در سوگ دکتر یداله سحابی
حدیث آدم ربائی در بهشت زهرا

اردیبهشت سال 1364 بود. ماه رمضان بود. چند سالی از سرکوب احزاب و افراد میگذشت. سلطه قدرت و ولایت فقیه چیره بود. میهن در نایره جنگ میسوخت و رهبر نابخرد انقلاب بی اعتنا به استغاثه مردم پای بر ادامه جنگ میفشرد. آسمان شهر مسموم و مه آلود از خون و جنون بود.
در چنین فضائی، نهضتی ها عزم را جزم کردند تا که ربع قرن سالگرد تاسیس نهضت آزادی ایران را بر مزار پدر طالقانی و سردار چمران، بنیانگذاران حزب بگذرانند. پیشکسوتان این آیین بهمراه تنی چند از اعضاء جوان نهضت راهی بهشت زهرا شدند. در میانه راه رافت قوم، دکتر یداله سحابی به آرامی از صلح سخن میگفت و آنرا با آموزه های الهی تطبیق میداد. زمانی رشته سخن گسسته شد که به درب شمالی قبرستان رسیدند. عده ای ژ3 بدست با تحکم و تهدید آنها را متوقف کردند. بعد از آنکه مطمئن شدند که طعمه در دام است آنها را به سمت متروک قبرستان هدایت کردند.
من نگارنده که تاریخ گزیده بیهقی در دست داشتم و روایت بردارکردن حسنک وزیر را میخواندم به این عبارت رسیده بودم که: " بدین خلیفه خزف شده (کودن) بباید نبشت که انگشت درکرده اند درهمه جهان و قرمطی میجویند و آنچه یافته آید و درست گردد، بردار میکشند" که ناگهان با خشم و غضب و بدور از حرمت و ادب همراه با دیگران با زور از ماشین بیرون کشیده شدم و در جهت انگشت سبابه آنان که منتهی به تل های سرخ رنگ خاک حفر گورها بود حرکت کردم. دو اسطوره که پیمودن راه پر صلابت آزادی را با یکدیگر آغاز کرده بودند و ما را وادار ساختند که بر تل های خاک چمباتمه زنیم. "حجت نهضت" دکتر سحابی با چهره ای سرشار از مهر محبت چند پند پدارنه به ماموران مسلح که در کینه و غضب غوطه میخوردند، داد. اما با ترشروئی، تلخ زبانی و استخفاف آنان روبرو شد و سر در گریبان تفکر برد. لحظه ای ناگهان، عده ای گرد گرفته با کفشهای کتانی، سلاح در دست و چپیه بر گردن پیرامدن ما را گرفتند و از اینکه راهیان نورند و از جبهه بازگشته اند تا تکلیف ضد ولایت فقیه را در روز روشن، روشن کنند با شدت و حدت سخن گفتند. جوان استخوانی سبزه روئی مرتب بی سیم میزد و موقعیت اسیران را گزارش میداد. نیم نگاهی به تاریخ بیهقی انداختم تا که وانمود کنم از آنچه میگذرد بی اعتنا یم. اما ته قنداق تفنگی با دشنام به شانه ام خورد و تاریخ گزیده را به حفره گوری ساخته و آماده انداخت.
فرمان رسیده بود که چشمان اسیران را بربندند و آنها را به حرکت درآورند. بستن چشمان را از سحابی آغاز کردند و به من خاتمه دادند. در بسته شده چشمانم ارابه ای سیاه رنگ آخرین مدل با شیشه های سراسر دود گرفته نظرم را جلب کرد. آنجا اتاق موقت فرماندهی بود. و این فرمانده هر که بود با یک اشارت او کار انجام میگرفت.
ما را با تهدید و تحکم به درون ارابه هایمان انداختند و مجبورمان کردند که پیشانی بر کف ماشین بسائیم. کاروان اسرا حرکت کرد و سیل دشنام و رجز خوانیهای سربازان گمنام امام زمان بر سرمان سرازیر شد. " و اینک که میگوئید شعائر ما صبغه مارکسیستی دارد و دفاع مقدس ما علیه دشمنان و خشم انقلابی ما علیه منافقان ملهم از تعالیم استالین است اینک ما ضرب شست مکتب مارکسیست را نشانتان میدهیم و طعم مزه استالینیزم را به شما میچشانیم تا تحلیل حقیقی مارکسیسم، لنینیسم، استالینیسم را از ما راهیان نور و فدائیان ولایت در یابید."
در راه لت ها میزدند (فرو کوفتن) و دشنام ها میدادند تا اینکه راننده صدایش درآمد و گفت: آقا ایستاد چه کنم" جواب شنید که از کنارش بگذرد، به چپ بپیچد و جاده را ادامه دهد. ما سرنشینان مرکب قضا، از کفی جاده و سرعت سرسام آور ارابه گمان بردیم که در اتوبان بهشت زهرا و رهسپار قمیم. نفس هایمان در هوای دم کرده، در سینه حبس شده بود. هرازگاهی شیطنت آنها گل میکرد و گریبان ما را میفشردند. بعد از لختی از سرعت آنها کم شد و همان صدا بلند شد که "بازهم سمت چپ". در بالا و پائین رفتن ماشین فهمیدیم که در کوره راهی افتاده ائیم و بنا بر گفته آنان به میدان تیر نزدیک میشویم.
