پرسش همواره از طرف مخالفيني که تا حدودي در مورد موضوع تساوي حقوق زنان با مردان قانع شده اند پرسيده مي شود. پرسش اين است که آيا با طرح تغيير نهادها و سنت هاي رايج در اجتماع سودي عايد جامعه خواهد شد؟ آيا نوع بشر با تغيير اين گونه نهادها و سنت ها که منجر به آزادي زنان مي شود، وضعيت بهتري پيدا خواهد کرد؟ اگر چنين نيست چرا بايد ذهنيت زنان را آشفته ساخت و از آنها خواست تا بنام يک موضوع انتزاعي و غير واقعي، مبنی بر اعاده حقوق برابر با مردان، انقلاب اجتماعي براه اندازند؟ اين پرسش بنظر مي رسد که در مورد طرح تغيير شرايط و قوانين ازدواج باشد زيرا رنجها و رفتارهاي غير اخلاقي و انواع پستي و پليدي هایي که بوسيله مردان و به بهانه فرودستي زنان انجام مي گيرد، چندان فراوان است که بسختي مي توان آنها را ناديده گرفت. افراد بي خرد و ناآگاه که از انصاف بویی نبرده اند، ممکن است  بيان دارند که اين موارد، مواردي استثنایي است و جنبه عمومي ندارد. اما بديهي است کسي که نسبت به مسائل اجتماعي آگاه و هوشيار است نمي تواند وجود چنين فجايع و پليدي ها را انکار کند و آنها را  اموري استثنایي تلقي نمايد. کاملا روشن است تا زماني که نظام سلطه و تبعیت وجود دارد نمي توان مانع سوء استفاده از قدرت شد. زيرا در نظام سلطه هيچگاه قدرت به مردان شايسته و نيک سرشت واگذار نمي شود بلکه آن همواره در اختيار جنايت پيشه ترين و وحشي ترين مردان قرار مي گيرد. در اين نظام هيچ نظارتي بر قدرت وجود ندارد، زيرا پيرامون سلطه گران را بطور کلي افرادي جاه طلب و چاپلوس احاطه کرده اند. بديهي است که اگر چنين مردان پست و پليد، قدرت و سلطه ظالمانه خود را بنام قانون بر انسانهاي ديگر تحميل نکرده بودند ديگر احتياجي به وضع قوانين در جهت جلوگيري از تمايلات شريرانه مردان نسبت به زنان وجود نداشت و فرشته عدالت(118) (Astraea) معبد خود را در قلب شريرترين مردان روي زمين بنا مي ساخت. براي مثال قوانين ازدواج بمثابه قوانين بردگي بطور شريرانه اي و به آهستگي طی سالها رنج و مصيبت انسان تدوین شده است، قوانینی که با تمام اصول دنياي جديد و معيارهاي انساني در تضاد مي باشد. باید توجه داشت که تنها نوع بردگي که اينک از ميان رفته همانا بردگي سياهپوستان است. اما هنوز بردگي انساني به نام زن وجود دارد که او را در اختيار انسان ديگری (مرد) قرار مي دهد تا شايد و به اميد اينکه برده دار با قدرتي که قانون در اختيارش گذاشته با او با شفقت و مهرباني رفتار نمايد. به سخني ديگر تنها قانوني که بمثابه يک نوع قانون بردگي عمل مي کند و در قوانين ما وجود دارد، قانون ازدواج است زيرا طبق اين قوانين هيچ انساني برده انسان ديگر نيست مگر کدبانوي هر خانه ای. بنابر اين قسمت دوم پرسش يعني چه کسي از تغيير نهادها و سنت هاي رايج اجتماعي(cui bono) بهره مند ميشود؟   و نيز چه سودي از اين تغيير و تحول عايد جامعه مي شود مطرح است.

ممکن است به ما گفته شود که همواره بدي بر نيکي و تاريکي بر روشنائي فائق ميآيد اما ماهيت و ذات نيکي هيچ نوع شرارت و بدي را روا نمي دارد. بهر حال نسبت به قسمت دوم اين پرسش که نهايتا مي بايست به حذف آزادي زنان منتهي شود (يعني حذف به رسميت شناختن حق تساوي حقوق آنها با مردان در تمام شئون اجتماعي مانند حقوق شهروندي،آزادي انتخاب شغل، امکان دستيابي به شغل هاي مهم اجتماعي و سياسي، دستيابي به تمام ابزار و فنون و امکانات آموزشي جهت کسب و ارتقاء دانش) هنوز افراد بسياري بر اين باورند که نابرابري حقوق زنان با مردان مصداق بي عدالتي محسوب نمي شود و مایلند که بدانند از ميان برداشتن نابرابري حقوق اجتماعي زنان در جامعه چه فوائدي دارد.

ابتدا اجازه دهيد که در باره فوائدي که بوسيله عدالت نصيب انسان مي گردد، بپردازيم.

بيان و شرح سود حاصل از عدالت اجتماعي که برذات و سرشت انسان تاثير ميگذارد براي قانع ساختن کساني که اهميتي به اخلاق نمي دهند، به سختي ممکن است. تمام خودخواهي ها، خودپرستي ها و برتري طلبي هاي ناعادلانه که در حال حاضر در نوع بشر وجود دارد، همگي از ريشه روابط و مناسبات میان زن و مرد تغذيه مي کنند. تصور کنيد مردي را که از ابتداي کودکي بدون داشتن هر نوع شايستگي و لياقت و کار و کوشش، با اين باور رشد و پرورش يافته که چون نرينه زاده شده است پس حق دارد بر نيمي از جمعيت نوع بشر يعني زنان سلطه داشته باشد. گرچه اين مرد ممکن است از کودن ترين، نادان ترين و بي عاطفه ترين افراد بشر محسوب شود باز هم در اين حال حق سلطه و سروري را براي خود محفوظ مي دارد. حال اگر چنين مردي روزانه و در هر لحظه، برتري واقعي زير دستانش را نسبت به خود مشاهده کند و يا حتي او بنابر عادت از راهنمائي هاي يک زن پيروي نمايد، اگر احمق باشد، مي پندارد که آن زن عليرغم پيروي کردن از او، در توانائي و قابليت تشخيص خوب و بد امور با او برابر نيست و او نسبت به آن زن برتري دارد. اما اگر اين مرد احمق نباشد کار بدتري را انجام مي دهد، او مي بيند که آن زن در انجام کليه امور شايستگی و برتری دارد اما با اين وجود معتقد است که او بايد مطيع مرد باشد تا به او فرمان دهد.

حال بايد پرسيد که با اين وضعيتي که نوع مردان با آن رشد کرده اند، آنان در آينده از چه نوع شخصيتي برخوردار می  شوند؟ مردان تربيت يافته و با فهم و شعور هم اغلب در نمي يابند که اين طرز تفکر در ذهنيت اکثريت آنان عميقا رخنه کرده است. از نظر مردم پاک سرشت و تربيت يافته نابرابري و تبعيض تا حد ممکن و بسيار زيادي از ميان رفته است، بويژه  اين مطلب درکودکان صادق است که هيچگاه با ديد نابرابر به ديگران نمي نگرند. در اين رابطه همانطور که از پسران خواسته مي شود که مطيع و فرمانبر مادر و پدرشان باشند همانطور هم به آنها اجازه داده نميشود تا به خواهران خود فرمان برانند. بنابر اين به آنان مي آموزند که هيچگاه خواهران خود را به ديده حقارت و پست ننگرند و آنان را موجودات درجه دوم محسوب ننمايند، در عوض صفات بلند همتي و مساوات را در نهاد آنان برجسته مي کنند. حال بديهي است پسري که خوب تربيت مي شود اغلب از رفتارهاي ناشايستي که ممکن است در دوران کودکي دچار آن بود، دوري گزيند و بعدها با روبرو شدن با واقعيات زندگي و در دوران مردانگي به ناشايست بودن آن رفتارها پي برد. اما در مقابل پسري که خوب تربيت نشده است و با شيوه اي نادرست رشد و پرورش يافته، همواره در ذهنش تصور برتري ذاتي نسبت به دختران نقش بسته است.  اين پسر جوان عليرغم احترام ظاهري به مادر خود، نسبت به او احساس برتري مي نمايد و بدين طريق نشان مي دهد که حتي احترام او هم واقعي نيست. اين گونه افراد همواره مانند يک پادشاه نسبت به همه کس، احساس برتري و سلطه جویي پيدا مي کنند، بويژه آنها نسبت به زناني که بخاطر انتخابشان بعنوان  همسر، نیز منت بر سرشان مي گذارند. حال با اين وضعيت و روش و رفتاري که يک مرد خواه بطور فردي و خواه اجتماعي از خود نشان مي دهد نبايد تصور کرد که او از راه صحيح زندگي منحرف گشته است؟ اين احساس دقيقا به موازات همان احساس برتري طلبي يک پادشاه نسبت به ديگران است که از بدو تولد يک شاهزاده محسوب شده است و يا بسان اشراف زاده اي که از ابتدا اشراف زاده متولد شده و به همين علت مي بايست نسبت به ديگران برتري داشته باشد.

رابطه زن و شوهر مشابه رابطه ارباب و رعيت شده است با اين تفاوت که اطاعت و فرنانبرداري زن از شوهر نامحدود تر از اطاعت رعيت از ارباب است. براي مثال شخصيت يک رعيت ممکن است بواسطه اطاعت کردن و يا نکردنش بهتر و يا بدتر گردد. اما آيا چه کسي ديده است که وضعيت يک ارباب بدتر شده باشد؟ حال اين ارباب خواه معتقد باشد که رعيت هايش واقعا نسبت به او برتري دارند و خواه احساس کند که او در مقامي قرار دارد که مي بايد سلطه روي ديگران داشته باشد، تفاوتي ندارد. او اين مقام را نه بر اساس لياقت و تلاش هاي  خود بلکه به گفته فیکارو (119) بخاطر آنکه او ارباب زاده شده، بدست آورده است. ارباب و ارباب زاده تنها زحمتي که  در طول عمر خود کشيده اند، زحمتي است که سر از شکم مادرشان بيرون نهاده اند. مشابه خودستایي ها، برتري طلبي ها و سلطه گري هاي پادشاهان و اربابان را مي توان در بسياري از مردان مشاهده نمود، مرداني که بر اثر حادثه و يا شانس و اقبالي که داشته اند از امتيازاتي نسبت به ديگران برخوردار گشته اند و در نتيجه دچار چنان غرور و نخوتي شده اند که احساس برتري طلبي مي کنند و سلطه بر ديگران را حق مشروع خود مي دانند.

در اين رابطه آموزشگاهها و ورزشگاه هاي (120) منظمي براي افرادي که خود را از جنسيت ديگر و برتري مي دانند ايجاد ميشود تا درسهاي نخوت، خودبزرگ بيني، برتري طلبي و سلطه جویي را بهتر آموزش ببينند. بعدها اين نوع آموزش ها تبديل به خوي و عادت هميشگي مردان گرديده و اگر در مقابل آنان مقاومتي از جنسيت خودشان بعمل آيد و آنان را مجبور سازند که تن به تساوي حقوق با ديگران دهند و آنان نيز به اجبار آنرا بپذيرند، دود چنين مقاومتي به چشم زنان خواهند رفت. به عبارت ديگر اين نوع مردان که بناچار پذيرفته اند با هم جنسيت هاي خود حقوقي کم و بيش برابر داشته باشند، براي تسکين حالات روحي و رواني خود ديواري کوتاه تر از همسران بخت برگشته شان نمي بينند و به جهت انتقام گيري و عقده گشایي به سراغ کسانی ميروند که مجبورند سلطه جویي آنها را تحمل نمايند و دم برنياورند.

نمونه هایي که از اين نوع آموزش روي روابط اساسي در خانواده حاصل گرديده است، با اصول اوليه عدالت اجتماعي در تعارضي فاحش قرار دارد. اين گونه آموزش ها روي طبيعت انسان اثر گذاشته و آنرا منحرف ساخته است تا جائي که با تصورات و تجارب کنوني که ما داريم، بسيار مشکل است که بتوان به تغيير و تحولات چشمگير و با اهميتي در اين زمينه دست زد و تاثيرات مخرب و انحرافات آنرا براي يک زندگي بهتر از ميان برد. دانش و تمدن بشري عدالت را به صورت تئوري و روي کاغذ جايگزين قوانين زور کرده و هيچگاه به طور عملي و جدی اجرا آنرا دنبال نکرده است.

بديهي است تا زماني که دژ دشمنان آزادي و عدالت مورد حمله و هجوم قرار نگيرد قوانين زور و سلطه زورمداران همچنان به قوت خود باقي خواهند ماند. زيرا اصول بنيادين جنبش هاي نوين در پهنه اخلاق و سياست به عملکرد افراد بستگی دارد. به سخني ديگر انسانها به اعتبار عملکردشان و نه چيز ديگري مورد قضاوت و ارزيابي قرار مي گيرند. همچنين در پهنه سياست فقط لياقت و شايستگي است که مي تواند انسان را صاحب حق کند و او را به قدرت رساند. بنابر اين به اعتبار داشتن عنوان خانوادگي و يا زاده شدن در خانواده اي اشرافي و صاحب نام و داشتن ثروت و قدرت، نمي توان به مقامات و درجات بالاي اجتماعي دست يافت.

حال اگر در خانواده، از سلطه جویي و برتري طلبي يکي بر ديگري ممانعت شود (البته به جزء متابعت موقتي و طبيعي کودکان از والدين خود) جامعه با گرايشهای برتري طلبانه و سلطه آميز افراد نسبت به يکديگر کمتر روبرو خواهد شد. کودک در خانواده اي که چنين شرايطي بر آن حاکم است از آموزشي برخوردار مي گردد که در خور و شايسته انسان است و بديهي است که او در دوران رشد و رسيدن به مرحله بلوغ از اين شيوه تعليم و تربيت دور نمي شود. اما در مقابل تا زماني که نظام سلطه و تابعیت و برتري قوي بر ضعيف در قلب يک جامعه يعني خانواده نهادینه شده است، کوشش براي ساختن جامعه اي فارغ از تبعيض و نابرابري يک عملي صوري و سطحي است و قاعدتا در چنين وضعيتي مطالبه حقوق ضعفا از اقويا کاري بسيار دشوار ميباشد. در اينجا بايد اذعان نمود عدالت که يکي از اصول مسيحيت شمرده ميشود جنبه صوري پيدا کرده و مسيحيان برخلاف  آن اصول عمل مي کنند.

فايده ديگري که آزادي زنان در انتخاب شغل و گشايش درها به روي فعاليت اجتماعي آنان و نيز بهره مند شدن از پاداش ها و تشويق هاي همسان با مردان، براي جامعه دارد، آن است که مجموع توانایي هاي ذهني بشر دوچندان در خدمت جامعه انساني قرار مي گيرد. براي مثال، اگر تاکنون يک فرد به مثابه يک معلم و يا مدير يکي از شعب عمومي و يا امور اجتماعي در خدمت نوع بشر و بهبودي شرايط زندگي او قرار داشت با آزاد سازي زنان اين خدمات به دو فرد افزایش پیدا می کند.

بديهي است که در حال حاضر در کليه امور عرضه ی توانایي هاي برتری ذهني از تقاضای آن کمتر است و تعداد افرادي که از چنين توانایي هایي برخوردارند آن چنان کفايت نمي کند که بخواهيم از توانایي و قابليت هاي ذهني نيمي از جمعيت دنيا چشم بپوشيم. اگر چنين کنيم، جامعه انساني شديدا دچار ضرر و زيان خواهد شد.

درست است که بيشتر اين توانایي ها در مديريت خانواده و تعداد کمتري در امور و شغل هایي که مربوط به زنان است، صرف مي شود و قدرت و توانایي ذهني زنان در این زمینه زائل نمي گردد. همچنين اين موضوع صحت دارد که زنان در بسياري از موارد به تنهایي و بطور غير مستقيم و از طريق تاثيرگزاري روي رفتار فردي ديگران فايده اي به جامعه مي رسانند، اما بايد گفت که تمام اين اعمال جزیي و محدود است. حال اگر مردان با نظام سلطه جویي شان، بخواهند زنان را به ايفاي چنين نقش هاي جزیي مجبور سازند از طرفي آنان بايد بپذيرند که جامعه را از يک نيروي عظيم اجتماعي و تازه نفس که در حقيقت نيمي از مجموعه عقلاني جامعه بشري را تشکيل مي دهد، محروم ساخته اند و  از طرف ديگر اين واقعيت را بپذيرند که لااقل فايده آزادسازي زنان اين است که احساسات مردان در يک رقابت و يا (به بيان صحيح تر) در شرايط ضروري، تحريک مي شود و آنها را وادار مي کند براي دست يابي به شغل و يا مقام اجتماعي، ابتدا لياقت و شايستگي خود را نسبت به زنان به ثبوت رسانند و آنگاه متصدی آن شغل شوند.

