فريبا كاويانی همسر جعفر وثوقی از قربانيان سال شصت و هفت
خاوران، بايد باقی بماند!


از آن روز های سراسر رنج سال ها می گذرد .
از آن روز هايی كه ملاقات با زندانيان قطع شد و خانواده ها نگران عزيزانشان به هر جايی سر می زدند تا شايد خبری از
آنان بيابند. و من نيز مانند هزاران خانواده ديگر سرگردان و نگران در جستجوی خبری از همسرم بودم.
شهريور سال شصت و هفت بود، كه خبر كشف گورهای دسته جمعی را در گورستان خاوران از زبان مادر داغديده ای كه پسر عزيزش را به جرم آزادی خواهی و عدالت طلبی اعدام كرده بودند شنيدم. او برايم تعريف كرد كه روزی كه برای مراسم يادبود پسرش به گورستان خاوران رفته بودند، يكی از مادران تكه پارچه ای كثيف و خون آلود می بيند و به خيال آنكه پارچه را به كناری اندازد تا زمين تميز باشد دست می برد تا پارچه را بردارد ولی متوجه می شود پارچه در زمين فرو رفته پس سعی می كند تا خاك را به كناری زند و پارچه را از زمين بيرون كشد، كه ناگهان دستی را ميبند. در لحظه ای همه متوجه می شوند. خاك در جستجوی يافتن جنازه ها شكافته می شود وعمق فاجعه آشكار می شود. شنيدن اين خبر برای من نقطه پايان زندگي مردی بود كه در صداقت و پاكی، شجاعت و آزادگی زبانزد تمام افرادی بود كه او را می شناختند. مردی كه عاشق مردم بود و عشق را با همه شكوهش با مهرباني محبت و گذشت به اطرافيانش نشان ميداد.
نه، نه! نمی خواستم اين حقيقت را باور كنم. هنوز رسما به من اعلام نشده بود. بايد صبر می كردم. هر روز با خودم كلنجار می رفتم و ميان واقعيت و سراب در شك و دودلی دست و پا می زدم تا سرانجام نوبت من هم رسيد.
از زندان اوين تلفن كردند به منزل خواهر شوهرم و گفتند روز چهارده آذر ساعت سه يك نفراز مردان خانواده بياييد جلوی زندان. وقتی خبر را شنيدم بلافاصله وسايلم را جمع كردم وبا پسرم به تهران رفتم و بدين ترتيب نوبت من هم شد.
جلوی اوين همهمه ای بر پا بود صد ها نفر پشت در زندان جمع شده بودند. همه بی قرار بودند. همه ميدانستيم واقعيت چيست ولی هيچكس نمی خواست واقعيت رابر زبان آورد. تا سرانجام از هر خانواده يك نفر را به داخل محوطه اوين بردند. در حياط به چشمانمان چشم بند زدند و ما با چشمانی بسته شده دستان يكديگر را گرفته بوديم و محكم می فشرديم، با ياد عزيزانمان كه همه با سرود عشق به جوخه های اعدام سپرده شدند.
بالاخره مارا با ساختمانی بردند، زنها در يك طرف و مرد ها در طرف ديگر.
كم كم چشم بندها را بالا زديم. ساختمان برايم آشنا بود. همان راهرو و همان اتاق ها. ساختمانی كه در آن بارها و بارها بازجويی شده بودم. آن روزها كه از زير چادر و چشم بند پنهان از چشم نگهبانان به اطراف نگاه می كردم، در جستجوي جعفر!!!!!
تمام خاطرات مثل باد از ذهنم می گذشت و مادران و خواهران و همسران در اين مرور مرا ياری می كردند. لحظات به كندی می گذشت، ولی عاقبت اعلام شد، جعفر وثوقی...
نام همسرم بود.
به راه افتادم. به اتاقی وارد شدم. گفتگو كوتاه بود:
- تو چه نسبتی با جعفر وثوقی داری؟
- همسرش هستم.
