ن. نوری زاده

اِتّــهام
سرانجام بعد از انتظاری بس طولانی مجموعه داستان های کوتاه (short story) نویسنده ای گمنام و عصیانگر کرۀ شمالی بنام مستعار بندی (Badni)، برای نخستین بار و تحت عنوان اتهام (The Accusation) به زبان انگلیسی، فرانسه و اینک فارسی (1) در اوائل ماه مارس 2017 انتشار یافت.
بنابر گزارش نشریه گاردین (2) این مجموعه داستان بطور مخفی دست به دست در کره میگشت تا سرانجام بوسیلۀ سازمان Happy Reunification Road Organisation، سازمانی که تلاش میکند مردم دو کره پیوندی دوبارۀ با یکدیگر برقرار کنند، از کرۀ شمالی خارج گردید. این در حالی است که نویسندۀ سرکش آن هنوز در حال دست و پنجه نرم کردن با مرارت ها و شقاوت هائی است که از سوی نظام سوسیالیستی کرۀ شمالی اعمال میگردد.
این کتاب که داستان هایش، معمولا از سوی راوی داستان و یا زاویه دید (point of view) یک و یا چند نفر بیان میگردد، در مجموع دارای 7 داستان کوتاه بنام های ثبت جلای وطن، شهر ارواح، روزگاریک اسب بادپای، خیلی نزدیک در عین حال دور، دوزخ ، روی صحنه و قارچ سرخ میباشد که با شعری به مضمون زیر و بمثابۀ پیشگفتار از سوی نویسنده آغاز می گردد.
آن مرد اروپائی (3)
با ریش های زبر و انبوهش
ادعا میکند،
کاپیتالیسم به سیاهی قیر مانسته است
در حالیکه کمونیسم روشنائی بخش جهان
من، بندی، این روشنائی در ظلمت را
ظلمتی در روشنائی میخوانم
و اعلام میدارم در برابر دنیا
که این روشنائی تاریکی محض و بیکران
در یک شب بی مهتاب نامتناهی است
بعضی از صاحب نظران داستان های کتاب اتهام را بسان نمایشنامۀ کرگدن اوژن یونسکو(Eugène Ionesco) دانسته اند که شخصیت اصلی آن برنژه (Bérenger) بدلیل آنکه میخواهد تا به آخر انسان باقی بماند، در برابر جامعه ای که مردمش مانند کرگدن یک دست شده و عقیدۀ واحدی را پذیرفته اند، حاضر نیست سر تعظیم فرو آورد. اما دیگران ساختار و سبک داستان های "بندی" را به ساختار کلاسیک داستان های نیکلای گوگول (Nikolai Gogol) و آنتوان چخوف (Anton Chekhov) مانند کرده و از همه مهمتر لحن (tone) گزندۀ شخصیت های آنرا به شخصیت داستان های میخائیل بولگاکف (Mikhail Bulgakov) نویسندۀ عصیانگر روسی تشبیه کرده اند، شخصیت هائی که همواره جو اختناق و روزگار دیکتاتوری پرولتاریا را بطور سمبولیک بر زبان میآورند.
صرف نظر از ساختار و سبک ادبی مجموعه داستان های کوتاه "بندی" که عمدتا درون مایه و هستۀ داستانهایش (plots) تراژدی است و بصورت جدالی (conflict) پنهان میان فرودستان با فرادستان نظام کمونیسم به رشته تحریر درآمده است، بنحوی روایت داستان بلند (roman)، غم انگیز و پرگداز ما ایرانیان است که چگونه از جور و جهل نظام ایدئولوژیک مذهبی ولایت مطلقۀ فقیه گریخته ائیم. به سخنی دیگر اگر جای شخصیت (character) کیم ایل سونگ (Kim Il-sung) رهبر و پایه گزار جمهوری دمکراتیک خلق کرۀ شمالی را با کارکتر آیت اله خمینی رهبر و بنیانگزار جمهوری اسلامی ایران و یا کاراکتر کیم جونگ ایل (Kim Jong-il) جانشین رهبر فقید کره شمالی و یا کیم جونگ اون (Kim Jong-un) رهبر معظم فعلی این کشور را با سید علی خامنه ای که او هم از قضا رهبری "معظم" است مقایسه کنیم بدون تردید در خواهیم یافت که این رهبران ضمن تفاوت های شگرفی که در ایدئولوژی آنها مشاهده میشود، در رفتار و عملکرد سیاسی، اجتماعی و بویژه اخلاقی همانند یکدیگر میباشند. از این نقطه نظر نگارنده ترجمۀ نخستین داستان کوتاه آنرا بنام "ثبت جلای وطن" بمثابۀ مُجمَلی از حدیث مُفصل این کتاب به خوانندگان جهت داوری عرصه میدارد.

ثبت جلای وطن
سانکی، این منم، ایل چول. من اینجا نشسته ام تا ثبت جلای وطن را برایت بخوانم. آیا تو کتاب "داستان یک فرار" را که چوی سو-ها (choi seo- hae) آنرا در سال 1920 نوشته بود، به خاطر داری؟ الان سال 1990 است و از آن تاریخ 50 سال میگذرد یعنی از آزادی وطن ما که در آن زمان زیر یوغ استعمار ژاپونی ها بود 50 سال گذشته است. اما منهم مانند چوی میخواهم از این وطنی که 50 سال پیش آزاد شده است، بگریزم؟ مسخره است، اینطور نیست؟ تو برای اینکه خوب بفهمی که چه میگویم سعی خواهم کرد قصۀ فرار خودم را تا آنجا که امکان دارد برایت ساده بیان کنم.
این قصه با جعبۀ قرص هائی که من در آنزمان به تو نشان دادم، آغاز گشت. آن جعبه را بطور اتفاقی گیر آورده بودم. آیا تو برادر زادۀ 8 ساله ام را بخاطر میآوری؟ آن پسر بچه را میگویم که بیشتر اوقات در خانۀ ما بود و تو اول فکر میکردی که ما پدر و مادر او هستیم. یادت هست؟ البته این چیز عجیبی نبود چون اگر میدانستی آپارتمانی که من و همسرم در آن زندگی میکردیم دیوار به دیوار آپارتمان برادرم بود، آپارتمانی که من تا زمانیکه ازدواج نکرده بودم در آنجا زندگی میکردم. الآن که به گذشته فکر میکنم، میبینم علتی که آن پسر بچه به خانۀ ما می آمد فقط نزدیکی آپارتمان ما به یکدیگر نبود. نه، نه علت اصلی، علاقۀ و توجه زیاد همسرم به او بود. این درست است که همسرم از سرشتی رئوف و مهربان برخوردار است اما این موضوع دیگری است. همسرم هر موقع که چشمش به این پسر بچه می افتاد ضمن آنکه از دیدن او بسیار خوشحال میشد، دلش بحال او میسوخت. به همین خاطر همیشه یک تشک اضافی در کنار تختش قرار میداد تا او راحت در آنجا بخوابد. من ابتدا فکر میکردم که شاید ابراز محبت به این کودک بخاطر مهر مادرانه زنی است که از خود هیچ فرزندی ندارد. اما میبینم که اینطور نبوده است زیرا همسرم هم میگفت که این پسر معصوم هم علاقۀ بسیاری به او دارد.
بهرحال، آنروز همه چیز تغییر کرد، روزی که بطور اتفاقی جعبۀ قرص ها را پیدا کردم.