بديهي است افزايش قدرت تفکر و پيشرفت علم و دانش بشري در حل معضلات و نابساماني هاي اجتماعي بستگي به تعليم و تربيت صحيح و همه جانبه زنان دارد. تعليم و تربيتي که مي بايست بطور يکسان و هم سطح و همطراز (Pari passu) با مردان صورت گيرد. به عبارت ديگر زنان با کسب دانش و ارتقاء توانائي هاي فکري و شرکت در تحقيقات نظري و عملي همگام با مردان در درک و فهم امور و وظائف مهم اجتماعي آزموده مي گردند. در اين رابطه اگر انگشت شمار افرادي که از نظر توانایي فکري و درک مسائل و قضاياي علمي نسبت به ديگران برتري دارند استثنائا مي توانند با امکانات و تسهيلات آموزشي که در اختيارشان قرار ميگيرد قابليت ها و استعدادهای خود را شکوفا سازند. بدينوسيله دامنه فعاليت و کار زنان روز به روز گسترش مي يابد تا جائي که جامعه بشري فارغ از تبعيض جنسيتي به پيشرفت هاي علمي و عملي نائل مي گردد.

حال صرف نظر از اين موارد، بايد اذعان نمود که اصولا از ميان برداشتن موانع و ممنوعيت هاي ظالمانه و گسيختن زنجير هاي سلطه و تابعيت در ذات خود يک آموزش با ارزش و اقدام اجتماعي والایي به شمار مي رود. به سخني ديگر مخالفت با طرز تفکري که انجام کليه امور و وظائف و شغل هاي مهم سياسي اجتماعي را خواه در حوزه نظري و خواه در حوزه عملي، فردي و يا اجتماعي مختص مردان مي داند و نيز رها شدن از بينشي که به زنان اخطار مي کند که مبادا به کارهائي که ويژه مردان است وارد شوند همه از بار ارزشي بسيار بالایی برخوردار است. افزون بر آن ارتقاء سطح دانش و آگاهي زنان مبني بر اينکه آنان انسان هستند و حق حيات، آزادي، اختيار و انتخاب دارند و نيز حق دارند که به امور مورد علاقه خود بپردازند و علائق و احساسات خود را با ديگران در ميان بگذارند، حال خواه آن علائق و احساسات فردي و خواه اجتماعي باشد و سرانجام زنان از حقوق برابر با مردان برخوردار ميباشند و مي توانند در رويدادهاي سياسي و اجتماعي دخالت کنند، نظر بدهند و يا مخالفت نمايند، همگي از آموزشهاي با ارزش اجتماعي محسوب ميگردند و مسئوليت زنان را که در واقع جزیي از عاطفه و اخلاق آنان است، افزايش مي دهد. حال از آنجائي که توانایي های فکري، انسان را به بهترين وجه و در جهت انجام امور قادر مي سازد و در حال حاضر جامعه انساني از چنين توانایي هایي کم بهره است، بنابر اين از عقل و منطق بدور است که نيمي از توانائي هاي بالقوه و استعدادهاي نهفته که بطور طبيعي در جامعه وجود دارد را معطل گذاشت و آنها را ناديده گرفت. استفاده از توانایي فکري زنان نه تنها داراي سودمنديهاي فراواني است بلکه بهتر از آن تاثيري است که بر افکار و عقايد و عواطف انسان بجاي مي گذارد. اينکه مي گويم تاثيرات فکري آنها از سودمنديهايش مهمتر است به اين دليل مي باشد که تاثير افکار و عواطف زنان روي افکار عمومي همواره و از قديمي ترين زمانها بطور قابل ملاحظه اي مورد توجه قرار داشته است. براي مثال مي توان از تاثير نقش مادران در شکل گيري اوليه شخصيت پسرانشان نام برد و سپس در مرحله بعدي اشتياق مردان جوان در جلب نظر زنان،که به چگونگي شکل گيري شخصيت آنها تاثيرات بسزائي گذاشته است. در تاريخ مراحل اين چنين تاثيرگزاريها و تاثيرپذيري ها و شکل گيري شخصيتي مردان که بعضا گامهاي اساسي در روند ايجاد تمدن بشري بر جای گذاشت، ثبت گرديده است. برای مثال، در عصر هومر فروتني و احترام مردانی چون هکتور بزرگ (121) نسبت به داوری و قضاوت زنان تروائی (Trojan)، در حقيقت انگيزه قدرت و نبرد های او بشمار ميرفت.(122)

تاثير اخلاقي زنان بر مردان به دو روش اعمال مي گرديد. نخست: تاثيرگذاری اخلاق آنان نسبت به رفتار مسالمت آمیز و مدارا گونه مردان است. در اين رابطه باید اذعان نمود کساني که همواره قرباني انواع خشونت ها هستند، يعني زنان بطور طبيعي گرايش بيشتري بطرف محدود کردن دامنه خشونت پيدا مي کنند و همواره سعي مي کنند که اعتدال را جايگزين روند افراط گري نمايند. بنابر اين زنان که جنگ کردن را نياموخته اند، بطور طبيعي به ديگر روشها مانند صلح و مدارا و اعتدال و عدم خشونت روي مي آورند. به سخني ديگر کساني که از خودخواهي و برتري طلبي ديگران در رنج و عذاب بسر مي برند بيشترين پشتيبانان هر نوع روش و يا قانون اخلاقي هستند که بتواند از رفتارهاي برتري طلبانه و سلطه جویانه جلوگيري کند. براي مثال، زنان بمثابه عاملي قدرتمند و موثر موجب شدند که جنگجويان و فاتحان شمال به مسيحيت که مطلوب آنان بود، ايمان آورند. حتي در اين ميان گفته شده است که تغيير مذهب انگلوساکسونها(123) و فرانک ها(124) به آئين مسيحيت احتمالا  بوسیله همسران اتلبرت و کلوديس (Clodis) بوده است. (125)

دوم: ديگر روشي که نظرات زنان تاثير بسزائي بر رفتار مردان گذاشته است، همانا ايجاد انگيزه هاي نيرومند به آن بخش از خصوصيت مردان است که در وجود آنها پرورش نيافته بود و زنان لازم دانستند که بخاطر حفظ و حمايت خودشان هم که شده اين خصوصيات را در آنها برجسته و تحريک نمايند. مثلا زنان شجاعت و بطور کلي روحيه نظامي گري را در تمام زمانها مورد تحسين قرار مي دادند و از اين روي مردان بخاطر مورد تحسين و تشويق قرار گرفتن از سوی زنان همواره به نماياندن این خصوصيت همت مي گذاشتند، زيرا همانطورکه ما از ديرباز میدانیم يکي از خصوصيات بارز مردان همواره جلب توجه زنان است. بنابر این از آميختن اين دو نوع تاثير اخلاقي که بوسيله زنان صورت مي گیرد، روحيه جوانمردي و سلحشوري در مردان ايجاد مي شود. مشخصات بارز اين روحيه که از ترکيب دو صفت کاملا متفاوت با يکديگر ساخته شده است که از طرفي در بالاترين حد خود، روحيه نظامي گري و سلطه جویي و خودخواهي را به همراه داشت و از طرف ديگر  روحيه جوانمردي، مدارا، از خود گذشتگي نسبت به افراد غير نظامي و طبقات بي دفاع و بويژه زنان را در مردان تقویت میکرد. رفتار اين  طبقات نسبت به اينگونه مردان کاملا متفاوت از يکديگر است. بدين معنا که زنان همواره با رفتار محبت آميز خود توجه آنان را بخود جلب ميکردند، اما ديگر طبقات محروم و بي دفاع مردم از فرط فرودستي و بيچارگي و نياز مجبورند با توسل به ريا و تزوير جلب توجه کنند.

گرچه آیين جوانمردي در عمل مدت زيادي به درازا نکشيد  اما در تئوري يکي از با ارزش ترين صفات اخلاقي انسان را در تاريخ بر جاي گذاشت. آیين جوانمردي نه تنها در يک جامعه بي نظم و آشفته نمونه اي از يک آیين سازماندهي شده بود بلکه در انجام کارهای اخلاقي و آرماني که در شرايط اجتماعي آن زمان حاکم بود، سعي ميکرد از ديگر نهادها پيشروتر باشد. هرچند که اين آیين بطور کامل در عمل نتوانست آرمانهاي ايده آل خود را در جوامع پياده نمايد اما هيچگاه وجود آن بي ثمر و خالي از فايده نبود تا جائي که اين آیين توانست تاثيرات با ارزشي از آرمانها و احساسات و عواطف انساني را به دورانهاي بعد از خود منتقل کند. بنابر اين به جرات بايد گفت که آیين جوانمردي، اوج تاثير عواطف زنان بر مردان بود و تا حدودي رشد و پرورش اخلاقي نوع بشر مديون آن ميباشد. اينک که معيارهاي جوانمردي و فتوت که قادر بود رفتاري غير اخلاقي و ناهنجار جامعه را بويژه در رفتار با زنان معتدل سازد، ازبيان رفته است، جاي بسي تاسف و تاثر ميباشد که اگر زنان بخواهند در وضعيت فرودستانه و سلطه پذيري خود باقي بمانند و از خود تحرکی نداشته باشند.

 بهر حال بايد به اين امر توجه نمود تغييراتي که در وضعيت عمومي جوامع پديد آمده است، آرمان و باوری کاملا متفاوت از آرمان آیين جوانمردي را ایجاب مي کند، زيرا اين آیين، رفتارهاي اخلاقی خوب و يا بد در جامعه را بر قدرت و شجاعت فرد وابسته مي دانست، قدرت و شجاعتي که تحت تاثير نرمخویي، بزرگواري و بخشندگي فرد قرار داشت. در جوامع مدرن بيشتر امور حتي امور نظامي، ديگر بواسطه تصميم گيري و اعمال نفوذ يک فرد صورت نمي گيرد بلکه اين امور معمولا با مشاورت چند نفر انجام مي شود. اينک اصلي ترين دغدغه فکري جوامع به جاي جنگيدن در ميادين تبديل به معامله و تجارت گشته است و زندگي افراد از حالت نظاميگري به يک زندگي صنعتي - تجاري تبديل شده است و در نتيجه ضروريات زندگي جديد ديگر منحصر و وابسته به فضائل و بخشندگي افراد به سبک گذشته نمی باشد. به سخنی دیگر، بنيادهاي اصلي زندگي جديد بر پايه عدالت و خردمندي، رعايت حقوق ديگران و محافظت از حقوق فرد بنا گشته است.

آیين جوانمردي و فتوت، رفتارهاي نادرست حاکم در جامعه را بدون ضوابط و نظارت هاي قانوني رها مي کرد و فقط قادر بود که افراد کمی را به انجام اعمال نیک ترغيب کند. بديهي است که بسط و گسترش اعمال نيک و رفتارهاي اخلاقي در گرو ممانعت از شرارت هاي اجتماعي است و اين مهم بدون مجازاتهاي قانوني ميسر نمي گردد. اينک امنيت جامعه را نمي توان فقط به تعريف و تمجيد کردن از خوبي ها و نکوهش از بديها تامين نمود زيرا برانگيختن انگيزه افراد به اعمال نيک از کاربرد نسبتا کمي برخوردار است و اکثريت مردم به اين گونه پند و اندرزها توجهي ندارند و از اعمال آن خودداري مي ورزند.

جوامع مدرن رفتارهاي ناشايست و شرارت آميزافراد که در بخش هاي مختلف زندگي انجام مي گیرد را بوسيله قوانین مدني مانع می شوند، در نتيجه، افراد ضعيف و بي دفاع از رفتارهاي سلطه گرانه دیگران تا حدودی از حمايت قانون شهروندی که بوسيله دولت اعمال میگردد، در امان خواهند ماند و ديگر به احساسات ترحم آميز جوانمردان و سلحشوران که خود معمولا بر مسند استبداد تکيه ميزدند نيازي پيدا نخواهند کرد. البته بايد اذعان نمود که زيبایي ها و خصلت هاي پسنديده آیين جوانمردي مانند گذشته کم و بيش در گوشه و کنار جوامع مشاهده مي گردد، اما دفاع از حقوق ضعفا و آسايش عمومي مردم در حال حاضر بر پايه محکمتر و مطمئن تري که قانون نام دارد قرار گرفته است. تنها استثنایي که در اين ميان وجود دارد زندگي زناشویي و قوانين ازدواج است که یا تغییری در آن بوجود نیامده است و یا اصلاحات جزیی پیدا کرده است.

نکته دیگری که باید در این مورد به آن اشاره کرد این است که امروزه تاثير و نفوذ اخلاقي زنان بواسطه در آميختگي با افکار عمومي جامعه نسبت به گذشته تا حدودي رنگ باخته و کمتر تعيين کننده و اثر بخش روي خلقيات و شخصيت مردان مي باشد.

تاثير احساسات زنان بواسطه تمايل طبيعي آنها از طرفي و اشتياق مردان در خود نمایی نزد زنان از طرف ديگر باعث شده است که آیين و آرمان جوانمردي و سلحشوري تا حدودي زنده نگه داشته شود. ميزان فداکاري و ايثار زنان بالاتر از مردان است اما ميزان عدالت خواهي آنان تا حدودي نسبت به مردان در سطح پایين تري قرار دارد. بطور کلي گفته ميشود که زنان در زندگي و در روابط خصوصي، مشوق فضایلي چون مدارا، تساهل و تسامح اند و از خشونت و سخت گيري دوري مي گزينند، بدیهی است در اين مورد بايد تمام ساختارهائي که شخصيت افراد را شکل مي دهند، در نظر آورد.

زنان در آزمونهاي بزرگ زندگي از شخصيت دوگانه اي برخوردار ميباشند، بدين معنا که آنان در مقابل رعايت امور و اصول کلی و جزیي واکنشي متفاوت از خود نشان مي دهند. براي مثال اگر رعايت اصول شامل يکي از موارد استثنایي مانند دين و يا درسهاي اخلاقي باشد که زنان سخت به آنها پایبند هستند، اغلب آنها شوهران و پسران خود را ترغيب و تشويق مي نمايند تا از آن فضائل بهره مند گردند. در اين رابطه گفته شده است که اگر تاثير و تشويق زنان نبود مردان هرگز به کسب فضائل رغبتي نشان نمي دادند.

اما بايد اذعان نمود با وضعيت آموزشي و تربيتي کنوني که زنان از آن برخوردارند، اصول اخلاقي که آنان همواره متاثر از آنها بودند بخش کوچکي از فضائل شان را فرا مي گيرد. هرچند که اين بخش تاثير منفي روي سرنوشت زنان داشته و آنان را در انجام برخي از فعاليت ها ی اجتماعی منع نموده و از دستيابي به اهداف کلي تر و گام نهادن در مسير تفکر و انديشه بازداشته است. من از اين بابت نگرانم که بگويم عدم علاقه مندي زنان به امور کلي زندگي و منافع عمومي (احتمالا به خاطر انرژي که آنان صرف جزئيات زندگي و منافع خصوصي جهت حفظ خانواده مي نمايند) موجب شده است که کمترين تاثير را روي امور و جريانات داشته باشند. همچنين  بيخبری و عدم تمايل و توجه زنان به منافع عمومي که بي شک گامي در جهت تامين منافع خانواده است، به اين موضوع دامن زده است. بديهي است زنان را از اين بابت نمي توان مقصر دانست زيرا اين موارد به آنها آموزش داده نشده است. بهر حال نتيجه اي که در اين باره گرفته ميشود، آن است که تاثير و توجه زنان اغلب به امور محسوس زندگي است و آنها کمتر به کسب منافع و مصالح عمومي جامعه که اموري نامحسوس و در دراز مدت بدست ميآيد، توجه دارند. اما وقتي که دامنه فعاليت زنان گسترده تر شد و آنان توانستند سهمي در تاثيرگزاري اخلاق عمومي جامعه بدست آورند، فعاليت های آنان جهت دستيابي به اهداف و مقاصد بالاتر  فراتر از محدوده خانه و خانواده قرار گرفت و توانستند گامهاي موثر عملي را در این زمینه بردارند.

تاثيرگزاري زنان نسبت به دو موضوع ويژه در زندگي مدرن اروپائيان اهميت بسزائي داشت. يکي از اين امور، تاثيرگزاري آنان نسبت به تنفر از جنگ است و ديگري تمايل به کارهاي بشر دوستانه می باشد. گرچه تاثير زنان در تشويق و ترغيب اين خصلت هاي پسنديده عملي ارزشمند محسوب مي شود اما در مواردي خاص زيان آور نیز بود. براي مثال زنان در حوزه خاصي از فعاليت هاي اجتماعي خود يعني دين باوري و دخالت در امور اعتقادي ديگران و نيز امور خيريه کوشش و تلاش هاي بيشتري نسبت به مردان از خود نشان مي دادند.