" آری هرچند که این خلیفه امام بودی، فقیه و فاضل و عارف بودی، اما شرارت و زغارتی در طبع وی موکد بود و با آن شرارت، رحم و شفق و مروتی نداشتی و اگر خشم گرفتی و صفرا جنبیدی، خون ریختن برایش سهل شدی و کتابت حکم کفر و الحاد آسان و بی هیچ حجتی و عذری فتوای قتل نبشتی. دیروز ما را به نیکیها ستودی و دولت ما را امام زمانی دانستی و امروز ما را که بانگ مخالفت با نائره جنگ بلند آوازه کردیم، سگهای قرمطی خواندی و بردار کشیدنمان را واجب گردانیدی. او هیچ داند که عاقبت کار آدمی مرگ است، اگر امروز ما را اجل رسیده باشد باز نتوان داشت که بردار کشند یا جزء دارکه ما بهتر از حسین علی نئیم."
با فحش و فضیحت ما را بیرون آوردند و در فضای کینه و دشنام کشان کشان به دخمه ای انداختند. نانجیبان چنان بر سر و رویمان لت میزدند که گوئی با هر ضربه، بابی از بابهای بهشت برین برایشان گشوده میشود. آنجا بود که دریافتم در میان دو اسطوره ام زیرا در هیاهوی ضرب و شتم، تلاوت لطیف مهندس بازرگان از طرفی و زمزمه نیایش دکتر سحابی از طرف دیگر مرا به بیکرانه های دور این سرزمین برد که سراسر مقاومت برای آزادی بود و عشق و عرفان.
چنگی گریبانم را گرفت و از دخمه بیرونم انداخت و رویای سرزمین آزادیم را تباه ساخت. نعره تعصب و تهدید بالا گرفت که این "سگان پیر را اول باید کشت" و ما را که جوان بودیم بر روی خاک های تفتیده مخروبه های قلعه جلالیه کشیدند و از آنجا دور ساختند. صدای نفسهای سربازان گمنام با انداختن جثه های سنگینشان و نشستن بر روی ما بریده شد. مدت زمانی در سکوت گذشت تا آنکه با جابجائی خشابها سکوت نیز شکسته شد. قضا در کمین بود و کار خویش میکرد و ما اسیران برخاک افتاده منتظر پایان کار بودیم. سکوت دگربار فراگیر شد و هرازگاهی به جزء زوزه باد و جابجائی چثه های تباه چیزی دیگری شنیده نمیشد. لحظه ها به آهستگی گام نسیم صبحگاهی میگذشت. ناگهان همان صدای شوم شنیده شد که "سگان پیر را کشتیم و اینک نوبه این توله گان است." نفس های به زحمت افتاده با برخاستن جثه ها راحت شد. در آمیختگی دوباره جابجائی خشابها، زمزمه شهادتین بگوش رسید. صدا، صدای آشنا ی یاران بود که گوئی پیش از من از کمین بدرآمدن قضاء را دریافته بودند و خود را در عنفوان جوانی آماده رفتن میکردند. در سکوت گورستانی مدتی مدیدی گذشت. آنگاه صدای دور شدن پوتین سنگین سربازان شنیده شد و ما منتظر سرانجام کار بودیم. دگربار سکوت آغاز شد سکوتی محض و مرگبار. لحظه ها به کندی میگذشت به خود آمدم جرئت یافتم تا چشم بند پشمین را پائین کشم. سه جوان به فاصله هائی بیحرکت در خاک افتاده بودند. از وجود آنها اثری نبود. برخاستم و سراسیمه فریاد زدم عماد، حیدر، حسین آنها رفتند. برخاستیم با سرعت از تل خاکی به تل دیگری در آن بیابان بی آب و علف گذر کردیم تا به جستجوی کهنسال حدیث مقاومت بپردازیم. ضربان قلبها شدت گرفته بود. ناگهان ناله ضعیفی از دور به گوش رسید. رد پای ناله را گرفتیم تا که یکراست به همان دخمه رسیدیم. مهندس بازرگان چشم بسته شده به زانو آهسته تلاوت آیات میکرد و صباغیان با دنده های شکسته در خاک غلتیده، ناله میکرد و صدر تکیه بر دیوار با صدائی بلند هنوز شهادتین میگفت و تنها دکتر سحابی بود که در سه کنج دخمه سر در گریبان سرد و بیحرکت نشسته بود. بوسه ای بر موهای سپیدش زدم، حرکتی کرد و در همان حال چشم بند پهن سیاهش را از چشمانش باز کردم. اشک مجال نمیداد که سخنی گفته شود. از دخمه بیرون آمد، عصایش را به دستش دادم و شلوار قهوه ای سوخته اش را تکاندم و در همان حال با ملایمت و تبسمی روی به من کرد و گفت: "دل شکسته و نا امید نباید بود که چنین حال ها مردان را پیش آید، فرمانبرداری باید نمود به هر آنچه خداوند فرماید و تا جان در تن است و دل در گرو ایمان باید کوشید که به مردم خدمت کنیم، اما بدان ستمی که این به ما کرد آن نکرد.
ن.نوری راده
فروردین 1381