همسرم برای کمک به منشی محلۀ حزب رفته بود پائین پله ها و مرا که در حال آماده شدن و رفتن به کارخانه بودم در طبقه بالا تنها گذاشته بود. در این هنگام ناگهان برادر زاده ام با شتاب وارد اتاق شد و سراغ عمه اش را گرفت. وقتی او را آنجا ندید به من پیله کرد و بادبادکی که میان شاخه های درخت گیر کرده بود و در وزش باد پائیزی به این سو و آن سو چرخ می خورد را بمن نشان داد. هر بچه ای با دیدن آن بادبادک با دنباله های رنگینش وسوسۀ داشتن آنرا میکند. آن بچه معصومانه چشم از آن بادبادک برنمی داشت و من دلم نیامد که او را از داشتن آن محروم و ناامید کنم. برای درست کردن یک بادبادک، کاغذهای معمولی بکار نمیآید و من میبایست کاغذی ضخیم و قابل انعطاف پیدا کنم. بیادم آمد زمانیکه ما میخواستیم اتاق را با کاغذ دیواری تزئین کنیم مقداری از آن کاغذ ها اضافه آمده بود. برای پیدا کردن آنها همه جا را گشتم و سرانجام به زیر اشکافی که همسرم معمولا لحاف تشک ها را در آنجا انبار میکند، دستی کشیدم. یک چیزی خش خش میکرد. دستم را که بیشتر دراز کردم نوک انگشتانم به جعبه کوچکی از قرص برخورد کرد، آن را بیرون کشیدم. اول توجهی به آنها نکردم اما بعدا فکر کردم که همسرم این قرص ها را برای چه مصرف میکند؟ و چرا آنها را پنهان کرده است؟ چرا نمیخواهد چشم کسی حتی چشم من به آن قرص ها بیافتد؟ این چه بیماری است که هیچ نشانه ای هم از آن در او دیده نمیشود.؟ شاید این قرص ها، قرص های ضد حاملگی باشد. من با غوطه ور شدن در این افکار حواسم از درست کردن بادبادک پرت شد. من هرچه بیشتر راجع به قرص ها فکر میکردم کمتر احتمال میدادم که همسرم بخواهد خودش مستقیما راجع به آنها با من صحبت کند. در نتیجه فکر کردم که یک راست نزد تو بیایم و از تو که یک دکتر هستی، بپرسم. تو وقتی جعبۀ قرص ها را دیدی و به من گفتی که آنها چه نوع قرص هائی هستند، شک و تردیدم برطرف شد. قرص های ضد حاملگی! بخاطر داری من آنروز بطور کلی فراموش کرده بودم که پشت در اتاق تو بیماران بسیاری صف بسته بودند، چند بار پرسیدم که: " مطمئن هستی این قرص ها، قرص های ضد حاملگی است!؟"
وقتی از مطب تو خارج شدم یکراست بدون حتی لحظه ای توقف به خانه بازگشتم. در تمام راه به "دورئی" همسرم فکر میکردم و این موضوع را در ذهنم سبک سنگین، که در موقع برخورد با او چه بگویم؟
به خانه که رسیدم در را با شدت باز و بسته کردم، در این لحظه همسرم رو به روی من ایستاده بود. در آن موقعیت حساس سعی کردم خود را کنترل کنم و مواظب رفتارم باشم. اینک برای من یک راز آشکار شده است که او تا این زمان با من رو راست نبوده است. من در مورد خصوصیات شخصیتی مان حرف نمیزنم که در این مورد تفاوت چندانی میان ما وجود نداشت، حتی برای تشکیل خانوده. ولی از نظر وضعیت خانوادگی تا آنجائیکه من اطلاع دارم، تفاوت هائی مهمی وجود دارد که در نظر مردم نیز بسیار با اهمیت است،. خانوادۀ همسرم به وفاداری از حزب و ارادت و اطاعت از منویات رهبر همواره مباهات و افتخار میکند در حالیکه وضعیت خانوادۀ من داستانی دیگری دارد. من شکی ندارم وقتی که در مورد ارتباط خانوادگی من لی ایل چول (lee il cheol) با خانوادۀ همسرم، نام میونگ آک (nam myung-ok) حرفی به میان می آید مردم بدون استثنا این نوع ارتباط را ارتباطی میان یک کلاغ سیاه با یک کبوتر سفید توصیف میکنند، بنابراین چه انتظاری میتوان از پیوند این دو خانواده بایکدیگر داشت؟! و اینک کبوتر سفید از ازدواجمان، در جهت تامین منافع خود، سوء استفاده میکند و همواره برای خدشه دار نشدن وجهه و اعتبارش مرا تحت نظر دارد.
این موضوعات اولین چیزی بود که در ذهنم جرقه زد. حالا آیا بنظر تو جای شک و شبه ای در این مورد باقی مانده است؟ به جزء اینها من چه چیز دیگری میتوانستم راجع به همسرم تصور کنم؟ آیا او با کسی ازدواج کرده است که مایل نیست از او بچه دار شود!؟
در آن لحظه که همسرم روبروی من ایستاده بود، متوجه شد که حالم بد جوری گرفته است، بدون اینکه چیزی به روی خود بیآورد از من پرسید که: "چه اتفاقی افتاده است؟" من دندانهایم را ازخشم بهم فشردم تا چیزی بر زبان نیاورم، سپس همانطور که نفس نفس میزدم خودم را روی نیمکت کناره پنجره انداختم و نفس عمیقی کشیدم. همسرم پاکت سیگار و جعبه کبریت را برداشت و بطرف پنجره رفت و آنها را روی لبۀ آن گذاشت. پیشامدی که روی داده بود در نظرم مجسم شد. عصبانیت من هنوز فروکش نکرده بود. آنچه که نمیتوانستم فراموش کنم پائین بودن سطح موقعیت اجتماعی خود و خانواده ام است. پدرم بدون اینکه جرمی مرتکب شده باشد بعنوان یک "بزهکار" شناخته شده بود. جرم او کِشت نشاء برنج در گرمخانه بود. این واقعه بعد از جنگ و در اوائل برپائی نظام اشتراکی اتفاق افتاده بود. زمانی بود که گذار تاریخی سوسیالیسم آغاز شده بود و میان کشاورزان که عقل شان به این نوع سیستم قد نمی داد بلبشوئی براه انداخت. هرکس تلاش میکرد در این هرج و مرج به نحوی گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. یکی از این کارها کِشت نشاء برنج در گرمخانه بود. این نوع کشت برنج به جزء برای انگشت شماری از کشاورزان برای بقیه روشی عجیب و غریب بود و یک نوع تقلب بشمار می رفت. پدرم قبل از فرا رسیدن نظام اشتراکی قطعه زمین کوچکی داشت که با زحمت و مرارت و برای امرار معاش روی آن کار میکرد. بعد از انقلاب سوسیالسیتی آن زمین از طرف دولت مصادره شد و او که با کشت نشاء برنج در گرمخانه آشنانی کامل داشت ناگزیر برای گذران زندگی مشغول به این کار شد و نشاء های بدست آمده در گرمخانه را در بازار سیاه میفروخت. او را به همین جرم دستگیر کردند و سپس علاوه بر آن به جرمهای کارشکنی، مخالفت با سیستم اشتراکی و ضدیت با حزب و آرمانهای انقلابی محکوم شد و به مکانی که ما نمیدانی کجا بود تبعیدش کردند. اما به زن و بچۀ او اجازه دادند به خانه شان بازگردند. ما در آنجا بدون پدر که نان آور خانه بود،اغلب گرسنه بودیم و حتی برای رفع گرسنگی مان جرئت نداشتیم بدون اجازۀ حزب سیبی از درخت بچینیم. بعد ما را با زور و اجبار به مکانی دور افتاده نزدیک مرز چین "کوچ" دادند، جائی که صدای گوشخراش رودخانۀ یالو (yalu) لحظه ای قطع نمیشد. در این ناکجا آباد دور افتاده هیچ نور امیدی وجود نداشت. شاید داستان فرار چوی (choi) را از زبان راوی آن شنیده باشی. او از میان سرزمین های لم یزرع پیرامون رودخانۀ تومن (tumen) که سیلاب آنها را دچار بریدگی و فرسایش کرده بود و نیز از مناطقی که یاد آور قتل و غارت قوم منچو (manchu) بود، با خانواده اش گریخت. آنها در این فرار طاقت فرسای خود همواره بارقه ای از امید حتی در سخت ترین شرایط زندگی در دل خود زنده نگه داشته بودند. اما برای مادر من، زنی که بعد از دستگیری شوهرش میبایست با زحمت و مشقت همراه با دو پسر خردسالش از گایما (Gaema) عبور کند، نه فقط از کوچکترین بارقۀ امید خبری نبود بلکه بر عکس نا امیدی وجودش را از غم و اندوه انباشته ساخته بود. خانوادۀ چوی افرادی خوشبخت بودند زیرا مسیر زندگی آنها در گریز از فقر و فلاکت با اختیار و ارادۀ آزاد آنان انجام گرفته بود در حالیکه مسیر زندگی ما کوچی اجباری و زیر برق سرنیزه و نظارت ماموران دولتی بود. مادرم که هنوز روزگار نتوانسته بود به جوانی او چنگ اندازد، اما درد و رنجی بسیار در این سرزمین غریب به او تحمیل کرده بود، او را از ما گرفت. او در حالیکه با چشمان باز به کودکان خردسالش مینگریست، قلبش از تپش ایستاد و آنها را در سوگ ابدی خود فرو برد. و اینک گوئی تراژدی روح دردمند مادرم برای من تکرار شده است.
سانکی: دیگر نتوانستم بیش از این در خانه بمانم، بی اراده قرص ها را در جیبم گذاشتم و بیرون آمدم. سپس یکراست بسوی گایما و قبرستانی که مادرم در آنجا دفن بود، شتافتم. بیاد ندارم که در آن شب میان من و مادرم چه گذشت، فقط میدانم که دم دمای صبح به خانه برگشتم. همسرم در آن صبح بدون اینکه بپرسد کجا بودم، مثل همیشه با مهربانی پیش آمد و برای صرف صبحانه بشقاب و چاپ استیک (chopsticks) را جلویم گذاشت. رفتار او برخلاف گذشته برایم هیچ جذابیت و گیرائی نداشت، مهربانی او را با نگاه های تند و موشکافانه ام پاسخ دادم. اما چیزی از نگاه آکنده از شرم و حیای او و صدای نرم و ملایم همراه با حرکات موزون تن و اندامش کاسته نشده بود. اگر چیزی تغییر کرده بود بطور حتم آنروز متوجه میشدم. اما این طور نبود و از این بابت مرا بیشتر نگران ساخت.