دين باوري و قبولاندن اصول مذهبي (کورکورانه و بدون دانش) در محيط خانواده در کوتاه مدت حاصلي جز تلخکامي ندارد و در درازمدت مخالفت و عداوت با دين را در خانواده سبب خواهد شد. همچنين دخالت در امور اعتقادي ديگران باعث مي گردد که آنها ضرر و زيانهاي مخربي را متحمل شوند.

اما در باره امور خيريه بايد گفت که زنان به تاثير آني و مستقيم عملکرد خود نسبت به افراد نيازمند بيشتر توجه مي کنند و نتايج منفي آن را به دليل شرايط متفاوتي که افراد نيازمند دارند، درنمي يابند و به اين دليل فعاليت آنان در امور خيريه معمولا به نفع مصالح عمومي جامعه صورت نمیگیرد.

نظام تعليم و تربيتي که زنان از آن برخوردار هستند به نوعي تدوين گشته که احساسات آنان را تقويت نموده است تا جائي که معمولا متابعت از احساسات خود را در تصميم گيري ها به تفکر ترجيح مي دهند. بدين سبب زنان در تمام طول زندگي خود و در فعالیت های اجتماعی به تاثير آنی احساسات و عملکرد خود نسبت به تک تک افراد عادت کرده اند و در نتيجه آنها انتظار دارند که اثرات  و نتایج عملکرد و احساسات خود را بر افراد در کوتاه مدت مشاهده کنند و به اين تاثيرات که ممکن است در آينده اثر سوء و منفي براي جامعه ببار آورد اهميتي نمي دهند. براي مثال مي توان از برخورد فردي، احساسي و آني زنان نسبت به فعاليت هاي دين باورانه و بشر دوستانه آنها و عدم شناخت به ضرر و زيانهایي که جامعه ممکن است در آتيه از اين نوع فعاليت ها برخوردار شود، نام برد. هدف و منظور آنان معمولا در اينگونه فعاليت ها اقناع حس دروني شان مي باشد. بديهي است گسترش فعاليت هاي نيکوکارانه زنان که با کوته بيني و ناآگاهي همراه است باعث مي گردد که ديگران به اتکاي اين نوع کمک رساني ها وابسته و اميدوار شوند و در نتيجه به تکدي و ارتزاق از فعاليت ديگران عادت کنند. همچنين انجام چنين فعاليت هایي باعث مي گردد که پايه هاي خودباوري، خودياري و خويشتنداري که شرايط لازم يک جامعه سعادتمند است، فرو ريزد. به عبارت ديگر اين گونه فعاليت ها در نهايت نه تنها باعث اتلاف وقت و نيرو و جريحه دار کردن احساسات واقعي و نيکوکارانه مردم مي گردد بلکه نتايج غير قابل قبول و زيان آوري را براي جامعه ببار خواهد آورد. البته اشتباه نشود که موارد مذکور شامل زناني نمي شود که طرحهاي اصولي براي فعاليت هاي خود دارند. براي مثال بعضي از زنانيکه مديريت عمومي در امور خيريه را به عهده دارند از تاثيرات منفي اين گونه صدقات و خيرات در جامعه آگاه هستند. (اين زنان که در برخورد مستقيم با افراد نيازمند از شم بسيار قوي برخوردارند و در اين گونه موارد بهتر از مردان عمل مي نمايند شايسته است که دانش و تجربه هاي خود را در اختيار مردان صاحب نظر در اقتصاد سياسي بگذارند). در مقابل زناني وجود دارند که فقط به کمک مالي به افراد نيازمند اکتفا مي کنند و از عواقب اين عمل آگاه نيستند. بنابراین چگونه مي توان از اين زنان انتظار داشت که معنا و مفهوم زندگي انگلي را دريابند؟ زناني که خود در شرايط  و وضعيتی وابسته رشد و پرورش کرده اند، چگونه مي توانند ارزش و منزلت استقلال را درک کنند؟ زناني که اختيار و اراده اي ندارند و هرگز طعم آزادي و اختیار را نچشيده اند و همواره سرنوشت شان به دست ديگري رقم خورده است، چگونه مي توانند دريابند آنچه که برايشان نيکو است ممکن است براي ديگران زيان آور باشد؟ به سخني ديگر تصوري که اين گونه زنان از اعمال نيک در ذهن خود دارند، همان تصور رحم و شفقتي است که آنان از فرادستان يعني مردان انتظار داشتند. زناني که فراموش کرده اند خود فرودست و نيازمند ديگران هستند چگونه درخواهند يافت که ديگران نياز به کمک دارند؟ اگر افراد نيازمند احتياجاتي دارند و نمي خواهند که براي رفع آن احتياجات تلاش کنند چرا بايد ديگران جور آنها را بکشند و بخواهند احتياجات آنها را برطرف نمايند؟ بديهي است که اگر چنين شود ديگر کسي جهت رفع نيازمندي هاي خود مجبور به کار و تلاش نمي باشد. بايد در افراد انگيزه بوجود آورد تا آنها روي پاي خود بايستند و وابسته و نيازمند به ديگران نشوند. به بيان ديگر کمکي که به آنها يعني کساني که از سلامت تن و روان برخوردارند مي توان نمود آن است که به آنها بباورانيم يگانه ياور آنها خودشان میباشند. درد و دارو در وجود خودشان قرار دارد و اين تنها عمل خير و نيکي است که مي توان در حق آنها اعمال نمود تا شيوه گدائي نيکوکارانه!؟پايان گيرد.

اين ملاحظات نشان دهنده آن است که اگر تعليم و تربيت زنان گسترش يابد و آنان از آگاهي و تجربياتي که در هواي آزادي کسب مي کنند، مطلع گردند و بدنبال آن در فعاليت هاي سياسي و اجتماعي شرکت نمايند و از نقش تاثيرگزار خود روي افکار عمومي جامعه آگاهي يابند، آنگاه مي توان انتظار داشت که نه تنها زنان در بهبود زندگي فردي و خانوادگي خود تاثير قابل ملاحظه اي خواهند داشت بلکه نسبت به شکل گيري افکار عمومي جامعه نيز مفيد واقع خواهند شد.

اغلب گفته مي شود که بيشتر مردان در قشرهاي مختلف اجتماع، به دليل اغوا و وسوسه هاي دروني خود در معرض کارهاي ناشايست قرار ميگيرند و آنچه که باعث مي شود اين افراد از خطا مصون بمانند همانا ازدواج و همسر گزیدن میباشد. به سخنی دیگر زن و  داشتن فرزند باعث میگردد که مردان در زندگي مسئوليت بپذیرند و راه صواب و درستکاري پیشه کنند. تاثير مستقيم زن در زندگي توام با علاقمندي هاي مرد باعث مي گردد که او براي آينده و رفاه زندگي خود و خانواده اش دست به بي مبالاتي نزند. البته ممکن است اين موارد در باره مرداني که فطرتا شرير و بدخوي نيستند اما ضعيف نفس و سست عنصرند، صحيح باشد. حال بايد اذعان نمود که تاثير زن در متعادل ساختن رفتار مرد در زندگی صورتي سودمند می باشد که او وابسته و بنده زرخريد مرد نباشد و همواره از حقوق قانوني برابر با مرد برخودار گردد. زيرا مردان بويژه کساني که به قشر هاي پائيني جامعه تعلق دارند، اصولا بر این باورند که زنان همواره موجوداتي فرودست هستند که هر توهين و تحقيري نسبت به آنها جايز ميباشد. حال اگر به اين موضوع با ديد وسيع تري نظر کنيم با واکنش احساسی کاملا متفاوت از ناحيه زنان روبرو خواهيم شد. از طرفي زن بمثابه يک همسر همواره سعي می کند که شوهرش خود را با معيارهاي رايج جامعه تطبيق دهد و بر خلاف آن معيارها رفتار نکند و از طرف ديگر و با قوت هر چه تمامتر کوشش مي کند که مرد او توجهي به معيارهاي عالي تر جامعه نداشته باشد و زندگي اش را جهت دستيابي به آنها تباه نسازد. به سخني ديگر زنان همواره به افکار عمومي و رايج اجتماعي سخت پايبند مي باشند و به حرف مردم توجه خاصي نشان مي دهند. بنابر اين مردي که با زني ازدواج مي کند که آن زن از نظر فکري و قدرت درک و فهم مسائل اجتماعي در سطح پایين تري نسبت به او قرار دارد، همواره احساس مي کند که يک بار اضافي و بي مصرف بنام همسر در زندگي اش وجود دارد و يا بدتر از آن زني میباشد که او را همواره به تبعيت و تقليد از افکار عمومي و رايج جامعه وادار مي سازد  و مانع ميشود که او بتواند افکار برتر خود را به جامعه ارائه دهد. حال در اين وضعيت که عقايد مرد با عقايد توده مردم متفاوت است و آنچه که او از آن حقايق درک می کند يا هنوز براي افکار عمومی غیر قابل درک میباشد و يا آنان درک جزیي و ظاهري از آن حقايق  دارند، در اين شرايط حس وظيفه شناسي و مسئوليت پذيري او نسبت به مسائل مبتلا به جامعه از طرفی ايجاب مي کند که آن افکار را مطرح نمايد و از طرف ديگر با موانعي که زن بر سر راهش قرار داده است، یعنی تقلید و تبعيت از افکار رايج جامعه، بحران هایي در زندگي بوجود مي آورد که سبب تلاطمات روحی او میشود. بديهي است در چنين شرايطي ازدواج مرد با زني که دانش و حتي تربيت اجتماعي او در سطح پایين تری از او قرار دارد معضلات و مشکلاتي در زندگي ايجاد خواهد کرد، اما اگر شريک زندگي مرد از همان دانش و تربيتي برخوردار باشد که او برخوردار است و يا لااقل نزديک به اوست، زندگي آنها دچار چنين مشکلاتی نخواهد شد. همچنين در راه کسب دانش و معرفت و برخوردار از سطح تفکري بالاتر از سطح تفکر رايج جامعه، بي توجهي و يا کم توجهي به از دست دادن منافع شخصي خواه اعتبار اجتماعي باشد و خواه مالي امري طبيعي است و مرد با داشتن چنين طرز تفکري مي تواند تنگناهاي مالي و بي اعتباري اجتماعي ناشي از آنرا تحمل نمايد. اما اگر پاي خانواده در ميان آيد او بناچار از دستيابي به اهدافي که در سر پرورانده کوتاه مي آيد. در اين مورد منظور از خانواده همان همسر و فرزندان دختر مرد مي باشد زيرا او اميدوار است که پسرانش در برخورد با مسائل از همان احساسي برخوردار باشند که او برخوردار است و با کمبود امکانات در زندگی خود را سازگار کند و راهی را که او براي رسيدن به اهدافش انتخاب کرده است، دنبال نمايند. اما وضعيت دختران و سرنوشت ازدواج آنان همواره تحت تاثير شئون اجتماعي، وضعيت مالي و معيشتي خانواده قرار دارد. در اين ميان ممکن است زن بعنوان همسر قادر به درک افکار بلند مرد نباشد و يا اصولا نمي خواهد که وارد اين مقولات گردد، گرچه ممکن است ارزشي براي آن افکار قائل شود و از دست رفتن منافع مادي و معنوي در زندگي مشترک را فقط بخاطر اعتماد به شوهر خود بپذيرد. بديهي است زن با پذيرفتن چنين وضعيتي که هيچ علاقه و اشتياقي به آن ندارد برخلاف شوهر خويش احساس رضايت نمي کند و در نتيجه همواره در محیط خانه نارضايتي نامحسوسی حکمفرما است. بنابر اين در اين وضعيت آيا بهترين و فدارکارترين مردان، پيش از دست زدن به هر کاري و پياده کردن هر طرح و برنامه اي، دچار شک و ترديد نخواهند شد؟ آيا در چنين شرايطي که ممکن است طرح انديشه هاي مرد به رفاه خانواده لطمه اي وارد نسازد اما اعتبار اجتماعي او را به خطر اندازد و در نتيجه همسر و دختران او از اين بابت در رنج و اندوه افتند، وجدان او را جريحه دار نخواهد ساخت؟

بهر حال هر کسي که تن به ازدواج مي دهد ممکن است به گروگان همسر و فرزندان دختر خود درآيد و سرانجام تابع و مطيع خواسته هاي زني چون خانم گروندي گردد.(126) براي مثال حرف و نظر عامه مردم براي افرادي که از سطح فکر بالایي برخوردار می باشند، چندان اهميت ندارد اما معمولا در مورد زنان چنين نيست زيرا براي آنها بسيار مهم است که مردم در باره شان چه نظري دارند و چگونه فکر می کنند. رضايت خاطر مردان روشنفکر با جلب نظر همفکرانشان تامين مي گردد اما آنان قادر نيستند آنچه که همسر و دخترانشان از دست مي دهند را جبران نمايند. در اين ميان رفتار اينگونه زنان که مايلند همواره مورد توجه ديگران قرار گيرند و در نتيجه خود را با حرف و نظر مردم هماهنگ مي کنند مورد نکوهش ميباشد تا جائي که رفتار آنان را نشان ضعف و ناتواني شخصيتي آنان و عدم رشد فکري شان تلقي مي کنند. مطمئنا اين نوع قضاوت در مورد آنان قضاوتي ناعادلانه است. از طرف ديگر جامعه براي زناني هم که متعلق به طبقات مرفه اجتماع هستند شرايطي ايجاد مي کند که مجبور شوند از تمايلات طبيعي خود بگذرند و منافع و علاقه مندي هاي فرديشان را فداي ديگران نمايند تا شايد مانند يک شهيد، ملقب به صفت شايسته ايثار و از خودگذشتگي شوند تا بدينوسيله توجه شوهران خود را جلب نمايند. اين دسته از زنان بعد از پرداختن چنين بهایي و چشم پوشي از منافع و خواسته هايشان آن هم در جهت منافع شوهران خود، ناگهان درمي يابند که بدون هيچ دليل قانع کننده اي ممکن است هر لحظه توجه شوهرانشان را نسبت به خود از دست بدهند. به سخني ديگر زن تمام زندگي خود را صرف جلب توجه شوهر نسبت به خود مي کند حال آنکه شوهر او نه تنها مايل نيست کوچکترين اقدامي در اين مورد انجام دهد بلکه حتي حاضر نمي شود که از هوس های آلوده و رفتارهاي ناشايست خود دست بردارد. ترديدي نيست که افکار عمومي جامعه چنين فداکاري و از خودگذشتگي زن نسبت به مرد را به رسميت نمي شناسد و اگر تصور بدي نسبت به چنين اعمالي نداشته باشد در اين مورد متفق القول اند که زن مرتکب حماقتي محض شده است.

اين وضعيت هنگامي دچار پيچيدگي و مشکل مي گردد که افکار و عقايد عده اي که از دانش بهره اي نبرده اند مورد توجه و احترام عوام واقع شود و آنان با اين دستاويز در صدد برآيند که با صرف وقت و نيرو و ديگر امکاناتي که در اختيار دارند، نظرات و عقايد متحجرانه خويش را در حمايت از مردان بوالهوس به عنوان امر به معروف اشاعه دهند.

چه بسيار زنان دلخوشي که (از هر 10 نفر 9 نفرشان اشتباه مي کنند) معتقدند موانعي که باعث مي شود او و شوهرش نتوانند به اشخاص بانفوذ و افراد قدرتمند دولتي دسترسي پيدا کنند تا بدان سبب خود را به طبقات بالاي اجتماعي برسانند، غير مذهبي بودن شوهرانشان و عدم وابستگي رسمي آنها به کليسا و نيز بي توجهي نسبت به عقايد سياسي ارکان قدرت است. در صورتي که افراد هم سطح آنان توانسته اند با توسل به مذهب و در ارتباط نزديک با کليسا و حمايت سياسي افراد بانفوذ دولتي، اعتبار کسب کرده و جزیي از طبقات بالاي اجتماع محسوب شوند. براستي اين نوع زنان فکر مي کنند که بخاطر همين مسائل است که مثلا شوهرش جورج، نتوانسته است صاحب جاه و مقام و ثروت گردد و يا دخترش کارولين به همين علت از داشتن شوهري با نفوذ و صاحب منصب محروم شده است و بالاخره آنان يعني خود و شوهرش به اين دلايل است که هيچ دعوتنامه اي جهت شرکت در مجالس دريافت نکرده اند، در حاليکه آنها در مقايسه با ديگران جهت برخورداري از چنين امتيازاتي چيزي کم ندارند.

حال بايد اذعان نمود با وجود چنين زناني و چنين طرز بينش و تفکري که ممکن است در خانواده ها حاکم باشد و افراد را تحت تاثير مستقيم و يا غير مستقيم خود قرار دهد، تعجبي ندارد که به حرمت و شخصيت زنان خدشه وارد شود.