- ميدانی چه می خواهيم به تو بگوييم؟
- می خواهيد بگوييد اعدامش كرده ايد.
- بله، البته ما اينكار را نكرديم.
- چرا؟
- برای اينكه يك دنده بود و سر حرفش ايستاده بود.
- كي؟
- معلوم نيست.
- وصيتنامه، من ...
- وصيتنامه مال فرد مسلمان است او مسلمان نبود.
و فقط اين حلقه از او مانده.
حلقه را گرفتم و در دستانم فشردم می خواستم به وسعت تمام دنيا فرياد بزنم. ولی نتوانستم، بغض راه گلويم را بسته بود.
كاغذی جلويم گذاشتند و گفتند بايد تعهد بدهی كه مراسم يادبود نمی گيری و اين خبر را بطور رسمی در روزنامه يا به شكل تراكت اعلام نميكني....
گيج ومنگ بيرون آمدم در پاركينگ سوار ماشينم كردند و جلوی لونا پارك تقريبا از ماشين به بيرون انداختند، چون كه می ترسيدند مورد تهاجم مردم خشمگين قرار بگيرند.
بله از آن روز سالها می گذرد.
طی تمام اين سال ها با تمام توانم كوشيدم برای حقوق از دست رفته جعفر و ديگر قربانيان سياسی رژيم جمهوری اسلامی مبارزه كنم.
در تمام اين سال ها خاوران برای من جايی بود كه بغض فروخورده ام را هم چون آتشفشانی گدازان به بيرون بريزم. و در آرزوی روزی كه تمام خانواده های قربانيان بتوانند با كمك مردم ايران و تمام سازمان هايی كه در راه حقوق بشر مبارزه ميكنند برای تجليل از مقام تمام زنان و مردان بزرگی كه در راه آزادی جان عزيزشان را از دست دادند ستون يادبود و يا مجسمه ای كه نمادی از آن انسان های شريف و عاشق باشد در آن جا نصب كنند. و در كتيبه ای نام تمام آن عزيزان را بنويسند با هزاران گل زيبا كه در چهار فصل سال زيبايی را چنانكه در خور اين عزيزان باشد، زينت بخش خاوران بكنند.
اما امروز درست مثل هفده سال پيش، خبر ميرسد.
رژيم می خواهد به بهانه بازسازی خاوران را خراب كند و سند جنايتش را از بين ببرد. خاوران برای همه مردم چه آنان كه از نزديك و چه آنان كه فقط عكس هايی از آن را ديده اند، سمبول جنايات پنهان و اشكار مستبدان جمهوری اسلامی است. جنايتكارانی كه نه تنها طاقت تحمل انسان های دگر اندش را ندارند .بلكه از هر چه يادآور اين انسان های ازاده نيز هست در هراس است. و سعی در از بين بردنش دارد. من كه همراه ديگر خانواده های قربانيان كشتار خونين سال شصت و هفت كه سال ها در جهت تحقق خواست های زير تلاش كرده ايم:
- اعلام رسمی نام قربانيان سال شصت و هفت
- ثبت اسامی قربانيان در دفاتر رسمی ثبت و احوال كشور
- دادن پرونده قربانيان به خانواده ها
- اعلام نام شخصی كه دستور اين اعدام ها را صادر كرده بود
- نشان دادن محل دفن فربانيان
- حق گذاشتن سنگ بر مزار قربانيان
- داشتن حق برگزاری مراسم ياد بود اعلام رسمی در روزنامه ها
امروز بار ديگر از تمامی انسان های آزاده و كليه سازمان هايی كه در راه حقوق بشر مبارزه می كنند ياری می طلبم تا در سالروز كشتار زندانيان نگذارند عوامل رژيم تحت نام باز سازی خاوران را از بين ببرند. باز سازی خاوران تنها می تواند بدست خانواده های قربانيان اين فاجعه صورت گيرد.
شايد، اين كار مرهمی بر رنج هايی باشد كه آنان در اين سال ها كشيده اند.
شهريور هشت و چهار