این آخرین باری نبوده است که شایعاتی عجیب به گوشم میرسد. منظورم از شایعات خارج شدن دود از دود کش آشپزخانه مان دوبار در روز بود. یکی در اوائل صبح و دیگری چند ساعت بعد و آن بدین معنی است که در آشپزخانۀ ما دو بار غذا پخته میشود. بدی زندگی در آپارتمان این است که همه از کار یکدیگر باخبرند و حتی بعضی ها کارهای دیگران را به عمد زیر نظر دارند. میدانم که این شایعات بی اساس است و هیچگاه نمیخواهم همسرم قربانی شایعاتی شود که از زبان زنان سلیطه و بدجنس خارج میشود. اما چند روز پیش که شاهد اتفاقاتی بودم که در خانه رویداده بود دیگر نمیتوانم نسبت به این شایعات بی تفاوت بمانم.
همانطور که میدانی من یک کارگر جوشکارم و هر روز صبح میباید میله ها و تیر آهن های بسیار سنگین را برای جوش دادن به یکدیگر به این طرف و آنطرف حمل کنم. فضای باز کارخانه این امکان را بویژه در فصل زمستان فراهم ساخته است که بتوان از دوردست ساختمانهای اطراف و محل زندگیمان را مشاهده کرد. آنروز من دودکش آشپزخانه خودمان را که در گوشه طبقه سوم ساختمان قرار دارد تشخیص دادم و دیدم که برای بار دوم دود از آن خارج میشود. از قضا در همان لحظه شانه ام در زیر بار حمل تیر آهن آسیب دیده بود و بهانه ای شد تا از سر کارگر بد عُنُق بخواهم که اجازه دهد برای چند ساعت بخانه بازگردم. وقتی به خانه رسیدم همسرم را که در آشپزخانه و بر سر دیگی که روی اجاق قُل قُل میکرد، غافل گیر کردم. همسرم در آن فضای خفه کننده از دود اجاق با شگفتی گفت: "اینجا چیکار میکنی ؟ چرا اومدی خونه؟"
سپس لبخند تلخی زد. او همواره در لحظه ای که دچار دستپاچگی میشود این نوع لبخند بر لبانش نقش میبندد. با نگاهی معصومانه جواب دادم که: "مترم را در خانه جا گذاشتم، اومدم که آنرا بردارم."
- آنها ترا بخاطر یک ابزار کوچکی مثل متر فرستادند به خونه؟! مگه کارخانۀ شماهمین یک متر رو داره؟
... و شتابان برای آوردن متر از آشپزخانه بیرون رفت. من در حالیکه برای حل معما بیقراری میکردم سرپوش دیگچه را برداشتم تا ببینم در آن چه چیزی در حال پختن است. آنچه را که دیدم چیزی نبود جزء غذائی شبیه به غذای سگ همراه با کمی دانۀ بلال، مشتی برنج و خرده برگهای تربچه. غذائی که هیچ بنی آدمی حاضر نیست آنرا بخورد. عجب! همسر من به سگ ها هم غذا میدهد!
هنوز درپوش دیگچه در دستم بود که همسرم با متری که در دست داشت از راه رسید تا مرا دید با اضطراب پرسید که: "چیکار داری میکنی؟"
- هیچی تو چیکار داری میکنی؟ چرا برای درست کردن غذای سگها خودت را این چنین به زحمت انداخته ای؟
- چی! اوه آره، آره برای سگ هاست ... درسته ... زیرا ...
- تو هر روز این غذا را درست میکنی!؟
- بله. من ... خب دیگه بهتره تو به کارت برسی. خودت را نگران کارهای خانه نکن و سعی کن که دوباره مرتکب اشتباه نشوی منظورم اینه که متر خودت را در خانه جا نگذاری.
او در حالیکه متر را در جیبم می چپاند ادامه داد که: "راستی منشی حزب که در طبقۀ پائین زندگی میکنه دیروز اینجا بود و قول داد که موضوع عضویت ترا در حزب با جدیت پی گیری کند و از من خواست که به تو بگویم از حمایت کامل او برخورداری، پس بهتره حواست را بیشتر به کارهایت جمع کنی تا دیگه اشتباهی ازت سر نزنه."
در این هنگام که او در حال گزیدن لب پائینی خود بود میشد به خوبی لرزش اشکهایش را در جام چشمانش دید. او برای اینکه من متوجه احساسات او نشوم نیمه تعظیمی کرد تا من از آنجا خارج شوم.
هنوز ماندن من در آنجا برایم رنج آور بود زیرا از سنگینی غم و اندوهی که این روزها وجودم را فرا گرفته است چیزی کاسته نشده و همواره از خود میپرسیدم که اگر همسرم میترسید در نتیجۀ بچه دار شدنش اصل و نسب او با این کلاغ آمیخته شود و فرزندان او در آینده به عیوب و نواقص افراد طبقۀ فرودست دچار گردند و همیشه در مظان خیانت به حزب و رهبری قرار گیرند، بنابراین مهربانی ها و عواطفی که او در خلال این سال ها بمن ابراز داشته است در واقع چیزی نبوده جزء تزویر و ریا.
بدیهی است که اگر چنین شک و تردیدی را نسبت به این زن بخود راه دهم دیری نمیپاید که از پای درخواهم آمد. در نتیجه به خود القاء می کردم که او ممکن است قرص های ضد حاملگی را برای آن چیزی که فکر میکنم، مصرف نکرده باشد. بهرحال تنها آرزویم اینست که این شک و تردیدها بمثابه یک کژ اندیشی برطرف شود و من به همسرم مانند گذشته به عنوان زنی مهربان و فداکار که صادقانه به شوهرش عشق میورزد، بنگرم.
روزها بدون هیچ رویدادی از پی یکدیگر میگذشت و دود کش آشپزخانه ما طبق روال گذشته دو بار در روز تنوره میکشید و براد زادۀ کوچکم نیز به خانه ما می آمد. در این میان ضمن اینکه هرازگاهی خودم را نسبت به رفتار تردید آمیزی که در مورد همسرم داشتم، سرزنش میکردم، متوجه شدم که او اینروزها در مورد ماندن برادر زاده ام در شب نگران و دلواپس است. او بهانه می آورد که وقتی من در کارخانه شب کار میباشم و دیر وقت به خانه بازمیگردم مراقبت از آن پسر بچه برایش دشوار است. موضوعی که در گذشته هیچگاه مطرح نشده بود.
یک ماه بعد سرانجام حقیقت آشکار شد و باعث نگارش این مطالب برای تو.
آنروز همسرم در حالی که مشغول ظرف شستن بود چندین بار به من یادآوری کرد که فردا در راه کارخانه به برادرم تاکید کنم که پسرش را به خانۀ ما نفرستد. بنظر نمی آید که این موضوع عجیبی است. اما با اتفاقاتی که بعدها افتاد مرا بفکر وا داشت. من در آنروز در راه رفتن به کارخانه توقف کوتاهی در مقابل خانۀ برادرم کردم و از زن برادرم سراغ برادر و پسرش را گرفتم او گفت آنها برای جمع آوری خرت و پرت و تکه سیم های مسی که در خاکروبه ها بدور ریخته میشود، بیرون رفته اند. برادرم علیرغم شغل سخت و طاقت فرسایش در معدن ذغال سنگ، هر زمان که فرصتی بدست می آورد برای امرار معاش به زباله گردی می پرداخت و اجناس اسقاطی و از کار افتاده از جمله تکه های مسی سیم را جمع آوری میکرد و با کمی دست کاری، آنها را برای مبادله کالا، قابل استفاد، تا از این طریق کمک هزینه ای بدست آورد. همچنین من در شب آنروز بر خلاف دیگر شبها بدلیل احتیاط در تعبیه و آماده کردن ابزارهای جدید و پیشرفته، زودتر از آنکه انتظار میرفت مرخص شدم و به خانه بازگشتم. معمولا بعد از نیمه های شب همه جا سوت و کور است بویژه در محله ای که ما زندگی میکنیم. من از پله های ساختمان به آهستگی بالا رفتم و از طبقۀ دوم آن که منشی محلۀ حزب در آن طبقه زندگی میکند، گذشتم تا به طبقۀ سوم که آخرین طبقۀ ساختمان است و آپارتمان ما در آنجا واقع است، بروم. در فکر اینکه همسرم این موقع شب خوابیده است پاورچین پاورچین قدم برمیداشتم تا مبادا او را بیدار کنم. از دور سو سوی نوری از زیر شکاف در ساطع شده بود. بخود گفتم، هنوز همسرم بیدار است و از اینکه آنشب برادر زاده ام در خانه ما نیست دلتنگ و آزرده خاطر می باشد. دستگیرۀ در را به آهستگی چرخاندم، در باز نشد، قفل بود. ناگهان نوری که از شکاف در خود نمائی میگرد خاموش شد. احتمالا همسرم در همین موقع چراغ را برای خوابیدن خاموش کرده بود. دوبار تلاش کردم در را باز کنم. در از پشت قفل شده بود. به آهستگی تمام ضربه ای به در زدم پاسخی نشنیدم. به همان آهستگی صدا زدم "این منم، این منم در را باز کن". چراغ روشن شد و من صدائی شنیدم که بنظر صدای بازو بسته شدن در گشوئی آشپزخانه بود. هنوز در انتظار باز شدن در از سوی همسرم بودم! "این منم در را باز کن" و در این لحظه بود که صدای پای او را که به تندی قدم برمیداشت، شنیدم. در باز شد و او با صدائی گرفته از اینکه تاخیری در باز کردن در کرده است، عذرخواهی کرد.