(از اين جنبه يعني تاثير شرايط محيطي و اجتماعي بر زنان که بگذريم) به جنبه زيان آور ديگري که بطور غير مستقيم بر فرودستي زنان دلالت مي کند، به نوع نگرش در تعليم و تربيت زنان و اختلاف شگرف آن با نوع تعليم و تربيتي مردان، خواهيم رسيد.

بديهي است آنچه که در زندگي زناشوئي مطلوب و ايده آل است، نزديکي افکار و تمايلات زن و شوهر به یکدیگر مي باشد. به عبارت ديگر نامطلوب ترين وضعيتي که ممکن است براي زن و شوهر وجود داشته باشد همانا اختلاف عقيده ناشي از تبعيض و تعصب بين آنها است.

البته بايد اذعان نمود که رابطه نزديک و صميمانه میان افرادي که اختلاف عقيده فاحشي با هم دارند، رويایي کاذب به شمار مي رود. ممکن است که اختلاف و عدم توافق فکری براي افراد جاذب باشد اما بايد بدانيم که آنچه که زندگي مشترک را ماندگار مي کند، وحدت نظر نسبي و شباهت هاي فکري است. هراندازه که وحدت فکر و نظر میان زن و شوهر بیشتر باشد به همان اندازه سعادت و خوشبختي بیشتر است. بنابر اين وقتي زنان با مرداني که همدل و همزبان آنان نيستند زندگي مشترکي آغاز مي کنند، شگفت زده نبايد شد که مردان خودخواه در صدد برآيند از قدرت مطلق خود جهت سلطه و سيطره روي زنان استفاده کنند و زندگي مشترک طولاني و سراسر اختلاف و تمايلات متضاد را با اراده و تصميم گيري هاي يکجانبه، به نفع خويش ادامه دهند. در چنين شرايطي که اختلاف و تفاوت هاي شگرف و عميقي ميان زن و شوهر وجود دارد، نمي توان رعايت حقوق و منافع فرد فرودست را انتظار داشت. غالبا اختلافات شديدي در زندگي میان چنين زوج هایي بوجود مي آيد که در واقع نمي توان آنرا پيوند زناشویي نام نهاد.

اما مسلما اين وضعيت در همه جا متداول نيست، به اين معنا که  زن در يک خانواده مسيحي کاتوليک، که از شخصيت واقعي برخوردار است، وقتي با شوهر خود اختلاف پيدا مي کند يکراست به طرف يک قدرت و سلطه ديگري بنام کشيش پناه مي برد و برای حل مشکلاتش در مقابل او فروتنانه سر تعظيم فرو مي آورد. در اين رابطه نويسندگان ليبرال و مسيحيان پروتستان از قدرت کليسا و کشيشان بوضوح انتقاد کرده اند اما انتقاد آنان بر پايه مخالفت با سلطه کليسا و قدرت بلامنازع آن بر مومنان که ذاتا امري ناشايست  است، نمي باشد، بلکه آنها بدين جهت از کليسا انتقاد مي کنند که معتقدند کليساي کاتوليک با چنين روشي، در حقيقت رقيبي براي سلطه مردان بوجود آورده که در نهايت به زيان شوهران تمام ميشود. در انگلستان هرازگاهي چنين اختلاف عقيده اي ميان زن و شوهر بوجود مي آيد و آن هنگامي است که يک زن پروتستان انجيلي(Evongelical) با مردي معتقد به مذهبي ديگر ازدواج مي کند. اما بطور کلي چنين مسئله اي يعني اختلاف عقيده و مذهب، به سبب پایين نگاه داشته شدن سطح فکري زنان و مشغول نمودن آنان به پرداختن به مسائل پوچ و بي اعتبار و يا نداشتن استقلال در بيان نظرات و عقايد خود مگر در مواردي مانند ابراز عقيده نمودن امثال خانم گروندي و يا نهايتا منتظر دستورالعمل شوهران بودن تا به زنان خود بگويند چه کنند و يا چه نکنند، کمتر منشاء اختلاف مي گردد. زيرا در چنين وضعيت و شرايطي که يکي فرادست است و ديگري فرودست اصولا اختلاف نظري نمي تواند وجود داشته باشد و اگر هم هرازگاهي اختلافي ديده مي شود، اين نظر و اراده مرد است که مي بايست در تمام شئون زندگي اعمال گردد.

بديهي است که در اين نوع زندگي اختلاف اصلي، تفاوت و فاصله عميق تربيتي ميان زن و مرد مي باشد و اگر مشاهده مي شود که در ابتدا مرد نسبت به زن تمايلاتي از خود نشان مي دهد، اين کشش و تمايلات بدون شک از تمايلات جنسي او سرچشمه مي گيرد که در دراز مدت  او را به هيچ وجه به سعادت و خوشبختي در زندگي نمی رساند. در مقابل اگر زن و شوهر از دانش و تربيت خوبي برخوردار باشند، ممکن است که با رفتارهاي شايسته خود، تمايلات و خواسته هاي يکديگر را درک نمايند و آنها را با بردباري تحمل کنند و بدين ترتيب زندگي مشترک خود را با مدارا و مسالمت پيش برند. اما پرسشی که در اينجا مطرح مي شود اين است که آيا آنان در هنگام بستن پيمان زناشوئي، چنين رفتارهایي را از يکديگر انتظار داشتند؟ بديهي است که وجود تمايلات و خواسته هاي متفاوت هر يک بطور طبيعي باعث پديد آمدن آمال و آرزوهاي متفاوتي مي گردد، مگر آنکه زن و شوهر خواسته هاي خود را همانگونه که در بيشتر خانواده ها معمول است، کاهش دهند و يا کنترل کنند. براي مثال، میان زن و شوهر، معاشرت نمودن  با ديگران ممکن است اختلافات متعددي را برايشان بوجود آورد، زيرا هر يک از آنها مايل است با کساني معاشرت داشته باشد که خوشايند او می باشد. به عبارت ديگر اشخاصي که معاشرت با آنان در نظر مرد خوشايند مي باشد ممکن است در نظر زن ناخوشايند جلوه کند. در اين ميان بندرت کساني يافت مي شوند که معاشرت با آنان مورد توافق زن و شوهر قرار گيرد. امروزه مانند دوره لوئي پانزدهم(127) نيست که زن و شوهر هر يک در قسمتي از خانه، زندگي مستقلي داشته باشند و فقط با دوستان و هم مشربان ويژه خود رفت و آمد کنند. همچنين زن و شوهر نسبت به تربيت فرزندان خود، داراي عقايد و خواسته هاي متفاوتي اند و در اين رابطه هر کدام مايل است که روش تربيتي، باورها و احساسات خود را در تربيت فرزندان اعمال کند. در اين مورد زن و شوهر در روش تربيتي فرزندان خويش چاره اي ندارند مگر آنکه آنها با يکديگر مصالحه کنند و هر کدام به اعمال نيمي از عقايد و احساسات خود نسبت به فرزندانشان راضی شوند و يا اينکه زن به خواسته هاي شوهر تن دهد و کاملا تسليم او گردد. (اين گونه تسليم همواره براي زن همراه با درد و اندوه است و معمولا در اين شرايط زنان يا با نيت و قصد قبلي و يا بدون آن، نفوذ پنهان خود را جهت مقابله با اهداف شوهران بکار مي گيرند)

چنين تصور شده است که اختلاف عقايد و احساسات و تمايلات میان زن و مرد فقط و فقط بخاطر آن بروز مي کند که زنان در مقايسه با مردان از دانش و تربيت ويژه و متفاوتي برخوردار می باشند. بدیهی است که چنين نيست اما بايد توجه داشت که چگونگي شيوه تعليم و تربيت و وجود معيارهاي دوگانه بطور گريزناپذيري موجب تشديد اين اختلافات میگردد. بنابر اين وقتي زنان در شرايط و وضعيت نابرابري رشد و پرورش مي يابند، بندرت اتفاق مي افتد که میان آنان و مردان توافقي نسبت به تمايلات و خواسته هايشان در زندگي روزمره و مشترکشان حاصل گردد. در نتيجه آنها پيشاپيش از دست يافتن به چنين توافقاتي قطع اميد مي کنند و از هر تلاشي جهت دستيابي به آن صرف نظر مي نمايند، حال آنکه روابط نزديک و صميمانه زن و شوهر و توافق هاي خواسته و يا ناخواسته آنان (Idemvelle,Idemnolle) واقعيتي است که جامعه وجود آنها را به رسميت شناخته است. در اين رابطه اگر مردي موفق شود که زني را به چنگ آورد و با او پيوند زناشوئي ببندد که آن زن از هر عقيده و خواسته و يا ناخواسته اي (celle or nolle) تهي است و کاملا تسليم و تابع نظرات شوهر است و هر چه او بگويد، نه نمي گويد، به توافقي بلامنازعه دست يافته است. حال اگر اين برآورد و محاسبه مرد نسبت به زني که مي خواهد با او زندگي کند غلط از آب درنيايد باز هم تهي بودن زن از هر عقيده و مرامي و تسليم و تابعيت محض او از شوهر نشاط و شور زندگي را از ميان مي برد و حتي نمي تواند تضميني بر ادامه زندگي مشترک آنها بوجود آورد. در اينجا فرض مي کنيم که اين تضمين يعني اطمينان از ادامه زندگي در اين شرايط نيز وجود داشته باشد اما آيا اينگونه زندگي را مي توان يک زندگي ايده آل دانست؟ در اين وضعيت ازدواج با چنين زني چه تفاوتي با داشتن کلفت و يا خدمتکار و يا معشوقه دارد؟ در مقابل وقتي که هر يک از آنها يعني زن و شوهر به جاي هيچ بودن در صدد برآيند که با ازدواج خويش کسي شوند و آراء و عقايد خود را با يکديگر در ميان گذارند، در اين حالت است که آنها تفاوت چنداني جهت ادامه يک زندگي مشترک و پر از شور و شوق با یکدیگر نخواهند داشت. آنان در اين شرايط و با مشارکت و مشاورت يکديگر در زندگي و بيان عقايد و خواسته هاي خود و آشکار کردن توانایي هاي بالقوه اي که در وجودشان نهفته است و تا آنموقع فقط براي خودشان بطور فردي جذاب بنظر مي رسيد، با همفکري و همياري يکديگر، بطور نامحسوسي اتفاق نظر پيدا مي کنند و شخصيت يکديگر را در جريان چنين روندی تغيير و تعديل مي نمايند و آنرا تصحیح میکنند.

اينگونه تاثيرات اغلب میان دو دوست از يک جنسيت اتفاق مي افتد که در زندگي روزمره خود بسيار با يکديگر در تماس و معاشرت هستند. حال اگر زن و مرد از نظر رشد و تعليم و تربيت با يکديگر اختلافي نداشته باشند اينگونه دوستي و ارتباط هاي صميمانه، اگر نگوئيم بسيار عادي ميشود لااقل عادي بنظر مي آيد، در غير اين صورت شکل واقعي ازدواج میان زن و مرد کم رنگ می شود. البته با وجود اختلافات فکري و سليقه هاي فردي  رعايت حداقل اين شرايط، مي توانست دستيابي به يک قانون عمومي و يک اتفاق نظر کلي در مورد مسائل زندگي و رفع دغدغه هاي آن مفيد باشد. براي مثال وقتي که دو فرد در مورد اهداف زندگي اتفاق نظر داشته باشند و يکديگر را به رسيدن به آنها کمک و تشويق کنند، نه تنها مسائل کوچکي که مخالف سليقه آنان است چندان در نظرشان مهم جلوه نمي کند بلکه بر عکس موجب مي شود که دوستي آنها مستحکم تر و پايدارتر شود. به سخني ديگر در اين وضعيت هر يک از آنها يعني زن و شوهر سعي مي کنند قبل از آنکه چيزي از طرف مقابل خود بخواهند، چيزي به او عطا نمايند.

تاکنون هر آنچه که گفته ام در مورد زندگي مشترک و فوائد و لذات آن بود که  زن و مرد تشابه فکري و نظري نسبت به هم داشتند. اما تمايل و گرايشي که بطور شگفت انگيز وضعيت زن را اسفبار مي نمايد، زماني است که اين اختلاف نظرها تبديل به سلطه و برتري مرد در زندگي شود.

 زماني که عدم تشابه فکري فقط به معناي اختلاف در شايستگي ها و خصلت هاي پسنديده باشد، ممکن است اين عمل پيش از آنکه باعث زحمت و زياني گردد و يا آسايش زندگي را از بين ببرد، راه گشایي در بهبود رفتارهاي دوجانبه شود. بدين معنا که هر يک از طرفين يعني زن و شوهر وقتي کوشش کنند که خصلت هاي ويژه و پسنديده ديگري را کسب نمايند اختلافات آنها نسبت به عدم توجه به خواسته هایشان، تعبير نمي گردد، بلکه باعث مي شود که شخصيت و هويت  (identity) آنها تقويت گردد و قدر و منزلت يکي در نظر ديگري بالا رود. حال اگر توانائي فکري و تربيتي يکي از آنها در سطح بسيار نازل قرار داشته باشد و از کمک ديگران در ارتقاء دانش و توانائي فکري محروم شود، در اين شرايط تمام تاثيراتي که فرد مسلط بجای ميگذارد، تاثيرات مخرب و تباه کننده است.

از طرف ديگر مرد سلطه گري که زني را براي زندگي برميگزيند که از سطح فکري و تربيتي پایين تري برخوردار است، دچار خطا ميگردد. زيرا کساني که يکديگر را به عنوان همدم و شريک زندگي مي شناسند، اگر باعث بهبودي رفتار و ارتقاء کمال يکديگر نگردند، موجبات انحطاط و فساد را فراهم خواهند آورد و بديهي است که هر چه اين همدمي و همنشيني نزديکتر باشد فساد و انحطاط آن بيشتر خواهد بود. براي مثال حتي اگر مردي که از خصلت هاي پسنديده برخوردار است، همواره و بر حسب عادت نسبت به کساني که با آنها معاشرت دارد (اصطلاحا) حالت سروري پيدا کند، به مرور زمان دچار فساد و تباهي ميشود. در اين رابطه ازدواج مردي با زني که از نظر فکري و تربيتي بمراتب پائين تر از اوست شامل همين حالت و انحطاط است. از طرفي چنين مردي در ظاهر ممکن است از زندگي خود رضايت خاطر داشته باشد اما از طرف ديگر احساسات و نظرات عاميانه و محدودي که همسرش ابراز مي دارد و او با آن نظرات بيگانه است، همواره ذهنيت او را مشغول می کند.

بديهي است که اين تاثيرات مخرب که در حال حاضر فزوني يافته است با آنچه که در زندگي زناشویي مردمان قدیم رواج داشت کاملا متفاوت است. در حال حاضر ارتباط روزمره مردان با زنان بيشتر و وسيعتر از گذشته است  و مردان وقت بيشتري را در خانه مي گذرانند. در گذشته شرايط به گونه اي بود که شغل مردان و سرگرمي هاي آنان با هم پيالگي ها و در ميان همقطارانشان صورت مي گرفت و زنان قسمت کوچکي از اوقات زندگي آنها را پر مي کردند. در حال حاضر و با پيشرفت تمدن و مخالفت افکار عمومي با نوع تفريحات و مهماني هایي که مردان در گذشته داشتند، آنها را مجبور ساخته است که وقت بيشتري را صرف زن و زندگي خود نمايند. همچنين بايد اذعان نمود که بهبودي سبک بيان احساسات در دنياي مدرن، شوهران را ناگزير ساخته که نسبت به همسران خود احساس مسئوليت متقابلي داشته باشند و در نتيجه لذت هاي اجتماعي و شخصي خود را در کنار یکدیگر بگذرانند. همچنين نوعي از بهبودي در وضعيت تربيتي زنان و ارتقاء سطح دانش و توانایي هاي آنها موجب گشته است که آنان تا اندازه اي بتوانند در پهنه عقايد و تفکرات ذهني با مردان همراهي نمايند. البته ناگفته نماند که هنوز زنان در بسياري از موارد بطور نااميد کننده اي در سطحي پایين تر از مردان قرار دارند.