- هنوز نرفتی بخوابی؟
- نه، چند تا کار بود که باید انجام میدادم.
سانکی، تصورش را بکن که سایه ای همواره پشت سرت کمین کرده باشد و ترا تحت نظر دارد حتی در سیاهی چنین شبی.
او خودش را برای خواب آماده کرد و من در حال در آوردن لباسهای کارم بودم که ناگهان صدای بازو بسته شدن در ورودی خانه مان را شنیدم. نه اشتباه نمی کردم صدای در بود. بطور غریزی شتابان از جای پریدم و بدنبال صدای پا دویدم. رد صدای پا که به سرعت از پله ها پائین میرفت را گرفتم. بی تردید این پا، پای کسی است که در این تاریکی شب سوراخ سنبه های این ساختمان را بخوبی می شناسد. دویدنم بی فایده بود، سرو صدا راه انداختم، بی فایده تر. ایستادم. آوار توهّم و خیالات گوناگونی بر سرم فرو ریخت.
امشب پاسخ معماهای اسرار آمیز را دریافت کردم. اما اگر چنین اتفاقی افتاده است، انگشت اتهام را باید بسوی چه کسی نشانه گرفت؟
برگشتم، خونم بجوش آمده بود. انتظار داشتم پاسخ معما را در روبرو شدن با همسرم از زبان او بشنوم. او در گوشه ای از اتاق درهم شکسته فرو افتاده بود و چون باران بهار اشک میریخت و من مات و مبهوت آن وسط ایستاده بودم.
- گریه نکن؟
او در حالی که نمیتوانست خود را کنترل کند فقط تکرار میکرد: " عمو مین سو"
ما زمانیکه قرار بود بچه دار شویم من دوست داشتم او را مین سو که یاد آور نام پدرم بود، نام گذاری کنم. چنین نامی به من احساس رضایت، صمیمیت و یکرنگی نسبت به همسرم دست میداد. در آن لحظه فکر کردم که او با بکار بردن این نام قصد دارد عواطف، وفاداری، مهربانی و یکرنگی خود را ثابت کند.
- عمو مین سو، همین؟! تو این طوری میخواهی؟ من تا این اندازه برایت بی ارزش هستم؟
- نه، نه این درست نیست، عمو مین سو.
- خفه شو
در این لحظه نفس زنان توام با خشم رَحل (4) کتاب که قرص های ضد حاملگی در پشت آن پنهان شده بود را کنار زدم و جعبۀ قرص ها را جلوی پای او پرت کردم. من در آن موقع عقلم را از دست داده بودم.
- پس اینها چیه؟ چرا اینها رو مصرف میکنی؟ می ترسی بچه ات دو نژاده بشه؟ با چه کسی؟ او کیست؟ کُشته و مردۀ کیستی؟!
او را به عقب هولش دادم و مانع از آن شدم که دستم را بگیرد. اما او در حالی که زانوانم را محکم چسبیده بود با صدای لرزان شدیدا میگریست.
- تو نباید، تو نباید، نباید از من بخواهی که ....
اینبار با شدت بیشتری هولش دادم و اگر او زانوانم را نگرفته بود سرش به کُنج صندوقچه لباس ها برخورد میکرد و ...
او مانند افراد گیج و منگ، کورمال کورمال در حالی که مدام تکرار میکرد "تو نباید، تو نباید" دست کرد زیر تَلی از لباسهای کهنه و دفتر یادداشتی را بیرون کشید و کِشان کِشان و با زحمت خودش را بمن رساند تا آنرا بمن بدهد.
من گمان کردم این آخری ورق بازی از نوع حیلۀ زنانۀ اوست که میخواهد با زمین زدن آن مرا منکوب کند.
- این دیگه چیه؟
و دفتر یادداشت را با غیض از او گرفتم. وقتی آنرا باز کردم دیدم که یک دفتر خاطرات است با ثبت تاریخ روزانه آن.
- من نمیدونستم که او اینجاست. باور کن. تو باید باور کنی من در آشپزخانه بودم که او وارد خانه شد. قسم میخورم او دزدانه وارد شد. قسم میخورم. من به تو خیانت نکرده ام، قسم میخورم
و در این لحظه او در حالی که شانه هایش بشدت میلرزید، غش کرد.
من کسی را که در مقابل خود افتاده میدیدم، زنی پریشان، درهم شکسته با موهای آشفته که چند دکمه از لباسش کنده شده بود. معلوم بود که از روی درماندگی و عجز ناگزیر شده بود که تقلا و مقاومت کند. با دیدن این صحنه تا حدودی عصبانیتم فروکش کرد و به من مجال داد تا کمی فکر کنم.
نیم نگاهی به دفتر خاطرات او که در دستانم معلق و گشوده بود انداختم.
4 دسامبر
او امروز دو بار اینجا بود. بخود میگفتم که او در حال درست کردن کار شوهرم است. جای خوشحالی است، اما دیدارهای پیاپی او آزاردهند شده است و مرا کمی نگران کرده، بویژه او مواقعی به اینجا میآید که شوهرم در خانه نیست. اما این تنها موردی نیست که موجب نگرانی من شده است بلکه او هر بار رفتارهای متفاوت و سبکی از خود نشان میدهد. مطمئنا مردی با بیش از 40 سال سن و داشتن زن و بچه به آن منظور بمن نگاه نمیکند. ... امیدوارم که همین طور باشد.
چه کنم؟ نگرانم که اگر با سردی با او رفتار کنم شوهرم مجبور میشود با چنین موقعیت ناگواری که دارد تا آخر عمر سَرکند. اما میترسم اگر .... ولش کن فکرش را نکن فعلا که اتفاقی نیفتاده است. اگر قرار است شوهرم به عنوان عضو در حزب پذیرفته شود به دردسرش حتی تا سرحد مرگ می ارزد.
سانکی:
من آنشب تا صبح خط به خط و صفحه به صفحه دفتر خاطرات دو سال درد و رنج، عشق و احساس همسرم را در حالیکه همانطور وسط اتاق ایستاده بودم تا به آخر خواندم. آنها را سَرسَری نخواندم، چشمانم روی هر کلمه ای از آن متوقف می شد تا بتوان آنها را در ترازوی عقل سبک سنگین کند و مفاهیمش را در ذهنم ثبت. بعضی از این روزها این چنین و به شرح زیر گذشته بود.
13 مارس
پیغامی از طرف منشی حزب دریافت کردم مبنی بر اینکه شوهرم به دلیل کار زیاد باید در کارخانه بماند و من باید ناهار او را به آنجا ببرم. بردن ناهار شوهرم به کارخانه هم فال بود و هم تماشا زیرا میتوانستم بعد از مدت زمانی نه چندان طولانی به کارخانه ای که خود پیش تر در آنجا کار میکردم، بروم
همانطور که بمن گفته شده بود باید به بخش امور توسعه و آزمایش فناوری جدید بروم. آنجا مکان کوچکی بود جدا از ساختمان اصلی با تعداد کمی کارگر و کارمند.
من، مین هوک (min- hyuk) را همراه خودم آورده بودم تا عمویش را ببیند. گرچه فقط 6 ماه از ازدواجم نگذشته بود که از کار دست کشیدم اما با این وجود در و دیوار کارخانه مانند یک آشنای قدیمی بمن لبخند میزدند.
آن اتاقی که بام سرخ رنگ چین داری داشت و همیشه نور لرزانی همراه با غبارهای پراکنده از لابلای آن حتی در زمستان به درون می آمد و یا آزمایشگاه کوچک با پنجره های آبی که در کنار آن قرار داشت و شاخه های بید مجنونی که مانند گیسوان دختران عاشق در پیرامونش آشفته شده بود و در هر فصلی و با هر وزش نسیمی در هوای آزادی میرقصید، مرا به رویاهای دختری برد که او را از مدرسه به کارخانه فرستاده بودند تا مدل های فنی و حرفه ای رسم کند.
همه چیز را بخاطر می آورم. میزی که آنطرف است و هنوز صاحبی پیدا نکرده است، میز من بود. میز دختر جوان و شادابی که بتازگی از مدرسه حرفه ای – فنی فارغ التحصیل شده بود، دختری که روی آن میز قلب های بسیار کوچکی از عشق آینده اش رسم کرده بود. آنروز فراموش نشدنی که او را به اتاق من فرستادند، خوب به یاد می آورم، اسمش لی ایل چول بود و تمام آنروز مقابل میز من نشسته بود. و روزهای بعد، روزی که او در حیاط کارخانه مقابل تابلوی اعلانات ایستاده بود و من از لابلای شاخه های آن بید مجنون به او مینگریستم، همه را بیاد میآورم. بعد ها که خودم از نزدیک تابلوی اعلانات را دیدم دهانم از تعجب باز ماند، روی آن نوشته شده بود: رفیق لی ایل چول، مبتکر- ورود به آینده ای درخشان همراه با یک نو آفرینِ ماشین آلات هوا فضا! این اعلان مرا بیاد تصویری انداخت که روزی در دوران مدرسه به دیوار نصب شده بود و در زیرش نوشته شده بود، لی ایل چول دانش آموز با استعداد و کوشای رشته تجربی.
در کارخانه از همان روز اول شروع کارم با این جوان که من روز بروز شیفته اخلاق و محسنات کاری او میشدم شانه به شانه کار میکردم و از این بایت بسیار خوشحال و شاد بودم شادی که با رقص شاخه های سرسبز و نو رسیدۀ بید مجنون بیرون پنجره هم آواز شده بود.
چقدر زمان زود میگذرد و خاطرات شیرین گذشته را با خود میبرد و ناپدید میکند. مدت زیادی از کارکردنم در آنجا نگذشته بود که روزی اعلام کردند تمام اعضای حزب باید بعد از پایان کار در کارخانه بمانند زیرا منشی حزب قرار است موضوع بسیار مهمی را به اطلاع کارگران برساند. زمانیکه ابزار کارم را جمع و جور میکردم تا به محل سخنرانی بروم با دیدن منشی جوان حزب که او هم در پوستر مدرسه "مبتکری با هوش و با استعداد بود و مانند موجود افسانه ای که سری از اژدها و بدنی از اسب داشت از همه فارغ التحصیلان چه از نظر فکری و چه قدرت بدنی بالاتر بود"، با قدم های کوتاه و سر در گریبان وارد محل سخنرانی شد، منقلب گشتم. زیرا در این گونه جلسات که به ندرت برگزار میگشت، هر بار دیده میشد که یک "مبتکری" با دمی میان لنگ هایش ظاهر میشود و سخنرانی میکند. این "مبتکران" که از کُودن ترین و بی استعداد ترین دانش آموزان مدرسه بودند که حتی عرضه رفتن به کالج را هم نداشتند فقط به دلیل پیشینۀ خانوادگی، عضویت در حزب و وفاداری محض به رهبری "مبتکر" بودند و به شغل ها و مقامات بالائی گمارده میشدند. آیا پوستر مدرسه و تابلوی اعلانات که اخیرا در کارخانه دیده بودم تقلیدی بی معنی و بی ارزش از یکدیگر نیست؟ احساسی مبهم و نفرتی نامعلوم از او وجودم را فرا گرفت. اما این نفرت در مورد مبتکر جوان و همکار تازه ام که چشمانی نافذ و رفتاری متواضع داشت متفاوت بود زیرا من با او نوعی احساس قرابت و همدلی میکردم.
نویسندگان، دفترها سیاه میکنند و شاعران شعر های بلند بالائی می سُرایند که عشق چنین است و چنان. اما من عشق را همان همدلی و یک رنگی میان دو تن میدانم که نمیتوان آنها را از یکدیگر تشخیص داد. عشق تشویش و شوریده حالی همیشگی است که توان تن را به نرمی می فرساید، دردی است بی درمان و تمنائی سرکش و سیری ناپذیر که برای تسکین و آرامش تن نهایتا فدا میگردد. آری براستی آنزمان عشق با چنین اخگر سوزانی در وجودم شعله ور شد و بسان غنچه ای در من شکوفا گردید.
به میز کار قدیمی ام تکیه دادم افکارم چون یال اسبی سرکش دگر بار به روزهای گذشته آشفته شد. روزهائی که مین هوک گرداگرد آن میدوید و فارغ بال و آسوده خیال مثل اینکه در باغچه خانۀ خودش می دود، میچرخید. اوحتی با صدای گوشخراش بچه گانه اش از اینکه عمویش در آنجا مشغول به کار است خوشحال بود و میزد زیر آواز.
مین هوک شاد و سرخوش به این طرف و آن طرف میدوید و غافل از واقعیت های زندگی عموی نگون بختش که با انگ تقلب از سوی مزدوران چاپلوس روزهای سیاهی را به انتظار میکشد. هر زمان که به این موضوع فکر میکنم بی اختیار اشک چشمانم را نمناک میسازد.
آه، چه موقع عمو مین هوک به عضویت حزب پذیرفته میشود و درستی و صداقت او ثابت میگردد؟
23 آوریل
در یک غروب که من مشغول وصله پینه کردن لباس کار شوهرم بودم مین هوک در حالیکه زیرگونه هایش گل آلود شده بود گریه کنان وارد شد.
- هی چی شده؟
او با بغص گفت که:
- مَــم ــ مَــن - من دیگه نمی تونم پرزیدنت کلاس باشم
- چی؟ چرا نه!
- مُعلم – معلم گ – گفتهِ دیگه
- آخه چرا؟
- نمیدونم.
سعی کردم مین هوک را آرام و اشکهایش را پاک کنم. دیگر حال و حوصله دوخت و دوز را نداشتم. او هنوز کیف مدرسه اش همراهش بود. معلوم شد که یکراست از مدرسه پیش من آمده است زیرا او انتظار دارد که من میتوانم در یک چشم بهم زدن این مشکلش را حل کنم. اعتماد او بمن با وجود گرفتاری های زیادی که دارم مسئولیتم را نسبت به او دو چندان کرده است.
من باید به خانوادۀ خودم مباهات کنم زیرا در اینجا هیچ چیز برای یک کودک بهتر از آن نیست که پدرش نه تنها عضو حزب بلکه یکی از اعضاء شورای شهر نیز باشد. اما والدین مین هوک از یک موقعیت اجتماعی سطح پائینی برخوردار میباشند و این موضوع را این کودک بسیار خوب درک کرده است. زیرا بجای اینکه برای حل مشکلی که برایش پیش آمده است به والدینش رجوع کند یکراست آمده پیش من. امروز ممکن است که غم و اندوه او را کاهش داد و قطرات اشکهائی که از چشمان براّق و سیاهش جاری است را زدود. اما فردا و در کوران زندگی، بی تردید غم و اندوهی بس دردناک تر در انتظارش می باشد.
برایم ناممکن بود که بتوانم کاری برایش انجام دهم با این وجود او را با چند اسباب بازی سرگرم کردم و بطرف مدرسۀ خلق رهسپار شدم.
بخت و اقبال یار من بود زیرا مدیر مدرسه کسی جزء مون یانگ هی، (moon yeong- hee ) دوست دوران کودکی و پیشاهنگی من نبود. سالها است که او را ندیده ام. فکر میکنم مشکل مین هوک به آسانی حل شود. برای او ماجرا را شرح دادم اما وقتی واکنش مون یانگ هی را دیدم فهمیدم که مشکل فقط راجع به مسخره کردن چند بچۀ دماغو به مین هوک نیست و حل آن به آن آسانی که خیال میکردم ممکن نمیباشد. او مرا کناری کشید و گفت که "نمیخواهم چیزی را از دوست قدیم خودم پنهان کنم، آنچه را که امروز از من میشنوی نشنیده بگیر و پیش خودت نگهدار. یکی از وظائف معلم ها اینست که اسامی کودکان واجد شرایط را برای عضویت در سازمان پیشاهنگی به من بدهند تا من آن اسامی را برای تائید نهائی به دفتر حزب بفرستم. نوۀ تو یکی از شایسته ترین کودکانی بود که معلمین برای عضویت پیشنهاد کرده بودند. منشی حزب با دیدن نام او مرا به دفترش فرا خواند و خطاب به من به تندی گفت: رفیق مگر نمیدانی که پدر این کودک از ونسان (5) اخراج شده است؟ مگر نمیدانید که عضویت در سازمان پیشاهنگی اولین مرحله از مراحل عضویت در حزب بشمار میرود؟ بنابر معیارها و قوانین حزب این کودک شایستگی عضویت در سازمان پیشاهنگی را ندارد."
سخنان مون یانگ هی مرا کاملا مات و مبهوت ساخت. حتی اگر حرفی برای گفتن داشتم آن لحظه توان ابراز آنرا نداشتم.
- اما من نمیدانستم که شما عمه این پسر هستید؟! شما با داشتن چنین موقیعت اجتماعی درخشان .....
سخنان رک و پوست کندۀ او را قطع کردم و جواب دادم که: " پس کار تمام است." و ادامه دادم که: "میدانم شما به من لطف و محبت دارید و واقعیت را برایم گفتید و من از این بایت از شما بسیار سپاسگزارم و براستی از دوستی تان مفتخرم. اما میشود یک محبت دیگری در حق من روا دارید؟ شوهر شما رئیس بخش ثبت احوال شهروندان است، درست است؟ میشود از جانب من از او خواهش کنید که یک رونوشت از پرونده خانواده شوهرم را در اختیار من بگذارد؟"
- البته
من بخوبی آشنا به موقعیت آنها بودم اما مجبور بودم خطر درخواست رونوشت خانوادۀ شوهرم را به جان بخرم. زیرا ترس و وحشت من از این بود که ممکن است ریشه ای فاسد مانع رشد غنچۀ نورسیده ای مثل مین هوک شود و زندگی او را پژمرده و پرپر سازد.
اگرچه مون یانگ هی با گفتن "البته" نشان داد که خواسته ام را اجابت میکند اما با این وجود بسیار ناامید میباشم.
من درحالی از حیاط مدرسه خارج شدم که پاهایم بشدت میلرزید.