اينک در چنين شرايطي و وجود اختلاف فکري و تربيتي و آموزشي مرد با همسر خود، مرد چاره اي ندارد مگر اينکه با کسي که هيچ چيز به او نمي آموزد و تهي از هر نوع ايده و تفکري است تبادل نظر و همفکری نمايد. در نتیجه اين مرد که قاعدتا مي بايست با افرادي که از نظر توانایي فکري همپايه او هستند و در زندگي اهداف بالاتري را دنبال ميکنند، معاشرت و همنشيني داشته باشد، مجبور است با کسي که از تفکری سطحی برخوردار است زندگي نمايد (مگر اينکه او مجبور به جستجوي همفکران ديگري باشد) در نتيجه ملاحظه مي کنيم که مرد جواني که احتمال زياد دارد تا در آينده پيشرفت نمايد، به محض ازدواج و تشکيل خانواده، نه تنها از پيشرفت بازمي ماند بلکه احتمالا دچار انحطاط و فساد نيز مي شود. زيرا اگر زني نتواند باعث پيشرفت شوهرش شود، شرايط پسرفت او را مهيا ساخته است. به سخني ديگر شوهر از طرفي مشاهده مي کند آنچه راکه در مورد زندگي و مسائل اجتماعي با همسرش در ميان مي نهد، بي اهميت تلقی ميگردد، دلسرد مي شود و اشتياق خود را براي بيان آراء و عقايدش از دست مي دهد. از طرف ديگر ازدواج او باعث قطع رابطه و يا کم شدن ارتباط با همفکرانش شده و بدينوسيله خلاقيت هاي فکري اش کاهش می یابد و همواره يک نوع سرافکندگي و شرمندگي در درون خود احساس مي کند. اين تغيير و تحولات و پذيرفتن شرايط جديد که تشکيل خانواده براي مرد ايجاد کرده است بعد از چند سالي باعث مي گردد که شوهر با کساني که زندگي را به بطالت مي گذرانند و فقط به فکر تامين ماديات زندگی هستند هيچ تفاوتي پيدا نکنند.

من نمي خواهم ازدواج زن و مردي که با امکانات و تسهيلات برابر پرورش يافته و دانش آموخته اند و توانسته اند به عقايد و اهداف یگانه و هماهنگي دست یافته اند را در اينجا شرح دهم، فقط تاکيد مي کنم که اين نوع ازدواج بر مبناي برابري، توازن قدرت و اختيارات و عدم برتري يکي بر ديگري استوار است، ازدواجي است که هر يک از زن و شوهر با ديدن زيبائي هایي که در وجود ديگري نهفته است، لذت مي برد و بدينوسيله يکديگر را در مسير پيشرفت و تکامل راهنمائي مي کنند. البته براي کساني که نمي توانند اين نوع پيوند زناشوئي را تصور نمايند ممکن است برايشان يک روياي جذاب تلقي شود.

من اعتقاد راسخ دارم که اين نوع پيوند زناشوئي تنها شکلي از اشکال ازدواج ايده آل و واقعي است. در مقابل تمام باورها و سنت ها و قوانيني که شيوه و نوع ديگري از پيوند زناشوئي را توصيه مي کنند و يا مفاهيم و اهداف آنرا با نمادها و توجيهاتي نامربوط، بيان ميدارند و به آنها رنگ و لعاب (فلسفي و ديني و ...) مي دهند، به تمامی چيزي جزء باورها و سنت هاي بجا مانده از عصر توحش و بربريت نيستند. بديهي است که بازسازي و اصلاح اخلاقي نوع بشر فقط زماني آغاز مي گردد که بنيادي ترين روابط و مناسبات اجتماعي بر مبناي قوانين برابر و عادلانه قرار گيرد، زماني که انسان بياموزد تساوي حقوق و برخورداري يکسان از تعليم و تربيت تنها عامل موثر و نيرومند در جهت همفکري آنهاست.

  آنچه را که تا بدينجا شرح دادم مزايا و منافعي بود که با پايان گرفتن نگرش و باوري مبتني بر عدم شايستگي و توانایي زنان، نصيب جامعه مي گرديد و نه نصب افراد. همچنين اين مزايا و فوائد را منوط به بالا بردن سطح دانش و اختيارات زنان و بهبودي شرايط کلي آنان در روابط و مناسبات اجتماعي با مردان دانستم. اما آنچه که از قلم افتاده و کمتر به آن اشاره شده است همانا منافع و فوائد مستقيم و بلاواسطه تساوي حقوق اجتماعي است که نصيب فرد مي گردد و سعادت فردي و آزاد سازي نيمي از نوع بشر را فراهم مي نمايد. به سخني ديگر نيمي از نوع بشر يعني زنان از زندگي اي که تحت انقياد مردان است رهائي پيدا مي کنند و به آزادي معقولانه دست خواهند يافت. بي ترديد بعد از احتياجات اوليه انسان مثل غذا و پوشاک، آزادي بنيادي ترين و نيرومندترين خواسته طبيعت انسان به شمار مي رود. اگر مردم معناي انجام وظيفه در قبال يکديگر و ارزش فرد و عدالت را دريابند آنها بيشتر تمايل پيدا مي کنند تا آزادي را تحت قانون درآورند. بديهي است که تعريف آزادي تحت قوانين به آن معنا نيست که مردم آزادي کمتري خواهند داشت بلکه به آن معنا است که آنها نخواهند پذيرفت که ديگران بنام نماينده و يا مفسر اصول آزادي، عقايد و اراده خود را به آنان تحميل کنند. همچنين اگر بي قانوني براي مردم ملاک و معيار شود، آنگاه تمايل و خواست آنان از آزادي، آزادي بدون حد و حصر است. در جوامعي که عقل و انديشه رشد نموده و اصول راهنما شده است و نيز ايده مسئوليت پذيري و انجام وظائف اجتماعي از اهميت ويژه اي برخوردار گشته است، مردم خواهان آزادي عمل فردي بيشتري هستند، آزادي که هر يک از آنها بر اساس وظيفه، قانون و وجدان شخصي، عمل مي نمايند. کسي که ارزش استقلال فرد و عنصر سعادت و خوشبختي را ارج نهد در حقيقت او آن ارزش ها را جزیي از عناصر سازندگي در زندگی خود قرار مي دهد. در اينجا فرق است میان قضاوت فرد از خود و قضاوتي که ديگران نسبت به او دارند. وقتي که فردي شکايت ديگران را مي شنود که اظهار می دارند آنها آزادي عمل ندارند، آن فرد شایسته است از آنها بپرسد که چه عاملي مانع از آزادي عمل آنان شده است؟ و یا در کدام امور آنها دخالت شده و يا خللي وارد آمده است؟ اگر آنها يعني کساني که مدعي اند آزادي عمل ندارند، پاسخ قانع کننده اي به اين پرسش ها ندهند، آن فرد، شکايت آنها را بي اساس تلقي مي کند و معتقد است که آنها از روي عصبانيت آنرا ابراز کرده اند و بدیهی است که  در ارزيابي او آن افراد، افرادي هستند که با هر دليل و برهاني بيگانه هستند. اما در مقابل همان فرد زماني که در مقام قضاوت کردن در مورد خود برمی آيد، قضاوتي میکند که کاملا متفاوت است با آنچه که در باره ديگران داشته است. حتي زماني که يک معلم و مربي، قضاوتي عادلانه و بي عيب و نقضي را در مورد خواسته هاي او بيان مي دارد، آن فرد از نحوه چنين قضاوتي ناراضي است. زيرا او خود را استثناء از ديگران و بي نياز از قضاوت و هر پاسخگویي مي داند. اين وضعيت در مورد ملت ها نيز صادق است. آيا شهروندان يک کشور آزاد، حاضرند در ازاي از دست دادن آزادي، سرنوشت خود را بدست عده اي نخبه (حکومت صالحان) قرار دهند و از آنها پيروي نمايند؟ حتي اگر مردم به فرض به اين حکومت و مديريت صالح و شايسته باور داشته باشند، آيا در چنين شرايط و وضعيتي بهتر از آن نيست که آنان خود با اراده و انتخابشان سرنوشت خويش را تعيين کنند و با مسئوليتي توام با اخلاق، تاوان نقائض و کيفر تصميم گيری های اشتباه خود را نسبت به امور اجتماعي بپردازند؟ (دفاع از آزادي فرد جهت شکوفایي شخصيت انسان)

حال اجازه دهيد به چنين افرادي اطمينان دهم که زنان از همان احساس آزاديخواهانه و مساوات طلبانه اي که مردان بهره مند اند، برخوردار مي باشند. هر آنچه که تاکنون از زمان هرودت در مورد امتيازات و فوائد يک حکومت آزاد گفته و يا نوشته شده است(128) (مثلا حکومت آزاد به انسان اعتماد بنفس مي دهد و احساس و خرد او را اعتلا مي بخشد و نيز خودخواهي را جايگزين ديگر خواهي و همبستگي و اتحاد مي نمايد و يا چشم انداز اعمال و وظائف اجتماعي را در محيطي آرام وسعت مي بخشد و موجب شکفته شدن استعدادها و ارتقاء اخلاقي و روحي افراد در جامعه مي گردد) تمام اين امور که در باره مردان  و در جهت بنا سازی حکومتی آزاد گفته شده است نيز در مورد زنان صادق است.

آيا اين موارد، موارد مهمي جهت دستيابي به سعادت فرد نيست؟  اجازه بدهيد زمان کودکي مردان را بياد آنها آوريم (يعني دوره اي که تحت سرپرستي و نظارت کساني بودند که تا زمان بزرگسالي آنها را دوست داشتند ) و نيز زماني که آنان به دوره مردانگي و پذيرفتن بار مسئوليت رسيدند. آيا زماني که آنها خود احساس مسئوليت کردند، بمثابه آن نبود که بار سنگيني را بر دوش مي کشند تا بدان وسيله موانع را با تمام سختي هايش از سر راه بردارند؟ آيا آنان به انجام چنين کاري و پذيرفتن چنين مسئوليتي، احساس زندگي دوباره نمي کردند؟ آيا مردان تصور مي کنند که زنان از چنين احساساتي برخوردار نيستند؟

اين واقعيتي در خور توجه است که رضايت خاطر و يا جريحه دار شدن احساسات و غرور فردي زماني که در ارتباط با مردان مطرح مي گردد اهميت فوق العاده پيدا مي کند اما راجع به احساسات طبيعي زنان از اهميت کمتري برخوردار است که مي توان آنرا نيز توجيه کرد. احتمالا دليل اينگونه رفتار مردان از آنجا ناشي مي شود که آنها احساسات و رفتار خود را با خصوصيات ديگر تکميل مي نمايند، خصوصياتي که  بندرت از قدرت تاثيرگزاري آنها روي احساسات و زندگي شان باخبر هستند. با اطمينان خاطر مي توان اظهار نظر نمود که قدرت تاثيرگزاري اين گونه احساسات در زنان کمتر از مردان نيست. زنان به شيوه اي تربيت شده اند و يا مي شوند که مي بايست احساسات طبيعي خود را که معمولا در مسير درستي ابراز مي گردد، پنهان دارند و يا سرکوب نمايند. اما بديهي است که اين احساسات در درون آنها از میان نمي رود و به شکل ديگري بروز مي کند.

هر ذهنيت فعال و پرتحرکي که آزادي را انکار مي کند و بدان باور ندارد، در حقيقت احساسات و غرائز طبيعي انسان را منکر شده است و همواره بدنبال قدرت ميگردد تا بر ديگران سلطه پيدا کند.

بديهي است اگر هر انساني اجازه نداشته باشد بطور مستقل و آزاد زندگي کند، نشانه آن است که سلطه پذيري انسان بر انسان عملي ارزشمند محسوب مي شود. اگر در زندگي اميد به آزاد زيستن وجود نداشته باشد و هدف و خواسته انسان تصرف قدرت و سلطه بر ديگران باشد، پرواضح است کساني که با اهداف و انگيزه هاي شخصي خود به اين امر يعني سلطه انسان بر انسان صحه مي گذارند و به آن ياري مي رسانند تاوان چنين اعمالي را در آينده پرداخت خواهند کرد. در اين رابطه شوق و هيجان زنان جهت دستيابي به زيبایي و آراستگی ظاهری و بطور کلي تمام زشتيهایي که محصول تجمل پرستي است و زيان آور و مغاير با اخلاق اجتماعي می باشد را مي توان در جرگه چنين سلطه پذيري قرار داد.

عشق به آزادي و عشق به قدرت دو مقوله کاملا جدا از یکدیگر هستند که همواره بمثابه دشمن در برابر هم صف آرائي می کنند. در جامعه اي که از حداقل آزادي برخوردار است، مشاهده مي شود که افراد به شدت متمايل به تصرف قدرت آنهم بطور غير اصولي و اخلاقي مي باشند. بديهي است تصرف قدرت و ايجاد سلطه بر ديگران زماني از فساد مبرا است که هر فرد بتواند بدون واهمه از قدرت حاکمه، آزادي (بيان و عقيده) داشته باشد. اين شرايط زماني ايجاد مي گردد که احترام به آزادي به عنوان يک اصل و باور برای هر فرد درآيد. تنها داشتن اعتبار فردي و شان و منزلت، سعادت افراد را فراهم نمي کند بلکه با وجود آزادي و اختيار در تعيين مسير زندگي است که سعادت و خوشبختي افراد تامين مي گردد. در مقابل اگر بر سر راه آزادي و اختيار افراد مانع قرار گيرد و يا آنرا محدود سازد آن زمان است که سعادت و بهروزي فرد زائل مي شود و اين مورد از همان مواردی است که در باره زنان اتفاق افتاده است.

بعد از بيماري، فقر و تنگدستي  و مجرميت که نابود کننده سعادت و بهره مندي از زندگي است، هيچ چيزي مخربتر از راکد ماندن ارزشها، توانایي ها و استعدادهاي فرد در زندگي نيست. در اين رابطه زنان که وظيفه مراقبت از خانواده را به عهده دارند بديهي است که استعداد و قابليت هاي خود را در اين مورد صرف مي نمايند و بطور کلي از نظر عده اي همين مقدار کار و وظيفه براي آنها کافي است، اما براي عده اي ديگر از زنان که تعدادشان کم نيست مراقبت از خانواده که حداقل وظيفه شناخته شده آنان محسوب مي شود، برایشان ميسر نمي باشد. بنابر اين در مورد اين زنان و زناني که فرزندان خود را از دست داده اند و يا فرزندانشان با تشکيل خانواده از آنها جدا شده اند چه بايد کرد؟

مثال هاي زيادي در مورد مردان وجود دارد که آنها بعد از يک عمر کار و فعاليت به دوره پرافتخار بازنشستگي نائل ميشوند تا بدينوسيله بتوانند از بقيه اوقات عمر و زندگي خود لذت ببرند. اما در ميان آنها کساني وجود دارد که نتوانسته اند خود را با وضعيت جديد تطبيق دهند و زندگي گذشته و فعالانه خود را با سرگرميها و مشغوليت هاي جديد تعويض نمايند و در نهايت دچار بيزاري از زندگي، افسردگي و بالاخره مرگ زودرس شده اند. هنوز کسي باور ندارد که همين وضعيت براي بيشتر زنان فعال، فداکار و شايسته وجود دارد. زناني که گفته شده است نگهداري از کودکان تا رسيدن به سن بلوغ و خانه داري تا زماني که خانواده به آنها احتياج دارد از وظائفي است که با روح آنان سازگاري دارد و نيز ديني است که آنان بايد به جامعه ادا نمايند. اين زنان که  توان کارکردن دارند اما بيکار اند مگر آنکه دختر و يا عروسشان از آنها بخواهند همان کاري را که در ايام جواني بعهده داشتند يعني بچه داري و خانه داري، اينک در اين سن و سال انجام دهند. حال بايد پرسيد که دنيا نسبت به اين وظيفه و به اصطلاح اداي اين وظيفه اجتماعي که بر دوش زنان است چه قضاوتي مي کند؟ وظيفه اي که اين گونه زنان سال هاي سال بود که به آن مي پرداختند و باز هم مي بايد در سن کهولت به نگهداري کودک و خانه داري بپردازند. در اين ميان زناني هستند که هرگز مجالي براي انجام چنين وظيفه اي پيدا نکرده اند (وبسياري از آنها از اينکه نتوانستند به شغلي که مورد علاقه و پيشرفت آنها باشد، دست يابند سراسر زندگي شان را با اندوه و غم سپري کردند) تنها کاري که براي اين گونه زنان وجود داشت پرداختند به کارهایي در رابطه با مذهب و امور خيريه بود. بديهي است پرداختن به کارهاي مذهبي مانند برگزاري مراسم و اعياد جنبه احساسي دارد و يک کار واقعي محسوب نمي شود مگر آنکه آن کار در رابطه با امور خيريه قرار گيرد. البته ممکن است که زنان در کارهاي خيريه بطور طبيعي نسبت به مردان قابليت داشته باشند اما چنين کارهایي نيز نياز به دانش و قدرت تفکر و مهارت و مديريت و سازماندهي است. ( بسياري از زنان حتا از وظائف خانه داری که آنان معمولا محکوم به انجام آن هستند، به دلايلي محروم مي باشند. همچنين آنان از انجام بسياري امور و شغل هاي اجتماعي محروم اند بجزء اموري که به نحوي از انحاء با مذهب در ارتباط باشد) چندين شغل مديريت دولتي در مورد امور خيريه وجود دارد و کسي که از دانش و مهارت لازم بهره اي نداشته باشد قاعدتا نمي تواند عهده دار آن شغل ها شود. براي مثال در اين مورد و موارد مشابه ديگر وظائفي که زنان مجاز به انجام آنها هستند (بويژه در مورد تربيت کودکان) اگر آنان از دانش و آموزش لازم برخوردار نباشند نمي توانند به درستي از عهده آن شغل ها برآيند و در نتيجه جامعه به علت اينکه زنان اجازه ندارند به چنين مهارت ها و آموزشهایي دست يابند دچار زيان و ضرر خواهد شد.