30 آوریل
بعضی وقتها بنظر میرسد که هیچگاه گرفتاریهای زندگی پایان نمی پذیرد. هر روز باید شاهد شنیدن خبرهای ناگوار و دلهره آوری بود. امروز در دفتر مرکزی جیره بندی غذا به سون هی(seon- hee) دوست دوره مدرسۀ راهنمائی ام که دو سال از من بزرگتر و همشاگرد شوهرم بود، برخوردم. او همیشه با من رفتاری مهربانانه دارد. دفتر مرکزی جیره بندی مثل همیشه شلوغ است. ما میبایست برای دریافت کوپن غذا ساعت ها در انتظار باشیم. ما در حالیکه در صف ایستاده بودیم و از این در و آن در حرف میزدیم ناگهان او بدون مقدمه از من پرسید که: "مگر او به تازگی برای دیدن شما نیآمده است؟"
- کی؟ چه کسی؟
- تو جانگ هوک (jang- hyuk) را میشناسی، یکی از سه نفری که از سوی حزب برای تحصیل به خارج اعزام شده بود؟
- آآه آره او فرزند جونگ .....
- آره درسته، خودش است.
- حالش چطوره؟
- منظورت اینه که او هنوز به دیدن شوهر تو نیامده؟
اوه ... من... مطمئن نیستم ..
سون هی در این لحظه سگرمه هایش را در هم کشید و ادامه داد که: "او مثل روزهائی برگزاری جلسات فارغ التحصیلان هنوز خوش سیما است. چند روز قبل یعنی بعد از برگشتن از خارج از کشور در خانۀ ما مهمان بود.
- چی میگفت؟
- یک کسی قبل از اینکه مشغول صرف غذا شویم از او پرسید که ایل چول کجاست. و جانگ هوک در پاسخ گفت که او به شهری دور دست برای دیدار خویشاوندانش رفته است و بمحض بازگشت تصمیم دارد او را جداگانه ببیند.
اگر مامور مرکز جیره بندی شمارۀ مرا نخوانده بود من مطمئن نبودم میتوانستم براعصابم مسلط شوم. با عجله، فقط سری برای سون هی تکان دادم و بطرف پیشخوان برای گرفتن کوپن غذا رفتم. دراین هنگام ذهنم با هجوم افکاری مبهم متلاطم شده بود. از خود پرسیدم که اگر جانگ هوک نمیخواست امثال کسی با موقیعت خطیر شوهرم را ببیند چرا او باید به گفتن چنین دروغ رذیلانه ای متوسل شود؟ البته بهتر که شوهرم با این گونه افراد پست و زبون معاشرت نداشته باشد اما طرد شوهر من از سوی جانگ هوک نشانگر اینست که او از تماس با شوهر من و "آلوده شدنش" وحشت دارد. این آن خبر ناگوار و دلهره آوری بود که امروز بگوشم رسید.
9 می
داشتم ماکارونی درست میکردم که ناگهان بچه ای از پشت سر دستم را گرفت. برگشتم دیدم جونگ هو (jeong- ho) دوست مین هوک است که در طبقه پائینی ما زندگی میکند.
- مین هوک داره گریه میکنه.
- گریه میکنه؟! چرا؟ او کجاست؟
او با دست اشاره به بیرون پنجره کرد.
- اونجا، اونجا، زیر درخت ایستاده.
غذا پختن را نیمه کاره رها کردم و همراه جونک هو به طرف کوچه ای که مغازۀ سلمانی در کُنج آن قرار دارد رفتم. مین هوک در زیر درختی که برگهایش تازه جوانه زده بودند ایستاده بود. او همانطور که به تنۀ درخت تکیه زده بود به نقطه ای دور دست خیره شده بود. حداقل گریه نمیکرد ولی بنظر میرسید که چیزی ذهنش را عجیب مشغول کرده است.
- مین هوک باز چی شده؟
جوابی نداد و فقط دماغش را بالا کشید. جونگ هو بجای او گفت" ما داشتیم از مدرسه برمیگشتیم. مین هوک اول از همه از پل سنگی گذشت در این موقع بعضی از بچه ها مسخره اش کردند و گفتند که ببین اون پسرۀ لُوس و نُنُر
چطوری اول از پل گذشت! اون فکر میکنه کیه؟"
من با عصبانیت رو به مین هوک کردم و گفتم: "و تو اینجا ایستادی و داری گریه میکنی؟ جونگ هو، چه کسی به مین هوک گفته لُوس و نُنُر؟ یک بچه قلچماق؟"
- پف ... مین هوک میتونه اونو مثل یک مگس درجا بُکُشه.
- پس چرا این کارو نکرد و به جای آن مثل پخمه ها داشت گریه میکرد؟
- آخه پدر اون پسره رئیس حزبِ.
حرفهای جون هو برایم بسیار سنگین تمام شد، در پشت این حرفهای بچه گانه یک فکر ناگفته ای مثل اینکه "مین هوک خائن است" نهفته شده بود و میشد این فکر را در اعماق چشمان آنها خواند. به همین زودی آیا سرفروآوردن مین هوک بخاطر موقعیت خانوادگی اش آغاز شده است. این فکر قلبم را به تپش انداخت. او را در آغوش کشیدم. آرزو می کردم قدرتی داشتم و میتوانستم به قلب یخ زده و نا امید این کودک گرما و امید ببخشم. مین هوک گریه را آغاز کرد و من نیز با او گریستم.
15 می
امروز بطور اتفاقی با مدیر بخش فنون نوآوری کارخانه برخورد کردم. او در زمانیکه آنجا کار میکردم مثل دختر خودش بسیار مهربانانه با من رفتار میکرد. اما امروز علیرغم اینکه جواب سلام مرا دوستانه داد، ناگهان ایستاد و با لحنی تند و بُراّن بمن گفت: "خوب حالا چی؟"
من از لحن او ضمن احساس سردرگمی، ترسیدم.
- تو آن ناشری که ویژۀ چاپ و نشر کتابهای علوم و تکنولوژی است را به خاطر داری؟ من او را چند وقت پیش به خانۀ شما فرستادم. یادت هست؟
- بله بله او آمد و با عموی مین هوک حرف زد.
- درسته همین را میخواستم به تو بگم، چرا باید قبل از همه مامور مجتمع ساختمان، چیزی در این مورد بداند؟ چیزی به او گفته بودی؟
- چرا باید در مورد آن چیزی به کسی گفته باشم. آن فقط یک دیدار ساده بود. ..
- پس چرا بازرس کارخانه از این موضوع با خبر بود؟ او از من در این مورد بازجوئی کرد به من گوشزد کرد که اگر کسی بخواهد به دیدن کسی که در کارخانه کار می کند، بیاید در درجه اول او باید باخبر گردد و نه مامور مجتمع ساختمان شما! در غیر این صورت موقعیت او بخطر میافتد.
- صادقانه بگویم که در این مورد چیزی به مامور مجتمع گفته نشده است. من مطمئن ام که اگر چیزی بود من میدانستم و بخاطر داشتم.
- نه من فکر نمیکنم تو چیزی به او گفته باشی او بطور حتم از کسی دیگری شنیده است. بازرس با بازجوئی های احمقانه اش مرا امروز کلافه کرد. بهرحال من خواستم احتیاطا در این مورد اول از تو سئوال کنم.
او بعد از دست دادن نیمه کاره راهش را گرفت و رفت. دگر بار افکار پریش و ناگوار به ذهنم هجوم آوردند پاهایم قادر به حرکت کردن نبود، نمیدانم که قرار است چه اتفاقی رخ دهد. دو روز قبل وقتی ناشر به خانۀ ما آمد شوهرم قبلا ناهارش را خورده و از خانه خارج شده بود. من فقط آدرس کارخانه را به او دادم و همراه او نرفتم. وقتی که در راهرو آدرس کارخانه را به او میدادم، تنها کسی که ما را دید، زنی است که در آپارتمان شماره 4 می نشیند. او بود که در آنموقع برای دور ریختن زباله هایش بیرون آمده بود.
فردای آنروز مسئول مجتمع ساختمان که در طبقه اول زندگی میکند در خانه ما را زد.
سر و گوش آب دادن های او برای ساکنین ساختمان امری عادی است در نتیجه چیز عجیبی نبود که او بسراغ ما بیاید. اما چیز عجیب آن بود او که معمولا مودبانه و با لفظ قلم با افراد صحبت می کند و از این طرز صحبت لذت میبرد، آنروز در صحبت با من تعارف و تشریفات را کنار گذاشته بود.
- بله ... عمه مین هوک تو میدونی که باید عجله کنی آره عجله کنی و بچه دار شوی!
او در حالیکه پوزخند میزد ادامه داد که: " ...ضمنا آیا این ماه وظیفه جمع آوری زباله ها به عهده شما نبود؟"
- عجب! هرگز ...
او که نتوانسته بود پوزخند خودش را از ادای این کلمات پنهان سازد، در همان حال چیزی در کتابچه اش یادداشت کرد.
- اما چطور عموی مین هوک با مهمانان محترمی مثل یکی از آن افرادی که دیروز به اینجا آمده بود در پشت درهای بسته صحبت میکند؟
من از این سخنان شگفت زده شدم زیرا امکان نداشت که او من را با ناشر در راهرو دیده باشد، بطور نسنجیده ای پاسخ دادم " نمیدوم در بارۀ چی حرف میزنی ... او از دفتر انتشارات آمده بود و میخواست با شوهرم در مورد موضوع فن آوری های جدیدی که برای توسعه کارخانه نصب شده است صحبت و گزارشی تهیه کند، همین."
حالا که به گذشته فکر میکنم میبینم که مامور مجتمع باید وراجی ها و خبر چینی های همان زن ساکن آپارتمان شماره 4 را شنیده باشد که امروز برای تائید آن اراجیف اینجا آمده تا کتبا به پلیس مجتمع گزارش دهد.
همه این رویدادها یک معنا دارد و آن اینکه ما بطور شبانه روز تحت نظر میباشیم.
وقتی او رفت نفس راحتی کشیدم و از خود پرسیدم این چه وضعیتی است که گریبان ما را گرفته است؟ اگر پدری جرمی مرتکب شده است و برای این جرم حتی جان خود را نیز از دست داده، چرا باید فرزندش که در آنزمان کودکی خردسال بیش نبوده جور آنرا بکشد و همواره در مظان اتهام قرار گیرد؟ اصلا فرض کنیم که فرزندان یک مجرم در جرم پدرشان شریک میباشند اما چگونه امکان دارد که زندگی مین هوک را به دلیل اینکه پدر بزرگش در زمانی که او هنوز بدنیا نیامده بود، مجرم شناخته شده است، تیره و تار سازد! نه این غیر قابل قبول است. برای مردم بیگناهی که زندگی شان همواره دستاویز وزارت امر بمعروف و نهی از منکر قرار میگیرد، زندگی کردن توام با خواری و ذلت میباشد. حال اگر عموی مین هوک بفهمد که او همواره تحت نظر قرار دارد شرمساری و غضب او را از پای درخواهد آورد. او بعد از فهمیدن این موضوع چگونه میتواند سرش را جلوی در و همسایه ها بالا نگه دارد؟ من چکنم؟ تنها کاری که از من ساخته است این میباشد که نگذارم شوهرم بوئی از این ماجرا ببرد. اما اگر نتوانم چه خواهد شد؟ تصور اینکه او به این موضوع پی ببرد مرا دیوانه کرده است.
23 می
از ملاقات من با مون یونگ هی کمتر از یکماه نگذشته بود که او پروندۀ شوهرم را بدستم داد. چقدر خوب بود آنرا نمی آورد و چشمان من به آنچه در آن نوشته شده بود نمی افتاد.
نام: لی ایل چول
وضیعت خانوادگی: طبقۀ 149
ارزشیابی: عنصر دشمن
نام پدر: لی میون- سو
"یک کشاورز موفق در اراضی تحت اشغال ژاپن، ناراضی و مخالف برنامه کشاورزی اشتراکی، کارشکنی نسبت به پروژۀ اشتراکی بوسیله کاشت نشاء برنج در گرمخانه در روستای xxx ناحیه xxx ایالت ون سان. نامبرده به عنوان یک عنصر ضد انقلاب و مخالف حزب و منویات رهبری مجازات شده است."
نام مادر: جونگ این سوک (jeong in- suk) (که به علت اجرای حکم مجازات شوهرش در مجتمع ناراضیان وفات کرده است)
پروندۀ شوهرم در دستانم میلرزید عبارات این پرونده سراسر حکایت از انسانی میکرد که در بی رحمی و قساوت تشنۀ خون مردم است. ... طبقۀ 149، عنصر دشمن، ضد حزب، ضد انقلاب. اشک در چشمانم غوطه ور شده بود. مون یونگ هی بی صبرانه منتظر بود تا پروندۀ شوهرم را پس بگیرد.
- تو میدانی اگر کسی بفهمد که من و شوهرم این پرونده را در اختیارت گذاشته ائیم چه بر سر ما می آید؟ حکم ما همین است که برای او داده شده است. طبقه 149 از نظر حزب یعنی شما خائن اید و بنا بر قانون 149 تمام اعضاء خانوادۀ یک خائن میبایست تبعد شوند و نسل اندر نسل آن تحت نظر قرار گیرند. این قانون در واقع عذاب و شکنجه دائمی برای خانواده و نسل خائنین بشمار می آید.
طبقۀ 149! من از ترس اینکه مبادا این کلمه را کسی بشنود آنرا آهسته بیان کردم. زیرا هر شنونده ای از شنیدن این کلمه به وحشت میافتد. طبقۀ 149 مثل مُهر کردن پای یک سند نیست که به آسانی زدوده شود بلکه در حقیقت بمثابه داغی است که بر کپل حیوانات میزنند تا اثر آن بر بدن حیوان تا زمان فرارسیدن مرگش باقی بماند. در روزگارهای قدیم بردگان را نیز داغ میزدند و در این روزگار پدر و عموی مین هوک و حتی خود مین هوک این گونه داغ دار شده اند.
من بعید میدانم که حتی مون یونگ هی هم با موقعیتی که در مدرسه دارد بتواند تسهیلات کمی برای مین هوک قائل شود.
ذهنم بیش از پیش مشّوش است و امید گذر پرتو نوری از لابلای ابرهای سیاه و درهم فشرده آن نیست. اشک های جاری از چهره مین هوک که عاجزانه از من کمک میخواست و نگاه محزون و معصومش هنگامیکه به آن درخت تکیه داده بود، را در برابرم مجسم میکنم. بخود میگویم مین هوک به سرنوشت پدر و عموی خود گام به گام نزدیک میشود، سرنوشتی مشحون از درد و رنجی بی پایان.
باید روز و شب به انتظار دریافت خبری ناگوار نشست، خبری که زندگی را تلخکام تر از گذشته تبدیل خواهد کرد. اینک من چگونه میتوانم این رویدادها ناشگون و بد فرجام را برای شوهرم بازگو کنم. در این سرزمین نفرین شده تنها آرزوی یک مادر آنست که آیندۀ فرزندی که به دنیا می آورد توام با سعادت و نیک بختی باشد. اما اگر این مادر این واقعیت را بداند که در این دنیا فقر و فلاکت و محرومیت در انتظار این فرزند است، او میبایست ستمگر قسی القلبِ مجرمی را مقصر بداند که این فرزند را به چنین سرنوشتی دچار کرده است.
فردا باید به پزشک زنان مراجعه کنم.
28 اکتبر
زمان مثل باد و برق میگذرد. برگهای رنگ به رنگ درختان در این فصل محزون پائیزی فرو ریخته اند تا باد با صدای گوشخراش از میان شاخه ها عریان آنها به آسانی گذر کند. در این هوای سرد بفکر مین هوک افتادم. آیا او امروز که به مدرسه میرفت لباس گرم بتن داشت؟ نمیدانم چرا او مثل کودکان یتیم و بی مادر روز به روز ضعیف تر میشود. اگر او با گونه های سرخ شده از سرما به خانه بازگردد، بسویش میشتابم و او را تنگ در آغوش می کشم. میخواهم گرمای تنم از درد های او و تمام افراد خانواده اش کمی بکاهد.
اگر منشی حزب بتواند به شوهرم کمک کند تا عضو حزب گردد و بعد از آن احتمالا، پدر مین هوک را. ...
آن هنگام است که میتوان داغ ننگ و حقارت را از پیشانی مین هوک پاک کرد تا دیگر او از سوی از ما بهتران خوار و خفیف نگردد و انگشت اتهام که از سوی بد نهادان متعصب به خانوادۀ ما نشان گرفته شده است، از میان برود. آیا میشود از تمام این مصائب رهائی یافت؟
همینک و هر زمان که من در خانه تنها هستم، در تخیلات و پندارهای بیهودۀ خود منشی حزب را در مقایسه با دیگران که سعی میکنند یا از ما دوری کنند و یا جاسوسی، یک منجی میدانم. او کسی است که به واسطه دیدن حال و روزمن از نزدیک، نه تنها به شایعات و پیشداوری ها افراد بی اعتنا است بلکه غمخوار ما نیز میباشد. براستی پند و اندرزهای او بدور از تعصب و تبعیض است. او مرا امیدوار میکند که در هر شرایطی از شوهرم حمایت کند. من براستی مدیون محبت های او هستم.
13 نوامبر
امروز احساس کردم که قوطی دوخت و دوزم که در زیر اشکاف لحاف تشک ها قرار داشت، جابجا شده است. یکهو دلم هُرری ریخت پائین. قرض های ضد حاملگی که در گوشۀ اشکاف پنهان کرده بودم، ناپدید شده است. موشها؟! نه غیر ممکن است. احتمالا مین هوک به آنها دست زده؟! نه نه او بچه ای نیست که بدون اجازه دست به چنین کاری بزند و تا این اندازه شیطنت کند. فقط یک احتمال وجود دارد و آن، شوهرم. تمام امیدم آنست که او نفهمد که آن قرض ها چه قرض هائی است... اما اگر او به چیزی مظنون بود حتما از من میپرسید. شوهرم مردی صبور و کاردانی است و من بخوبی میدانم که او منتظر شنیدن خبر حاملگی من است. الان اما چقدر از این ماجرا باخبر است؟ من چگونه میتوانم او را راجع به این موضوع قانع کنم؟ اما با تمام توانم باید سعی کنم که باعث رنج و درد بیشتر او نشوم. او به اندازۀ کافی در زندگی اش رنج و درد کشیده است. فکرم از اینکه چگونه میتوانم بیشتر به او کمک کنم از کار افتاده است. این موضوع برایم آزاردهند و طاقت فرسا است!