 در اينجا اجازه بدهيد به موضوعي بپردازم که هرازگاهي به طرز خاصي در مورد ناتواني زنان عنوان مي گردد. موضوعي که عده اي آنرا به شکل مضحکي مطرح مي کنند تا بتوانند بدينوسيله به سهولت از بحث کردن در مورد آن شانه خالي کنند. مثلا وقتي مطرح مي شود که ميتوان از توانایي وشايستگي زنان و نظرخواهي آنان در امور حکومتي استفاده هاي با ارزشي نمود، اين افراد با لحن تمسخرآميزی بانگ برمي آورند که آيا مي خواهيد دختران نوجوان و يا زنان بيست و چند ساله را از سالن هاي آرايش و بزک خانه ها جمع کنيد و يکراست به مجلس شورا (عوام) منتقل نمائيد!؟ بديهي است آنها خود را به فراموشي مي زنند که هيچگاه مردان را در چنين سن و سالي جهت تصدي وظائف دولتي و مسئوليت هاي سياسي انتخاب نمي کنند. در حاليکه وجدان عمومي به آنها مي گويد که اگر قرار باشد به چنين زناني اعتماد شود تا عهده دار مسئوليت هاي در امور حکومتي گردند، آنان زنان تحصيل کرده ای هستند که ترجيح داده اند به جزء شغل خانه داري به شغل ديگري نيز بپردازند. (کما اينکه بسياري از آنان اينک ترجيح مي دهند که قبل از ازدواج شغل آبرومندي را براي خود دست و پا کنند.)

بديهي است اينگونه زنان که مصمم اند در امور حکومتي نقشي داشته باشند، زناني هستند که بهترين دوران زندگي خود را صرف کسب علم و دانش کرده اند تا بتوانند با شايستگي هاي لازم به شغل دلخواه خود بپردازند. همچنين اينگونه زنان برخلاف گفته هاي مضحک منتقدين، زناني مجرب و چهل وپنجاه ساله اي هستند و با تجربياتي که از خانواده کسب کرده اند، افراد مناسبی براي تصدي مشاغل حکومتي مي باشند.

 بايد اذعان نمود که هيچ کشور اروپاي نیست که تواناترين مردانش از تجربيات و نظرات باريک بينانه زنان و مشورت هاي ارزشمند و کمک هاي هوشمندانه آنان چه در زمينه هاي عمومي و يا خصوصي، استفاده نکرده باشد. براي مثال در اداره امور مالي و تنظيم هزينه ها که يکي از مهمترين امور در مديريت عمومي است، بندرت مرداني را مي توان يافت که با چنين زناني برابري نمايند. البته در اينجا نمي خواهم در مورد نياز جامعه به خدمات زنان در امور عمومي بحث کنم بلکه فقط مي خواهم از وضعيت زندگي ملالت آور و نااميد کننده اي که گريبانگير آنان شده است ، چيزی گفته باشم، يعني نوع زندگي که آنها محکوم به ادامه آن هستند، زندگي است که از هر نوع فعاليتی محرومند، زندگي که بيشتر آنان در جامعه که ميداني وسيع تر از خانواده است هيچ نقشي ندارند و در اين رابطه بعضي از زنان وضعيتي دارند که هرگز نمي توانند نقشي در جامعه ايفا کنند و بقیه آنان کساني هستند که اصولا تصور آنکه آنان میتوانند نقشي در جامعه داشته باشند، برایشان غیر ممکن است. 

براي بهروزي و سعادت نوع بشر آنچه که ضروري بنظر مي رسد، علاقه مندي فرد نسبت به شغلي است که دارد. اما متاسفانه اينگونه ضرورت ها بطور ناقص در جامعه پياده مي شود،  بدين معنا که زنان بخش بزرگي از نوع بشر را تشکيل ميدهند و به سبب محروميت و محدوديت در انتخاب آزادانه شغل ها و حرفه هاي اجتماعي از سعادت و بهروزي بي بهره اند و در نتيجه زندگي آنان با ناکامي و شکست روبرو ميگردد. اما اگر شرايط يک جامعه آن چنان است که قادر نيست براي ناکامي و شکست هایي که بطور اجتناب ناپذيري برای زنان آن جامعه بوجود آمده است، راه حلي پيدا کند، حداقل نبايد شرايط سخت تر ديگري را به آنها تحميل نمايند.

نابخردي بعضي از والدين و کم تجربگي جوانان و عدم امکانات براي تصدي شغلي دلخواه و مطلوب، مردان را بناچار مجبور مي سازد که براي گذران زندگي به شغل هاي کاذب و نامطلوبي روي آورند و آن شغل ها را با بي ميلي و بطور ناقص انجام دهند، در حاليکه اين افراد مي توانستند به شغل هاي ديگري که مورد دلخواه آنان است دست يابند و زندگي توام با سعادت داشته باشند. اما زنان در اين مورد وضعيتي متفاوت با مردان دارند، بدين معنا که آنها ميبايد رعايت سنت ها و اجراي قوانين خشک و جزمي در جامعه را تحمل کنند. براي مثال در بعضي از جوامع مواردي مانند رنگ پوست، نژاد، نوع مذهب و در کشورهاي مستعمره و اشغال شده موردي مثل مليت سبب شده است که مردان از تصدي بعضي از شغل ها محروم شوند. اما بطور کلي در مورد زنان عامل محروميت آنها از تصدي به تمام شغل هاي آبرومندانه اي که قابل تصور است علاوه بر آن موارد که ذکر شد بدون شک عامل جنسيت آنان نیز  میباشد. البته در اين ميان شغل هایي که از عهده ديگران ساخته نيست و يا انجام آنها شان و منزلت انسان را پایين ميآورد را به عهده زنان مي گذارند.

پرواضح است رنج و اندوهي که در نتيجه چنين محروميت هایي نصيب زنان شده است را کمتر کسي  می تواند آنها را احساس نمايد. غم و اندوهي که با کسب دانش، بيشتر و بيشتر مي گردد، زيرا میان عقايد و دانش زنان از طرفي و شغل ها و فرصت هایي که جامعه جهت فعاليت زنان ارائه مي کند، عدم توازن وجود دارد.

وقتي ما در نظر آوريم که عقيده و باوري سراسر اشتباه، باعث محروميت نيمي از جمعيت بشر از دستیابی به حقوق انسانی شده است و آنان را در بهره مندي از خوشي هاي زندگي منع کرده و بيهودگي و نااميدي را جايگزين اميد و آرزو نموده است،  احساس مي کنيم که در ميان تمام درسهایي که مي بايد انسان جهت مقابله با نقائض و عيوب در اين کره خاکي بياموزد درسي مبني بر اعتراض به تبعيض، تعصب و نابرابري و سلطه انسان بر انسان وجود دارد که باید آموخت. بديهي است بیم و هراس بیهوده انسان چه بسی باعث میگردد که پلیدی های دهشتناک تری جایگزین آنها گردد و محدودیت هایی را برای هر نوع آزادی تحمیل کند. زيرا هر محدوديت و مانعي که براي آزادي انسان پديد مي آيد در درجه نخست مسئول پيامدهاي زيانبار آن محدودیت ها و یا ممنوعیت ها به عهده خود انسان است. به سخني ديگر عدم آزادي و پيامدهاي زيانبار آن تا به اين حد است که سرچشمه اصلي سعادت و بهروزي انسان را مي خشکاند و زندگي ارزشمند او که بوسيله توانایي ها، شايستگي ها و استعدادهايش شکوفا مي شود را به پست ترين مرتبه تنزل میدهد.

 

پا نوشت ها:

1) دوره ویکتوریا و یا دوره ملکه ویکتوریا (1900/ 1840- Victorian England)  به دوره اوج انقلاب صنعتی در بریتانیا و اوج امپراتوری بریتانیا گفته میشود.  در این دوره ملکه ویکتوریا در سال 1837 و در ۱۸ سالگی پس از ویلیام چهارم به تخت نشست  و دوران ۶۴ ساله سلطنت خود را در تاریخ انگلستان آغاز کرد. این دوران همزمان با به اوج رسیدن گستره مستعمرات انگلستان در سطح جهان بود.

2) Feminism-  مفهوم  واژه  فمینیسم که در این مقدمه بارها مورد استفاده قرار گرفته است، مفهومی نیست که بخواهیم به جان استوارت میل نسبت دهیم، زیرا از نظر تاریخی این نوع نسبت دادن  اشتباه میباشد. این واژه نخستین بار در سال 1895 در فرهنگ انگلیسی آکسفورد به معنای "مطالبه حقوق زنان" بکار گرفته شده است و  در این مقدمه هر بار که از این واژه استفاده میشود به مفهوم یاد شده است.

3) James Fitzjames Stephen, Liberty, Equality, Fraternity (London, 1873)

4) Ernst Jones, The life and work of Siqmund Freud (New York, 1953

(5 Alma Lutz, Created Equal: A biography of Elizabeth Cady Stanton (New York, 1940)

6) مری ولستون گرافت (1797 – 1759Mary Wallstone Craft-) - ادیب و نویسنده انگلیسی که معتقد به تساوی حقوق اجتماعی و آموزشی زنان بود. اثر مشهور وی احقاق حقوق زنان (A Vindication of the Rights of Woman) است که در سال ۱۷۹۲ منتشر گردید و به عنوان یکی از متون کلاسیک دبستان فمینیستی محسوب می‌شود.

7) ویلیام تامپسون (1833- 5177 William Thompson- ) – اصلاح طلب سوسیالیست و نویسنده و منتقد فلسفی - سیاسی ایرلندی که کار او از توسعه نظریه فایده یاوری (Utilitarianism) آغاز گشت و سپس به نقد شیوه استثمار نظام سرمایه داری پرداخت. عقاید او تاثیر بسزایی روی جنبش های چارتیست (Chartism) اتحادیه های کارگری (trade union) و تعاونی ها (cooperative) و نیز افکار کارل مارکس گذاشت.

8) آنا ویلر (1848- 1785 Anna Wheeler )– نویسنده ایرلندی و مدافع حقوق سیاسی زنان  بود. او در مورد برابری فرصت ها و امکانات آموزشی میان مرد و زن و نیز فوائد ممانعت از آبستنی (نابهنگام زنان) قلم فرسایی کرده است.

9) ریچارد کارلیل (1843 - 1790 Richard Carlile )– ناشر انگلیسی که مردم را نسبت به حق رای  و آزادی مطبوعات در انگلستان دعوت به شورش نمود.

10) چارتیسیزم (Chartism) -   جنبش رادیکال سیاسی جهت اصلاحات اجتماعی در نیمه قرن 19 یعنی سالهای میان 1838 تا 1850 در انگلستان. این جنبش احتمالا اولین جنبش کارگری مدافع طبقه کارگر در جهان محسوب میشود.

11) رابرت اوئن (Robert Owen)(1858 -1771) – مصلح اجتماعی و بنیانگذار سوسیالیسم و جنبش تعاونی در انگلستان. فلسفه او بر سه پایه روشنفکری بنا شده بود مبنی بر آنکه الف: هیچ کس مسئول عملکرد خود نیست زیرا تمام شخصیت او مستقل از وجود شخص شکل گرفته است. ب: تمام ادیان بر اساس تصورات مضحک بنا شده اند که انسان را به فردی ضعیف، کند ذهن، متعصب، خرافاتی و یا فردی بینوا و ریاکار تبدیل میکند. ج: حمایت از سیستم کار تولیدی در کارگاه به جای سیستم کار انبوه کارخانه ای که هر کارگر موظف است فقط یک قطعه را بسازد تا با قطعاتی که دیگر کارگران ساخته اند مونتاژ شود.

12) فابیانیسم (Fabianism) – جنبش تدریجی گسترش سوسیالیسم آنهم با ابزار های صلح آمیز بدون خشونت آمیز است که در اواخر قرن 19 در انگلستان بوجود آمد.

13) لبیرال فمنیسم (Liberal Feminism) -  خواستار تساوی حقوق شهروندی میان زنان و مردان است. این نظریه معتقد است که نباید جنسیت زن باعث گردد که او از حقوق مساوی با مردان بی بهره گردد. همچنین بر طبق این نظریه تفاوت‌های میان دو جنسیت ذاتی و طبیعی نیستند بلکه آنها ناشی از آموزش و تربیتی ناهمگون و متفاوتی است که در جوامع مرد سالار وجود دارد. فمینیست‌های لیبرال بر این باورند که برابری ظاهری  و تصنعی حاکم در بعضی از جوامع برای زنان کافی نیست، زیرا زنان خواستار آن هستند که قوانین تبعیض آمیزعلیه زنان بطور کلی از میان برود و تا آنان بتوانند در کلیه امور اجتماعی سیاسی و اقتصادی حقوقی برابر با مردان شرکت داشته باشند. افراد برجسته این گرایش فکری مری ولستون‌کرافت، هریت تایلور و جان استوارت میل می باشند.

14) اوئنیت ها (Owenites) – پیروان رابرت اوئن (Robert Owen) بودند که اعتقاد به سازماندهی دوباره اجتماع بر اساس سوسیالیسم و ایجاد تعاونی ها و اتحادیه ها که مستلزم اصلاحات رادیکال اجتماعی در انگلستان داشتند

15) فرشته در خانه (The Angel in the House) یک شعر روایی است که بوسیله کاونتری پاتیمور (Coventry Patmore) انگلیسی در سال 1854 سروده شده است. این شعر وصف حال ازدواج ایده آل شاعر با زن به تمام عیار بی عیبی به نام امیلی می باشد.

اصطلاح فرشته در خانه در واقع به زن ایده آل دوره ویکتوریا که زندگی عاری از نفس پرستی خود را فدای فرزندان و شوهرش میکند، بکار برده میشد.

16) هاریت تایلور (Harriet Taylor)(1858 - 1807) – فیلسوف و مدافع حقوق زنان  و همسر جان استوارت میل، برجسته ترین متفکران قرن 19 بود. مجموعه نوشته های هاریت بسیار محدود بود اما با این وجود این نوشته ها بیشترین تاثیر را بر روی میل برجای گذاشت.

17) Mill’s Collected Works, 21:35-49 and 349-71

18) چالز فوریه (Charles Fourier- 1772- 1837) فیلسوف سوسیالیست فرانسوی آرمانخواه و تاثیر گذار بر دیدگاه های رادیکال و چپ اجتماعی زمان خود. او بر این باور بود که یگانه وسیله سعادت بشر کار است و اظهار میداشت که عموم اجتماعات کوچک کارگران را باید با هم متحد ساخت و از آنها اجتماعی بزرگ پدید آورد. همچنین او اولین کسی بود که واژه فمنیسم را ابداع کرد و آنرا در آثار خود بکار برد.

19) سن سیمون (Saint Simonias- ) از اولین تئوریسین های سوسیالیست فرانسوی بود که آراء و عقایدش باعث پدید آمدن انواع نظریه های فلسفی قرن 19 مانند مارکسیسم، اثبات باوری (positivism) و اصول جامعه شناسی شد.

20) هاریت مارتینو ( Harriet Martineau-1872-1802) تئوریسین سوسیالیست و عضو حزب ویگ (Whig) در انگلستان قدیم  بود. گفته میشود که او اولین زن جامعه شناس به مفهوم امروزی بوده است.

21) سارا آستین (Sarah Austin- 1802-1876)  نویسنده انگلیسی و مترجم متون آلمانی

22) هاریت گروت (Harriet Grote- 1792- 1878) زندگی نامه نگار انگلیسی

23) رجوع کنید به: Okin,pp 331-32 and Rossi,pp 31-45

24) رجوع کنید به:   Enfranchisement of Women, Collected Works

25) رجوع کنید به:   Authobiography – Collected Work

26) رجوع کنید به: Collected Works

27) رجوع کنید به:  Collected Works

28) بربريت (barbarism ) واژه ای که یونانیان برای افراد بیگانه (barbarian) بکار می بردند و در اصطلاح اموروزی به رفتارهای ناهنجار، غیر متمدنانه و خشونت آمیز گفته میشود

29) Siege of Troy – در اسطوره هومر، شهر تروا به شهر شاه پريما (prima) اطلاق شده است. اين شهر به مدت 10 سال توسط يونانيها و جهت بازپس گرفتن هلن(Helen) همسر منالوس (Menalous) که ربوده شده بود، تحت محاصره قرار داشت.

30) قضيه ایجابی (Affirmativ Clause) قضایا به اعتبار کیفیت بر دو قسم است ایجابی یا موجه و سلبی یا سالبه. قضیه ایجابی آنست که موضوعی را اثبات کنیم مانند اینکه خدا عادل است

31) قضیه سلبي (Privative Clause ) قضیه ای است که موضوعی را نفی کنیم مانند اینکه خدا ظالم نیست.

32) عصرخرد (The Age of Reason) در تاریخ فلسفه اروپا، اصطلاحی است که در ارتباط با متفکرانِ نخستینِ قرنِ هفدهم میلادی از جمله دکارت، اسپینوزا، و گوتفرید لایبنیتز به کار می‌رود و به معنایِ" باور به عقل به عنوانِ تنها منبعِ معتبرِ شناخت است، زیرا آن‌چه که تجربه و مشاهده به ما می‌گوید بسیار متزلزل‌تر از آن است که بشود به آن اعتماد نمود." این متفکران تلاش نمودند حقایقِ اصلیِ هستی را از راهِ برهان و استدلالِ عقلی اثبات کنند.

33) رواقيون (Stoicism) مکتب فلسفي در يونان و رم که بوسيله زنون (Zenon) در حدود سالهاي 300 پیش از ميلاد تاسيس گشت و تا سالهاي 200 ميلادی همچنان رواج داشت. پيروان اين مکتب بر اين باور بودند که مي بايست تعهدات اخلاقي بين فرادستان (Rulers) و فرودستان (Ruled)، اربابان و رعايا و يا برده داران و بردگان رعايت گردد.

34) بنابر نظريه ارسطو، وضعيت طبيعي تولد انسان، تعيين کننده آزادگي و يا بردگي او است. براي مثال يونانيان ذاتا افرادي آزاد متولد مي شدند در حاليکه تراکيان (Tharacians) و آسيایي ها به ذات برده بودند.-  سياست ، ارسطو، کتاب هفتم- بخش ششم-. همچنين نگاه کنيد به:

Aristotle Politics BK. 1,1252B-1254A , 55A BK. 7,1327B

جهت اطلاعات بيشتر از ديدگاه ارسطو نسبت به زن به کتاب "زن از ديدگاه فلسفه سياسي غرب، سوزان مولر آکين، ترجمه و تاليف نگارنده، انتشارات قصيده سرا، روشنگران و مطالعات زنان رجوع فرمائيد.

35)  Serfeرعايائي که در حکومت های فئودالی همراه با زمين خريد و فروش مي شدند.

 36) Burgesses  در حکومت های فئودالی به افرادي که رعيت نبودند و در رديف شهروندان عادي و جزء طبقه پائين جامعه جاي داشتند، گفته میشد.

37) افسانه زنان آمازوني: آمازون (Amazons) در تاريخ اساطيري يونان به نژاد و يا ملتي از زنان جنگجو اطلاق مي شد. که همواره با اسکوتها (Scytnaic) که شاخه اي از سکائي ها بودند همراه با اهالي آسياي صغير ((Asiaminor با يونانيان مي جنگيدند. شرح حال اين قوم در تواريخ هرودت Herodotus’ History)) ذکر گرديده است.

38) زنان اسپارت: اسپارت ((Spartan شهري در يونان باستان بود که زنان آن به سبب آنکه مردان اسپارتي مدتهاي دراز به اشتغالات نظامي دور از شهر(کشور) بسر مي بردند، آزادي کامل در اداره امور شهر نصيب آنان شده بود و بدينوسيله به قانونگذاري و فرمانروایي و حکومت پرداختند تا جائيکه مردان بعد از بازگشت از ميادين جنگ مجبور به تبعيت از قوانين آنان می شدند.

39) رجوع کنيد به جمهوري ((Republic کتاب پنجم افلاطون بخش 451 الي 460 . مبني بر اشتراک آميزش جنسي.

40) Parliamentary Suffrage-  در سال 1918 زنان در انگلستان به شرطي که بيش از 30 سال سن داشتند از حق راي و شرکت در انتخابات برخوردار مي شدند، تا اينکه در سال 1929 ابتدا به زنان زير 30 سال و سپس در سال 1969 به زنان 18 تا 21 سال چنين حقي اعطا شد.

در اين ميان جان استوارت ميل کسي بود که رهبري جنبش زنان در برخورداري از حق راي آنان را بعهده داشت. او که نماينده پارلمان (West minister) در سال 1866 بود، شخصا درخواستي را بعد از جمع آوري امضاء (Petition) تسليم مجلس عوام (House of Common)  نمود. همچنين ميل اصلاحيه اي بر "لايحه اصلاحي سال 1867"(Second Reform Act) که در حقيقت راهگشاي حق انتخاب و آزادي زنان در انگلستان بود را پيشنهاد نمود. همچنين نگاه کنيد به:

Petition for Extension (of the Elective Frenchise) to All Householders without Distinction of Sex.

Public Petition no. 8501, presented 7 June,1866)

41) Simon de Montfort سردار ليسستر ((Earl of Leicester-1208-1265 فردي که در سال 1258 دو شواليه از هر استان و دو نماينده از شهرهاي معين را احضار نمود تا با تعدادي از بارون ها و روحانيون ملاقات کنند. نتيجه اين عمل آن شد که مجلس عوام انگلستان بعدها بوجود آيد.

42) افرادي که مالک و آزاد هستند اما از خانواده نجبا و اشراف محسوب نمي شوند

43) چارچوب سوراخ داري که سر و دست افراد گناهکار را در آن نگاه مي داشتند

44) زنان انگليسي تا سال 1969 از حق راي محروم بودند.

45) منظور آن است که هنوز محدوديتهاي مذهبي بصورت احکام قانوني تدوين نشده است که به موجب آن بتوان افرادي را که به مذاهب خاصي اعتقاد دارند، از حقوق شهروندي و يا وظائف اجتماعي- سياسي محروم سازد.

46)    Temple of Jupiter Olympusمعبد المپ که مجسمه ژوپيتر از بزرگترين سنگتراشان يونان بنام فيدياس(Phidias) در آن قرار دارد.

47) پولس قديس  St. Paul (شهادت 64 م، رم) يکي از نخستين تئوريسين ها و مبلغين مذهبي است که نظم کليسایي را بوجود آورد. همچنين چند رساله از او در ارتباط با گروندگان اوليه به آیين مسيح، در کتاب مقدس عهد جديد باقي است.

48) اشاره جان استوارت ميل به چارلز فوريه (1837-1772) و کارل مارکس (1883-1818) مي باشد که همواره به موقعيت و نقش اجتماعي سياسي زنان اهميت مي دادند.

49) Cottier به رعيت ايرلندي گفته ميشد که هر سال قطعه زميني که بهای اجاره آن بوسيله رقابت عمومي معين مي گشت، اجاره مي کرد. استوارت ميل به اين نوع سيستم حمله مي کرد زيرا معتقد بود که اين سيستم باعث فقر و فلاکت ايرلنديها مي گردد.

50) اشاره به حوادثي است که در انقلاب فرانسه (1789) و سالهاي بعد از آن (1848و1830) اتفاق افتاد

51) جان استوارت ميل نظر خود را در مورد اين موضوع که شرايط محيطي و زيستي بر منش و شخصيت انسان تاثير مي گذارد و به زعم او علم کردار شناسي(Ethology) نام دلشت او در باره این علم که ميتواند رابطه مهمي ميان علم روانشناسي(Psychology) و جامعه شناسي(Sociology) ايجاد نمايد را هرگز بيان ننمود.

52) در اينجا جان استوارت ميل به نويسندگاني چون Elizabeth Browning ((1806-1861 شاعر،  George Eliot((1819-1880 داستان سرا، Harriet Martineau(1802-1876) داستان سرا، اقتصاددان و تاريخ نگار Elizabeth Gaskell((1810-1865 داستان سرا و نويسنده داستانهاي کوتاه و  Bronte Sister((1816-1855) Charlotte و Emily((1818-1848 نويسندگان مشهور انگليسي اشاره دارد.

53) braver l’opinion; une femme doit s’y soumettre. Un homme peut

اين نوشتار عنوان صفحه (اول) کتاب دولفين (Delphine,1802) اثر Anne-louis Germaire

 ) 1817-  (1766نويسنده و منتقد سوئيسي-فرانسوي مشهور به مادام دواستيل (Madam de Stael) مي باشد.

54) اين جمله “Opinio copiae inter maximas causa inopiae est” اقتباس از کتاب Novum Organum( (1620اثر فرانسيس بيکن(Francis Bacon,1561-1626) مي باشد.

55) انجيل لوقا(Luke) باب دهم آيه 7.

56)    Tobais Hobsonاسب فروشي که نزديک کمبريج (Cambrige) اصطبلي با حدود 40 اسب داشت. او انتخاب اسب را جهت فروش به مشتري واگذار مي کرد منتهي با يک شرط مبني بر اينکه خريدار مي بايد اولين اسبي که در نزديک درب اصطبل مي ايستد را خريداري کند، در غير اين صورت اسبي فروخته نمي شد. جان استوارت ميل به اين نوع انتخاب ظاهرا آزاد هابسون که از روي ناچاري انجام مي گرفت، مي گويد انتخابي بر مبناي "اين و يا هيچ".

57) Odalisque- به زن صيغه و يا برده اي که بخاطر جذابيت جنسي اش ارزش گذاري می شده است، گفته مي شود.

58) کلبه عموتام ((Uncle Tom’s Cabin اثر Harriet Beecherstow( (1811-1896 نويسنده آمريکایي

59)  بر طبق قانون حضانت از کودک ((The Infant Custody Act of 1839 و قانون Sejeant Talfourd’s Act   مادران با حکم دادگاه عالي از حق نگهداري فرزندان زير هفت سال خود برخوردار مي شدند و مي توانستند به آنها تا سن زير 16 سالگی دسترسي داشته باشند .( 2 &3 Victoria.C.54)

60)  در انگلستان تا سال 1857 طلاق جهت ازدواج مجدد از طريق حکم اختصاصي مجلس صورت مي گرفت، در نتيجه  در طول قرن 19 فقط 10 طلاق يعني در هر دهه يک طلاق جاري  شد،  که چهار طلاق آن از طرف زنان بود. قانون طلاق   (The Divorce Act of 1857) به شوهر اختيار داد در صورتي که همسرش مرتکب زناي محصنه شده است او را طلاق دهد در صورتيکه به همسر اين اختيار را در صورتي مي داد که شوهرش يا مرتکب زنا با محارم، يا داشتن دو زن (biogamy)  و يا مرتکب خشونت هاي بي رحمانه شده باشد.

61) 34) 20 and 21-Victoria,C.85

62) لوئی شانزدهم (Louis XVI) پادشاه فرانسه 1793- 1754 که انقلاب کبیر فرانسه در زمان او رخ داد و باعث کشته شدنش و ماری آنتوانت همسر او گشت.

63) فیلیپ لوبل (Philippe. Le Bel- 1268-1314) معروف به فیلیپ نیکو، در دوره زمامداری او یکی از مهمتری وقایع قرون وسطی تاریخ فرانسه اتفاق افتاد. او توانست با غلبه بر پاپ بونیفاس هشتم آزادی سیاسی پادشاهان فرانسه را از مداخله کلیسا محفوظ دارد.

64) نادر شاه (Nader Shah- 1698-1747) پادشاه ایران و بنیان گذار سلسله افشاریه که در قلع و قمع فتنه افغانها و دیگر دشمنان ایران همت گذاشت.

65) کالیگولا (Caligula- AD 12 (24)- AD 41) یکی از امپراتوران خونخوار و قسی القلب روم قدیم که میگفت "کاش مردم روم یک سر داشتند، تا میتوانستم آنرا با یک ضربه قطع کنم."

66) gravated assalts نگاه کنيد به 24 ,25-victoria,chapter,(100)-1861

67) Ten Commandmentsعهد کتاب مقدس، عهد عتيق، سفر خروج باب بيستم آيات 3 تا 16

68) سفرهاي دور و دراز گاليور اثر   Janathan Swift(1667-1745)  نويسنده ايرلندي- فصل هفتم، تاريخ انتشار 1726

69) نگاه کنيد به طرز آئين ازدواج در حاشيه کتاب عمومي دعا (The Annotated Book of Common Prayer)، ويراستاري John Henry Blunt  ، لندن، آکسفورد ، کمبريج (1876)

70) رساله پولس رسول به کولسيان (Colossians)، باب سوم، آيات 18 و 22 مبني بر اینکه "اي زنان شوهران خود را اطاعت نمائيد چنانکه در خداوند ميشايد و ... اي غلامان آقايان جسماني (اربابان) خود را در هر چيز اطاعت کنيد نه به خدمت حضور بلکه به اخلاص قلب و از خدا بترسيد."

71) رساله پولس رسول به روميان (Romans) باب سيزدهم آيه اول مبني بر: "هر کسي(بايد) مطيع قدرت برتر باشد زيرا قدرتي جز از خدا نيست و آنهائي که هست (قدرت زمامداران وقت) از جانب خدا مرتب شده است، حال هر که در برابر قدرت (زمامداران) مقاومت کند حکم بر خود آورد" (با آنچه که خداوند برقرار کرده است، مخالفت مي کند).

72) جان استوارت ميل نه تنها مطالعه جامعي در زمينه دين اسلام نداشت بلکه از قرائت هاي مختلف آن کاملا بي خبر بود. قطعا منظور او از دين اسلام و حاکميت سياسي آن، اشاره به امپراطوري عثماني (1299-1922) است که در آن زمان آسياي صغير، شمال آفريقا، بيشتر سرزمين هاي اروپاي جنوبي را به زير سلطه و سيطره خود درآورده بود و تهديدي بالقوه براي اروپاي مرکزي بشمار مي رفت. همچنين بر خلاف نظر ميل که اسلام را ديني مي دانست که فقط توانست در جوامع بدوي و رو به زوال رواج يابد بايد متذکر شد که جامعه آنروز امپراطوری ايران ، يک جامعه بدوی نبوده است که اسلام توانست در آنجا رواج يابد.  همچنين به گفته ويل دورانت " آنروزها مسيحيت در قرن هيجدهم و اواسط قرن 19 ميان عقايد ولتر و حضرت محمد(ص)، ميان نهضت روشنگري (Enlightenment) و اسلام گير کرده بود و ..." تاريخ تمدن، انتشارات علمي و فرهنگي، ج-10-1374

73) جان استوارت ميل در اينجا به قانون حق تملک زن (ازدواج کرده) که در سال 1870 و 1882 به تصويب رسيد، اشاره مي نمايد

74) American confederation: از سال 1861 الی 1865 یازده ایالت جنوبی مدافع برده داری جدایی خود را از ایالات متحده آمریکا اعلام کردند. ائتلاف این 11 ایالت به کنفدراسیون آمریکا مشهور است

75) براي مثال نگاه کنيد به قانون اساسي تگزاس سال 1845 بند هفتم، بخش 19، قانون اساسي ايالت تگزاس، تفسير John Saylos ،1893،ص 209 قانون اساسي ايالت کاليفرنيا1849  بند يازدهم بخش 14 ص13، قانون اساسي ايالت نوادا 1864 بند 4 بخش 31، قانون اساسي ايالت جورجيا 1868 بند هفتم بخش دوم- ص11

76) تا زمان جنگ جهاني دوم، زنان در بريتانيا در بيشتر زمينه هاي شغلي حتي شغل هاي خدمات شهري به محض ازدواج کردن اخراج مي شدند.  در اين رابطه پيشنهادات ميل که در اين فصل از کتاب ارائه شده بود، مدتها طول کشيد تا به تصويب رسيد.

77) هومر (Homer- ca. 8th century BC) کهن ترین و نامدارترین حماسه سرای یونانی است. از آثار او دو منظومه بزرگ حماسی بنام ایلیاد (Iliad) و دیگری اودیسه (Odyssey) که از شاهکار های ادبیات جهان است باقی مانده است.

78) ارسطو ( 384 BC- 322 BC-Aristotle) فیلسوف نامدار یونانی و شاگرد افلاطون که آثار بسیار متنوع شامل جمیع معارف و علوم یونا ن (به جز ریاضی) مانند منطقیات، طبیعات، الهیات از جمله "فن شعر"، "فن خطابه"، "کتاب اخلاق"، "سیاست" و "مابعدالطبیه" دارد.

79) میکل آنژ (Michel- Ange- 1475- 1564) نقاش، حجار، معمار و شاعر ایتالیایی

80) ) بتهون (1770-1827-Ludwig van Beethoven) آهنگساز و پیانو نواز معروف آلمانی

81) Queen Elizabeth اليزابت اول (1603-1533)، ملکه انگلستان از سال 1558 تا 1603، دختر هانري هشتم و آن بولين ((Anne Boleyn. او که ملکه نيرومند و مقتدري بود با کمال قدرت از آئين پروتستان حمايت کرد و دستور قتل ماري استوارت و کنت اسکس (Essex) را داد. همچنين او يکی از مدافعان استعمار و توسعه قلمرو انگلستان بشمار مي رفت.