21 نوامبر
بنظر می آید که تمام رمز و رازهای من فاش شده است. سرانجام امروز شوهرم فهمید که چه نوع غذائی برای خودم درست کرده ام. او فکر میکرد که این غذا را من برای سگها درست کرده ام و یا خرده اشغال هائی است که جلوی خوک میریزند. از اینکه این غذا اشتهای او را کور کرد و به کنه حقایق پی نبرد بسیار خوشحالم. او آدم تیز هوشی است اما بهرحال مرد، مرد است. من مدتهای مدیدی است که این غذا را برای خودم میپزم.
من با دلواپسی برای اینکه خودم را مشغول کاری نشان دهم بی هدف دورادور میز چرخی زدم تا او صبحانه اش را تمام کند. سپس کنار او نشستم و چند قاشق از غذای اورا که برای ناهارش در کارخانه تهیه کرده بودم، چشیدم. اما غذای من که از گرم کردن باقی مانده های غذاها است برای جلوگیری از گرسنگی ام کافی میباشد. من در اواخر ماه زمانی که کفگیر به ته دیگ میخورد و آخرین کوپن مان مصرف میشود برای خودم "غذای سگ درست" میکنم اما نمیگذارم که شوهرم متوجه این موضوع بشود.
او بمحض اینکه از اتاق خارج شد تا به کارخانه برود من در را پشت سرش بستم و از اینکه او فکر کرده بود که غذای من غذای سگ است در حالیکه اشک چشمانم را نمناک کرده بود می خندیدم. این کمترین کاری است که میتوانم برای شوهرم انجام دهم و از اینکه توانائی بیشتری ندارم شرمنده ام.
19 دسامبر
گیج و مبهوتم، شوکه شده ام. درست است که پیش تر کمی بُو برده بودم و به رفتار او شک داشتم اما هرگز حدس نمی زدم که قصد و غرض واقعی او چیست؟! اما حالا مطمئن هستم.
مدت طولانی از رفتن شوهرم به کارخانه نگذاشته بود که صدای باز شدن در جلوئی خانه بگوشم رسید. فکر میکردم آنروز هم مثل روزهای قبل است که منشی حزب از آنجائیکه خانه را خانه خودش میداند در را باز کرده تا خبری احتمالا خوش راجع به وضعیت شوهرم بدهد. آمدن های او مثل گذشته طبیعی مینمود. اما امروز وقتی وارد شد پیش از اینکه به او خوشامد بگویم یکراست به سوی من که در اتاق خواب بودم آمد. خودم را عقب کشیدم، بوی تعفن الکل به مشامم خورد. او اسم مرا صدا زد. "میونگ- اوک"!(myung- ok) یکه خوردم هول و هراس احاطه ام کرده بود. او همیشه مرا با نام "عمه مین هوک" صدا میزد.
- صبور باش و امیدوار به من
خم شده بود و دستانش را به دو زانویش حائل کرده بود.
- فکر نکن چیزی از تلاشم کم شده است. اما خودت میدونی برای کسی مانند شوهرت که میخواهم او را عضو حزب کنم، کار ساده ای نیست. میفهمی که.
در حالیکه هنوز روی زانوهایش خم شده بود خودش را کشید بطرف من. نفسهایش هر لحظه سنگین و سنگین تر میشد. نزدیکتر آمد. تلاش کردم او را از خود دور نگه دارم چند قدمی به عقب رفتم اما ناگهان خودم را در کنج دیوار دیدم. نه راه پس داشتم و نه راه پیش. او نگرانی و ناراحتی مرا دید بجای اینکه سر جایش بماند به تندی خودش را به من رساند و سرش را روی دامنم چسباند و گفت: "نگران نباش، همه چیز در در دست من است، در دست من" ناگهان همانطور که دست راستش را نشان میداد کمر مرا گرفت و به خود چسباند، آن لحظه دنیا در نظرم تیره و تار شده بود اگر مین هوک سر نمیرسید و از راهرو مرا صدا نمیکرد چه فاجعه ای که اتفاق نمیافتاد! فکرش را هم نمیتوانم بکنم. با شنیدن صدای مین هوک بطرف در جلوئی دویدم و در را باز کردم منشی حزب هم با عجله و دستپاچکی بدنبالم آمد. او با زور خودش را پشت در نگه داشت و وقتی مین هوک وارد شد به آهستگی طوری که او متوجه نشود از آنجا خارج شد. من زبانم را گاز گرفتم تا شاید بر اعصابم مسلط شوم اما نتوانستم جلوی فرو ریختن اشکهایم را بگیرم. مین هوک وقتی مرا با آن حالت پریشان دید با آن لحن کودکانه اش پرسید که: "عمه چرا گریه میکنی؟ چی شده؟
- دستم را بریدم، یک کمی درد میکنه اما چیزی نیست.
تا بحال فکر میکردم که او نور ضعیفی در تاریکی است و میتوان با آن نور تا حدودی از تاریکی های زندگی عبور کرد، اما او خود تاریکی محض بود و امیدی واهی.
قلبم از تپش باز نمی ایستاد، احساس میکردم که درد و رنج ما پایان ناپذیر است. هیچ جائی نبود که به آن پناه ببرم و هیچ کسی نبود که از او یاری بطلبم. تَصّور این که شوهرم بوئی از این وقایع ببرد مرا دچار ترس توام با شرمندگی کرده است. هیچ کاری از دستم بر نمیآید به جزء تحمل درد و رنج و ناامیدی.
سانکی:
آیا تو با خواندن این مطالب به خود اجازه میدهی که به چنین زنی مظنون باشی؟ اینک آیا من میتوانم خود را انسان بنامم؟ چه انسانی، چه شوهری که فقط غذای سگ را دیده و غافل از عشق شگرفی شده است که در پس آن قرار داشته؟ آیا من انسانی نگون بخت و حقیری بیش نیستم؟ چرا تا به حال از پای درنیامدم و بخاک سپرده نشدم؟ چه "امپراطور خبیثی" (king of hell) در انتظار من است؟ توهین ها و تحقیرها و زجرهائی که همسرم در سکوت بخاطر مین هوک کشیده است و بخاطر من و برای زنده ماندنش غذای سگ خورده است و حتی غرائز طبیعی مادر شدن را سرکوب کرده است، آیا همه و همه نشانگر عشق و احساسات عمیق او نسبت به من و به زندگی نبوده است.؟
سانکی:
من دفتر خاطرات را بستم. باور کردن این واقعیات که ما با آن روبرو هستیم غیر قابل تحمل است. من نشستم و دستان همسرم را در دستم فشردم و او را سخت در آغوش کشیدم و مانند یک نوزاد زار زار گریستم. در آن لحظه فکرهایم را کردم. ما باید از این سرزمین بی حاصل، فاسد، مزدُور و مُزّوِر پرور بگریزیم. سرزمینی که حتی درست کاری، سخت کوشی و مجاهدت برای داشتن یک زندگی ساده و سالم کافی نمیباشد و باید بناچار زیر سلطه خودکامگی و بیداد تن به دروغ گوئی، دوروئی و حقارت داد.
تاریکی همه جا را فرا گرفته است و ساعت دیواری وقت رفتن را نشان میدهد. تا چند دقیقۀ دیگر باید سوار قطار شویم تا ما را از این مُرده شهر دور کند و به ساحل امن برساند. آنجا زورقی در انتظار است روزقی که من برای روز مبادا آماده کرده ام. خانوادۀ برادرم نیز به ما خواهند پیوست تا این زورق، امید و سرنوشت پنج از جان گذشته را با خود ببرد. بدون شک این سفر سفری پرمخاطره است. زیرا ما ممکن است طعمۀ قایق های گشت زنی پاسداران شویم و مورد هدف گلوله آنان قرار گیریم و بسان برگهای درختان این فصل در رودخانه در غلتیم و اجساد خون آلود ما بر امواج آب روان گردد.
ما از طرفی امید واثق داریم که به ساحل امن و آزادی برسیم و از طرف دیگر بخوبی میدانیم که ممکن است در این قمار زندگی ببازیم. اگر از این سفر بازماندیم و زورق ما در آبهای خروشان رودخانه درهم شکست و فرو رفت، امید ما آنست که این زورق نماد گریختن از سرزمینی شود که زندگی در آن پژمرده است.
ایل چول، کسی که از این سرزمین میگریزد و اگر بخت یاری کند ممکن است ترا دگر بار ببیند.
12 دسامبر
منابع:
1- فقط همانطور که ملاحظه میفرمائید فقط داستان نخست آن به فارسی ترجمه شده است
2- https://www.theguardian.com/books/2016/feb/12/short-story-collection-smuggled-out-of-north-korea-global-interest-bandi
3- کارل مارکس
4- رَحل: صفحه پایه داری است که کتاب را روی آن برای سهولت خواندن قرار میدهند
5- ونسان: ( Wonsan) شهری در کره شمالی و در ناحیه شرقی شبه جزیرۀ کره کنار دریای ژاپن واقع شده‌است