82) Deborah دبوره، زن لفيدوت، پيامبر و قاضي ایی که نقش بسيار مهمي در پيروزي اسرائيليان (Israelites) بر کنعانيان (Canaanites) ايفا نمود- کتاب مقدس، عهد عتيق، باب چهارم، آيه 5

83)  Joan of Arc ژاندارک قهرمان ملي فرانسه (1431-1412) زني ديندار و پرهيزگار که مدعي بود  از جانب قديس کاترين و قديس مارگريت الهامات غيبي به او مي شود و وي را براي نجات فرانسه از سلطه انگليسيان بقيام وا مي دارد. ژاندارک شارل هفتم پادشاه فرانسه را به اصرار بسيار راضي کرد که وي را بر گروهي از لشکريان خود سردار نمايد، سپس او توانست با عده اي اندک شهر ارلئان را از محاصره انگليسيان خارج کند و آنها را شکست دهد. سرانجام او بوسيله بورگينيوتها (Burgundians) در سال 1430 اسير شد و به انگليسيها تحويل داده شد. آنان وي را در محکمه کليسائي، به الحاد و فساد عقيده متهم و تکفير کردند و به زنده سوخته شدن محکوم نمودند. در نتيجه  اين محکوميت او را در ميدان ويو مارشه (Vieux Marche) واقع در روئن ((Rouen در آتش افکندند.

84) شکسپیر (William Shakespeare- 1564- 1616) بزرگترین شاعر درام  و نمایشنامه نویس انگلستان

85)موتزارت (Wolfgang Amadeus Mozart- 1756-1791)  موسیقی دان و آهنگساز بزرگ اطریشی

86) اين حقيقت زماني آشکار مي گردد که ما علاوه بر اروپا، آسيا را نيز در نظر آوريم. اگر يک قلمرو و استان حکومتي در هند با توانائي و تدبير اداره ميشد و آن استان از نظر اقتصادي در سطح بسيار خوبي قرار ميگرفت و در آن قلمرو بدون توسل به نيروي سرکوب، نظم و مقررات برقرار بود و نيز علم و دانش در حال توسعه و پيشرفت بود و مردم در رفاه و سعادت روزگار مي گذراندند، بدون شک از چهار استان آن سه استانش بوسيله زنان اداره مي گشت. من اين حقيقت را بوسيله  جمع آوري اسناد رسمي حکومت هاي هند بدست آورده ام. همچنين نمونه هاي فراوان ديگري در اين مورد وجود دارد مبني بر اينکه طبق سنت هاي هند، يک زن نمي تواند حکومت کند. اما در زمانيکه وارث حکومت صغير است او مي تواند جانشين قانوني حاکم و يا والي آن قلمرو گردد. با توجه به اينکه حکمرانان مرد اغلب به خاطر بي تحرکي و افراط در شهوت راني، زندگاني کوتاهي داشتند و اين امر سبب مي گشت که تعداد صغيران حکومتي زياد شود. حال زمانيکه ما متوجه مي شويم که اين زنان يعني جانشينان حاکمان مرد هرگز نه درپيشگاه مردم ظاهر مي شدند و نه با هيچ مردي به جزء مردان خانواده خود، گفتگوئي داشته اند و اگر هم گفتگوئي با مردان صورت مي گرفت آنهم در پشت پرده بود و نيز زنان سواد خواندن نداشتند و اگر هم اندک سوادي داشتند کتابي به زبان آنان وجود نداشت که بتواند بوسيله آن در امر سياست و حکومت آموزش و آشنائي پيدا کنند، با چنين وضعيتي نمونه هائي که در عرصه سياست و حکومت داري ارائه دادند، توانائي طبيعي آنها را در اين امور به اثبات ميرساند و بديهی است که اين گونه اعمال گويای قابليت هاي برجسته و شگفت آور  زنان است.

87) Blanche of Castile، مادر لوئي نهم، پادشاه فرانسه(1270- 1226) که به مدت 8 سال در نيابت خردسالي لوئي نهم  سلطنت کرد و همچنين زماني که او به  ششمين جنگ از جنگ هاي صليبي مبادرت نمود دگر بار به عنوان نائب السلطنه بر فرانسه حکومت کرد.

88) Anne of Beaujeu، خواهر چارلز هشتم، پادشاه فرانسه (1493- 1483) که به مدت زمان بسياري بعنوان نايب السلطنه حکومت کرد.

89) شارلمانی (Charlemagne- 742-814)   معروف به شارل اول و شارل کبیر که تا سال 771 به اشتراک برادر خود کارلومان در فرانسه سلطنت کرد و از آن پس به تنهایی بر فرانکها حکومت نمود.

90) Mary of Hungary ، خواهر شارل پنجم و بيوه لوئي دوم، به عنوان نائب السلطنه در سالهاي 1552-1531 بر هلند حکومت کرد.

91) Margaret of Austria، عمه شارل پنجم بود که به عنوان نائب السلطنه در سالهاي 1530-1507 بر هلند حکومت مي کرد. بعد از مرگ شارل پنجم خواهر تني او Margaret of Parma به نائب السلطنه گي در سالهاي 1567-1559 انتصاب شد.

92) Catherine II- کاترين دوم ملکه روسيه (1762-1796 ) که آلماني الاصل بود اما از همه ملکه هاي روسيه روسي تر گرديد. او ملکه اي قدرتمند و بي رحم بود و در عين حال معشوقه گان بسياري در دربار داشت. از جمله معشوقه گان او پوتمکين (Potemkin) وزير او بود.

93) Cathrine de Medici، همسر هانري دوم پادشاه فرانسه 1559-1547، نائب السلطنه فرانسه در سالهاي 1574-1560. او بواسطه مشاور خود Michel de L’hopital نقش بسيار مهم و موثري در دوران حکومت خود ايفا نمود.

94) اين موضوع از بحث استوارت ميل، شديدا مورد اعتراض استفان گلدبرگ (Stephen Goldberg) قرار گرفت و در کتاب"اجتناب ناپذيري پدرسالاري" او (The Inevitability of Patriarchy)، 1977 منعکس گرديد.

95) نتايج يک تحقيق علمي که با کمک تصوير برداري مغناطيسي (MRI)  در انستيتوي ملي بهداشت NIH  (National Institutes of Health  ) به عمل آمده است، نشان ميدهد که چگونه رشد و تکامل لايه بيروني مغز (Cortex) عامل تعيين کننده در ميزان هوش و فراست (IQ) افراد است. در نتيجه اين تحقيق تصور عمومي در باره ارتباط حجم مغز و هوش افراد باطل ميگردد.

Source: NIMH chid psychiatry Branch NIH, March 29- 2006

 

 

96)  نگاه کنيد به:

Rudolph Virchow, Untersuchungen Uber die Entwickelang des Schadelgrun des (Berlin Reimer, 1857),P.101

97) اين سخن که در حقيقت بيتي است به اين معنا "زنان اغلب متلون و دمدمي مزاج اند و مرداني که به آنها اعتماد مي کنند در حقيقت افرادي احمق مي باشند" به فرانسيس اول پادشاه فرانسه(1547-1515) نسبت داده شده است و از روي ستوني که در اتاق مخصوص معشوقه گان او کنده کاري شده بود، اقتباش شده و در اثر Pierred Bour Deille (1614-1540) يعني  Memoires de Messire Pierre de Bourdeilles (1666-1665) ج 10 آورده شده است. جان استوارت ميل احتمالا اين بيت را از کتاب ويکتور هوگو(1885-1802) بنام Le rpis’amuse (1832) مبني بر Souvent Femme Varie/Bieb Folest qui s’y Fie ترجمه کرده است.

98) Sappho از شاعران يوناني (610-580 ق.م) که اشعارش بصورت جسته و گريخته موجود است.

99)  Pindar از شاعران بزرگ يوناني(...518 ق.م) که سروده اي جنگي و قصيده هايش در مدح پيروزي يونانيان مشهور است.

100)  Corina شاعر و قصيده سراي يوناني(500-? ق.م) و رقيب pindar

101)  Aspasia فيلسوف و معلم پريکلس(قرن 5 ق.م) که افکار او به نحوي در شکل گيري جامعه آتني تاثير گذاشت. اين زن به نفوذ و تاثير گزاري روي پريکلس متهم شد.

102) Socrate (470-399 ق.م) فيلسوف معروف يونانيکه با پريکلس (Pericles) سياستمدار مشهور آتني معاصر بود. سقراط به جرم عدم اعتقاد به آئين رسمي و دولتي و اشاعه افکار جديد و تشويش اذهان عمومی محکوم به مرگ شد و با نوشيدن جام شوکران زندگي را فداي عقايد خود نمود.

103) Madam de Stael- (1766-1817)   نويسنده فرانسوي- سوئيسي و کسي که نامه ها، تبليغات و گفتارهاي سياسي او پلي بود بين عقايد تاريخي و کلاسيک نو (Neoclassicism) و رمانتيسم (Romanticism)

104)  Madam Sand - (1804-1876   نويسنده رمانتيک فرانسوي که داستانها، بيتکلف و ساده (Rust) و عشقي او منتشر شد.

105) Hayden Franz – (1732-1809) آهنگساز مشهور اتريشي  و معلم موتسارت و بتهوون

106) Hypatia- فيلسوف يوناني (320-415 ق.م) و اولين زن برجسته در علم رياضي، او همچنين در علوم هندسه و ستاره شناسي سررشته داشت و رياست مدرسه نوافلاطونيان در يونان برعهده اش بود.

107) Heloise – خواهر زاده کشيش کليساي نتردام (Notre Dame)  و شاگرد Peter Abelard  فيلسوف و فقيه عاليقدر(1098-1164). او بوسيله Peter Abelard معلم خود باردار شد و پسري بدنيا آورد و بعد از اعتراف اجباري توسط عمويش(Fulbent) به عنوان راهبه در کليسا مشغول به خدمت شد. Peter Abolard فقيه عاليقدر و عالم الهيات نيز بعد از اخته شدن از کليسا بيرون انداخته شد.

108) Mr. Maurice- فقيه انگليکان (مربوط به کليساي انگلستان، (1805-1872 و اصلاح طلب سوسياليست، و استاد علم الهيات در کالج پادشاه (King’s Colledge) بود. او در سال 1853 به سبب ابراز نظراتي نامتعارف و خلاف عرف و سنت راجع به مجازات هاي روز قيامت، مجبور به استعفاء شد و  سپس بسوي فعاليت هاي سياسي روي آورد و در سال 1848 خود را يک سوسياليست مسيحي نام نهاد.

109) Mary Somerville رياضي دان و دانش پژوه اسکاتلندي (1780-1872)

110) جان استوارت ميل احتمالا به خانم جين مارست (Jane Marcet) نويسنده کتاب “Conversation of Political Economy” لندن 1816 و خانم هاريت مارتينو (Harriet Martineu)  نويسنده کتاب  Illustration of Political Economy” لندن،1832-1834 اشاره مي کند.

111) Raffaelle نقاش بزرگ ايتاليائي (1483-1520)

112) Mr. Ruskin نويسنده و منتقد هنري، انگليسي(1819-1900) کتاب او بنام "نقاشان جديد"(1843-1860) باعث کسب و اعتبار و شهرت J.M.W Turner شد

113) Sir Joshua Reynolds پيکر نگار و منتقد هنري انگليسي(1723-1792) که در سال 1668 به اولين رياست آکادمي سلطنتي هنر انتخاب شد.

114) Joseph Mallard William Turner دورنما و دريا نگار انگليسي(1775-1851)

115) "معطوف شدن فکر و انديشه بر آرايش و تزئينات که انسان را قادر مي سازد به حقيقت و صحت امور پي ببرد همانا اصول ثابت هنر است. هر دو يعني امور تزئيني و  هنر داراي يک مرکز ثقل مي باشند با اين تفاوت که اولي نسبت به دومي از شعاع و وسعت ديد کمتري برخوردار است. براي مثال، انتخاب مد لباس، گوياي سليقه خوب و يا بد افراد است. اجزاء و قسمت هاي لباس مدام در حال تغيير و تحول هستند. گاهي گشاد و گاهي تنگ ميشوند و يا به شکل کوتاه يا بلند به نمايش درمي آيند، اما شکل کلي لباس همواره ثابت باقي مانده است. گرچه شکل لباس ها ساده تر شده است اما همه مدلها بر مبناي آن شکل کلي و ثابت قرار دارند. کسي که در طرح و مدلهاي لباس موفق است و يا بهترين سليقه را در اين امور دارد، او کسي است که احتمالا داراي استعداد هاي مشابه اي جهت انجام کارهاي بزرگ هدفمند است و قادر ميباشد همان مهارت و استعداد و سليقه هاي درست را در بالاترين فعاليت هاي هنري بکار گيرد." به کتاب گفتارها (Discourses) فصل هفتم اثر Joshua Reynold مراجعه کنيد

116) اين زن به احتمال زياد فلورانس نايتينگل Frorance Nightingale پرستار مشهور انگليسي(1820-1910)  در جنگ کريمه (Crimean War) ميباشد و اثري را که استوارت ميل از آن ياد مي کند هيچگاه منتشر نشد.

117) اين عبارت از جان ميلتون (John Milton)  شاعر انگليسي (1608-1674) و از کتاب Lycides ((1638 مي باشد.

118) Astraea در افسانه روم باستان به الهه عدالت و داد گفته ميشد که پدرش زئوس و مادرش تميس (Themis) بود.

119):Figaro بومارشز Beaumarchais کمدي و درام نويس مشهور فرانسوي (1732-1799). اين عبارت از يکي از کمدي هاي او بنام The Marriage of Figaro(1784)  اقتباس شده است.

120) Academy و Gymnaisum- باغ فراخي که در نزديکي آتن در سالهاي 380 ق.م قرار داشت. اين باغ محل تدريس افلاطون و شاگردانش چون ارسطو و اپيکور بود. جان استوارت ميل با بکار بردن اين اسامي آنهم با حروف بزرگ خواسته است به آموزشگاه و ورزشگاهی که بدست افلاطون جهت آموزش فرزندان نجبا و بزرگان اداره ميشد، اشاره نمايد. زيرا بنظر ميل در همين آکادمي بود که نظرات متحجرانه افلاطون نسبت به زن شکل گرفت و به شاگردش ارسطو منتقل گرديد. خوانندگان جهت اطلاعات بيشتر نسبت به نظرات و عقايد زن ستيزانه اين دو فيلسوف يوناني به کتاب"زن از ديدگاه فلسفه سياسي غرب" اثر سوزان مولير آکين، انتشارات قصيده سرا، روشنگران، مراجعه فرمايند.

121) هکتور (Hector) در حماسه ایلیاد هومر، سپهسالار ترویائیها در جنگ ترویا (Trojan War) وشجاع ترین پهلوان آن جنگ بود.

122) ) متن يوناني اين جمله که در سروده ششم ايلياد (Iliad) اثر هومر آمده است که اشاره به درخواست هکتور از مادرش Hecube  و همسرش آندوماک ميباشد مبني بر اينکه: "اي مادر پرستيدني که مانند بزرگوارترين بانواني، با عود بعبادتگاه پالاس جنگجو بر, و بزرگترين و گرانبها ترين پرده هائي را که در کاخ داري" و آنرا بيش از همه دوست ميداري، بروي زانوي اين الهه بگذار و ...

123) Angelo-Saxons نام قومي از مردم ژرماني (Germanic) که در قرن ششم بريتانياي کبير را تصرف کردند.

124) Franks نام قبيله اي از نژاد ژرمن که در قرن 5  فرانسه را تصرف کردند.

125) Ethelbent نام دو پادشاه انگلستان يعني Ethelbert I وسکس Wessex که در سال 871 وفات کرد و Ethelbert II (978-1016) مي باشد.

126) Mrs Graundy- نام شخصيت نمايشنامه Speed the Plough اثر توماس مورتن(Thomas Morton)(1798) است. خانم گروندي نمونه اي تمام عيار از يک زن عيب جو است که هموراه در مورد ديگران حرف مي زند تا جائيکه همسايه اش  Dame Ashfield همواره نگران بود که خانم گروندي در باره او چه خواهد گفت. زيرا نظر خانم گروندي معياري جهت اعتبار و يا بي اعتباري افراد محسوب مي شد.

127) Louis XV پادشاه فرانسه (1715-1774)

128)  Herodotus تاريخ نگار يوناني (425-484 ق.م) که بواسطه تاليف"تواريخ" (Historia) پدر تاريخ لقب گرفته است. او در هنگام پرداختن به تاريخ ايران سيستم پادشاهي(Monarchy) را مذمت ميکند و در مقابل از حکومت توده ای (Popular Government) ستايش بعمل ميآورد. Historia / BK – 3,80

 

نظرات (0)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
به این مطلب امتیاز دهید:
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید

چاپ   ایمیل

مطالب مرتبط

برچسب‌ها:
اشتراک‌گذاری در شبکه‌های اجتماعی